کد خبر: 508666
تاریخ انتشار: ۰۶ بهمن ۱۳۹۱ - ۲۳:۱۵
سه گزارش از سه مكان و حنجره آدم‌هايي كه مثل آب خوردن آشيانه پرخاش‌ها شده است
پريا خداقلي‌زاده
مكان: داروخانه
۲۶۸ هزار تومان را واريز كنيد به صندوق
فيش پرداخت هزينه دارو‌ها را از دكتر داروساز مي‌گيرم و به صندوق داروخانه مي‌روم. قيمت همين چند قلم داروي نه چندان مهم تازه با اين دفترچه‌هايي كه انگار هيچ وقت به هيچ كاري نمي‌آيد شده ۲۶۸ هزار تومان، دوباره و چند باره از مسئول صندوق مي‌پرسم. او تأييد مي‌كند كه قيمت درست است و توضيح مي‌دهد كه فلان دارو و فلان دارو تحريم است و فلان دارو در بازار كم شده و فلان دارو شامل دفترچه نمي‌شود و خلاصه ده‌ها دليل مي‌آورد تا متقاعد شوم نسخه‌اي كه تا دو ماه پيش با ۳۰ هزار تومان تهيه مي‌شد الان شده ۲۶۸ هزار تومان!
هزينه را مي‌پردازم و فيش را به متصدي تحويل دارو مي‌دهم و كيسه دارو‌ها را تحويل مي‌گيرم. هنوز چند قدم از باجه دور نشده‌ام كه خانم جوان خيلي خونسرد و به آرامي مي‌گويد: «خانم! چند لحظه صبر كنيد مثل اينكه اشتباه شده.» بعد با همان خونسردي به دكتر داروساز مي‌گويد تعداد را اشتباه داده و از فلان دارو چهار جعبه كم گذاشته است! به متصدي تحويل دارو مي‌گويم: ببخشيد اگر بعد از خارج شدن از داروخانه متوجه مي‌شدم كه داروها كم است، واقعاً شما زير بار مي‌رفتيد كه اشتباه از جانب خودتان بوده؟ بهتر نيست براي داروهايي به اين مهمي آن هم با اين قيمت كمي بيشتر دقت كنيد؟
همين انتقاد ساده كافي است تا آن لحن خونسرد و بي‌تفاوت خانم متصدي را ۳۶۰ درجه تغيير دهد. حالا تقريباً آنقدر بلند داد مي‌زد كه همه مشغول تماشاي ما بودند. با فرياد و لحن خارج از باوري مي‌گويد خودش مي‌داند چه وقت بايد دقت كند و چه وقت نبايد و نيازي نيست كسي به او يادآوري كند. در ضمن اگر داروها گران شده به او چه مربوط كه به خاطر قيمت داروها هم كه شده بايد بيشتر دقت كند!

مكان: اورژانس بيمارستان قلب
اصلاً دستگاه خرابه تا ۱۰ ساعت هم درست نميشه
اين روزها آلودگي هوا به يك پيراهن كثيف كه صاحبش از آن قطع اميد كرده اما نمي‌تواند هم دور بيندازد شبيه شده است. حدود ۹ شب يكي از همين روزهاي آلوده است. اورژانس بيمارستان قلب تهران غلغله است. اكثراً هم پيرمردها و پيرزن‌هايي كه به زور كپسول‌هاي اكسيژن و ماسك و سرم در صف انتظار به نوبت نشسته‌اند. مرد جواني با بي‌حوصلگي اسامي را يادداشت مي‌كند تا براي گرفتن نوار قلب داخل بروند. جالب‌تر اينكه قبل از هر نوع ويزيت توسط پزشك حتماً بايد نوار قلب گرفته شود. سالن انتظار هر لحظه شلوغ‌تر مي‌شود بدون اينكه كسي داخل اتاق شود. زن مسني در اتاق نوار قلب را باز مي‌كند. بهيار جواني پشت ميز مشغول صحبت با موبايل است. پيرزن مي‌پرسد: خانم نفر بعدي رو نمي‌خونين؟ الان ۴۰ دقيقه است كسي رو صدا نكردين.
بهيار هم بدون اينكه تلفنش را قطع كند، پرخاشگرانه بدون در نظر گرفتن سن پيرزن مي‌گويد: برو بيرون و در را هم ببند. نوبتت شد صدات مي‌كنند اما همين كه پيرزن مي‌خواهد چيزي بگويد محكم در را مي‌كوبد. وارد اتاق مي‌شوم و مي‌پرسم، چند نفر در ليست هستند؟ بهيار جوان هم با همان بي‌تفاوتي مي‌گويد نمي‌داند و نوبت هركسي شود صدايش مي‌كند. من هم دوباره تأكيد مي‌كنم كه خب اين حق هركسي است كه بداند چقدر بايد منتظر بماند، ضمن اينكه اين حداقل كاري است كه شما در حال حاضر مي‌توانيد انجام دهيد تا اين همه مريض از اين سردرگمي دربيايند. بهيار جوان بلند مي‌شود، به طرف درمي‌آيد، همان لحن‌ها دوباره در حنجره‌ها تكثير مي‌شود؛ اصلاً دستگاه خراب است تا ۱۰ ساعت ديگر هم درست نمي‌شود، خواستيد منتظر بمانيد، نخواستيد هم به سلامت. اين را مي‌گويد و در اتاق را محكم به هم مي‌كوبد.

مكان: چهارراه
تو به چه حقي براي من بوق زدي كه حركت كنم؟
تقريباً ۲۰ ثانيه از سبز شدن چراغ گذشته است. خودرو‌ها حركت نمي‌كنند. موتور سبزي كه متعلق به پليس نيروي انتظامي است درست وسط چهارراه توقف كرده و پليس مشغول صحبت با دو نفر كارگر ساختماني است. ترافيك هر لحظه بيشتر مي‌شود. صداي بوق‌ها يكي يكي بلند مي‌شود. من هم به تبعيت از خودروهاي پشت سري بوق مي‌زنم تا شايد اين گفت‌وگوي نه چندان مهم به جاي وسط چهارراه به پياده‌رو منتقل شود. موتور كنار مي‌رود و اتومبيل‌ها بعد از چند بار قرمز شدن چراغ از چهارراه عبور مي‌كنند. دو خيابان بالاتر ناگهان متوجه مي‌شوم كسي به شيشه اتومبيل من مي‌كوبد. سرم را مي‌چرخانم و مي‌بينم همان پليس موتورسواري است كه وسط چهارراه را سد كرده بود. با همان لحني كه در گلوها تكثير مي‌شود، شروع به فحاشي مي‌كند و ماشينم را متوقف مي‌كند كه تو به چه حقي براي من بوق زدي كه حركت كنم! هرچقدر سعي مي‌كنم متقاعدش كنم كه همه خودروها بوق زدند و شما جاي نامناسبي ايستاده بوديد، من كه خلافي مرتكب نشده بودم و در ضمن قانون براي همه يكسان است، فايده‌اي ندارد. بعد از چند ساعت معطلي، بيسيم زدن براي آمدن خودروهاي پليس و انتقال اتومبيلم به پاركينگ و رفتن به كلانتري تازه يادم افتاد كه اشتباه از من بوده و هرگونه حركت كوچكي كه نشان از انتقاد باشد آن هم براي شخص شخيصي مثل پليس در كل خلاف قانون و مقررات است و جرمي بزرگ و نابخشودني!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها