
اين روزهاي خرداد، گرچه تقويم گذر سه سال از آغاز جنبش موسوم به سبز در فضاي سياسي ايران را نشان ميدهد، اما در متن جامعه، نشاني از سهسالگي جنبش به چشم نميخورد؛ اين روزها، نه همه مردم كه حتي همان اندك هواداران جنبش سبز هم ديگر حتي حال ليدرهايشان را هم نميپرسند؛ آدم هايي كه به نظر ميرسد جنبش سبز و تقلب و داماد لرستان و الله اكبر شبانه و زنداني سياسي و بيانيه شماره فلان و بهمان و ما بيشماريم و نترسيد، نترسيد، ما همه با هم هستيم و حجم بالاي آن همه حرف و واژه، روزهاي مديدي است كه ديگر به بايگاني ذهنشان پيوسته و جز خاطراتي مبهم، نشانه ديگري برايشان ندارد.
سه سال از تولد جنبش سبز ميگذرد؛ اما مرگ زودرس جنبشي كه داعيه نفوذ در عمق جامعه را داشت، مانع از آن است كه بتوان جنبش سبز را سه ساله ناميد. با اين همه، اين نوشتار نه گلي است بر سنگ مزار شكسته و خاك گرفته جنبشي كه نه اسلاميت نظام را برتافت و نه جمهوريتش را؛ و نه نبش قبر مردهاي است كه بوي تعفنش در فضا بپيچد و مشام جان امت را بيازارد. اين نوشتار تنها يك نگاهي است به تاريخي كه گويي نه سه سال كه سالهاست از پيش روي ما ميگذرد. نگاهي كه روشن سازد چرا جنبش سبز، با همه برنامه ريزيهاي چند ساله قبلي و بهرغم پشتوانه مالي دلارها و حمايت معنوي انديشههاي غربي، جوانمرگ شد!
عدم مقبوليت اجتماعي
جنبشهاي اجتماعي- سياسي براي رسيدن به يك موفقيت هرچند كوچك، نياز به ريشههاي محكم و ستونهاي استوار براي ايستادن دارند. پايگاه اجتماعي حداكثري، اولين دليل استحكام ريشههاي يك جنبش است.
حال اين پايگاه اجتماعي يا بايد در زمان كنوني فعليت داشته باشد يا آنكه جنبش اين قابليت را داشته باشد كه در مدت زماني كوتاه، پايگاه اجتماعي خود را از قوه به فعل برسد. خصوصاً جنبشي كه ميكوشد قدرت اجتماعي خود را در اردوكشيهاي خياباني به نمايش بگذارد و با بستن يك خيابان و گرفتن دو چهارراه در كلانشهر پر خيابان و پر چهارراه تهران، ژست ما بيشماريم بگيرد، نميتواند نگاهي به عقبه مردمي خود نداشته باشد!
واقعيت اما آن است كه جنبش سبز نه تنها از پايگاه اجتماعي حداكثري در جامعه ايران برخوردار نبود و نتوانست براي خود هوادار جذب كند، بلكه حتي توانايي حفظ همان رأي دهندگان اقليت خود را نيز نداشت. ليدرها، رسانهها و نخبگان جنبش سبز گرچه در اعلام مواضع، به گونهاي سخن ميگفتند كه گويي نماينده تام الاختيار ملت ايران هستند، اما آنها حتي نماينده همان ۱۳ ميليون نفري هم كه در انتخابات ۲۲ خرداد، نام نخست وزير امام(!) را در برگه رأيهايشان نوشتند، نبودند.
قريب به اتفاق آن ۱۳ ميليون نفر، پس از آغاز آشوبهاي خياباني و همه حواشي تلخش، خيلي زود دريافتند كه ميان آن نخست وزير امام كه به او رأي دادند تا اين موسوي به اصطلاح رهبر جنبش سبز خيلي فاصله است؛ فاصلهاي كه حمايت مريم رجوي و رضا پهلوي و كاخ سفيد و تل آويو را از آن نخست وزير به همراه داشت.
حمايت خارجي از دلايل سنتي بدبيني مردم ايران به يك جنبش سياسي است. در باب نظر مردم در مورد سلطنتطلبها يا مجاهدخلقيها هم كه قصه آنقدر شفاف است كه نيازي نيست در مورد هزاران شهيد اين ملت كه خونشان بر دامن اين دو طيف هست، سخني بگوييم. عدم مرزبندي شفاف با دشمنان ملت از اصليترين دلايل كم شدن پايگاه اجتماعي اين جنبش تا حدي بسيار كمتر از درصد آراي موسوي در انتخابات است.
