کد خبر: 490968
تاریخ انتشار: ۲۲ مهر ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۶
تحليل فرهنگي «دستكاري خودخواسته ستون فقرات چند جوان براي فرار از سربازي» با نقد مفهوم «جان دوستي» در فرهنگ عمومي

پاييز سال پيش با دكتر سيد حسن حسيني، جامعه‌شناس معروف و برجسته ايراني درباره موضوعي گفت‌وگويي داشتم. اين جامعه شناس، لابه‌لاي گفت‌وگويمان نكته جالبي را طرح كرد. ما آن روز در اينباره صحبت مي‌كرديم كه چرا روز به روز «ديگربيني» و «ديگرخواهي» ايراني‌ها – دست كم آنچه ما در كلانشهرها به ويژه تهران مي‌بينيم - كم رنگ و كم‌رمق‌تر مي‌شود و فضاهاي خالي اين «ديگر‌خواهي» با «من‌هاي متورم» و خودخواهي‌هايي با سايه‌هاي بلند پر مي‌شود. 

البته بحث‌هاي اجتماعي و فرهنگي هميشه چنين خصلتي دارند و وقتي سرنخ و ردشان را مي‌گيري مي‌بيني مظاهر بيروني زندگي كه ما اسمش را مي‌گذاريم «اقتصاد» و «فرهنگ» و «اجتماع» و «بين‌الملل» و نظاير آن و ديوار مي‌كشيم بين اين ساحت‌ها در ميدان عمل، فاصله‌اي بين اين عرصه‌ها وجود ندارد، يعني بسته به اينكه از كدام زاويه به اين زندگي و مظاهر بيروني‌اش نگاه كنيم اقتصاد جلوي چشممان برجسته مي‌شود يا حوزه سياست يا اجتماع و فرهنگ اما چه كسي است كه نداند همه اين حوزه‌ها درون ريز هم هستند و با هم همپوشاني ندارند. همچنان كه در درون آدم‌ها هم اين تناظرها و همپوشاني‌ها برقرار و به راه است كه اگر نبود در بيرون هم به چشم نمي‌آمد. 

مثلاً وقتي جواني عاشق مي‌شود، نمي‌شود كه مشتش بسته باشد. نمي‌شود آدم هم ادعاي عاشقي كند و هم نبخشد. هم ادعاي عاشقي كند و هم جانش مچاله باشد. به خاطر همين است كه «تحفه»، «هديه»، «عشق» و «مهريه» كنار هم هستند. گرچه اين آخري را چنان لگدكوب و لگدمال كرده‌ايم كه آدم وقتي اسم «مهريه» را مي‌شنود به تنها چيزي كه فكر نمي‌كند «مهر» است و بيشتر ياد «زندان و دادگاه و دعوا» مي‌افتد. آن طرف قصه را هم مي‌شود ديد، يعني كسي كه خسيس است نمي‌تواند كسي را دوست داشته باشد، چون هنوز در حصار من مانده است و كسي كه در حصار من مانده باشد، نمي‌تواند ديگري را ببيند. 

آقاي دكتر! ماشالا شما چقدر جان دوستي: اما دكتر سيد‌حسن حسيني آن روز لابه‌لاي حرف‌هايمان چه گفت. آن روز وقتي صحبت به مراعات قانون و رانندگي توأم با احترام به قانون رسيد، استاد يك تجربه شخصي از زندگي‌اش را مثال زد. گفت چند وقت پيش به يك آژانس زنگ مي‌زند، وقتي سوار خودرو مي‌شود، راننده آژانس رفتارهاي مخاطره‌آميز و خطرناك داشته و مدام بين خودروها و خطوط، لايي مي‌كشيده. دكتر حسيني به راننده اعتراض مي‌كند كه وضعيت رانندگي شما درست نيست و اگر براي جان خودت ارزش قائل نيستي، دست كم براي جان سرنشين خودرو ارزش قائل باش. جوابي كه آن راننده آژانس مي‌دهد جالب و قابل تأمل است. راننده مي‌گويد «آقاي دكتر! شما ماشالا چقدر جان دوستي» جوابي هم كه دكتر مي‌دهد اين است «بله، من يك جان دوستم». 

