کد خبر: 505680
تاریخ انتشار: ۲۰ دی ۱۳۹۱ - ۰۹:۰۰
گپ و گفتي با يك مادر نمونه كه رنج‌هايش را دوست دارد!
سميه اميد
خدا آدم را با درد امتحان مي‌كند، هميشه هم به راحتي نمي‌شود از پس اين امتحانات برآمد؛ دلي به وسعت دريا مي‌خواهد و صبري به شكوه صبر ايوب!

ما آدم‌ها تا طعم سختي‌ها را نچشيم قدرت تحمل و پايبندي به عهد و پيمانمان با خدا تكميل نمي‌شود؛ «عهد الست من همه با عشق شاه بود/ وز شاهراه عمر بدين عهد بگذرم». شيوه امتحان هر كس هم با توجه به اعتقاد و توان او متفاوت است. مهدي شريفي ـ شاعرـ از زبان امام حسين(ع)مي گويد: «امتحانم كن كه چون عاشق شدم/ بي‌‌كفن بي‌سر تو را لايق شدم/ مهر تو گردد به جان من فزون/ چون ببينم كودكانم غرق خون/ كو قيامت تا تماشايم كند، كو تواني تا كه حاشايم كند؟» بايد پاي ايمان‌مان بمانيم و صبور باشيم و باور كنيم كه: «إنَ مع العسر يسرا »؛ همانا پس از هر سختي آساني است! «در دايره قسمت ما نقطه پرگاريم / لطف آنچه تو انديشي، حكم آنچه تو فرمايي». پاي درد دل‌هاي مادري نشستم كه با درد بزرگي دست و پنجه نرم مي‌كند ولي دردهايش را دوست دارد! پسر معلولش حالا ۱۲ سال دارد و روز به روز استخوان مي‌تركاند و بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شود.

محمد حسين كودكي معمولي نيست؛ مادرش مي‌گويد در زمان بارداري در مشهد مقدس بوده و بعد از تولدش از امام حسين (ع)خواسته كه كودكش را حفظ كند. محمد حسين نيمه شعبان به دنيا آمده. قابل توجه اينجاست كه اكنون سال‌هاست با شنيدن صداي اذان به وجد مي‌آيد، در وقت اذان سعي مي‌كند همه را ساكت كند تا نواي اذان را به خوبي بشنود. مادرش مي‌گويد: «محمد حسين خدا را به من شناساند. مراقبت از محمد حسين سخت است ولي من از اين كار لذت مي‌برم، با اينكه دست و پاهايم ديگر ياراي كار كردن ندارد اما اين دردها را هم دوست دارم؛چون اين دردهاست كه مرا به ياد خدا مي‌اندازد.»
مادر محمد حسين كه اكنون ساكن تهران است، سال‌ها در خارج از كشور زندگي كرده و در همان سال‌ها هم هميشه در جست‌وجوي خدا بوده است. او مي‌گويد «هميشه بين دو راهي سخت انتخاب يك نفر بين خدا و شيطان قرار گرفته‌ام، شيطان خودش را براي من به صورت‌هاي دل فريب و زيبا جلوه داده.»

استخر دارد، آب ندارد!
از مشكلات متعددي كه ممكن است اين خانواده‌ها داشته باشند از او مي‌پرسم. در جواب مي‌گويد: «عملكرد سازمان بهزيستي در مورد معلولان ناقص است. مثلاً مركز حمايت از معلولان مولوي كه مركزي است بسيار بزرگ با تجهيزات كامل، استخر دارد، ولي آب ندارد! مي‌گويند تعمير آن گران تمام مي‌شود و غيرممكن است. مگر چقدر هزينه تعمير آن مي‌شود؟ در جايي كه دستمزدهاي چند ميلياردي به بازيكنان فوتبال مي‌دهند و ميلياردها تومان خرج باشگاه‌ها مي‌شود آيا سزاوار است كه معلولان حتي نتوانند از يك استخر براي آب درماني استفاده كنند؟ بسياري از كودكان و نوجوانان معلول با آب درماني ساده و منظم مي‌توانند بهبود پيدا كنند. ۱۰ جلسه به هر معلول طول درمان مي‌دهند و بعد از ۱۰ جلسه، درمان متوقف مي‌شود!»

درد ما خدمات توانبخشي است نه مناسب‌سازي فضاي شهر!
مادر محمدحسين با صراحت اضافه مي‌كند: «آيا بهتر نيست خيرين براي بچه‌هاي معلول هم فكر چاره‌اي باشند و مراكز مجهز و فعالي را براي آنها داير كنند كه شامل استخر و فضاي آموزشي مناسب باشد؟ خيّر مقيم كانادا كه در اردبيل ۱۱۰ مدرسه ساخته، آيا بهتر نيست چند مدرسه را هم براي بچه‌هاي اوتيستيك و معلولان فلج مغزي با تمام تجهيزات، بسازد؟ ما مي‌خواهيم در سازمان بهزيستي كار مفيد انجام شود. اكثر اين خانواده‌ها قشر كم توان اقتصادي هستند؛ در حالي كه مخارج دارو، گفتار درماني، كار درماني و فيزيوتراپي سرسام‌‌آور است. درد ما پياده‌روها و خيابان‌هايي كه شهرداري در حال انجام ناقص آن است، نيست. درد ما دست‌ها و پاهاي ناقصي است كه مي‌توانست خوب بشود و خدمت به اين جامعه كند. مشكل ما خدمات توانبخشي است.»
اين نامه را بخوانيد

در اتاق محمد حسين، نامه‌اي را پيدا مي‌كنم كه مادرش به او نوشته. حيفم آمد نامه را شما هم نخوانيد:
« آن روز كه خداوند تو را به من سپرد نمي‌دانستم كه چه رسالت بزرگي كه شايد بيش از توان من است با تو براي من به ارمغان فرستاد. رسالت بزرگي كه در آن بدانم من چقدر قدرتمندم و تو چقدر ساده و خاموش. سرنوشتي كه پيش روي داشتم سخت و دور از تصور بود. زيرا آينده تو پشت كوهي از هزاران سؤال بي‌جواب بود. نمي‌دانستم كه من بايد هر روز و هر لحظه همراه با فرشتگان مراقب تو باشم و به تو بياموزم. تكرار، تكرار، تكرار! در سرنوشت من اين رقم زده شده كه تمرين كنم تا صداي تو را از خاموشي محض به كلام زندگي تبديل كنم و نگاه سرگردان تو را به آينده‌اي روشن خيره گردانم.
كودك عزيزم.

تو را مثل لمس ضربان قلب قناري احساس مي‌كنم.
تو را در نگاهي كه هر لحظه از آن مي‌گريزي پيدا مي‌كنم.
صداي شيواي سرگردان تو را هزار بار معنا مي‌كنم.
هر روز مرا آتش بزن تا شمع مغروري شوم كه پروانه را با خود آشنا مي‌كند.
كودكم الماس بي‌قراريت را مي‌تراشم و از آن نگيني مي‌سازم چون كوه نور!
و تو مثل يك فاتح به آنچه تو را در هم مي‌پيچد پيروز خواهي شد.
من تو را مثل گرماي آفتاب باور دارم و با تو خوب زندگي مي‌كنم. آري، تا شقايق هست زندگي بايد كرد. پر شكسته را پراندن سزاست!

و مادراني همچون مادر محمدحسين- كه حتي دوست ندارد نامش را ذكر كنيم- زير آسمان اين شهر و شهرهاي ديگر اين مرز و بوم پهناور بسيارند. خدايشان نگهدار باد كه مايه فخر و غرور زمين و زمانند!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار