
شما به عنوان دبير سرويس سياسي روزنامه جوان يا يكي از دوستان اين گروه يا حتي سردبير و مدير مسئول، اصلاً خود من يا توي خواننده، اگر ازمان بپرسند، فقط يك شهيد از خيل شهداي روز ۱۷ شهريور را نام ببريد، آيا پاسخ، تكان دادن سر به علامت تأسف نيست؟! گيرم شهيدي هم ميشناسيم! چه كردهايم برايش؟ وااسفا! اگر رژيم شاه، «جسم بيجان» شماري از شهداي مقطع انقلاب اسلامي را به درياچه نمك انداخت، ما نيز «جان بيجسم» ايشان را به درياچه شور و نمكزار نسيان روانه كردهايم. نيك اگر بنگريم، «السابقون» همين شهدا هستند كه هنوز جبهه و جنگ نشده، رسم پرواز آموختند.
با اين تلنگر، نكاتي را مينويسم.
۱: خلاصه كردن شهداي نظام مقدس جمهوري اسلامي در شهداي هشت سال دفاع مقدس، شهداي چهره و ايضاً شهداي ترور، ظلم در حق شهداي قبل از پيروزي انقلاب اسلامي است. قطعاً دودمان پهلوي برچيده نميشد، انقلاب اسلامي پيروز نميشد و حماسه غرورآميز دفاع مقدس به وجود نميآمد، اگر نبود خون شهدايي نظير شهداي ۱۷ شهريور. من حتي ميخواهم بگويم يومالله ۹ دي در داخل مرزهاي جمهوري اسلامي و ايام خوش بيداري اسلامي در خارج از مرزها، همه و همه محصول جوشش خون شهداي مقطع انقلاب اسلامي مثل ۱۵ خرداد و ۱۷ شهريور است. براي رسيدن به اين پيچ مهم تاريخي، حقا كه اولين خونها را همين شهيدان دادند، اما تمام دانستههاي ما درباره ايشان محدود شده به دانستن نام قبلي ميدان لاله!
۲: در مقطعي حساس از تاريخ هستيم كه اغلب كشورهاي غرب آسيا با انقلاب دست و پنجه نرم ميكنند و در اين راه سخت، عليالدوام شهيد ميدهند. كاش مستندسازي، مورخي، نويسندهاي، اهل هنري، اندكي شهداي مقطع انقلاب اسلامي ۵۷ را از گمنامي درآورد و مثلاً از تشابهات فراوان شهداي انقلاب اسلامي و شهداي بيداري اسلامي روايت كند.
۳: بهترين راه شناخت تاريخ، شناخت آدمهاي تاريخساز است. چرا ما از نهضت جنگل كم ميدانيم يا به عبارتي هيچ نميدانيم؟! زيرا «ميرزا» را نميشناسيم. جاي بدي نيست براي اعتراف. من لابد از آن همه شهيد ۱۷ شهريور، شهيدي را نميشناسم كه وقتي خواهرزادهام از يومالله ۱۷ شهريور سؤال ميكند، ميمانم چه جوابش دهم! تو وقتي شهداي ماجرايي را نميشناسي، كدام معرفت را نسبت به اصل ماجرا ميخواهي داشتهباشي؟! بارها و بارها رهبر انقلاب، من و شماي نسل جوان را از عدممعرفت نسبت به تاريخ معاصر به خصوص تاريخ منتهي به بهمن ۵۷ بيم دادهاند. مايي كه حتي يك شهيد از روز مهمي در مايههاي ۱۷ شهريور نميشناسيم، به طريق اولي ابعاد پيدا و پنهان اين روز را هرگز نخواهيم شناخت.
۴: در اين همه ناداني، البته كه به جز تنبلي خودمان، غفلت رسانههاي خودي بيداد ميكند. به اين ۲ مورد اضافه كنيد غرض و مرض برخي اصحاب تاريخ را.
از انسانهايي كه خود ميپسندند «چهره» ميسازند و از روزهايي كه خود مي خواهند، «يومالعيار» خلق ميكنند. نتيجه اين ميشود كه ما عنوان «ادبيات قبل و بعد از كودتاي ۲۸ مرداد» را زياد ميشنويم، اما حتي خودهايمان جرئت نميكنند از «ادبيات قبل و بعد از ۱۷ شهريور» ياد كنند! و مثلاً يادي كنند از «در خيابان ژاله، ميرويد هزار لاله». واقعيت دردآور اين است كه ما به تناسب حماسهآفرينيهايمان، خلق هنر نميكنيم و اگر هم هنري خلق ميكنيم، عُرضه عَرضه آن را نداريم. برعكس ما، جماعت روشنفكر و اپوزيسيون. بيآنكه حماسه درست درماني داشته باشند، هنرش را خلق ميكنند! و بي آنكه هنر فاخري داشته باشند، آن را در بوق و كرنا ميكنند!
۵: متأثر از بند فوق، جملگي بعد از شنيدن عنوان «تاريخ معاصر ايران» ياد مصدق ميافتيم و فروغي و علم و كه و كه! گويا تاريخ معاصر ما جز اين اسامي، آدم ديگري ندارد! اما يك سؤال اساسي. سهم شهداي جمعه سياه در تاريخ معاصر ايران، آيا به اندازه بردن يك نام ساده هم نيست؟! من اصلاً كاري ندارم كه چه كسي از چه زاويهاي چه كتابي نوشته. فقط يك سؤال ميپرسم.
هيچ فكر كردهايد چرا درباره آدم بدهاي تاريخ معاصر، بيشتر منبع براي تحقيق و كتاب براي رجوع وجود دارد تا آدم خوبهاي همين تاريخ؟! و آيا عجيب نيست كه عصر دوم خرداد راه به راه كتاب خاطره از شاه يا درباره شاه توسط عناصر دست چندم دربار چاپ و تجديد چاپ ميشد؟! آن زمان دستاندركاران تساهل و تسامح، سر ما را گرم كرده بودند به اينكه؛ اين دست از كتب پر است از زشتيها و پلشتيهاي شاه يا اينكه خميني را نميشود شناخت، الا به شناخت ضدش! من واقعاً ماندهام، اگر اين قاعده يك فرض است، پس چرا عكسش اجرا نميشود و از امام، رمان درست درماني نوشته نميشود؟! و فيلمي هم اگر ساخته ميشود، ميشود «فرزند صبح»؟!
۶: گمان دارم علاج بسياري از اين آلام، افزايش معرفت ما نسبت به شهداي مقطع انقلاب اسلامي است. شهدا را. . . شهداي هيچ مقطعي از تاريخ را دستكم نگيريد! بركاتي است در بردن نامشان و خيراتي است در گفتن مرامشان.
الحمدلله ما مثل بعضيها نيستيم كه دستمان كوتاه باشد از دامان شهيد. ما آنقدر شهيد داريم كه نيازي به «شهيدسازي» با كمك «بيبيسي» نداريم.
در اين باب، خيلي كارها ميتوان كرد. در بند ۲ نمونهاي نوشتم. چه خوب است كه در گلزار شهداي هر شهر، شهداي مقطع انقلاب اسلامي مشخص شوند. به بهانههاي مختلف با خانواده اين شهدا مصاحبه شود و زندگينامهشان منتشر شود. هميشه حسرت ميخورم از عمر كوتاه آويني. كاش بود و «روايت فتح» شهداي مقطع انقلاب اسلامي را برايمان مستند ميكرد. در نبود چنين مستندي است كه زبان خواهر ندا آقاسلطان دراز ميشود؛ خون شهداي راه بيداري اسلامي را ادامه دهنده خون خواهرش - بخوانيد كشته راه بيبيسي!- ميشمرد و بعد، به سردار مظلوم ما شهيد حسن تهرانيمقدم اهانتها ميكند.
متأسفانه در اينجا، فقط جناب مدعيالعموم ساكت نيست، بلكه هنر من و تو هم ساكت است! مايي كه حتي ندا را ميشناسيم، اما «شهداي راه انقلاب اسلامي» را نه، ناشي از همين فقدان معرفت است كه فعال نيستيم، منفعليم! اهل كنش نيستيم، واكنش نشان ميدهيم! خانواده آنكه قرباني مكر فتنهگران شد، زبان باز نميكرد، اگر صدا و سيماي ما زبان خانواده شهداي مقطع انقلاب اسلامي ميشد و نشان ميداد كدام خون، ادامهدهنده كدام خون است. ما زياد ميگوييم، «بيداري اسلامي در امهات و اصل كاريها - نه فروع و حواشي- متكي بر انقلاب اسلامي است»، اما براي اثبات بهتر و زيباتر گفتههاي خود، چه خوب كه از زبان هنر استفاده كنيم. آيا شعار ملل مسلمان معترض به حكام جور و ستم، همان آرمان شهداي ۱۷ شهريور نيست؟! اگر هست، بايد «رسانه ملي» را مخاطب قرار داد كه پس مستندت كو؟!
حرف حسابم چيست؟! خلاصه ميكنم، اگر شهدا سرمايه ما هستند، پس ۱۵ خرداد و ۱۷ شهريور، هنر و ادبيات ميخواهند، نه ۲۸ مرداد. روزي كه به كودتا مصدق رفت و شاه آمد، شام ما بود. اين، روز ما نيست كه اينقدر من و تو را سرگرمش كردهاند. دوستان! بياييم داستان ۱۷ شهريور را بنويسيم. گور باباي آن كه ۲۸ مرداد آمد و گور باباي آن كه ۲۸ مرداد رفت! به خدا كم از ادبيات نخواندهام. مشتي ابيات روحوضي را اگر «هنر» ندانيم، باور كنيد ۲۸ مرداد اصلاً ادبيات ندارد! حماسه را شهداي ملت در يومالله ۱۷ شهريور آفريدند، ۲۸ مرداد صاحب ادبيات شد! حكايت پادشاه لخت و پسرك گستاخ، بر تن ۲۸ مرداد، لباسي كه نيست، جامه ادبيات است. خود گفتند و خود خنديدند و ما هم ساده، باورمان شد! دوست دارم بسرايم:«ژاله» بر وزن «لاله» نيست. بر وزن «گلوله» است. آه خون، گلوي شاه را گرفت. هر چند سميه و فاطمه مجنون شدند.
ژاله قبلاً هم نام ميدان ما نبود. با ما نبود. ماه شاهد است كه چگونه اين ميدان، سرويس ميداد به تانك دژخيمان تا «الله اكبر» پرپر شود! هم كفو لاله، «ليلا» بود كه غروب آن جمعه سياه، روي ژاله خط كشيد، با خونشوي شهيدش. نه! سواد خواندن «وصيتنامه» ندارند، كساني كه ميگويند، ۱۷ شهريور ادبيات ندارد!