
سميه اسلامي كياسري | راهروهاي دادگاه شلوغ بود. رامين پشت در دادگاه ايستاد و با نگاهي منتظر به قدمهايي كه به سرعت از جلوي چشمانش ميگذشتند خيره شده بود. از هر طرف صداي داد و فرياد به گوش ميرسيد. افسانه هم چند قدم آنطرفتر ايستاده بود. گاهي با عصبانيت نگاهي به رامين ميانداخت و با اين حال سعي كرد خودش را آرام نشان دهد. دقايقي از حضورشان نگذشته بودكه منشي دادگاه نامشان را صدا زد و آنها براي رسيدن به پروندهشان وارد شعبه دادگاه خانواده شدند. زوج جوان روبهروي قاضي نشستند. دقايقي گذشت قاضي پس از اينكه نگاهي به پرونده انداخت از افسانه خواست كه علت درخواستش براي طلاق را بازگو كند.
خواستگاري و ازدواج
افسانه آهي ميكشد و در حالي كه نگاهي سرد به رامين مياندازد، ميگويد من در اين سالها تلاشم را براي حفظ زندگيام كردهام. مدتهاست كه زندگيمان به بنبست خورده و راهي براي ادامه آن باقي نمانده است. افسانه با بغضي كه در گلو و لبخند تلخي كه بر لب دارد از روزهاي آشناييشان ميگويد: خانواده ما و رامين با هم همسايه بودند. رامين جواني مؤدب و متين بود زماني كه به خواستگاريام آمد تمايل زيادي به ازدواج با او داشتم. مدام به او فكر ميكردم و هيچ چيز ديگري را نميديدم. او به رغم اينكه دو سال از پايان خدمت سربازياش گذشته بود هنوز بيكار بود و بيشتر وقتش را با دوستانش پرسه ميزد. خانوادهام با شناختي كه از او و خانوادهاش داشتند مخالفت كردند و گفتند او كسي نيست كه بتواند مرا خوشبخت كند. من توصيههاي خانوادهام را جدي نگرفتم و به جاي دورانديشي تسليم احساس خودم شدم. با اصرار زياد توانستم آنها را راضي كنم و پس از چند روز عقدمان سرگرفت. روز عقد هم پدر و مادرم راضي به اين وصلت نبودند و با چهرهاي در هم فرو رفته در مراسم شركت كردند.
پس از چند ماه نيز عروسيمان سر گرفت و من راهي خانه بخت شدم.
شريك سخت
روز عروسي احساس كردم كه خيلي تنها هستم و پس از اين بايد در كنار رامين با هر شرايطي بسازم. روزهاي اول احساس ميكردم كه خوشبختترين زن دنيا هستم، اما اين احساس خوب زياد دوام نياورد. رامين بر خلاف ظاهرش مردي عصبي بود و بر سر هيچ و پوچ با من درگير ميشد. ابتدا به اين رفتارهايش توجهي نميكردم، اما پس از گذشت مدتي به دنبال راهي براي حل اين مشكل بودم فكر ميكردم با آمدن يك بچه او خوشحالتر و رفتارش بهتر خواهد شد، اما به دنيا آمدن فرزندمان نيز تأثيري در بهبود رفتارش نداشت.
زماني كه در مورد رفتارهايش كنجكاو شدم و خواستم كه علت اين كارهايش را بفهمم متوجه شدم كه او معتاد به شيشه شده است. آن زمان بود كه به حرفهاي پدرم رسيدم و فهميدم كه خودم را به چاه انداخته و باعث بدبختي فرزندمان نيز شدهام، اما راه بازگشتي نداشتم و بايد هر طور شده همسرم را به زندگي عادي برميگرداندم. رامين پس از ازدواج مسافركشي ميكرد. اما با گذشت زمان مشكلات مالي بيشتر در زندگيمان بروز ميكرد.
توهم شيشه
از شرايط زندگيام ناراضي بودم اما كاري از دستم برنميآمد. او دوست نداشت در مورد كارهايش از او سؤال كنم. با گذشت هر روز رفتارهايش بيشتر از گذشته تغيير ميكرد و شخصيت اصلي خودش را بيشتر نشان ميداد. شكاك هم شده بود. به همه چيز و همه كس شك داشت. حتي اجازه نميداد كه با كسي رفت و آمد داشته باشيم.
چند سال گذشته بود و با بزرگ شدن آرزو اذيتها بيشتر شده بود.
گاهي اوقات نيز پس از كتك زدن دخترم از كردهاش پشيمان ميشد و ميگفت كه هيچ كدام از آن كارها را در حالت عادي انجام نداده است. ميگفت كه به خاطر توهم شيشه است كه دست به اين كارها ميزند و از ما ميخواست كه او را ببخشيم. خيلي نگران دخترم بودم و اين موضوع برايم آزاردهنده بود. خيلي وقتها به طلاق فكر ميكردم اما چارهاي جز ماندن نداشتم.
فروش فرزند ناخواسته
اختلافاتمان همانطور ادامه داشت تا اينكه يك روز در نهايت ناباوري متوجه شدم كه باردار هستم. اين مسئله باعث درگيري شديد بين من و رامين شده بود. او مدام ميگفت كه به خاطر شرايط بد كاري و اقتصادياش ديگر حاضر به بچهدار شدن نيست و از من ميخواست كه بچه را سقط كنم. اما من با سقط جنين مخالف بودم و آن را گناهي بزرگ ميدانستم. بنابراين قبول نكردم و پسرم به دنيا آمد.
يك روز كه به اصرارش به پارك رفته بوديم بنا به درخواستش بچهها را نزد او گذاشتم و براي خريد كيك و آب ميوه به بيرون پارك رفتم، اما زماني كه برگشتم با قيافه به ظاهر آشفته رامين مواجه شدم. در حالي كه خبري از پسرم در كالسكهاش نبود. او ميگفت كه مشغول بازي با آرزو و تاب دادن او بود كه ناگهان متوجه شد پسرمان در كالسكهاش نيست و شخصي او را دزديده است. از همان ابتدا شك من نسبت به رامين برانگيخته شده بود. چون اجازه نميداد كه به پليس اطلاع دهم و ميگفت كه اين كار فايدهاي ندارد. اما من به طور مخفيانه از او شكايت كردم. رامين بازداشت شد و به جرمي كه مرتكب شده بود اقرار كرد. پس از چند روز نيز پسرم توسط پليس پيدا شد.
جدايي
او ميگفت كه پسرمان را نفروخته بلكه او را براي يك زندگي بهتر و مجللتر نزد خانوادهاي فرستاده تا مانند ما با مشكلات مالي دست و پنجه نرم نكند.
او به قول خودش براي خوشبختي فرزندمان اين كار را كرده بود، اما غافل از اين بود كه با اين كارش زندگياش را ويران كرده و مرا نيز از دست خواهد داد. به خاطر بيتوجهي به حرفهاي خانوادهام در ازدواج بدبختيهاي زيادي كشيده بودم. اعتياد همسرم به شيشه و شكنجههاي من و دخترم، اما ديگر طاقت اين سومي را نداشتم و ميخواستم كه هر طور شده خود و فرزندانم را از شر چنين مردي نجات دهم. بنابراين همه چيز را به خانوادهام گفتم و به قصد طلاق راهي خانهشان شدم. اكنون هم به هيچ عنوان قصد ادامه اين زندگي را ندارم و درخواست طلاق ميكنم.
حرفهاي مرد و رأي دادگاه
زن جوان اين حرفها را ميزند و روي صندلي مينشيند. حالا نوبت رامين است كه درباره حضورش در دادگاه توضيح دهد. او ميگويد: من همسرم را دوست دارم و نميخواهم از او جدا شوم. هر چقدر به او گفتم كه بچه را سقط كند قبول نكرد. نميتوانستم گريههاي پسرمان را به خاطر كمبود شير خشك تحمل كنم. به همين خاطر براي خوشبختياش نقشهاي كشيدم. به پيشنهاد يكي از دوستانم تصميم گرفتم تا خانوادهاي اصل و نسبدار پيدا كنم و بچه را به آنها بفروشم تا اينكه بعد از مدتي جستوجو خانوادهاي پيدا كردم كه وضع ماليشان خوب بود و پول خوبي هم به من ميدادند. با اين كار پسرمان در ناز و نعمت بزرگ ميشد و ما هم از آن وضعيت نجات پيدا ميكرديم. باور كنيد به خاطر شرايط بدي كه داشتم مجبور به اين كار شدم. حالا هم پشيمانم و علت همه اين اتفاقها را اعتياد ميدانم. اگر شيشه مصرف نميكردم هيچ كدام از اين اتفاقها نميافتاد. دوست دارم اعتيادم را ترك كنم و اميدوارم كه همسرم و قانون مرا ببخشند. حرفهاي مرد تمام ميشود و قاضي هم كه چارهاي جز صدور حكم جدايي اين زوج نميبيند حكم طلاق بين آنها را صادر ميكند.