
آن بزرگ از مراجع نامدار دوران ما و از سابقون نهضت اسلامی بود که در جریان آن نقشی نمایان ایفا کرد. در گفتوشنود حاضر آیتالله محمد واعظزاده خراسانی از ملا زمان آیتالله العظمی میلانی به بازگویی خاطرات خویش از آن مرجع فقید پرداخته که برای تاریخ پژوهان متفاوت و مفید تواند بود. با سپاس از استاد واعظزاده که بار دیگر «جوان» را مرهون لطف خود ساختند.
آشنایی جنابعالی با مرحوم آیتاللهالعظمی میلانی از کجا و چگونه آغاز شد؟ در آن دوره ایشان در میان علما و فضلای حوزه کربلا چه جایگاهی داشتند؟ بسماللهالرحمنالرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. خاندان مرحوم آیتالله میلانی از خاندانهای علمی بودند، از امتیازاتی که ایشان داشتند این بود که خاندانهای پدری و مادری ایشان از علمای بزرگ نجف بودند و یکی از نیاکان پدری ایشان کتاب رجال معروفی را نوشته بود که بسیار اهمیت داشت.
تحصیلات ایشان در نجف بود و اساتید متعددی داشتند، از جمله دو استاد ایشان جزو بزرگترین استادان نجف بودند. یکی مرحوم آیتالله میرزا حسین نائینی و دیگری مرحوم آیتالله شیخ محمدحسین اصفهانی معروف به کمپانی. این دو هر کدام در اصول، مبانی خاصی داشتند. من در جوانی، سه سال و نیم در عراق بودم ـ از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۱ـ از همان جا با مرحوم آیتالله میلانی و دو استاد شاخص ایشان آشنا شدم. همانطور که اشاره کردم یکی از آن دو، مرحوم آقای ضیای عراقی بود که از بزرگترین شاگردان آخوند خراسانی به شمار میرفت و از مبانی آخوند دفاع میکرد و حوزه درس مفصلی در مسجد شیخ طوسی داشت. من هم گاهی میرفتم و مینشستم.
دیگری آشیخ محمدحسین اصفهانی که گرچه از شاگردان آخوند بود، اما به لحاظ تخصص و تبحری که در فلسفه داشت، بسیاری از مباحث فلسفه را در علم اصول وارد کرد. البته خود مرحوم آخوند هم تا حدی این کار را کرده بود، اما تخصصی را که مرحوم کمپانی در فلسفه داشت، مرحوم آخوند نداشت. از کفایه هم این مطلب به دست میآید.
مبانی آقای نائینی را کسانی مثل آیتالله میلانی و آقای کاظمینی بیان میکردند. آیتالله خوئی هم تازه درس خارج را شروع کرده بود، اما حساسیتی که بین این دو چهره شاخص یعنی مرحوم آقاضیا و آقای کمپانی وجود داشت، خیلی زیاد بود. عجیب این است که در همان سال آخری که ما میخواستیم بیاییم، یعنی در سال ۲۱، هر دوی این بزرگواران مریض شده و هر دو را به بغداد برده بودند. جلسه دعایی تشکیل شد و برای این دو بزرگوار دعا کردیم. بعد از آمدن ما البته هر دو بزرگوار فوت کردند، آن هم به فاصله یک هفته. اول مرحوم آقاضیا فوت کرده بود، بعد هم مرحوم آشیخ محمدحسین.
به هرحال نقل میشد که مرحوم آقای میلانی ۲۵ سال درس آقای نائینی را رفته است و کس دیگری در این حد به مطالب مرحوم نائینی اشراف نداشت. بعد از فوت مرحوم نائینی، آیتالله حاج آقاحسین قمی که در قضیه گوهرشاد از مشهد رفته بود، به کربلا آمده و مرجعیتی پیداکرده بود و یک عده از شاگردان نائینی به کربلا و اطراف مرحوم آقای قمی آمدند که یکی از معروفترین و فاضلترین آنها مرحوم آقای میلانی بود.
آیتالله میلانی درحوزه کربلا چه جایگاهی داشت و از جنبه علمی تا چه میزان معروفیت پیدا کرد؟
در هر حال آقای میلانی در کربلا درس خارج هم داشت و هفت هشت نفر به درس ایشان میرفتند و تعریف میکردند که خیلی درس عمیقی است. یکی از آنها آقای سبزواری و ملازم ایشان بود و بعد هم آمد مشهد. قضیه به این شکل ادامه داشت تا وقتی که آیتالله قمی فوت شد. بعد از فوت مرحوم آیتالله قمی، در بین شاگردان ایشان دو نفر به عنوان مرجع، شاخص بودند. یکی آیتالله میلانی بود و دیگری آیتالله آمیرزا مهدی شیرازی. البته معروف بود که آقای میلانی ملاتر است و حتی در همان زمان آقای قمی، ایشان درس خارج داشت، درحالی که آمیرزا مهدی برای دو سه نفر، از رو درس مکاسب میگفت و من دیده بودم. بعد شنیدم که آقای میلانی کربلا را رها کرد و رفت نجف. حالا اینکه در آنجا هم چقدر درس داشته، معلوم نیست.
درهمان دوره، یک سفر هم به مشهد آمد. من هنوز قم نرفته بودم. من در سال ۲۸ به قم رفتم. میآمد به مسجد گوهرشاد و دو سه نفرهم شاگرد داشت، اما نمیدانم چطور بود که چندان مورد توجه قرار نگرفت. شاید به این دلیل که آن وقت مرحوم آسید یونس اردبیلی مشهد بود و خیلی مورد توجه بود. مدتی اینجا ماند و رفت. یادم میآید خانهاش هم در بیرونی مرحوم قمی در کنار تکیه تهرانیها بود که الان همه آن مناطق خراب شده! من هم روی سابقهای که با ایشان داشتم به دیدنش رفتم. به هرحال در آن سفر ایشان برگشت.
این گذشت تا مدتها بعد و در زمان حیات آیتالله بروجردی، یک عده از طلاب مشهد از ایشان دعوت کردند و آقای میلانی مجدداً به مشهد آمد و این بار خیلی مورد توجه قرار گرفت. اول که ایشان به مشهد آمد، به منزل مرحوم آمیرزا علیاکبر نوغانی که عالم بزرگی بود و تازگی فوت شده بود، وارد شد. آن خانه محل رفت و آمد بود و خیلی سابقه داشت. تا شش ماه در همان جا بود تا بعد برایش خانهای نزدیک تکیه تهرانیها، در کوچه آقازاده خریدند.
محل اقامت پسرمرحوم آخوند؟ بله، البته خانه او در وسط کوچه بود. حتی بچههایش هم که در آن خانه بودند، میگفتند این خانه سالها مورد مراجعه وزرا و بزرگان بود. آقای میلانی در آخر آن کوچه خانهای داشت. درس را هم شروع کرد که خیلی مورد توجه قرارگرفت وحتی به حوزه مشهد رونق داد. البته مرحوم آمیرزا مهدی اصفهانی و مرحوم آقازاده هم درسهای مهمی داشتند، اما درس ایشان هم خیلی مهم شد. همان مبانی استادش مرحوم آقای نائینی را به تفصیل میگفت. محل درس او هم شبستانی بود که آن وقت آمیرزا حبیب گلپایگانی نماز میخواند. بعد از او، خود آقای میلانی آنجا نماز میخواند.