خب! بياييد كمي در همين جا اتراق كنيم. اگر دقت كنيد مي‌بينيد اعتراض آن راننده آژانس به دكتر حسيني دقيقاً برگرفته از بخشي از لايه‌هاي دروني در فرهنگ عمومي ماست. در واقع آن راننده آژانس اين جمله را كه «آقاي دكتر! ماشالا شما چقدر جان دوستي» پشت فرمان في البداهه اختراع و ابداع نكرده است بلكه او اين عبارت را دقيقاً از متن مناسبات و رهيافت‌هاي فرهنگي و اجتماعي ما بيرون كشيده است. 

اما «آقاي دكتر! ماشالا شما چقدر جان دوستيد» يعني چي؟ راننده آژانس وقتي توپ را در زمين خود مي‌بينيد كه متهم شده به قانون‌گريزي و رفتارهاي مخاطره‌آميز، مي‌كوشد كه از در «تحقير طرف مقابل» وارد شود، يعني همان ايراد و اشكالي كه در اكثر ما وجود دارد. اما ابزار و اهرم راننده آژانس براي اين تحقير چه عبارتي باشد، خوب است؟ چه مفهومي باشد، خوب است؟ «جان دوستي»! «آقاي دكتر! ماشالا شما چقدر جان دوستيد» او از عبارت و اصطلاح جان دوستي استفاده مي‌كند كه توپ را به زمين دكتر بيندازد چون او كه آدم تحصيلكرده‌اي است به واسطه تحصيل از حس بي‌باكي و تهور كه در راننده آژانس موج مي‌زند فاصله گرفته است. حالا مهم‌ترين نشانه اين بي‌باكي و تهور چيست؟ جان را در طبق گذاشتن و لايي كشيدن بين خطوط و خودروها! 

رابطه بين «آقاي دكتر! شما چقدر جان دوستيد و ۲۵ هزار كشته در جاده‌ها»: آقاي دكتر! ماشالا شما چقدر جان دوستيد «يعني فاجعه‌اي كه يك جوان برود دندان‌هايش را بكشد كه از شر سربازي خلاص پيدا كند.» آقاي دكتر! ماشالا شما چقدر جان دوستيد يعني فاجعه‌اي كه جوان‌هاي اصفهاني بروند ستون فقرات شان را بدهند دست يك جراح تا جراح كاري كند كه آنها كارت معافيت از خدمت بگيرند.
«آقاي دكتر! ماشالا شما چقدر جان دوستيد» يعني همين ۲۵ هزار نفري كه هر سال در جاده‌ها جان مي‌دهند و كسي خم به ابرو نمي‌آورد، انگار كه ۲۵ هزار پشه مرده باشند. 

نكته جالب و ظريف اينجاست كه در تحليل‌هاي اجتماعي و فرهنگي كه در اينباره صورت مي‌گيرد روي يك سري مؤلفه‌هاي مكرر مثل جاده، عامل انساني و نقص فني خودروها اشاره مي‌شود اما اشاره نمي‌شود كه همه اين عوامل، عوامل انساني است. مگر جاده خودش روييده؟ مگر علف هرز و خودرو است كه ما جاده را جزو عوامل انساني ندانيم؟ وقتي جاده استاندارد نيست بايد ديد چرا اين جاده استاندارد نيست. آيا مهندسان در محاسبات خود اشتباه كرده‌اند؟ آيا كارگران مقصر هستند؟ پيمانكار يا مدير پروژه كوتاهي كرده است؟ يا وقتي خودروهاي ناايمن در جاده‌ها حركت مي‌كنند خودرو كه خودرو نيست، يعني علف هرز نيست كه همين طوري و خوش خوشان از دل خاك بيرون آمده باشد. يك خودرو، طراح و مهندس و توليدكننده و قطعه‌ساز دارد كه باز در دايره عوامل انساني است. پس اگر توليدكننده خودرو اراده‌اي جدي براي توليد خودرو كيفي و ايمن نداشته باشد، خودرو ايمن به جاده‌ها مي‌آيد و قرباني مي‌گيرد، پس خودرو هم عامل انساني است. 

