در جنگ، هر سلاحي كاربردي دارد. تو اگر جوانمردانه بجنگي، هرگز تير سهشعبه را رهسپار گلوي طفلي شش ماهه نميكني. علياصغر امام حسين(ع) آنقدر طفل بود كه بيآب هم به شهادت ميرسيد. تشنگي كافي بود. تير سهشعبه لازم نداشت. آر پي جي اسلحهاي است كه با گلوله آن ميتوان تانك را شكار كرد و از اين ماشين حجيم، تلي از خاكستر ساخت.
سوم مهر ۶۴ منطقه عملياتي هورالعظيم، عاشورا بود. گلولهاي كه با اسلحهاش بايد تانك از پا درميآمد، ناجوانمردانه، روانه سينه عليرضا آرمات شد.
گلوله آر پي جي سينه اين جوان ۱۹ ساله را شكافت، از بدنش رد شد، اما همرزمانش شاهد بودند كه گلوله هنگام تماس با بدن اين شهيد، عمل نكرد و آتش نگرفت! فقط سوراخ كرد قفسه سينهاش را و به طرفهالعيني از اين جوان جنوبي، شهيد ساخت. آني همه پيكرش سوخت.
بدن يك جوان ۱۹ ساله، اصلاً محل مناسبي براي عمل كردن خرج آر پي جي نيست. محل خرج، همان به كه به جاي بدن آدمي، ماشيني به غولپيكري تانك باشد. در اين قبيل مواقع، هر چند آر پي جي به راحتي سينه انسان را ميشكافد، ليكن بعد از رد شدن از دل و قلب شهيد، به راه خود ادامه ميدهد تا به جايي خيلي محكمتر از قفسه سينه آدميزاد بخورد و عمل كند و آتش بگيرد و خلاص!
آنها كه مقتل عاشورا را دقيقتر نوشتهاند، گفتهاند، تير سه شعبه بعد از اصابت به گلوي طفل شيرخوار سيدالشهدا به راهش ادامه داد! يعني گلوي كوچك يك نوزاد، جاي مناسبي براي فرود تير سه شعبه نيست، يعني قلب شهيد عليرضا آرمات كجا ياراي گلوله زمخت و بيرحم آر پي جي دارد؟!
اصلا كار سختي نيست. هم الان ميتواني جست و جو كني نام اين شهيد را در فضاي مجازي. هنگام تماشاي عكس عليرضاي ۱۹ ساله از بندرعباس، قرائت فاتحه كمترين سهم ماست.
از دوستان، عزيزاني سال گذشته، در حاشيه سفر استاني هيئت دولت رفتند ديدار خانواده اين شهيد. همسايهها ميگفتند: عليرضا وقتي زنده هم بود، محل مراجعه ما بود. ميرفتيم پيش او و ازش ميخواستيم دعايمان كند، از بس نوراني بود چشمان صورت آسمانياش. معلوم بود اهل اين دنيا نيست. معلوم بود مال جاي ديگري است. معلوم بود سه تا پنج روزي امانت خداست دست ما و معلوم بود هنوز به سن تكليف نرسيده، گاهي نيمهشبي از رخت آسايش برميخاست، نماز شب ميخواند و بعد هم زيارت عاشورا.
جنگ كه شد، هميشه ميگفت: من دوست دارم عاشورايي شهيد شوم. جوري كه در صحبت عشق شرمنده نباشم پيش پير جماران. براي خميني، دوست دارم همه بدنم بسوزد و هيچ عضوي در بدنم نباشد، الا اينكه سوخته باشد. الحمدلله هنوز هستند مادر و پدر شهيد. اما نه، براي شناخت عليرضا آرمات، فقط شناخت آر پي جي كافي نيست. هر كه ميخواهد شهداي بسيج را بشناسد، بايد مقتل كربلا را دلسوخته بخواند.
بيا بخوانيم از چشمان مادران شهدا، درس عاشقي را. هنوز هست مادر حاج احمد متوسليان. هنوز هست مادر حاج همت. باري چند سال پيش، مادر حاج احمد به جمع ما گفت: «احمد من كه رفته. . . ديگه چي ميخواين بدونين؟!» و آتش زد دل ما را. از «احمد من كه رفته. . . ديگه چي ميخواين بدونين؟!» بايد بارها مشق نوشت، تا مبادا از ياد ببريم اين نفسي كه ميكشيم، از صدقه سر چيست.
بيا بخوانيم. . . بلكه پير جماران، آراممان كند. اين سطور آخر، واپسين پيام امام است به مناسبت هفته دفاع مقدس، يعني مهر سال ۶۷ كه الحق چقدر گريه دار است و چقدر اميدبخش و چقدر خمينيوار. . .
بسم الله الرحمن الرحيم
خداوندا، همه چيز تويي و غير از تو همه هيچ. خداوندا، تو عزيزي و غير از تو همه ذليل. خداوندا، تو غنياي و غير از تو همه فقير. هفته جنگ امسال حال و هواي ديگري دارد. پس از سالها دفاع مقدس، ياري دين خدا صورت ديگري به خود گرفته است. آمادگي جنگي ضرورت بيشتري يافته است و دشمنان خدا و خلق خدا آني غافل نيستند و در كمين نشستهاند تا آنچه را خدايي است نابود كنند. خانوادههاي شهدا تا هميشه تاريخ، اين مشعلداران راه اوليا، افتخار روشنايي طرقاليالله را به عهده گرفتهاند. مجروحان و معلولان، خود چراغ هدايتي شدهاند كه در گوشهگوشه اين مرز و بوم به دينباوران راه رسيدن به سعادت آخرت را نشان ميدهند؛ راه رسيدن به خداي كعبه را. اسرا در چنگال دژخيمان، خود سرود آزادياند و احرار جهان، آنان را زمزمه ميكنند. مفقودين عزيز محور درياي بيكران خداوندياند و فقراي ذاتي دنياي دون در حسرت مقام والايشان در حيرتند. از شهدا كه نميشود چيزي گفت. شهدا شمع محفل دوستانند. شهدا در قهقهه مستانهشان و در شاد وصولشان «عند ربهم يرزقون»اند و از نفوس مطمئنهاي هستند كه مورد خطاب «فادخلي في عبادي وادخلي جنتي» پروردگارند. اينجا صحبت عشق است و عشق و قلم در ترسيمش بر خود ميشكافد.
والسلام
روحالله الموسويالخميني
۱ مهر ۱۳۶۷
خواهرم! برادرم! در همين كوچهاي كه داريم زندگي ميكنيم، مثل عليرضا آرمات، نكند شهيدي باشد، مادر و پدر شهيدي باشد و ما غافل باشيم ازشان. تو تا به حال آر پي جي را از نزديك ديدهاي؟! و هيچ ميداني هورالعظيم، همچنان قطعهاي از خاك كربلاست؟!اي بسا پيرزني فقط چشم به راه چهار تكه استخوان باشدها. . . اما من هنوز به يك جمله فكر ميكنم: «احمد من كه رفته. . . ديگه چي ميخواين بدونين؟!»
ما كه مادر شهيد نيستيم، فقط خيال ميكنيم شهدا را دوست داريم. . . نبودي ببيني اشكهايش را در فراق حاج احمد! و نبوديم ببينيم كه در خانه شهيد عليرضا آرمات، يك پرستو كنجي لانه كرده و پرستويي ديگر، كنج ديگري! براي عبور و مرور فرشتهها، خانههايي هستند كه هنوز سقف چوبي دارند...
ما همان نسليم حضرت آقا! بر بوم سفيد، مداد رنگيهاي آرميتا كفاف دوپرستوي خانه شهيد آرمات را ميدهد.