
خاطراتي كه از سوي مالباختگان سياسي به رشته تحرير در ميآيند، معمولاً به وسيلهاي براي توجيه كاركرد ايشان مبدل ميشوند. اين اما تمامي داستان نيست. آنان در پس نگاشتهها يا گفتههاي خويش، ناخواسته زمينه ذهن و ضمير خويش را نيز به مخاطب مينمايانند. آنچه بختيار در ساليان پاريسنشيني خويش و تحت عنوان «يكرنگي»! منتشر ساخته است نيز چنين حكمي دارد. او در دورهاي كه از خشم ملتي انقلابي به پستويي پناه ميبرد، خود را از وجيهترين و متنفذترين رجال سياسي ميداند! و مدعي است كه براي آنان دو پيام صوتي فرستاده و توانسته است از آن مجراي باريك ارتباطي، ذهن انبوهي از ايرانيان را به خود جلب نمايد! جالبتر آنجاست كه وي اعتراف ميكند كه با «ريش بزي» و «عينك دودي» و «تغيير هويت» از ايران گريخته، اما همچنان در ميان ملت، داراي اعتبار و وجهه بوده است! طرفه حكايتي است... امسال اما سالمرگ بختيار محملي شد براي گريختگان به مغرب زمين كه در منقبت او اظهار لحيهاي كنند. يكي او را اساساً «اصلاحطلب» ميخواند، ديگري «انقلابي واقعي» و سومي «نماد مليت» و. . . الخ. ستايندگان او خود بهتر ميدانند كه براي اثبات اين مطايبات، راهي بس صعب و پر پيچ و خم در پيش دارند كه البته بعيد است آن را بپيمايند؛ با اين همه بد نيست همگان، بهويژه نوباوگان ما كه شنونده عربدهجوييهاي اين جماعتند، با خواندن نوشتاري كه در پي ميآيد، نيمه دوم و پنهان شاپور بختيار را بهتر بشناسند.
صبح يكشنبه، در ساعت ۸ من به نخستوزيري رفتم. با همه گرفتاريها و مشغلهها تمام مدت با تعجب در فكر سكوت قرهباغي بودم. در ساعت ۹ و ۲۰ دقيقه، گفتم كه به او تلفن كنند. به من اطلاع دادند كه در جلسهاي بسيار مهم است، ولي بلافاصله بعد از ختم آن با هليكوپتر ميرسد، (دانشكده افسري واقع در ۲۵۰ متري نخستوزيري و مجهز به پيست فرود هليكوپتر بود).
دقايق ميگذشت و هر لحظه بيشتر به من ثابت ميشد كه اين جلسه بايد حقيقتاً فوقالعاده مهم بوده باشد. در باره چه ميتوانست باشد؟ براي نظاميان و افسران فقط شوراي عالي دفاع از چنين اهميتي برخوردار است، ولي ما كه با كسي در جنگ نيستيم! چه گرفتاري استثنايي ميتوانست بر فرماندهان ارتش عارض شده باشد بيآنكه من از آن آگاه باشم؟ احساس ميكردم كه حوادث خطيري در راه است. در ساعت ۱۱ بالاخره تماس تلفني با قرهباغي برقرار شد. قرهباغي به من گفت كه ارتش بيطرفي خود را اعلام كرده است. من به او گفتم:«حدس زده بودم! حقيقتاً متشكرم كه بالاخره تأييديه آن را به من داديد!»
ارتش متزلزل شده بود، ارتش خيانت كرده بود. اين قرهباغي كذا كه شاه براي من بهجا گذاشت و حسين فردوست، يكي از نزديكان اعليحضرت، با استفاده از مختصر همدستي رئيس ساواك، ۲۵ ژنرال را در «شوراي عالي نيروهاي مسلح» كه موجوديت قانوني نداشت و فقط براي نيازهاي ظاهري ابداع شده بود، گردهم آورد و اين شورا قطعنامه زير را صادر كرد:
«ارتش ايران وظيفه دفاع از استقلال و تماميت كشور عزيز ايران را داشته و تاكنون در آشوبهاي داخلي سعي كرده است با پشتيباني از دولتهاي قانوني اين وظيفه را به نحو احسن انجام دهد. با توجه به تحولات اخير كشور، شوراي عالي ارتش در ساعت ۱۰:۳۰ روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تشكيل و به اتفاق تصميم گرفته شد كه براي جلوگيري از هرج و مرج و خونريزي بيشتر، بيطرفي خود را در مناقشات سياسي فعلي اعلام و به يگانهاي نظامي دستور داده شد كه به پادگانهاي خود مراجعت كنند.