آقاي دكتر! حالا شما چقدر چسبيده‌اي به اين آشغال: نكته جالب‌تر اين است كه وقتي رصد مي‌كنيم و سرنخ‌هاي فاجعه جاده‌ها را پي مي‌گيريم و در قوطي‌هاي شيك و دهن پركني مثل «فرهنگسازي» و «عوامل انساني» و «ساختارهاي فيزيكي» را باز مي‌كنيم مي‌بينيم ته همه اين حرف‌ها به اين جمله راننده آژانس مي‌رسد كه «آقاي دكتر! ماشالا شما چقدر جان دوستيد» انگار كه جان آدم يك چيزي در حد آشغال باشد. پس مي‌شود جمله راننده آژانس را اينطور هم گفت: آقاي دكتر! حالا شما چقدر چسبيده‌اي به اين آشغال! انگار كه جان اصلاً تحفه ارزشمندي نيست. 

اگر جان تحفه ارزشمندي بود، توليدكننده خودرو اصلاً خودرو ناايمن توليد نمي‌كرد و اگر توليدكننده مرتكب چنين خطاي فاحش و غير قابل بخششي مي‌شد، اگر «آقاي دكتر! ماشالا شما چقدر جان دوستيد» مصداق نداشت در گام بعدي نهادهاي ناظر و قضائي جلوي توليد خودرو ناايمن را مي‌گرفتند. در گام سوم اگر نهادهاي ناظر و قضائي هم در انجام مسئوليت‌هايشان كوتاهي مي‌كردند و به تعبير حافظ، كار به جايي مي‌رسيد كه «آخرالدوا كي/ آخرين راهكار و نسخه شفابخش داغ نهادن بود» يعني مردم مي‌ديدند كه اگر جان آنها براي خودروساز و قطعه‌ساز و اداره استاندارد و نهادهاي نظارتي و قضائي مهم نيست داغ بر دستشان مي‌گذاشتند و توليدات آن كارخانه را تحريم مي‌كردند. در اين صورت آن توليدكننده بيشتر از دو راهكار پيش پايش نبود. يا اينكه در كارخانه‌اش را ببندد و برود سراغ يك كار ديگر، مثلاً برود خيار چنبر بكارد يا اينكه به صورت جدي روي اين مسئله فكر كند كه چطور مي‌توان يك خودرو ايمن و كيفي توليد كرد. 

جان ما كه ناقابل است، جان شما چطور؟: پس وقتي آن راننده آژانس به دكتر حسيني مي‌گويد «آقاي دكتر! ماشالا شما چقدر جان دوستيد» بيراه نمي‌گويد. راننده آژانس اگرنه به شكل خودآگاه به صورت ناخودآگاه پذيرفته كه اصلاً اگر جان دوست بود نبايد سوار اين خودرو مي‌شد چون اگر با همين خودرو تصادف مختصري كند اولين تحفه‌اي كه بايد بعد از سانحه، تقديم صحنه تصادف كند جان ناقابلش است. دقت كنيد كه جان ناقابل! من هم همين الان گفتم «جان ناقابل» و «جان ناقابل» را تعمداً پاك نكردم كه ببينيد «آقاي دكتر! ماشالا شما چقدر جان دوستيد» فقط از گلوي راننده آژانس‌ها بيرون نمي‌آيد. 

اصلاً توجه كرده‌ايد كه ما چطور هر روز در همين گفت‌وگوهاي محاوره‌اي، «جان ناقابل»، «جان ناقابل» مي‌كنيم و درنگ نمي‌كنيم، داريم از كيسه خليفه هستي مي‌بخشيم و حاتم طايي مي‌شويم و نمي‌پرسيم آدم آن جان عزيزي كه پروردگار بخشيده با صفت ناقابل نام نمي‌برد، جان شما خيلي هم قابل است، چون پروردگار قابل دانسته و در كالبد شما دميده است. جان شما بسيار هم تحفه ارزشمندي است و تا زماني كه خداوند اراده نكرده بايد بر تن و كالبد بماند، شما حق نداري دانسته حتي سر سوزني جسم و جانت را زخم كني و به خودت آسيب بزني. اصلاً چرا مقام شهيد اين قدر نزد خدا خجسته و گرامي است؟ جز اين است كه بنده شهيدش، عاشقانه پيش از فصل و زمان اعتباري، جان عزيزش را پيشكش جان عزيزتري كرده و اين گوهر ارزشمند را به امر خدا پيش از وقت تقويمي از اين خاكدان تن بيرون كشيده است؟ 