علت اینکه در این مقطع برخلاف نوبه قبل، مرجعیت ایشان در مشهد جا افتاد چه بود؟ یکی این بود که زمینه فراهم شد. نوبه قبل که آمد، مشهد زیاد طلبه نداشت، بهخصوص که مرحوم آسید یونس هم جایگاه مهمی داشت. البته جنبههای دیگری هم گفته میشد که ما نمیدانیم، مثلاً به دلیل اینکه ایشان سنش بیشتر شده بود یا زمینه خالی شده بود و در مشهد عده زیادی طلبه جوان آمده بودند. چون بعد از قضیه مسجد گوهرشاد حوزه مشهد از بین رفت و تنها در دو سه مدرسه باز بود و چند طلبه قدیمی به آنجا میرفتند! ما از اولین طلاب بودیم که به مشهد برگشتیم، شاید حدود ۵۰، ۶۰ نفر بودیم که آمدیم. من از عتبات آمدم و عده دیگری هم از اطراف آمدند و طلبه شدند.
به هر حال ایشان خیلی مورد توجه قرار گرفت. وقتی ایشان آمد، مرحوم آقای بروجردی هنوز زنده بود. یکی دو سال گذشت و آقای بروجردی فوت شد و آیتالله میلانی جزو یکی دو مرجعی که نامشان برده میشد، بود. عجیب این است که ایشان دو تا معرف داشت که آنها خیلی مهم بودند. یکی مرحوم علامه طباطبایی بودکه رسماً میگفت آقای میلانی اعلم است. اتفاقاً خود علامه طباطبایی هم از شاگردان آشیخ محمدحسین بود، منتها سنش از آقای میلانی کمتر بود و برای ایشان خیلی احترام قائل بود و وقتی مشهد میآمد، نماز جماعتش پشت سر آقای میلانی در صحن نو ترک نمیشد و ديگري علامه امینی روی سابقهای که در نجف داشت، ایشان را تأیید میکرد.
به نظر شما این آقایان چرا به آیتالله میلانی گرایش پیدا کردند؟ سابقهاش را میدانستند.
میگویند علامه طباطبایی تحت تأثیر اخلاق و منش آقای میلانی ایشان را تأیید میکرد.
نه، با ایشان سابقه داشت. خودش شاگرد آشیخ محمدحسین بود و میدانست که آقای میلانی هم شاگرد او بوده، اینها در نجف با هم سابقه داشتند، دوست بودند. به هرحال این دفعه کار آقای میلانی گرفت و در مشهد شخص اول شد. آقای بروجردی در سال ۱۳۳۹ که من از قم به مشهد آمدم، بعد از چند ماه فوت کرد.
آیتالله بروجردی در فروردین ۱۳۴۰ فوت کرد.
بله، من در تابستان آمدم و تا وقتی ایشان زنده بود، فقط در نجف از چند نفر نام برده میشد، اما در قم آقای خمینی، آقای گلپایگانی و آقای شریعتمداری جنبه مرجعیت نداشتند، بعد از فوت مرحوم آقای بروجردی، نام همه اینها به عنوان مرجع، سر زبانها بود.
مرجعیت آیتالله میلانی در مشهد چقدر توسعه یافت؟
تعمیم نداشت، چون آنهایی که انقلابی بودند به سراغ امام رفتند و آنهایی هم که طرفدار فکر آقای نائینی بودند، به طرف آقای خوئی رفتند. مرجعیت ایشان در درجه سوم و چهارم بود، اما نامش به عنوان یک عالم و مجتهد و مدرس در همه جا بود و همه به او احترام میکردند و هر کسی که به مشهد میآمد، خدمت ایشان میرفت.
ارتباط جنابعالی با ایشان چگونه ادامه یافت؟ البته در دوره حضور مجدد در مشهد و آغاز مرجعیت ایشان.