بديهي است كه عدم مقبوليت اجتماعي به مفهوم صفر بودن تعداد هواداران نيست؛ بلكه به معناي در اقليت بودن است. حالا اكبر گنجي، نشسته در آن سوي دنيا و بيخبر از واقعيتهاي اجتماعي ايران، ميتواند بگويد چرا دست به اعتصابات گسترده نزديم يا چرا تجمعات خياباني را متوقف كرديم و زود كنار كشيديم؛ واقعيت اما آن است كه جنبش سبز نه اينكه اكثريت باشد كه حتي اگر قدر چند هزار نفر، اقليتش پررنگتر بود، الان اينگونه در كما نبود!
عدم مشروعيت ديني
از ديگر دلايل استحكام يك جنبش سياسي – اجتماعي، ايدئولوژي آن است. تجربه نشان داده كه در جامعه ديني ايران، نميتوان جنبشي را بيتوجه به اعتقادات ديني مردم به پيروزي رساند. اين ديني بودن، در نگاه عامه مردم مشروعيت جنبش تلقي ميشود و البته مردم ايران در طول سالها مبارزات سياسي بر مبناي اعتقادات دينيشان و گره خوردن دين و سياست در چارچوب فكري و عملكردهاي سياسي – اجتماعيشان و ديدن و طرد سياستمداراني كه دين را به نرخ روز خوردهاند، فرق ميان شعور ديني يك سياست را با شعار دينداري يك جنبش به خوبي ميدانند. از سويي اين دين آسان بهدست مردم نرسيده است كه آسان از آن رو برگردانند.
اين است كه با دينداري هرمنوتيك عبدالكريم سروش و تساهل و تسامح مهاجراني و مقدسزداييهاي اكبر گنجي و انكار وجود امام دوازدهم و رقص و سوت و كف در ظهر عاشورا و حمله به مقدسات ديني مردم، نميشود براي اين امت، ژست مردان خداجو گرفت و جمهوري ايراني فرياد كردنهاي حاميان جنبش را در وسط خيابان نشنيد!
از سروش تا گوگوش
امتداد داشتن جنبش سبز، شايد در نگاه آغازين رهبران آن يك نقطه قوت به حساب بيايد، اما در واقع، همان اقليتي را كه به زعم خود به نخست وزير امام رأي دادند، از سوي جنبش پراكنده كرد و راستي! جنبشي كه نه پايگاه اجتماعي حداقلي درخور ( و نه حتي حداكثري) دارد و نه در باورهاي ديني اين ملت ريشه دوانده، چطور ميتوان بيريشه قلمداد نكرد؟ اين جنبش سياسي – اجتماعي اگر ريشههايش را در اجتماع و در دين اين مردم نيابيم، پس ديگر كجا ميتوان آن را جستوجو كرد؟! در زمين سبز اطراف كاخ سفيد؟
عدم استدلال منطقي
يك جنبش سياسي بايد حول خواستهها و ادعاهاي منطقي و البته منطبق بر خواستههاي مردم شكل بگيرد. جنبش سبز نه پايگاه اجتماعي داشت و نه ريشههايي ديني، اما حتي تلاش نكرد در سطح شعارها و مدعيات نيز خود را با مردم و منطق آنها منطبق سازد. اين جنبش با اسم رمز تقلب حول ادعاي تقلب در انتخابات رياست جمهوري دهم، هواداران خود را با شعار رأي من كجاست به خيابانها كشاند؛ ادعايي كه همچنان پس از سه سال بيهيچ سند و مدركي باقي مانده است.
از سويي شعارهاي جنبش سبز و خواستههاي آنان با خواستههاي حقيقتي مردم،بسيار فاصله داشت، حقيقي كه سران جنبش هيچگاه نخواستند آن را دريابند كه مثلاً تأسيس تلويزيون خصوصي، خواسته مردم نيست. مردم آرامش سياسي ـ اجتماعي ميخواستند، امري كه براي غوغازيستهاي اصلاحطلب هيچ وقت مهم نبود.
با احساس و توهم و دروغ شايد بتوان براي چند صباحي حاميان خود را در خيابان نگه داشت، اما در دراز مدت نميتوان پاسخ سؤالات هواداران را با شعار و بيانيههاي احساسي و تهي از استدلال داد. كدام هوادار اهل تعقلي با استدلال داماد لرستان و پسر آذربايجان يك تقلب چند ميليوني در آرا را باور و به خاطرش مبارزه ميكند؟! با حركتهاي هيجاني، زودگذر و احساسي و تكيه بر شور جواني نميتوان جنبش اداره كرد. فقط شايد بتوان خانهاي روي آب ساخت كه توفان ۹ دي مردم، آن را ويرانه خواهد كرد. جنبش نياز به مقبوليت، مشروعيت و استدلال دارد. اين موضوعي است كه حالا رهبران جنبش سبز شايد در حصر بدان رسيده باشند.
يادم هست همان روزهاي ۸۸ جايي با تيتر اصالت نوشته بودم كه اصلاحات تنها درختي بود كه وقتي سبز شد، مرد! درختان بيريشه، سبز هم كه شوند، ميميرند!