ارتش ايران هميشه پشتيبان ملت شريف و نجيب و ميهنپرست ايران بوده و خواهد بود و از خواستههاي ملت شريف ايران با تمام قدرت پشتيباني ميكند».
در اين اظهارات دور از حقيقت، نظاميان پس از آنكه براي پشتيبانيهاي گذشتهشان از دولتهاي قانوني به خود تهنيت گفته بودند، دولت قانوني حاضر را يكي از «گروهها» به شمار ميآوردند و بعد هم به بهانه شدت نبخشيدن به هرج و مرج كه دقيقاً موظف به دفع آن بودند، به پادگانها باز ميگشتند. بيمنطقي و كذب از هر سطر اين قطعنامه هويدا بود، ارتش تصميم گرفته بود با دست روي دست گذاشتن از ملت نجيب ايران دفاع كند. خيانت به وظيفه از اين آشكارتر نميشود. ژنرالها با تظاهر به بيطرفي، كه در مورد ارتش ملي بيمفهوم است، ميدان را براي [امام]خميني و انقلاب اسلامياش خالي گذاشتند. چگونه به اين نتيجه رسيدند؟ اين فكر ساخته و پرداخته ذهن اين حضرات نبود. اينان فقط يكي از راهحلهاي پيشنهادي هويزر را قبل از ترك ايران، انتخاب كرده بودند. كليد آنچه از نظر بسياري معما آمده است، در اينجاست: ژنرال هويزر به ايران آمده بود چه كند؟ جواب: راهحلي پيش پاي نظاميان بگذارد. نتيجه را حالا همه ميدانيم. پادشاه در پاسخ به تاريخ، توضيحي آشفته در اين باره ميدهد كه يكي از جملات آن بسيار گوياست:«پس لازم بود كه ارتش ايران خنثي شود». تير به هدف اصابت كرد. ارتش كودتا نكرد، فقط به فرار از جبهه و اجازه دادن اينكه انبارهاي اسلحهاش به غارت برود، اكتفا كرد. فرماندهان ارتش «همدستي» را در لباس «بيطرفي» پنهان كردند و چه نصيبشان شد؟ به استثناي دو يا سه نفرشان بقيه به دست[امام] خميني اعدام شدند.
پس از آنكه گوشي تلفن را گذاشتم، آرام ماندم، ولي ميدانستم همه چيز از دست رفته است. روشن شد چرا دستور شب قبل به مورد اجرا گذاشته نشده است. نيش تلخ تمام اين مسائل را حس ميكردم و قسمتهايي از حوادث آن ۳۷ روز گذشته از جلوي چشمم ميگذشت: رئيس ستاد مشترك و اعضاي شوراي ملي امنيت خود از من خواسته بودند كه بر مردم سخت بگيرم. من دستوراتي كتبي از اين قبيل صادر كرده بودم:
به روي هيچكس تيراندازي نكنيد مگر در دو مورد:
۱. اگر به سوي شما يا مواضع حساس (كلانتري، ژاندارمري، پادگان و غيره) تيراندازي شود.
۲. اگر پرچمي جز پرچم ايران در محلي به اهتزاز درآيد.
زيرا هيچ بعيد نبود كه پرچمهايي با علامت داس و چكش از گوشه و كنار بيرون آيد، چيزي كه من مطلقاً تحمل نميكردم. با اين اقدام، به من اطمينان كامل داده شد كه ارتش از اين پس به روي هيچكس تيراندازي نخواهد كرد.
من در محلي كه بودم ماندم. گوشي تلفن را برداشتم كه از فرستنده راديويي بخواهم، متن اعلام بيطرفي ارتش را كه قرهباغي به من اطلاع داده است، لااقل تا يك ساعت ديگر پخش نكنند و بعد كاري را كه روي ميزم بود، تمام كردم.
در خيابان سروصداي رجالهها بلند بود، صداي محافظيني كه آنها را دور ميكردند تا به نخستوزيري حمله نكنند ميشنيدم، صداي اصابت فشنگ مسلسلها بر روكار اتاقي كه در آن نشسته بودم به گوش ميرسيد.