ایشان وقتی به مشهد آمد، من خیلی با ایشان انس گرفتم. علتش هم دو چیز بود؛ یکی سابقهای که ایشان با پدر من داشت که بسیار طولانی بود ودیگر اینکه من با استاد محمدتقی شریعتی ارتباط داشتم و به کانون نشر حقایق میرفتم و گاهی در آنجا سخنرانی میکردم، هم قبل از رفتن به قم و هم بعد از اینکه برگشتم. ایشان هم با آقای میلانی ارتباط داشت و آقای میلانی هم از او، برخلاف تمام روحانیون حمایت میکرد. روحانیون دیگر با اینها خوب نبودند و میگفتند: معلوم نیست اینها چقدر مسلمانند. مخصوصاً مرحوم آمیرزا احمدکفایی، چون همه اینها مخالف شاه و ملی، هم بودند. آقای میلانی از اینها حمایت میکرد و حتی یادم میآید کانون برای مرحوم آقای بروجردی فاتحه گذاشت و من در آنجا سه شب پشت سر هم در باره آیتالله بروجردی صحبت کردم. یکی از شبها آقای میلانی آمد و نشست. در یک جلسه هم جناب آقای خامنهای که در آن دوره از فضلای مشهد بود، آنجا آمد. این هم باعث شد که ارتباط ما با آقای میلانی بیشتر باشد و در دانشگاه هم یک خرده ما را جزو ملیون و مخالفین شاه میدانستند.
در دورهای که آیتالله میلانی در مشهد بودند، با ایشان رابطه علمی نداشتید؟ چرا، من و چند نفر دیگر از جمله آسیدحسن نجفآبادی برای ایشان یک جلسه استفتا تشکیل دادیم. مراجع معمولاً جلسه استفتا دارند و مسائلی که برایشان میآید، در آنجا مطرح میشود و بعد جواب میدهند. ما مدتی به جلسه استفتای ایشان میرفتیم. یک بار مرحوم علامه طباطبایی، مرحوم آقای شوشتری و آسید صدرالدین جزایری مشهد بودند. ما عملاً جزو اصحاب ایشان شده بودیم.
منحنی فعالیتهای سیاسی آیتالله میلانی هم سیرجالبی داشت.
در آغاز نهضت، ایشان گاهی اوقات تندتر از امام هم حرکت میکرد. بعد از تبعید امام، رفته رفته چنان موضع ایشان افول کرد که نهایتاً کار به جایی رسید که فرزندشان در حرم با شاه ملاقات کرد. خاطرات شخصیتان را از این روند بفرمایید. من از اول هم مخالفت شدید ایشان با شاه را قبول نداشتم. آن طوری که امام با جدیت با شاه مخالفت میکرد، ایشان آن طور نبود. مخالفتشان در حدود آقای شریعتمداری بود.
البته ایشان خیلی تند بود.
این تصور بیشتر معلول تبلیغات است و البته بیشتر تبلیغات خود دستگاه. این یکی از کارهای دربار بود که میخواست برای امام رقیب درست کند. البته مرحوم میلانی با آنها ارتباطی نداشت و در نهضت هم موضعی مخالف با دستگاه گرفت، اما دربار چنین نقشهای طرح کرده بود. وقتی برای بار اول امام را گرفتند، دو نفر دیگر را هم گرفتند. یکی آیتالله محلاتی از شیراز و ديگري آیتالله حاجآقا حسن قمی از مشهد. میخواستند بگویند این نهضت سه رهبر دارد و آنها این سه را گرفتهاند.
یعنی شما معتقدید که حتی گرفتن آیتالله حاجآقا حسن قمی و آیتالله محلاتی به نوعی رقیب درست کردن برای امام بود؟
من عقیدهام این است. چون این دو بزرگوار در حد امام انقلابی نبودند، میخواستند بگویند سه نفر را گرفتیم. خیلی برایشان مهم بود که امام مرجعیت منحصر به فرد پیدا نکند، روی همین هم به طور ضمنی، از مرجعیت یکی دو چهره دیگر هم حمایت میکردند، اما همین که دیدند این انقلاب منحصر شده به مرجعیت امام، آن آقایان یکی یکی عقب کشیدند. این يك واقعیت بود.
قصهای هم در آن اوایل پیش آمد که عبارت بود از حمایت آیتالله میلانی از کودتای سرلشکر قرنی که بعد لو رفت و در پی آن سید مرتضی جزایری را گرفتند و بعد از مدتی آزاد کردند و...
سیدمرتضی در این جریانات خیلی نقش داشت. تفصیل قضیه را نمیدانم. همین قدر که گفتید شنیدهام. آقامرتضی هم از جمله کسانی بود که عمدتاً مطالب متناقضی را به گوش آقای میلانی میخواند. من تعجب میکردم که چرا ایشان اینقدر به او خوشبین است. البته او به ظاهر، یک آدم انقلابی بود. خاطرم است وقتی پس از دستگیری امام، آیتالله میلانی به تهران رفت، من هم در جلسات تهران با ایشان بودم. در آنجا هم خیلی ملایم صحبت میکرد و مثل امام نبود. از جمله یک روز به یک عده از دانشجویان مسلمان و ملی گرا که دور و بر ایشان بودند و البته بعداً سراغ امام رفتند، گفت: شما از جناب آقای دکتر مصدق نام نبرید! شاید به این دلیل بود که احساس میکرد مصدقیها میخواهند رهبری انقلاب را به نام دکتر مصدق بزنند. ملیون حتی بعد از انقلاب میخواستند مصدق همچنان به عنوان رهبر مطرح بماند و امام هم صرفاً به عنوان ادامه دهنده راه او قلمداد شود. آنها یک مدت مصدق را رقیب امام کردند. یک مدت هم دکتر شریعتی را. مدتها عکس امام و دکتر شریعتی روی دیوارها بود. به هرحال یادم میآید که آقای میلانی گفت نام دکتر مصدق را نبرید.
البته آقای میلانی با دکتر مصدق روابطی داشت و نامههای ایشان به دکتر مصدق موجود است.
بله، ایشان اصلاً در زمان دکتر مصدق به مشهد آمد. تا قبل از آمدن ایشان فضای خاصی بر مشهد حاکم بود. کسی نبود که تیپ روشنفکر دور او جمع شوند. مثلاً مرحوم آمیرزا احمد کفایی بود، مرحوم آقای سبزواری بودو... اینها همهشان یا با شاه ارتباط داشتند یا ساکت بودند. آقای میلانی که آمد تیپ مبارزان و روشنفکران را جذب کرد. آنها دور ایشان جمع شدند و یکی از دلایل پیشرفتهای آقای میلانی هم همین بود. درهمان دوره، یک روز اینها از مقرخود راه افتادند و تا منزل آقای میلانی راهپیمایی عظیمی کردند.
چه کسانی؟ ملیون و شاگردان آقای محمدتقی شریعتی. من هم جزو آن راهپیمایی بودم. اینها خیلی باعث ترقی ایشان شده بود. برخی احتمال میدادند که دربار پیش بینی میکرد باید کسانی را بین روشنفکرها ترویج کنیم که اگر امام به راه افتاد، آنها به طرف او نروند. اینها همه احتمالاتی بود که داده میشد، هر چند که ما چندان جدی نمیگرفتیم .
چه شد که ایشان در امر مبارزه، فرود پیدا کرد؟ یعنی بعد از تبعید امام کار به جایی رسید که فرزندشان مرحوم آسید محمدعلی به حرم رفت و با شاه ملاقات کرد؟ این حرکت بازتاب بسیار نامطلوبی داشت.
اصلاً او که رفت، رسانهها گفتند آیتالله میلانی به دیدن شاه رفته. روزنامهها و رادیو این را گفتند. نگفتند پسرش رفته! این مسئله، خیلی برای ایشان بد شد. البته آقای شریعتی و مریدانش همچنان از آقای میلانی دفاع میکردند و میگفتند پسرش از پیش خود بلند شده و رفته پیش شاه، ربطی به آقای میلانی ندارد، ولی عدهای بر این باور بودند که او نمیتواند بدون اذن پدرش رفته باشد.
نقش آقاسید محمدعلی، فرزند آیتالله میلانی در بیت چقدر بود؟
همه جا کاملاً در کنار پدرش بود. پس از دیدار او با شاه عدهای از اصحاب و علاقهمندان به آقای میلانی سعی داشتند از انتساب این کار به ایشان جلوگیری کنند ولی همانگونه که عرض کردم دستگاه خبری منتشر کرد که آیتالله میلانی به دیدن شاه رفته است! این خبر خیلی هم باعث تعجب مردم شد. بعد کمکم دستگاههای خبری آن را اصلاح کردند و گفتند پسرش به ديدن شاه رفته!
اتفاقاً وقتی آیتالله بروجردی فوت کرد، عدهای به ایشان گفتند بروید قم. البته ایشان بعداً نرفت، ولی در آن دوره به فکر افتاده بود که برود. هنوز امام ظهور نکرده بود و از ایشان خواسته بودند به قم برود و رهبری امور سیاسی را به عهده بگیرد.
یعنی این دعوت جنبه سیاسی داشت نه جنبه فقهی و علمی.
به نظرم هر دو جنبه را داشت، چون نظیر او در قم نبود. خاطرم است درهمان مقطع یکی از مراجع امروزحوزه قم به مشهد آمد و به من گفت: «چرا به ایشان نمیگویی بروند قم؟» گفتم: «من مشهد هستم، به ایشان بگویم بروید قم؟ شما باید دعوت کنید و ایشان هم موافقت کنند، اعتراض شما عجیب است.» بعد ادامه دادم: «دعوت کنید، ولی شرایط دارد. این طور نباشد که ایشان به آنجا بیاید و کسی دور و بر ایشان نرود.»
یادم است وقتی آقای بروجردی فوت شد، مردم در صحن کهنه جمع شده بودند. آن مسجد منبر بلندی هم داشت و مرحوم آمیرزا محمد رفته بود بالای منبر. آقای میلانی کمی پایینتر نشسته بود که این هم تجلیلی از آقای بروجردی بود.
از اتفاقات دیگری که در سال ۴۹، ۵۰ افتاد، این بود که من باعث شدم در دانشگاه فردوسی مشهد، کنگره هزاره شیخ طوسی برگزار شود. کنگره بسیار مفصلی بود و چند نفر از علما و مراجع پیام فرستادند، از جمله آیتالله مرعشی از قم و آیتالله خوئی از نجف. کنگره شیخ طوسی به هر حال یک کنگره دولتی بود. در جریان آن کنگره آقای میلانی پیام نداد و پسرش را فرستاد.
آسید محمدعلی را؟ بله، ایشان درمحل برگزاری جلسه و ردیف جلو، در کنار آقای کمرهای و مهمانان نشسته بود، ولی پیام نداد. هم میخواست با کنگره همکاری کند، هم نمیخواست متهم شود به اینکه دولتی است. به هر حال آن هم جریان جالبی بود و گذشت. یک سال از جریان کنگره گذشت.
رابطه آیتالله میلانی با ملیون هم سیری شبیه به انقلاب را پیمود. اول خیلی گرم بود و سپس...
علت همین بود که بعد از اینکه امام موفق شد و جلو رفت، همه ملیون به سراغ امام رفتند و رابطهشان با آیتالله میلانی و اطرافیان ایشان کم شد. گاهی هم ملیون اعتراض میکردند که چرا ایشان اعلامیه نمیدهد و همراهی نمیکند و واقعاً اینها هم فعالیتشان را کم کردند.
البته بعداً ایشان با ملیون در افتاد، مانند ماجرای دکتر شریعتی که آقای میلانی بهشدت علیه او موضع داشت و البته دکتر شریعتی هم متقابلاً به ایشان توهین میکرد. چه شد که استاد شریعتی و پسرش که قبلاً اینقدر با آقای میلانی رابطه داشتند، رابطهشان به این شکل درآمد؟ من نمیدانستم که آقای میلانی علیه دکتر شریعتی حرف زده است.
خیلی هم صریح. اسنادش است.
به هرحال عمدتاً همه انقلابیها به سراغ امام رفتند و همین باعث ناراحتی اینها بود و گاهی هم از امام انتقاد میکردند. آقای میلانی پنج سال قبل از پیروزی انقلاب فوت شد و در مشهد هم از ایشان تشییع نسبتاً خوبی شد. علت این بود که صراحتی که امام در مبارزه با شاه داشت، ايشان نداشتند. آيتالله ميلاني گاهي همکاری میکردند که آبرویشان نرود، ولی امام با صراحت تمام با شاه مخالفت میکرد. یادم است وقتی امام را به تبعید میفرستادند من با خودم فکر میکردم ایشان را به اروپا که نمیفرستند، چون آنجا آزادی است و مبارزان دور امام جمع میشوند. به پاکستان هم نمیفرستند، چون شیعیان در آنجا زیاد هستند. حدس زدم ایشان را به ترکیه بفرستند. آن هم نه به استانبول، بلکه به شهر دیگری که من بعداً رفتم بورسا و محل اقامت ایشان را دیدم.
در هر حال اینها باعث شد، چون دیگران سکوت کرده بودند، ولی امام ادامه داد. بعد هم طرفداران امام در قم و مشهد روی مرجعیت امام تکیه میکردند و با اینها مخالفت میکردند که چرا شما ساکت هستید؟ از دیگر تعاملاتی که دراین دوره با آیتالله میلانی داشتید چه خاطراتی دارید؟
در سال ۵۱ من یک مأموریت علمی یک ساله از دانشگاه گرفتم برای دیدن کشورهای اسلامی و در آخر تابستان با زن و بچه به سوی آن کشورها به راه افتادیم. اول به ترکیه رفتیم و ۱۵ روز آنجا بودیم. بعد به سوریه، مصر و بیروت رفتیم و دو تا بچه بزرگترم در آنجا مدرسه رفتند. بعد که برگشتم در مجله دانشکده الهیات خاطرات سفر را نوشتم که قرار است کتاب شود.
درجریان این سفربه شکل متناوب با آقای میلانی ارتباط داشتم و ایشان از مراحل سفر من خبر داشت. آنجا که رفتم نامهای به ایشان نوشتم درباره آقای رفاعی که از طلاب نجف بود و به مصر رفته و برای شیعه در آنجا تشکیلاتی درست کرده بود. در نامه به آقای میلانی نوشتم که ایشان اینجا روش و تشکیلات خوبی دارد. ایشان هم جواب داده بود که خیلی خوشحال شدم که شما اینها را گفتید. من همه نامهها را داشتم. خانه ما موریانه داشت. من هم نامهها را در زیرزمین گذاشته بودم. چندی بعد دیدم همه نامهها را موریانه خورده و فقط یک مورد از آنها سالم مانده بودکه خدمتتان میدهم.
از جریان رحلت آیتالله میلانی چه خاطرهای دارید؟ ایشان مریض شده و به بیمارستان رفته بود. من از مصر که برگشتم ایشان مدت کمی زنده بود. من هم کوتاهی کردم. قرار بود بروم بیمارستان شاهینفر که راه ندادند. بعد هم ایشان از دنیا رفت. تشییع مفصلی کردند. ایشان در مشهد چندین مدرسه هم ساخت. چند نفر از پیشنمازهای معروف را هم ایشان نصب کرد یکی مرحوم آقای فلسفی که او را در مسجد بناها پیشنماز کرد ديگري مرحوم آمیرزا مهدی، پسر آقای نوغانی را گذاشت که الان هم پسرش در آنجا نماز میخواند.
با تشکر از جنابعالی که پذیرای این گفتوشنود شدید.