امام فراموش شده ما هم جان دوست بود: تفكري كه امروز جا دارد از سوي رسانه‌هاي ما به آن پرداخته شود تأكيد بر دوست داشتن جان است. اصلاً مذموم نيست كه كسي جان دوست باشد. ببينيد اين عبارت فراموش شده امام ما علي (ع) چقدر جان افزا و روح پرور است، آنجا كه مي‌گويند «از كودكي دربان دل خويش بودم، مراقب بودم چه كسي مي‌آيد چه كسي مي‌رود. چرا مي‌آيد چرا مي‌رود» اين يعني چه؟ يعني بزرگان و پركشيدگان ما به صراط مستقيم، جانشان را عزيز و محترم مي‌شمرده‌اند و اتفاقا چون تصوير ذهني كه از جانشان داشته‌اند تصوير موجودي عزيز و گرامي بوده به مرتبه‌هاي بالا دست يافته‌اند. 

تن و جان كيلويي چند، اين ستون فقرات مرا دستكاري كن! حال رفتن به سربازي را ندارم: پس اگر كسي از همان جواني جان دوست بار آمد آن وقت تن و جانش را در هر راهي نمي‌كشاند، آنچنان شيفته رنگ و لعاب يك ماشين نمي‌شود كه جانش را دودستي بدهد به جنون سرعت. آنچنان جانش گرامي است كه حاضر نمي‌شود يك تيغ نابجا در انگشتش برود چه برسد به اينكه با پاي خود برود مطب يك جراح اصفهاني و ۱۳ ميليون تومان ناقابل به نشانه جان ناقابل پيشكش جراح كند كه ستون فقرات مرا دستكاري كن، دستكاري كن كه من سربازي نروم. 

اگر كسي از همان جواني‌اش تمرين كند كه جان و تن هر دو گرانمايه و ارجمند هستند، تمرين كند كه اين تن، مركب روح و روان و ذهن او است و اگر اين مركب آسيب ببيند ذهن و روحش هم آزرده خاطر خواهد شد در آن صورت هرگز با تن خود بدرفتاري نخواهد كرد، هرگز با ذهن خود بدرفتاري نخواهد كرد. مي‌گردد ببيند آيا واقعاً ارزش دارد آدم براي فرار از خدمت سربازي برود دندان‌هايش را از دهانش بيرون بكشد، يعني به تن خود آسيب بزند كه مثلاً نرود سربازي؟ برود ستون فقراتش را جراحي كند كه نتواند برود سربازي.
 
يعني حتي اگر رفتن به سربازي به هر دليل در ذهن جوان ما طعم خوبي نداشته باشد اگر آن جوان با اين باور بزرگ شده باشد كه جان و تن گرامي‌اند، مطمئن باشيد اين جوان، دست كم از سنگلاخ، چه بسا باتلاق آسيب زدن به جسم براي فرار از سربازي نخواهد رفت، يعني دست كم مي‌رود راه ديگري به اين منظور انتخاب كند، يا اگر اصلاً هيچ راهي جز رفتن به سربازي برايش نماند مطمئن باشيد مي‌رود و لباس سربازي را بر تن مي‌كند، اگرچه با اكراه و اجبار باشد. گو اينكه كسي اگر در اين راه باشد تصوير ذهني‌اش از سربازي هم تغيير خواهد كرد. 

اصلاً چرا آن ۱۳جوان از سربازي هيولا ساختند: اما به همان ميزان كه سويه اول اين ماجرا يعني جان و تن را محترم انگاشتن مهم و ارزشمند است به همان اندازه هم بايد به اين بحث پرداخته شود كه چرا اصلاً آن ۱۳جوان ما از سربازي فرار مي‌كنند؟ 

چرا سربازي در ذهن برخي از جوانان ما و خانواده‌هايشان مترادف با تلف‌كردن عمر است. آنها سينه به سينه و از اطرافيان و چه بسا حتي از رسانه‌ها شنيده‌اند كه سربازي مترادف است با تلف كردن عمر و تخصص، سربازي مترادف است با دور ماندن از همنسلي‌ها و همسالاني كه به هر دليل چه با خريد خدمت در سال‌هاي دور - واقعاً كه چه قانون ويران‌كننده‌اي بود اين قانون - و چه با معافيت‌هاي پزشكي و غيرپزشكي توانسته‌اند از زير بار سربازي شانه خالي كنند. 