كسي در دفتر مرا زد و بيآنكه من جوابي داده باشم دو نفر وارد شدند، يك افسر پليس و يك افسر ساواك.
ـ آقاي نخستوزير اوضاع آشفته است. . .
ـ ميدانم، هر وقت موقع رفتن بود، ميروم.
دستگاه دولت با سرعت متلاشي ميشد، تقريباً تمام وزرا، وزارتخانهها را ترك كرده بودند، تصميمها در خيابانها گرفته ميشد. . . خواستم كه هليكوپتري براي بردن من به دانشكده افسري بيايد، چون هيچ راه ديگري براي خروج نداشتم.
حوالي ساعت ۲ و ۱۵ دقيقه بعدازظهر از نخستوزيري بيرون آمدم. منشي من كه تا آخرين لحظه در محل خدمتش مانده بود، وقتي از پلهها پايين ميرفتم پرسيد:«كي برميگرديد؟» جواب دادم:«نميدانم، ولي برميگردم»! در فاصله كوتاه بين نخستوزيري و دانشكده افسري، چند نفر از محافظين و افسران انتظامي را ديدم كه اداي احترام كردند، من هم از ماشين پياده شدم و با يكيك آنها دست دادم و بعد دو باره به راه افتادم. در دانشكده افسري هم افسران با كمال احترام با من برخورد كردند. ارتش فقط از فرماندهان ستاد تشكيل نميشود. هليكوپتر مرا به طرف مقصدي كه معين كرده بودم، برد. نقشهام بيمانع انجام شد. يك ساعت پس از رفتن من، رجالهها نخستوزيري را اشغال كردند. . . هرچه شيء قيمتي كه ديدند، از قالي و كريستال و نقره به غنيمت بردند...
چند دقيقه پس از خروج من از نخستوزيري، زندگي مخفي من آغاز شد. تنها رابط من با دنياي خارج كه در آن انقلاب تركتازي ميكرد، يك راديوي ترانزيستوري بود.
خبردار شدم كه خانهام را غارت كردهاند، كتابخانهام را ويران كردهاند، كتب فارسي و عربي و نسخ خطي من، همراه با والري و برگسون و كامو و سنژانپرس، جريمه نفرتي را كه بر همه جا بال ميگسترد، پرداختند. بعد گوينده آخرين خبر را داد:«شاپور بختيار به قتل رسيده است». اندكي بعد اين خبر تكذيب شد. من به قتل نرسيده بودم، بلكه خودكشي كرده بودم. اعلاميه پي اعلاميه صادر ميشد و لابهلاي آنها صداي شعارها و فرياد جهاد به گوش ميرسيد. من در نمايشنامه انقلاب، به وسيله اين قوطي كوچك پرسروصدايي كه در كنارم بود، در آن اتاق كوچك نيمه تاريك، در سئانسي خصوصي كه براي شركت در آن بليتي فروخته نميشد، شركت كردم. فرداي آن روز مطلع شدم كه نمردهام، نه زير ضربات كميتهچيان و نه به دست خودم، بلكه دستگير شدهام و با هويدا در خانهاي كه [آيتالله]خميني هم آنجاست، زنداني هستم. . .
آن روز محل اقامتم را عوض كردم و به خانهاي رفتم كه در آن زمان نميدانستم چه مدت در آنجا خواهم ماند. امروز ميدانم كه انزواي من نزديك شش ماه به درازا كشيد و در اين مدت من حتي قدمي به بيرون نگذاشتم. اينطور استدلال ميكردم، اگر به خانه دوستان بروم، بهزودي شك و ترديد برانگيخته خواهد شد، هم رفقا را به خطر خواهم انداخت و هم خودم در امنيت نخواهم بود. منزل خويشان، وضع از اين هم خطرناكتر است. بنابراين به خانه آشنايان پناه بردم. ميزبانان من، اين افراد بسيار شريف و بسيار مهربان، براي آنكه جلوي هر نوع امكان افشاي راز گرفته شود، مستخدمين خود را مرخص كردند. صاحبخانه، همسر، داماد و دخترش هر چهار نفر در تمام مدت اقامت من كارهاي خانه را خود بر عهده گرفتند.
من بر حسب طبيعتم آدمي منزوي هستم، بنابراين تحمل اين وضع برايم چندان دشوار نبود. حتي در جواني كم بيرون ميرفتم. اهل تجمعات شلوغ نيستم و از گفت و شنودهاي بيهوده لذتي نميبرم. حمام جمعيت گرفتن، يكي از ورزشهايي است كه فقط ده دقيقه تابش را ميآورم و به محض آنكه بتوانم، خلوت ميگزينم. . .
من ۲۵ سال براي نيل به هدفي جنگيدهام كه آن را از همه معتبرتر دانستهام. ممكن است اشتباه كنم، ولي از آن بهتر نيافتهام، اگر يافته بودم خود را وقف آن ميكردم. اعتقاد راسخ، كارها را سهل ميكند. آدمي به بركت آن نيروي حفظ خود و تحقق بخشيدن به افكارش را مييابد. در آن اتاق، با پردههاي كشيده و تاريك من اعتقاد راسخ داشتم كه عقايد من بر حق است و ايمانم را حفظ كردم. اتاق من ديوار به ديوار يك دادگاه انقلابي بود. تمام روز و شب در آن شنونده و شاهد محاكمه خود بودم. دستور بازداشتم صادر شد و اتهاماتم متعدد بود. اين دوره بيشك سختترين دوران زندگي من بوده است، ولي ايمان مرا متزلزل نساخت. . .
وقتي آدمي ۲۰ يا ۳۰ سال سابقه مبارزه سياسي پشت سر دارد، بايد بداند كه افكار و اهداف عمدهاش كدامند. كتابهاي بسيار درباره اين دوران نوشته شده است. اين اسناد چه ميگويند؟ همه متفقالقولند كه يك حادثه بيسابقه در تاريخ ايران رخ داد و آن اينكه آن دولت، دولت من، اولين و تنها دولت ملي بعد از مصدق بود. من چه باختم؟ حقيقتاً چيز زيادي نباختم. چه ثابت كردم؟ اينكه ميتوان بدون انكار تعهدات، بدون عوض كردن تصميمها، قدرت را به دست گرفت. من براي اثبات اين مطلب چهل روز فرصت داشتم و اين مدت براي اين منظور كاملاً كافي بود.
آنچه مرا بيش از تهديداتي كه هر روز به مرگ ميشدم، زجر ميداد، علم به اين بود كه عدهاي هنوز دچار اوهام خويشند، چنانكه گاليله گفته است:«براي اينكه زمين كار خود را بكند، وقت لازم است، ولي در اين فاصله چه خسارتهايي كه به بار نخواهد آمد!» كساني كه مرا در تنگنا گذاشته بودند تصور ميكردند، من اهريمني هستم و اين امام است كه از ايران بهشتي خواهد ساخت. . .
من ميكوشيدم به سمت روشنايي بروم، درحالي كه ايران به قعر ظلمت فرو ميرفت! ميخواستم در جهت نظم و قانون قدم بردارم، درحالي كه هرج و مرج بر ملك مسلط ميشد. من خلاف جريان شنا ميكردم، موقعيتي مشكل و كاري سخت خستهكننده.
در اين حوادث براي من فقط يك راه مانده بود؛ چشمان هموطنانم را بگشايم، آنها را از اشتباه درآورم:«قدرتي فاسد، حكومتي خودكامه، ولي فرسوده بر شما مسلط بود، بهجاي آن يك ديكتاتور بسيار تازهنفستر را ننشانيد! اگر اين راه را انتخاب كنيد، ايران به آتش و خون كشيده خواهد شد، مملكت تجزيه خواهد شد. . .».
اين اخطارها كه من از تكرارش غافل نماندم، نشاني از پيشگويي پيامبرانه داشت. بايد تجديد ميشد، چون هنوز اميد وجود داشت، چنانكه امروز هم وجود دارد. نزد خود جمله دوگل را كه در ۱۸ ژوئن ۱۹۴۰ ادا كرده بود، مرور ميكردم:«. . . روزي كه ما صاحب همان نيروهاي مكانيزهاي شويم كه به دشمنان امكان خرد كردن ما را داد، ميتوانيم انتقام خود را بگيريم».
همان ابزار؟ پس با سادهترينش آغاز كنيم: [آيتالله]خميني انقلابش را با ارسال نوارهايي از فرانسه آغاز كرد كه در آنها مردم را به قيام دعوت ميكرد. سه روز قبل از تاريخ اعلام جمهوري اسلامي، من يك نوار ۱۲ دقيقهاي ضبط كردم كه از پناهگاهم مخفيانه به دو آژانس خبري رسيد: خبرگزاري فرانسه و رويترز و به اين ترتيب آن نوار در سراسر دنيا پخش شد.
