اين عكس را سهشنبه هفته گذشته در يك سايت خبري ديدم. عكس بسيار زيبايي است و بيواسطه ما را با يك حقيقت روبهرو ميكند. شايد اگر حتي مقامات رژيم صهيونيستي در تضعيف روز به روز موقعيتشان لب به اعتراف بگشايند، تشكيك كني كه نه! احتمالاً كاسهاي زير نيم كاسه است، بگويي حتماً نقشههايي در سر دارند و مثل هميشه فرار به جلو ميكنند و مظلوم بازي در ميآورند.
آخر عادت اسرائيليهاست كه آدمها را به رگبار ببندند و همزمان گلايه كنند كه بوي باروت شليك خودمان، خودمان را خفه ميكند، خيلي به ما ظلم ميشود كه مجبوريم فلسطينيها را بكشيم و مجبوريم بوي خون كشتهشدگان فلسطين را تحمل كنيم. اسرائيليها سالها با اين ترفندها و حيلهورزي و شعبدهبازيها با ذهن مسموم جهان بازي ميكنند.
شايد كسي بيايد و در حرفهاي سيد حسن نصرالله تشكيك كند، در لحن قاطع و بران او پشت تريبون تشكيك كند كه مگر ميشود با دست خالي و چند موشك سبك در برابر اسرائيل ايستاد كه با انگشت به ماشه كشتار چسبيده و با چشم اشك ميريزد كه فلسطينيها اصلاً شاخه زيتون را نميبينند و معناي صلح را هنوز نفهميدهاند.
عكسها در غياب كلماتي كه ما اعتمادمان را به آنها از دست دادهايم ما را با حقايق روبهرو ميكنند.
عكس، روايت زبان بدن در يك لحظه خاص است،زبان بدن در عكس به تله ميافتد، برعكس زندگي، برعكس سينما و تلويزيون كه رگبار تصوير است، عكس يك لحظه خاص را كه ممكن است بسيار طلايي و ويژه و تكرار نشدني باشد فريز ميكند، عكس دقيقاً مثل يك شكارچي عمل ميكند، به خاطر همين است كه ما دقيقاً از واژه شكار براي دوربين عكاسي استفاده ميكنيم. اين عكس را دوست دارم. دو جوان روبهروي هم قرار گرفتهاند، لحظه نابرابري است، حيف در چاپ روزنامه به احتمال بسيار زياد تلألو چشم جوان فلسطيني وقتي با جسارت زلزده در چشمهاي سرباز اسرائيلي ديده نخواهد شد.
اگر دقت كنيد حجم بدن سرباز اسرائيلي بزرگتر از حجم بدن جوان فلسطيني است، شيب عكس از كلاه سرباز اسرائيلي آغاز ميشود و به سر جوان فلسطيني ميرسد. اگر سرباز اسرائيلي آن كلاه را نپوشيده بود به احتمال زياد اين شيب تفاوت به وجود نميآمد.
در عكس دستهاي جوان فلسطيني را نميبينيم، اما هر دو دست سرباز اسرائيلي در عكس پيداست.
آيا يك اسرائيلي جرئت دارد در يك موقعيت برابر با يك فلسطيني روبهرو شود؟ شيب عكس كه به نفع اسرائيلي است، ظاهراً او در موقعيت برتر قرار دارد، اسلحه به سمت جوان فلسطيني كه در شيب پايين و در تيررأس قرار دارد گرفته شده، منطق ميگويد قاعده اين است كه جوان فلسطيني كلاه بر سر بگذارد، اسلحه دست سرباز اسرائيلي است، دستهاي جوان فلسطيني هم خالي است، اسلحه سرباز اسرائيلي به سمت سينه جوان فلسطيني نشانه رفته است. اين چه جنگي است؟ دست خالي، بدون كلاهخود، بدون جليقه، بدون اسلحه.
اجازه بدهيد خودمان را جاي آن جوان فلسطيني بگذاريم. اگر لوله تفنگ يك اسرائيلي كه خون ريختن يكي از تفريحات سالمشان است به سمت سينه شما گرفته شود، اگر همه حجم دهان سرباز اسرائيلي به سمت گوشهاي شما باشد،اگر يك لحظه گرگي گرسنه و درنده را در صورت سرباز اسرائيلي ببينيد، زل ميزنيد در چشمهاي سرباز اسرائيلي و با همان حجم دهان جوابش را ميدهيد؟
اگر شيب عكس فقط براي چند لحظه عوض شود، يعني جوان فلسطيني را مسلح كنيم و اسلحه را از دست سرباز اسرائيلي بگيريم، آيا او ميتواند باز با همان حجم دهان و گرگهايي كه در صورتش پرسه ميزنند به صورت جوان فلسطيني خيره شود؟
شايد بپرسيد پس چطور آن جوان فلسطيني ميتواند آنطور زيبا و جسور- انگار كه در قلبش ذرهاي ترس نباشد- در صورت سرباز اسرائيلي زل بزند، بر سر سرباز اسرائيلي داد بزند و اسلحهاش را به سخره بگيرد، طوري كه شايد سرباز اسرائيلي در قلبش بگويد: نكند اين فكر كرده است اسلحه من يك اسباب بازي است، چطور است حالياش كنم اسلحهاي كه دست من است، اسلحه واقعي است.
به نظرم، پاسخ سؤال من در عكس هويداست. من وزن و نقطه ثقل اين مواجهه نابرابر را در چشمهاي جوان فلسطيني ميبينم. انگار همه اجزاي عكس – تيره بودن لباس جوان فلسطيني، حتي انگشتهاي سرباز اسرائيلي در انتهاي اسلحه- ما را به سمت چشمان جوان فلسطيني هدايت ميكند. اين چشمها، چشمهاي بيداري است، روي اين چشمها ميتوان حساب باز كرد، اين چشمها، چشمهاي كوتاه آمدن نيست، اين چشمها چشمهاي خسته نيست. چشمها كاملاً باز و بيدار و جسور به صورت اسرائيل دوخته شده است.
گوشهاي از تصوير دستي را ميبينم كه با انگشت انگار آسمان را نشان ميدهد، صبر كنيد. همه ياريها از خداست و بيترديد روزي نوبت فتح خواهد رسيد، آن روز نبايد زياد دور باشد.