
از مترو پياده شدم و همين كه از پله برقي بالا آمدم نفسم گرفت. انگار كه ميزان آلودگي هوا اينجا هزار واحد بيشتر بود! هميشه هوايش پر از دود است، انگار كه كسي نگران آنهايي كه اينجا مشغول به كارند نيست. آلودگي فقط آلودگي هوا نبود كه آلودگي صوتي هم بيداد ميكرد با صداي فريادهايي كه نام شهرهاي مختلف را تكرار ميكردند؛ تبريز... تبريز... تبريز! مشهد! استانبول! آنكارا!
وقتي ميخواهي وارد شوي در وروديهايش هميشه كساني را ميبيني كه مثل نگهبانان قلعهشاه پريان هر كس را كه ميخواهد وارد شود كنترل ميكنند و كسي نميتواند از نگاه تيزبين آنها فرار كند مگر اينكه در مورد مقصد يا بليتش به آنها توضيح بدهد؛ بله! اينجا ترمينال يا همان پايانه است و آنها كه فرياد ميكشند «جارچي» هستند؛ كساني كه هنگام ورود به ترمينال ما را از گيجي ناشي از نشناختن مسير يا ندانستن اينكه كدام يك از دهها تعاوني مسافربري ميتوانند بليت مقصد ما را بفروشد يا اينكه چه ساعتي ماشين حركت ميكند و كي ميرسد نجات ميدهند. خلاصه كه كلي به دردمان ميخورند اما به چشم نميآيند. جارچيها عموماً نه بيمه دارند نه مورد تشكر و تقدير قرار ميگيرند. كارشان هرچند هيچ وجهه اجتماعي ندارد ولي اگر نباشند بايد پرسنل اطلاعات را ده برابر كرد.
آرام از جنوب ترمينال وارد شدم، از همان سويي كه ايستگاه مترو واقع شده است. كمي كه جلو رفتم و از كنار فضاي سبزي كه در خاكستريهاي پايانه غرب زياد به چشم نميآمد و در مقابل اين همه دود خيلي ناچيز بود، رد شدم و به مسجدي زيبا و خوش ساخت كه نماي ورودي ترمينال است رسيدم. جلو مسجد آبنمايي زيباست با تنديسي از مشكي كه تيري بر گلويش جاخوش كرده و خاطرهاي را زنده ميكند كه باعث بغضي ديرين است. مسجد جلوهاي زيبا دارد؛ جلوي مسجد تعدادي صندلي مثل سالن سينما با سايهباني كه نور را با جلوهاي رنگي منعكس ميكند تعبيه كردهاند و جالب است كه كنار اين صندليها چند جايگاه براي روزنامهخواني ساخته شده كه نامش را «ايستگاه روزنامهخواني» گذاشتهاند و از آن جالبتر اينكه مسئول آن فقط يكي از روزنامهها را روزنامه ميداند و بقيه را قبول ندارد!
موسيقي به وقت پايانه!سمت راست اين مسير، جايي كه چند متري پايينتر است ظاهراً استراحتگاه اتوبوسهاست كه با رنگهاي متنوع مثل سربازان آماده رژه مرتب كنار هم ايستادهاند و جلوهاي رنگينكماني دارند. مثل هر جاي ديگر، ترمينال يا همان پايانه هم براي خودش موسيقي دارد كه ديگر صدايش كاملاً واضح به گوش ميرسد؛ موسيقي كه آهنگش صداي موتورهاي پر قدرت اتوبوس است و كلام اين موسيقي آواي جارچيهايي است كه براي جذب مسافر فرياد ميكشند كه اگر كمي ذوق داشته باشيم ميتوانيم به خاطر آهنگين بودن صداي جارچيها كه مقصد اتوبوسها را اعلام ميكنند و با غرش موتور قدرتمند اتوبوسها عجين شده و هارموني خاصي را ايجاد ميكند، لذت ببريم!
هر چه بالاتر ميرفتم تعداد جارچيها بيشتر مي شد و اصرارشان براي دانستن مقصد من شديدتر. يكي ميگفت: «تبريزي آقا؟» ديگري ميپرسيد: « سنندج؟» و من سعي ميكردم بيتوجه به آنها به راهم ادامه بدهم.
لسآنجلس هم داريم!كنار مسجد ديگر نميشد توضيح نداده رد شد. ايستادم؛ بيست نفري بودند كه ميخواستند مرا براي خريد بليت به سوي خودشان جذب كنند و هر كدام نام شهري را ميبرد. آقايي كه كمي از من جلوتر ميرفت و معلوم بود كه اعصاب درست و حسابي ندارد در مقابل اصرار يكي از جارچيها براي دانستن مقصدش، با عصبانيت گفت: «ميرم لس آنجلس!» انتظار داشتم با وجود كسادي كه در اين فصل بر بازار ترمينال حاكم است و لحن آن آقا، دعواي مفصلي راه بيفتد ولي در كمال تعجب جوان جارچي گفت: « لسآنجلس هم داريم! اتوبوس تك صندلي با پذيرايي، ۱۰ دقيقه ديگه حركت ميكنه!»
همه خنديدند، حتي خود مسافر. بعد هم رفت كه بليت مقصدش را از آن جارچي بگيرد. برايم جالب بود كه با وجود آن كه هوا به شدت كثيف بود و آلودگي صوتي بيداد ميكرد و تعداد مسافرها هم كم بود اما آنها خوش بودند، ميگفتند، ميخنديدند، داد ميزدند و كاسبي ميكردند. سقفشان آسمان بود و فرششان زمين. نه دفتري داشتند و نه مغازهاي. اما خوش بودند، آنقدر خوش بودند كه اگر ميشد ميرفتم و همكارشان ميشدم! در همين افكار بودم كه انگار اتفاق مهمي افتاد. همه ساكت شدند! من هم كنجكاو شدم كه دليل سكوت آنها و قطع شدن موسيقي كه حالا من طرفدارش بودم چيست؟
بفرماييد چاي! نمك ندارد!يك موتور با دو سرنشين اخمو و خيلي جدي، بلند بلند خطاب به جارچيها فرياد ميزدند كه «بريد دم خونههاتون! بريد دم خونههاتون!» و جارچيها هم با مظلوميت تمام ميگفتند: « چشم!» اما همين كه موتور با سرنشينانش چند متر دور ميشد، آرام ميخنديدند.
هر كدام به جبران رفتار آنها چيزي ميگفت و در آخر يكي گفت: «من كه خانه ندارم!» و آن يكي گفت: «من خانه دارم اما خانهام در ندارد!» و همه خنديدند. همه اين اتفاقات در چند دقيقه حادث شد و همين باعث شد كه آرام آرام كنجكاوي من به حد كمال تحريك شود و سعي كنم كه با آنها صحبت كنم. البته اوج جذابيت آنها براي من وقتي بود كه ديدم در آن هواي فوق آلوده در جعبه يكي از اتوبوسها چند نفرشان نشستهاند و چاي ميخورند. رفتم جلو تا از جمعشان لذت بيشتري ببرم. خودم را معرفي كردم؛ مثل هر جاي ديگر ايران، گرم استقبال شدم و ليوان چاي را تعارفم كردند و گفتند كه نمك ندارد!
داريوش، حسين، اصغر، ولي، مرتضي، علي و ديگران، از شانزده سال تا نميدانم چقدر سن داشتند. همه خوش سر و زبان، مهربان و خندان. يكي همه دندانهايش سالم، يكي دو تا دندان نداشت، يكي سبزه سبزه، ديگري سفيد مثل شير برنج، يكي با لباسهايي كه اگر نديده بودم كه داد ميزند، فكر ميكردم دكتر است، لباس آن ديگري هم انگار كه همين حالا روغن اتوبوس را عوض كرده پر از لكههاي روغن.
اگر بعضيها بگذارند!خواستم كه از خودشان بگويند. آنها هم گفتند، از دل تنگشان كه شانزده، هفده ساعت كار ميكنند، از اولين اتوبوس كه ساعت ۴:۳۰ راه ميفتد تا آخرينش كه حدود ساعت ۱۲ شب و درآمدشان ۲۰ تا ۳۰ هزار تومان است. از اينكه هيچ جايي استخدام نيستند، مگر از هر ۱۰ نفر يكي كه كارمند تعاوني شده، نه بيمه دارند نه آيندهاي، فقط درآمد دارند... البته به قول خودشان اگر بعضيها بگذارند! پرسيدم ديگر اگر بگذارند چه صيغهاي است؟ يكي گفت: «صيغه مبالغه از نوع جارچي!» همه خنديدند.
گفتم: «چطور!» گفتند كه هر از چند گاهي مسئولي، كسي، چيزي حوصلهاش سر ميرود و ميآيد جمعشان ميكند چند ساعت علافشان ميكند و بعد هم قول و تعهد و دوباره روز از نو روزي از نو!
گفتند: «يا در حالت بهتر گير ميدهند كه هر كدام برويم جلوي تعاوني خودمان!» گفتم: «مثل چند دقيقه قبل كه ميگفتند بريد در خونههاتون؟» خنديدند و تأييد كردند. همان وقت يكي از جارچيها به خانمي كه ساك سنگيني را به زحمت دنبال خودش ميكشيد گفت: «تبريز؟» آن خانم ميانسال با لهجه تركي گفت: «كي راه ميفته؟» جارچي گفت: «الان!» خانم دوباره پرسيد: «كي ميرسه؟» و جوان كه لهجه كردي داشت به زبان تركي ساعت رسيدن را به او گفت و ساك را از او گرفت و به سوي سالن راهنمايياش كرد.
به جاي ناليدن، شكر خدا كردند!منتظر شدم تا باز هم بگويند. بيشتر انتظار داشتم كه بنالند ولي جالب بود كه همه ميگفتند: «خدا را شكر!»
همه شمال و غرب ايران آنجا بود؛ ترك، كرد، شمالي و جالب بود كه آنها به همه لهجههاي محلي كه مسافرانشان به آنها تكلم ميكردند در حد رفع احتياج مسلط بودند. آنها روزي هفده ساعت كار ميكنند و نهارشان را در يك انبار تعاوني يا غرفههاي غذاخوري كه زياد جلو چشم مسافرين نباشد در ترمينال ميخورند؛ سوسيس تخممرغ، تن ماهي تخممرغ، و از همه جالبتر لوبيا تخممرغ! با كلي نان و پياز. عجيب كه وقتي از ميزان درآمدشان پرسيدم همه با هم شكر خدا گفتند. رفتارشان باعث جذب مسافران بود. از حمل بار و اثاث مسافران پير و خانمها هر چقدر هم كه سنگين بود هيچ ابايي نداشتند. همه درد و غصهشان آنطور كه «داريوش» ميگفت اين بود كه بعضي اوقات مجبورند به مسافر دروغ بگويند كه مثلاً ماشين الان راه ميافتد، در حالي كه نيم ساعت ديگر راه ميافتد!
داريوش كه كرد زبان است از دروغ ميترسد، هنوز وجدان دارد و خوش به حالش كه هنوز وجدان دارد. آنها براي هر مسافر بين ۵۰۰ تومان تا چند هزار تومان - بسته به مقصد مسافر يا شلوغي و خلوتي ترمينال- دستمزد دريافت ميكنند. البته بعضي از جارچيها هم خود مسئولان خط هستند و براي راه افتادن كار و پر شدن ماشين مجبورند تلاش كنند تا براي راننده هم بصرفد. در ترمينال غرفههايي هم هست كه با كرايههاي چندين ميليوني مشغول به كارند و قيمتهايشان از هميشه از حد معمول بالاتر است و خيلي بيقانونيهاي علني و پنهان ديگري كه صداي جارچيها را هم در آورده اما انگار كه تنها خلاف ترمينال جارچيها هستند و دستفروشاني كه مجله باطله يا شارژ تلفن ميفروشند و تمام امكانات ترمينال براي مبارزه با آنها بسيج شده اند!
خواستم كه اگر حرف ديگري دارند بگويند. يكيشان گفت: «از مسئولان بخواهيد اگر ممكن است براي بازديد به ترمينال نيايند! آنها يك ربع ساعت براي بازديد ميآيند، تازه بعضي اوقات ميگويند ميآييم و همان يك ربع ساعت هم نميآيند ولي دو روز كار و زندگي ما تعطيل ميشود! همه ترمينال بسيج ميشوند كه ما را جمع كنند، نكند كه جلوه ترمينال به چشم شخص بازديدكننده خوب نيايد!»