در پرتو آخرين حوادث، آنچه را ناگزير پيش ميآمد توضيح داده بودم: ايجاد چند مركزي، به وجود آمدن فئوداليتهاي نو، در هم ريختن اقتصاد، كشتارهاي بيپايان. . .
و در پايان نوار با لحني آشكارا تمسخرآميز گفته بودم:«من شخصاً به اين جمهوري رأي نخواهم داد». همه ميدانستند كه من براي رفتن به سمت يكي از صندوقهاي رأي دچار مشكل خواهم شد، پس پيام روشن بود:«رأي ندهيد! در خانهها بمانيد! بدانيد كه رأي دادن به اين حكومت، شما را در سراشيبي تيره و تار مياندازد كه حتي نميدانيد شما را به كجا خواهد كشاند».
چند روز قبل از سفرم از ايران، يك نوار ديگر پخش كردم كه مؤكد پيشگوييهاي قبليام بود. آن پيشگوييها يكيك درست از آب درآمده بود. بنابراين ميتوانستم به خود اجازه بدهم و خطرات حوادث آينده را ترسيم كنم. از آن هنگام مدتي گذشته است، پيشبينيهاي من بيآنكه اين بار هم ـچنانكه ميشود حدس زدـ رضايتي به من بخشد، تحقق يافته است.
من از جمله كساني هستم كه در زندگي عادي واكنش سريع نشان ميدهند، ولي در شرايط استثنايي تزلزلناپذير ميمانند. اين صفت در تمام دوراني كه در بارهاش حرف ميزنم به اثبات رسيد. شبي داماد ميزبان من در اتاقم را زد و گفت:«آقا لباس بپوشيد، اوضاع خراب است. كميتهچيها وارد خانه شدهاند. لطفاً چراغتان را روشن نكنيد!»
بلند ميشوم، شلوار و پيراهني بهجاي پيژامهام ميپوشم و در تاريكي در گنجهاي كه در اختيارم گذاشته شده است مشغول جستوجو ميشوم. دقايقي طولاني به جستوجو ادامه ميدهم. جوان باز ميگردد و دو باره ميگويد كه عجله كنم. به نظر او هم، مثل خود من، چنين رسيده است كه اگر قرار است بازداشت شوم بايد ظاهري معقول داشته باشم و اگر مقرر است كه بميرم بايد كت و شلوار تنم باشد.
در آن لحظه متوجه ميشوم كه چرا دستهاي من در تيرگي كشوها را ميگردد، كت و شلواري آبي پوشيدهام و دنبال كراواتي متناسب با آن ميگردم و ميدانم كه بالاخره با آشنايي كه با كراواتهايم دارم، از راه تماس دست و تشخيص فرم آن ميتوانم پيدايش كنم.
بعد از مدت كوتاهي به من خبر دادند كه كميتهچيان از همان راهي كه آمده بودند، بازگشتند و از اينكه مزاحم ميزبانان من شدهاند، عذرخواهي هم كردهاند، در تعقيب يك عده دزد بودند و به نظرشان آمده بود كه آنها به اين خانه وارد شدهاند. اگر من در آن لحظات دست و پا را گم كرده بودم، در مقابل كميتهچياني كه فقط در تعقيب آفتابهدزدي بودند، در چه وضع مسخرهاي قرار ميگرفتم!
به هر حال نميتوانستم تا آخر عمر مخفي به سر برم. وقت گرانبها را داشتم از دست ميدادم. بايد خود را به كشوري ميرساندم كه به من اجازه دهد حرفهايم را بزنم و به مبارزهام ادامه دهم.