چقدر رويه‌هاي مثبت سربازي را نشان داده‌ايم: توجه كنيد كه يكي از مهم‌ترين كاركردهاي رسانه‌ها در جامعه امروز ايجاد و بارور كردن معادل‌هايي از يك مفهوم است. به عنوان مثال رسانه‌هاي يك كشور مي‌كوشند اين طور در اذهان و افكار عمومي جا بيندازند كه سربازي يعني دفاع از شرف و هموطنان، سربازي يعني ضامن امنيت خود و خانواده و ديگران، آنها چنان اين مفهوم را در ذهن‌ها غليظ و پرمايه جا مي‌اندازند كه وقتي آن جوان لباس سربازي را مي‌پوشد لباس غرور دفاع را بر تن مي‌كند و احتمالاً درجه تأثيرگذاري‌اش بر كشور را كمتر از يك مقام عاليرتبه نداند، يعني معادل و مترادف‌سازي‌ها به گونه‌اي پيش مي‌رود كه سربازي به يك فرصت در زندگي آن جوان براي نشان دادن و رشد قابليت‌هايش در دفاع از خاك و ميهن و هموطنانش تبديل شود اما مسئله به گونه ديگري هم مي‌تواند پيش برود. يعني وقتي كسي لباس سربازي را مي‌پوشد متأثر از القائات بيروني از جمله برخي القائات موجود در فرهنگ عمومي ما و حتي رسانه‌ها گمان كند كه عمر تلف مي‌كند. 

ماجراي آن كلاه سربازي كه عنكبوت هم حاضر نشد داخلش تشريف فرما شود: دوران خدمت سربازي‌ام اين مسئله را به عينه مي‌ديدم كه تميز و مرتب بودن لباس سربازي براي بسياري از سربازان در درجه چندم اهميت هم نبود و اگر گاهي قواعد و مقررات و سختگيري‌هايي در اين زمينه اعمال نمي‌شد آن حداقل‌ها را هم رعايت نمي‌كردند، يعني مي‌ديدي كلاه يك سرباز به قدري كثيف و عرق كرده و بدبوست كه عنكبوت هم حاضر نمي‌شد آنجا لانه كند اما آن سرباز هر روز همان كلاه را با طيب خاطر روي سرش مي‌گذاشت و سر محل خدمتي‌اش حاضر مي‌شد. 

حالا همان سرباز داماد شده است اما حاضر نيست دو دقيقه همان كلاه را سرش بگذارد: اصلاً ما چرا بهترين لباس‌هايمان را براي عروسي مي‌پوشيم؟ جز اين است كه عروسي برايمان مهم است؟ عروس و داماد و ميهمانان بهترين لباس‌هايشان را مي‌پوشند و خود را خوشبو مي‌كنند. اگر آن كلاه كثيف و شوره زده سربازي را دست همان سربازي كه حالا داماد شده بدهيم و بگوييم اين كلاه تو است، دو دقيقه فقط دو دقيقه جلوي ميهمان‌ها و عروس، اين كلاه را روي سرت بگذار! قبول مي‌كند؟ هرگز قبول نمي‌كند، هرگز! مي‌گويد آبرويم مي‌رود. اگر بخواهيم زياد اصرار كنيم عصبي مي‌شود و مي‌گويد با آبروي من بازي نكنيد. سؤال اين است پس چرا همين جوان دو دقيقه كه نه دو سال همان كلاه كثيف و متعفن را روي سرش مي‌گذارد و احساس نمي‌كند آبرويش مي‌رود! لطفاً همين جا بايستيد، چشم‌هايتان را ببنديد، خوانش متن را قطع كنيد و كمي فكر كنيد. 

فكر كنيد چرا بسياري از ما وقتي خانه هستيم بدترين لباس‌هايمان را براي نماز انتخاب مي‌كنيم، براي اينكه باور نداريم به ملاقات خدا مي‌رويم. خدا گواه است اگر سر سوزني باور داشتيم ما به ملاقات حكيمي فرزانه و عزيز، مقتدري سميع و عليم مي‌رويم در آن صورت اگر لباس نمازمان زيباتر و خوش بوتر از لباس يك عروسي نبود كمتر از آن هم نبود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها