
بچه كه بوديم وقتي متوجه ميشديم سفري در راه است، ديگر سر از پا نميشناختيم و به اندازه عقل بچگيمان براي سفر برنامهريزي ميكرديم. برنامههايي از نوع بچگانه اما زيبا؛ كدام اسباببازي را ببرم؟ كدام لباسم را بپوشم؟ بهترين دلخوشيمان كنار پنجره ماشين نشستن بود براي اينكه برادرمان نتواند زودتر آنجا بنشيند و براي اين كار هزار ترفند را مرور ميكرديم. عجب روزهايي بود و چه لذتي داشت انتظار سفر... بعد كه كمي بزرگتر شديم دغدغهمان هم بزرگتر شد، بزرگ بزرگ.
راستي حالا دغدغه ما براي سفر چيست؟ شايد نياز به سفر را بيشتر از اينكه براي خود بخواهيم براي همسر و فرزندان خود بخواهيم، خواستههاي آنان از سفر همان خواستههاي گذشته خودمان است كه فقط «امروزي»تر شدهاند. براي خودمان همان دور شدن از محل كار و فكرهاي خسته كننده هر روزه كاري و درگيريهاي ذهني مشكلات اينجانشيني و ... كفايت ميكند؟!
سفر لازمه زندگي است براي من، تو و ما. همه آشفتگيهاي ذهني ما كه در گيرودار ماشيني زيستن به وجود آمدهاند، نميتواند با سفر بهبود يابد اما اگر فرصتي فراهم كنيم تا يك سفر با شرايط ايدهآل را رقم بزنيم توانستهايم كمك بزرگي به جسم و روح خودمان بكنيم. شرايطي كه اگر حتي زمان آن اندك باشد ما را از افكار پريشان شهرنشيني كمي دور ميكند و شايد گوشهاي از فكر شلوغ ما را باز كند براي انديشههاي جديد.
اگر كمي با خودمان روراست باشيم شايد ديگر «كسب تجربه» به «داشتن آرامش» در سفر ارجحيت نداشته باشد و چيزي كه باعث ميشود دنبال آرامش در سفر باشيم همان زندگي «سخت»ي است كه همه وقت ما را پر كرده است. زندگياي كه خلاصه شده در كار به علاوه كار.
در هر حال چه به خاطر خودمان، چه به خاطر همسر و فرزند و چه به خاطر هر چيز ديگر خوب است هر از چند گاهي «وقت»ي را به خودمان اختصاص دهيم تا جسممان و روانمان فرصتي براي «آرامش» داشته باشند.
اگر اهل سفر نيستيد «اما» و «اگر» و «بهانه»ها را دوربريزيد و دل به دريا بزنيد و ترتيب يك سفر كوچك را بدهيد. هم دغدغههاي فرزندتان را بشنويد، هم همزباني همسرتان را و هم خودتان را به «آرامش» دعوت كنيد. روانتان را با سفر همراه سازيد كه سفر «زندگي» است.