سادهترين راه را كه كمتر از ديگر راهها به تهيه و تدارك دقيق نياز نداشت پيش گرفتم. عدهاي از افراد شجاع در انجام كارها كمكم كردند. نياز به يك گذرنامه خارجي و اوراقي كه طبعاً اسم من در آنها نباشد، داشتم. ريشي بزي داشتم. نه در چمدانم ميبايست شيئي ايراني وجود داشته باشد و نه بر لباسهايم مارك خياطان كشور. بعد يك روز صبح با اتومبيل به فرودگاه رفتم. قيافهام به بركت يك ريش بزي و يك عينك سياه مختصري عوض شده بود. كسي كه همراه من بود با يك بليت درجه يك و چمدان من وارد محوطه فرودگاه شد و چمدان را رد كرد. من در اتومبيل منتظر ماندم تا اينكه پرواز هواپيما براي يك ربع ديگر اعلام شد. آن موقع با شتاب كت را بر روي شانههايم انداختم و مثل بازرگاني شتابزده وارد شدم. صف مسافران ايراني طولاني بود، ولي در صف مسافران خارجي فقط هفت يا هشت نفر ايستاده بودند. فقط با يك افسر پليس روبهرو شدم كه كمترين توجهي نه به قيافهام كرد و نه به گذرنامهام. در اتاق ترانزيت زياد معطل نشدم و سوار اولين اتوبوسي شدم كه به طرف هواپيما ميرفت.
قسمت درجه يك، ۲۸ مسافر را در خود جا ميداد و درجه دو بيش از ۲۰۰ مسافر را، بنابراين توانستم به سرعت سوار هواپيما شوم، چمدانم هم قبل از من در انبار طياره بود. هدفم اين بود كه خطر بازشناخته شدن را به حداقل برسانم، در قسمت درجه يك از نظر آماري اين خطر كمتر بود. توكل هم بقيه كارها را كرد.
كنار پنجره نشستم، عينك سياه هنوز بر بينيام بود. روزنامه لوموند را روي زانوها بازم كردم و گذرنامهام را رويش گذاشتم و درحالي كه از در پشت من مسافران سوار ميشدند، من با خونسردي بيرون را نگاه ميكردم و تظاهر ميكردم كه آمد و شد كارمندان شركت هواپيمايي در آن قسمت از فرودگاه تمام توجه مرا جلب كرده است.
صداي بيطنين دري كه مهماندار بست به گوش من موسيقي دلانگيزي آمد. فكر ميكردم كه تا اينجا ۹۵درصد نقشهام با موفقيت روبهرو شده است كه يك جوان ايراني حدود ۳۵ ساله آمد و روي صندلي كنار من نشست و از يك كيف چرمي چندين روزنامه و مجله بيرون آورد و خود را جابهجا كرد. اين بار بيآنكه احساسي را نمايان كنم به ابرها خيره شدم. هواپيما در جهت شمال غربي در حال بلند شدن از زمين بود كه مرد جوان شروع به حرف زدن كرد:«اهل كجاييد؟ فرانسوي هستيد؟» جواب دادم:«بله». گفت:«من از طرف دولت فرانسه براي ادامه تحصيلاتم در شهر ليون بورس دارم. مهندسم». من زير لبي و با بياعتنايي گفتم:«بسيار خوب است». گفتوگوي ما در آن موقع به همينجا ختم شد. من زنگ زدم و شامپاني خواستم، مهماندار آورد و من در آرامش تمام آن را نوشيدم. ساعتم را هم گاه به گاه نگاهي ميكردم. وقتي يك ساعت از پروازمان گذشت با مسرت فكر كردم:«از ايران خارج شدهايم، حالا بر فراز تركيه پرواز ميكنيم، مسئولان ايراني ديگر امكان بازگرداندن هواپيما را ندارند». حالا ميتوانستم احتياط را مختصري كنار بگذارم. از كنار دسته صندلي، مجلات فارسي را كه همسفر من ورق ميزد نگاه كردم، در يكي از آنها چشمم به عكس خودم در كنار عكس بازرگان افتاد. از جوان پرسيدم:«اين آقايان كي هستند؟» جواب داد:«اين يكي نخستوزير قبلي است و آن يكي نخستوزير فعلي». پرسيدم:«چطور آدمهايي هستند؟» گفت:«قبلي آدم بسيار محكمي بود و بسيار شجاع. فعلي آدم مهرباني است. آدم خوبي است، ولي خيلي وقت نيست كه سر كار است بنابراين هنوز نميشود قضاوت كرد.» و چون امكان قضاوت نبود، موضوع صحبت را عوض كرد و از رشته تحصيلياش با من حرف زد. هيچكس از روز و ساعت ورود من به پاريس اطلاع نداشت. وقتي به پاريس رسيدم فرزندانم را خبر كردم كه به دنبالم بيايند.