کد خبر: 454971
تاریخ انتشار: ۰۲ آذر ۱۳۹۰ - ۰۹:۴۲
حسين قدياني
جامعه/ ما يک ملتيم
ديروز، يکي از دوستانم که با حفظ سمت، فرزند شهيد هم هست و کمي تا قسمتي منتقد، زنگ زد به من و بعد از حال و احوال، بنا کرد تشر زدن، آن‌هم با چه تندي! نقد داشت به يکي از همين پلاک‌هايي که هفته پيش نوشته بودم. متهمم کرد که فقط داري نيمه پر ليوان را مي‌بيني و واقعيت جامعه، يعني آلام ملت را در خزعبلاتت، منعکس نمي‌کني. البته اين «خزعبلات» را «محمد» نگفت. من خودم دارم شکسته نفسي مي‌کنم!!
سرتان را درد نياورم، که سخن ما به درازا کشيد. از اين مکالمه، بسنده کنم به آخرين جدل. محمد، اواخر حرف هايش، در نقد نوع نگاه من و امثال من در نوشته هايم، گفت: شماها فقط آن مردمي را مي‌بينيد که ۹ دي راهپيمايي آمدند، اما آن مردمي را که از قيمت گوشت و نان و شير، از گراني، از صف اتوبوس و از دعواي مسئولان به تنگي آمده‌اند، هرگز نمي‌بينيد. آهاي! مراقب خودت باش. زود داري قضاوت مي‌کني. محمد، خودش هم راهپيمايي ۹ دي آمده بود. نه جاسوس موساد است و نه در خط سران فتنه. فقط انتقاد دارد. البته حق هم دارد. بگذريم که ما داشتيم مثل دو تا دوست، با هم جر و بحث مي‌کرديم. دعواي حق و باطل نبود، مجادله ما. آخرين حرف‌هاي محمد که تمام شد، به اين رفيق شفيق، يعني فرزند شهيد گفتم: عزيز من! اصلاً صورت مسئله تو اشتباه است، چرا که ما فقط يک ملت داريم، نه دو ملت. بعد ادامه دادم: چرا راه دور برويم؛ خود تو مگر ۹ دي، نيامدي خيابان انقلاب؟! آيا آن موقع، يک ملت بودي، و حالا که مثلاً داري انتقاد مي کني، يک ملت ديگر شده اي؟! هم آرمان خواهي ات در چهارشنبه ۹ دي، درست بود، هم نقدي که الان به برخي چيزها داري، اما آنچه نادرست است، اين است که گمان مي‌کني، مردم ۹ دي، چيزي جداي از مردم کوچه و بازارند که از دست خيلي چيزها شکارند. دوباره به محمد گفتم: اتفاقاً ۹ دي را معمولي‌ترين مردم راه انداختند. همين مردمي که جلوي دوربين صدا و سيما نگران گراني‌اند. همين مردمي که اجاره‌شان عقب افتاده. همين مردمي که هميشه خدا، قطار مترو برايشان دير مي‌آيد. همين مردمي که سوار تاکسي و اتوبوس مي‌شوند.
مردم ۹ دي، نه از بهشت آمده بودند و نه از پايگاه بسيج، هر چند که در ميانشان حتماً بسيجي هم بود. آن روز، اقتضا مي‌کرد که با حضورشان، مشت بر دهان تجار ورشکسته بکوبانند و روز دگر، شايد اقتضايشان همان گله‌هايي باشد که تو مطرح کردي. اين دو ساحت با هم فرق مي‌کند. دست آخر هم مثالي براي محمد زدم که خوب قانع شد، بي‌آنکه آمپولي به وي تزريق کرده باشم!!
به او گفتم: چند سال پيش، مادر شهيد محمدرضا کارور را در ميدان بهارستان ديدم که از فرط تنگدستي، داشت ليف و کيسه مي‌فروخت. (لازم و ضروري است که همين جا پرانتز را باز کنم و بگويم بعد از اطلاع رساني از طريق جرايد، مسئولان محترم بنياد شهيد، ضمن عذرخواهي از غفلت خود، همان ايام، به داد اين مادر محترمه رسيدند) شناختمش. رفتم جلو و سلام و عليکي. دلم سوخت. تقريباً از زمين و زمان گله داشت. زندگي‌اش در فراق جگرگوشه‌اش، به مشکل خورده بود. ناراحت بود. طبعاً در چنين مقامي، همين طور نقد بود که پشت بند هم به مسئولان مي‌کرد. حتي بهتر است به جاي نقد، بگويم بد و بيراه، اما دو روز بعد، که زنگ زدم به اين مادر، تا حالش را بپرسم، در خلال حرف هايش، اشاره به اين کرد که جمعه مي‌خواهد برود نمازجمعه. به قصد مزاح به او گفتم: يعني دو روزه کارت درست شد؟! گفت: اصلاً توي اين دو روز، کسي به من زنگ نزده. بعد آه بلندي کشيد که صدايش را قشنگ شنيدم و ادامه داد: جمعه، نماز را «آقا» مي‌خواند، نمي‌توانم نروم. کمرم خيلي درد مي‌کند، اما بايد بروم. اگر بچه ام نيست که مرا ببرد نمازجمعه، خدا پا را که از من نگرفته.
با گفتن اين خاطره براي محمد، که بعضاً دغدغه‌هاي مهم و فکر پخته‌اي دارد، دعواي دوستانه ما هم تمام شد، اما از محمد که بگذريم، هنوز هم برايم جالب است کنار هم گذاشتن اين دو اتفاق، يعني ديدارم با مادر شهيد کارور در ميدان بهارستان با آن حرف‌هاي تند و تيز، و شنيدارم با همين شيرزن در آن مکالمه تلفني.
سياست/ جريان انحرافي
بنا دارم يک چيزهايي درباره اتفاقات اخير جريان پرروي منحرف بنويسم، اما نمي نويسم. گمانم آسيب مي‌زند به بند بالا که الحق نه به خاطر اين قلم، که به يمن قدم خانواده معزز شهدا در پلاک امروز، قشنگ از آب درآمده. «جوان» را ورق مي‌زنم، شايد ديگر دوستان، همان چيزي را که مد نظرم است، نوشته باشند. روي بدتر از سنگ پاي اين جريان، عجيب حال به هم زن شده!
عجالتاً اين را بنويسم و خلاص!
بي ادبي است ها، اما خاک عالم بر سر آن روزنامه زنجيره‌اي، که يکي در مايه‌هاي جوانفکر، باعث توقيفش شود!! جوانفکر، به اين موفقيتش مي‌تواند بنازد!! من به جاي الياس حضرتي بودم، ديگر سرم را بلند نمي‌کردم؛ جان خودت راست مي‌گويم! آدم از يک فکر خام، چنين ضربه‌اي بخورد، والله خيلي زور دارد. الان تو در دلت مي‌گويي: اولاً، چرا جان من؟! ثانياً، مثلاً قرار بود ننويسي که؟!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار