کد خبر: 447510
تاریخ انتشار: ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۸:۴۶
یادها و یادمان‌هایی از زندگی و زمانه شهید عبدالحسین برونسی در گفت‌وگوی «جوان» با معصومه سبک‌خیز، همسر شهید
در هفته‌ای که گذشت، برای انجام پژوهشی تاریخی رهسپار مشهد مقدس شدم. در آن روزها اخبار، از بازیافتن پیکر شهید عبدالحسین برونسی و نیز تردید خانواده‌اش در پذیرش این امر خبر می‌دادند. همین موضوع و نیز آوازه پرطنین سلوک عرفانی و جهادی آن رزمنده سترگ، بر آنم داشت تا با فرزندانش به گفت‌وگو بنشینم. فرزندان جملگی بر آن بودند که مادر بیش از دیگران می‌تواند حدیث پایمردی شهید را واگویه نماید و این گونه بود که در یک بعد از ظهر آرام و در فضای صمیمی منزل آن بزرگوار، همسر شهید، ما را به بوستان خاطرات وی دعوت کرد. آنچه در پی می‌آید، حاصل این گفت‌و‌شنود پرنکته است. سال گذشته که خبر دیدار خانواده شهید برونسی با مقام معظم رهبری و سخنان ایشان در این دیدار منتشر شد، بسیاری روی این نکته حساس شدند که مگر این شهید بزرگوار چه رابطه‌ای با آقا داشته که ایشان آن‌ قدر از وی تجلیل کردند؟ از سابقه و کیفیت این رابطه مطالبی را برای ما بیان بفرمایید. قبل از انقلاب که مقام معظم رهبری در ایرانشهر تبعید بودند، شهید برونسی از آن زمان، ایشان را می‌شناختند. ایشان بعد از شهادت شهید برونسی این مطلب را فرمودند که: من در ایرانشهر در زندان بودم و پنجره این خانه خیلی پایین بود. ساواکی‌ها از راه آن می‌آمدند و می‌رفتند و من خیلی اذیت می‌شدم. آسیدعبدالحسین که به آنجا آمد، به او گفتم که اینها خیلی اذیت می‌کنند. . . می‌گفتند نمی‌دانم در آن شهر غریب که کسی را نمی‌شناختیم، او از کجا آجر و گچ و خاک تهیه کرد و جلوی پنجره‌ها را گرفت که دیگر حتی نور آفتاب هم نمی‌آمد! و من از آزار ساواکی‌ها راحت شدم. مقام معظم رهبری در مسجد بناها و مسجد کرامت صحبت می‌کردند و آقای برونسی همیشه پای منبرهای ایشان می‌رفت و اعلامیه‌هایی را که ایشان می‌آوردند، پخش می‌کرد! این رابطه بود تا وقتی که جنگ شروع شد و ایشان به جبهه رفتند و به‌تدریج نقش شاخصی را به عهده گرفتند. آقا فرمودند: «وقتی آقای برونسی به شهادت رسید، به من گفتند که یک جوان روستایی به شهادت رسیده است و از کارهایش یادمان نمی‌آمد تا وقتی که فهمیدیم آسیدعبدالحسین بوده است.» یعنی شهید تا این حد در جبهه‌ها بی‌تکلف و بدون تظاهر کار می‌کرد. پارسال دختر من مریض بود و من نتوانستم پیش آقا بروم و بچه‌ها با آقای استاندار و دیگران رفتند. امسال وقتی گفتند جنازه شهید برونسی آمده، خیلی برایم دردناک بود، چون همیشه می‌گفت: «جنازه من برنمی‌گردد. اگر گفتند اسیر شده‌ام، باور نکن. چون من هیچ‌وقت اسیر نمی‌شوم، مفقودالاثر می‌شوم. جنازه‌ام هم برنمی‌گردد»، اما برخی به استناد مدارکی که پیدا شده، از جمله قرآن جیبی که سالم مانده، سربندی که روی آن شعار «لبیک یا خمینی» نوشته شده و همین طور مهر و جانمازی که پیدا شده همین طور لباس سپاه و گرمکن شهید معتقدند که جنازه به ایشان تعلق دارد. گفته‌اند که استخوان‌های شهید هست، اما سر ندارد. به هر حال من روی سخنی که شهید به من می‌گفت که جنازه‌ام برنمی‌گردد، هنوز مقداری تردید دارم. به من می‌گویند این 27 سال که پیکر پیدا نشده، سخن شهید محقق شده است سخن ایشان به این معنا نیست که تا ابد باید پیکر ایشان شناخته نشود عده‌ای از همرزمان شهید هم گواهی داده‌اند که آخرین بار او را با همان بادگیر کرم رنگی که با جنازه پیدا شده، دیده‌اند. شما فکر می‌کنید چرا شهید می‌گفت که پیکر ایشان برنمی‌گردد؟روی علاقه‌ای که به حضرت زهرا(س) داشت و می‌گفت: «من می‌خواهم قبرم مثل حضرت زهرا(س) گمنام باشد.» همیشه موقعی که برای بچه‌هایمان نوحه می‌خواند، آنها را نوازش می‌کرد و می‌گفت: «دعا کنید پدرتان روزی 7 بار با خاک یکسان و دوباره انسان و باز در راه خدا شهید شود.» بچه‌ها کوچک بودند و نمی‌دانستند پدرشان چه می‌گوید و همراه او سینه می‌زدند! آرزوی آقای برونسی این بود. این مسئله که پیش آمد و گفتند جنازه ایشان برگشته، برای من خیلی تعجب‌آور بود، چون خودش می‌گفت جنازه‌ام برنمی‌گردد. بچه‌ها حالا بزرگ شده‌اند و خیلی ناراحتند. هرچه‌ می‌گفتند من نمی‌توانستم قبول کنم و می‌گفتم غیرممکن است. ما را برای روز کارگر بردند خدمت آقا. وقتی که آقا می‌خواستند برای سخنرانی بیایند، آقای خلفی که در بیت هستند به من گفتند: «شما الان اصلاً درباره پیکر شهید برونسی به آقا توضیحی ندهید. مراسم که تمام شد، شما را می‌فرستیم خدمت آقا تا صحبت کنید». من هم حرفی نزدم و هرکسی هم از من سؤالی کرد، گفتم: «من هنوز به نتیجه‌ای نرسیده‌ام.» نشسته بودم که خواهرهای بیت گفتند: «خانم شهید برونسی! بیایید بیرون». همراه دخترمان زینب و چهار تا از بچه‌ها رفتیم. ما کنار همان در کوچکی ایستادیم که آقا برای سخنرانی از آن رفت و آمد می‌کنند. وزیر راه و عده زیادی هم ایستاده بودند. من و بچه‌ها هم ایستاده بودیم. آقا به ما که رسیدند، با نهایت محبت و توجه با ما صحبت کردند. من گفتم: «آقا! اگر شما بفرمایید، همین امروز تشییع جنازه می‌کنیم، ولی هنوز برای من قطع و یقین نشده که این جنازه، جنازه شهید برونسی باشد.» ایشان گفتند: «هر جور که خودتان صلاح می‌دانید، عمل کنید.»یعنی اختیار کار را به عهده خودتان گذاشتند. بله، کسانی که آنجا بودند، بعد که آقا رفتند گفتند ایشان طوری با شما حرف زدند انگار که یک آشنای قدیمی هستید. به هرحال در آزمایشگاه، نمونه خون چهار تا بچه‌‌ها و خون خودم را گرفتند که با استخوان‌هایی که برگشته، آزمایش DNA بگیرند و ببینیم آن جنازه شهید برونسی هست یا نه. اگر شک شما به یقین تبدیل نشود، چه خواهید کرد؟طبق فرمایش آقا تحمیلی وجود ندارد و اگر ما قانع نشویم، قرار است به عنوان شهید گمنام در دانشگاه فردوسی مشهد یا هر جای دیگری که مصلحت باشد به خاک سپرده شود. خدا شاهد است که اگر آقا فرموده بودند تشییع کنید، بلافاصله امر ایشان را اطاعت می‌کردم، ولی چون به عهده خودم گذاشتند، الان منتظرم که ببینم نتیجه آزمایش چه می‌شود. اگر باشد که حتماً تشییع خواهیم کرد، اگر هم نباشد، باز هم خواهیم رفت، چون این شهید هم مهمان شهید برونسی است. این شهید گمنام شاید همرزم شهید برونسی بوده باشد، شاید از شهید برونسی بالاتر بوده و این همه راه به‌جای او آمده باشد. ما هیچ حرفی نداریم و امر رهبری را اطاعت می‌کنیم. این شهیدان همه در راه خدا و به فرمان ولی امر به جبهه رفتند و با هم هیچ فرقی ندارند. پیکر شهید در کجا پیدا شده و آیا پیکر دیگری هم همراه این پیکر بوده است؟ظاهراً پیکر در شرق دجله پیدا و به داخل کشور منتقل شده است. مجموعاً 13 پیکر بوده که 6 نفر شناسایی شده‌اند. در مورد شخصیت عرفانی و عبادی شهید برونسی، نه تنها همرزمان، بلکه حتی بسیاری از علما و شخصیت‌های بلندمرتبه هم نکات زیادی را مطرح می‌کنند. از جنبه تقید ایشان به عبادات و معنویات و رعایت تقوا چه خاطراتی دارید؟شهید برونسی که به این مرتبه رسید، به خاطر این بود که همه کارهایش را به خاطر خدا انجام می‌داد. با ائمه اطهار(ع) و حضرت زهرا(س) ارتباط عمیقی داشت. ذره‌ای حرام در زندگی شهید نیامده بود. هیچ‌وقت بی‌وضو نبود. ابداً روزه قرض یا نماز قضا نداشت. خیلی مقید بود. آقای برونسی اگر به اینجا رسید، از پاکی و حلال بودن زندگی‌اش بود. دنیا برای شهید برونسی هیچ بود. امروز صبح رفته بودم سر خاک شهید سیدکاظم حسینی که همسنگر شهید برونسی بود. خیلی ناراحت شدم و خطاب به شهید برونسی گفتم: «تا وقتی بودی که همه‌اش توی جبهه و مبارزه بودی و نتوانستی آن طور که دلت می‌خواست به خانواده‌ات برسی و هرگز به فکر دنیا نبودی. الان که به شهادت رسیده‌ای، بلند شو و خودت را نشان بده. واقعاً اگر این وسایل و باقیمانده‌های جنازه‌ای که آورده‌اند مال شماست، بلند شو و کاری کن که این را بفهمیم و مشکل حل شود.» آقای برونسی تا زمانی که به شهادت رسید، کوچک‌ترین شبهه‌ای در زندگی ما نبود. دوران رژیم گذشته بود. ایشان نمی‌گذاشت به بچه‌هایم شیر خشک بدهم. می‌گفت معلوم نیست چه کسانی اینها را درست کرده‌اند. بچه‌های من لازم نیست شیر خشک امریکا و کشورهای دیگر را بخورند. خیلی به لقمه حلال و حرام توجه داشت. این‌جور نبود که بچه‌ها هر چیزی بخورند یا هرجایی بروند. شهید برونسی از نظر خانوادگی طبقه اجتماعی یک فرد معمولی بود ولی الان دارد روز‌به‌روز مقامش بالاتر می‌رود که این چیزی نیست مگر به خاطر همین تقوایی که داشت. شهید با کدام‌یک از علما و عرفا ارتباط داشت و مأنوس بود؟شاید دقیقاً اسم همه‌‌شان را ندانم. می‌دانید که آقای برونسی خودش هم درس طلبگی خواند. . . چند سال؟پنج سال. آقای برونسی 6 کلاس درس مدرسه‌ای خوانده بود و 5 سال هم درس طلبگی. وقتی شهید شد، از ما پرسیدند مدارک تحصیلی ایشان چیست؟ این مدارک در روستا بودند. می‌خواستند برایمان حقوق برقرار کنند. آیت‌الله خامنه‌ای در سال 75 که به دیدن خانواده شهید برونسی آمدند، از من پرسیدند: «حقوقتان چقدر است؟» در آن زمان 40 هزار تومان می‌دادند و من مبلغ را گفتم. آقا بچه‌های سپاه را صدا کردند و گفتند: «حاج‌خانم چه می‌گویند؟» حقوق‌ها دفترچه‌ای بود.آقا پرسیدند: «چرا این ‌قدر کم؟» جواب دادم: «برای اینکه آقای برونسی 5 کلاس سواد داشت. 5 سال هم درس طلبگی خوانده‌ بود.» آقای وفایی که همدوره شهید در درس طلبگی بود، مدارک آنجا را گرفت و آقا هم دستور دادند که آن هم حساب شود و خلاصه این‌جوری شد که مقرری بیشتری برایمان برقرار شد. شهید با آقای آمیرزا جواد تهرانی، آقای طبسی، خدابیامرز آقای شیرازی، با اخوی آقا و خود آقا ارتباط داشت. چند نفری را هم به خرج خودش برد و طلبه کرد. از مبارزات قبل از انقلاب شهید چه خاطراتی دارید؟ چه کارهایی می‌کرد؟ با چه کسانی ارتباط داشت؟ هیچ وقت دستگیر شد یا نه؟وقتی امام خمینی در پاریس بودند، اعلامیه‌هایی را که می‌آمد، آقای برونسی بین طلبه‌ها و مردم تقسیم می‌کرد. شب‌ها برای تأمین مخارج زندگیمان می‌رفت بنّایی، صبح‌ها می‌رفت دنبال این‌جور کارها. به من هم می‌گفت هر کس آمد سراغ من، بگو رفته سر کار!قبل از انقلاب، سه بار دستگیر شد. یک بار موقعی که حرم را به توپ بستند، یک روز هم راهپیمایی بود که با برادرهایم و بچه‌ها رفت و همه آنها برگشتند و آقای برونسی نیامد. از داداشم پرسیدم: «چه شده؟» جواب داد: «آنقدر شلوغ شد که نفهمیدم چه شد.» تا 10 روز ا‌ز آقای برونسی خبر نداشتیم. دخترم زینب آن موقع یک سال داشت. سه تا پسر هم داشتم حسن‌ و مهدی و حسین. همه اینها کوچک بودند. تا ده روز خبر نداشتیم که آقای برونسی را کجا برده‌اند. بعد از 10 روز یکی آمد دم در و گفت: «آسید عبدالحسین الان در زندان وکیل‌آباد است. از او انگشت‌نگاری کرده و سرش را تراشیده‌اند.»سفارش کرده بود اگر خبری شد یا اتفاقی افتاد کتاب‌های امام، مخصوصاً رساله ایشان، نوارهای امام، دکتر بهشتی و دیگران را که جدا گذاشته بود، بدهیم به همسایه یا جایی مخفی کنیم. من همان روزی که دیدم آقای برونسی نیامد، همه را دادم به همسایه که بچه‌اش با آقای برونسی به بنایی می‌رفت. آن زمان ما نمی‌توانستیم بگوییم آقای برونسی زندان است و هر کس از سر کارشان می‌آمد و سراغشان را می‌گرفت، جوابی نداشتیم بدهیم. من مانده بودم و چهار تا بچه. کسی هم جرأت نداشت دور و بر ما بیاید.آقای غیاثی صاحب کار آسیدعبدالحسین از من پرسید که کجاست که من دیگر طاقت نیاوردم و گفتم: «زندان است و 100 تومان پول یا سند خواسته‌اند». آقای غیاثی گفت: «اصلاً ناراحت نباشید. من سند همین خانه‌ای را که دارم می‌سازم گرو می‌گذارم و آزادش می‌کنم.» وقتی آقای برونسی برگشت، از بس شکنجه‌اش داده بودند، دندان در دهان نداشت و مثل پیرمردهای 70 ساله شده بود. موقعی که برگشت به خانه، روحانی‌ها و طلبه‌ها خیلی به دیدنش آمدند. در را می‌بست و با آنها صحبت می‌کرد. یک روز گوش ایستادم و دیدم دارد از شکنجه‌هایی که به او داده بودند، با آنها صحبت می‌کند. می‌گفت در زندان به‌قدری جایشان تنگ بوده که به نوبت می‌ایستادند و بقیه می‌خوابیدند. روی سینه‌اش مسلسل گذاشته و گفته بودند رفقایت را لو بده. او هم می‌گفته من تک و تنها هستم و دوست و رفیقی ندارم و توی دهنش ‌زده و دندان‌هایش را خرد کرده بودند. این حرف‌ها را به من نمی‌زد، چون اصلاً نمی‌خواست من و بچه‌ها ناراحت شویم. چندین بار در رژیم سابق دستگیرش کردند. در راه انقلاب و اسلام خیلی سختی کشید. هر کاری برای هر کسی از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد. اگر خانه کسی به تعمیر احتیاج داشت، می‌رفت و انجام می‌داد. بعد از انقلاب تغییری در زندگی ایشان پیدا شد؟از نظر نبودنش بالای سر ما بدتر شد! اگر خدا اجازه می‌داد، بچه‌هایش را هم فدای امام می‌کرد. از نظر معیشتی هم اگر منظورتان است که آقای برونسی با پیروزی انقلاب به سپاه رفت و دو سال در آنجا بدون حقوق خدمت کرد. شب می‌رفت بنّایی و خرج زندگی‌اش را از آنجا درمی‌آورد. از سپاه حقوق نمی‌گرفت؟اوایل که در سپاه حقوق نمی‌دادند، بعداً برایشان حقوق معین شد. آقای برونسی برای خرج زندگی، شب می‌رفت بنّایی، روزها می‌رفت سپاه. او به‌قدری مقید بود که اگر یک وقت از سپاه روزنامه‌ای می‌آورد و بچه‌‌ها پاره‌اش می‌کردند، می‌رفت عوض آن را می‌خرید و جایش می‌گذاشت و می‌گفت بیت‌المال است! این ‌قدر روی بیت‌المال حساس بود.با ماشین سپاه که می‌آمد، اگر یک وقتی بچه‌مان مریض می‌شد و می‌گفتم: با آن ما را برسانید دکتر، می‌گفت: «ماشین بیت‌المال است. مال حرم رفتن و دکتر رفتن نیست» و ما را با تاکسی تلفنی می‌فرستاد. سپاه ماشین داده بود که آقای برونسی برود روستا به پدر و مادرش سر بزند. در روستا رسم است که نانی، ماستی چیزی می‌دهند که با خودتان برگردانید شهر. یکی از بستگان نان داده بود که آقای برونسی بدهد به پسر او که در شهر درس می‌خواند. آقای برونسی آنها را برد داد ماشین گاراژ که بیاورد و گفت: «ماشین را برای دیدن پدر و مادرم به من داده‌اند نه برای نان آوردن. این بیت‌المال است.» بعد هم در اینجا رفت گاراژ، نان را گرفت و به آن دانشجو رساند. شهید شدن خود را چقدر پیش‌بینی می‌کرد؟ و چه خاطره‌ای از دریافت خبر شهادت ایشان دارید؟وقتی جنگ شروع شد، هر وقت می‌خواست برود، گریه می‌کردم، می‌گفت: «سر راه مسافر گریه نکنید.» عملیات آخر هم عملیات بدر بود که در اسفند سال 63 اتفاق افتاد و ایشان در آن عملیات به شهادت رسید. به خانه همه فامیل‌ها رفت و خداحافظی کرد. با بچه‌ها رفتیم حرم. وقتی برگشتیم، بچه‌ها که خوابیدند، گفت: «امشب دو تا کلام صحبت با شما دارم. شاید این دفعه برنگشتم؛ ولی در باره سرنوشت من بدان که: اول شهادت، دوم شهادت، سوم شهادت و چهارم جانبازی! اما اگر آمدند و گفتند اسیر شده‌ام، هرگز باور نکنی. من اصلاً اسیر نمی‌شوم. اگر در این عملیات شهید نشدم، به مسلمانی‌ام شک کن.» و رفت و در همان عملیات به شهادت رسید. از روی همان اعتقاد محکمی که داشت و حرف‌هایی که می‌زد، دلم رضا نیست و باور نمی‌کنم که این جنازه‌ای که برگشته متعلق به آقای برونسی باشد. در باره خبر شهادتش، یک بار ‌آمدند و گفتند زخمی شده، بار دیگر چیز دیگری ‌گفتند، اما من می‌دانستم که ایشان شهید شده. البته سپاه از همان روز اول خبر داشت که ایشان مفقودالاثر شده. ایشان داماد صدام را کشته بود و عراقی‌ها از او می‌ترسیدند و برای سرش جایزه تعیین کرده بودند.من نمی‌دانستم اسلحه داماد صدام را بالای کتابخانه گذاشته، ولی به دوستانش در سپاه گفته بود. آنها هم آمدند و گشتند و آن را پیدا کردند. آقای برونسی از زمان رژیم سابق اسلحه داشت. یک کسی از ایرانشهر برایش خریده بود. شب که می‌خوابید همیشه زیر سرش می‌گذاشت. بعد از شهادتش آمدند و وصیت‌نامه و اسلحه‌هایش را بردند. خواهران یک روز می‌آمدند و می‌گفتند دستش قطع شده، روز دیگر می‌گفتند پایش قطع شده تا روزی که می‌خواستند تشییع جنازه کنند، همه چیز برایم عادی شده بود و هیچ عکس‌العملی نداشتم، ولی الان نه. از این خبری که ناگهان به من داده‌اند، دارم اذیت می‌شوم. مگر معتقد نبودید مفقود شده؟ پس چطور تشییع جنازه برگزار شد؟به خاطر صدام. صدام برای سر شهید برونسی جایزه گذاشته بود. گفتند تشییع جنازه کنیم که صدام از صرافت پیدا کردن جنازه او بیفتد! الان هم قبری در بهشت رضا به اسم شهید هست، اما این دفعه من رفته بودم دکتر که یکی از بچه‌هایم زنگ زد. وقتی برگشتم خانه، دیدم همه نشسته‌اند و گفتند جنازه شهید برونسی پیدا شده. این بچه‌ها همه در آن زمان خیلی کوچک بودند. پسر بزرگم 13 سال بیشتر نداشت.عباس‌آقا که الان این‌قدر ناراحتی می‌کند، سه سال داشت. آنها وقتی این خبر را شنیدند، حالی شدند که خدا می‌داند. من در تمام این سال‌ها، چنان روزی را نگذرانده بود‌م. از بس که این بچه‌ها به هم ریختند. اینها کوچک بودند که پدرشان رفت و برنگشت و اصلاً نمی‌دانند سایه پدر یعنی چه. حالا ناگهان بیایند و چنین خبری بدهند، معلوم است که چطور می‌شوند. باورشان نمی‌شود. این دفعه، هم به خودم و هم به بچه‌هایم خیلی ضربه خورد و خیلی برایمان سخت بود. آیا این خاطرات را چاپ هم کرده‌اید؟بله در کتابی به نام «خاک‌های نرم کوشک» که در سال 83 چاپ شده، خاطرات خود را در کنار خاطرات همرزمان شهید بازگو کرده‌ام. بیست سال از جنگ گذشته و جوانان ما دیگر شناخت دقیقی از شهدا ندارند و در حال و هوای جنگ هم نیستند. دنیاطلبی بعضی از خواص هم مزید بر علت شده و وضعیت را گاهی اوقات مشوش و نامعلوم می‌کند. شما به عنوان آخرین کلام چه پیامی برای این گروه اعم از مسئولان و مردم دارید؟ما باید پیرو خط رهبر باشیم و ببینیم چه دستوری به ما می‌دهند. باید بفهمیم این همه شهید را برای چه دادیم. این خون‌ها به خاطر مکتب و اسلام ریخته شد. آیا کسانی که برگشته‌اند، غیر از این است که دشمن آنها را فریب داده است؟ جوانان ما باید ببینند دارند چه کار می‌کنند. باید پشت سر رهبری حرکت کنیم و نگذاریم هیچ بیگانه‌ای خون شهدای ما را پایمال کند. این هم به دست خودمان است. همه می‌توانند شهید برونسی شوند، اما از راهش. آقا در جلسه‌ای در حضور خبرنگاران گفتند وقتی به بچه‌های شهید برونسی نگاه می‌کنیم، می‌بینیم همه در خط پدرشان هستند. واقعاً در خانه ما دو دستگی نیست، در حالی که در انتخابات گذشته این اتفاق توی خانواده‌ها افتاد که هر کسی دنبال یک نفر راه افتاده بود. بچه‌ها دیدند که من به چه کسی رأی می‌دهم و همان کار را کردند. بقیه خانواده‌ها هم می‌توانند همین ‌طور متحد باشند.باید حواسمان باشد. خانواده شهدا و فرزندان شهیدان و مردم باید حواسشان باشد و همه پشت سر رهبر باشند. این انقلاب به‌سختی به دست آمده. خون‌ها ریخته شده، این همه شهید داده‌ایم، نباید کاری کنیم که بیگانه طمع کند. خدا می‌داند من از این برنامه‌هایی که پیش آمده خیلی ناراحتم. برای مسئولان که این‌طور به جان هم افتاده‌اند چه حرفی دارید؟به خدا نمی‌دانم چه بگویم. مسئولان باید بیشتر متوجه باشند که چه خون‌هایی ریخته شده تا آنها به این جایگاه رسیده‌اند. باید ببینند قرآن چه می‌گوید، امام خمینی چه می‌گفتند، رهبری چه می‌گویند. اینها که هیچ وقت از خودشان چیزی نمی‌گویند. هر چه می‌گویند از قرآن و اسلام است. الان عده زیادی فقط به فکر پول و مقام هستند. خدا شاهد است که فردای قیامت نمی‌توانیم جواب شهدا را بدهیم. از ما خواهند پرسید ما این همه خون دادیم، شما چرا به خاطر مقام و پول، این‌جور خون ما را هدر دادید؟ ما با مسئولان کاری نداریم. ان‌شاءالله خدا همه را هدایت کند. خون شهدا نمی‌گذارد که اینها هر کاری می‌خواهند بکنند. ما به رهبر نگاه می‌کنیم و هر چه ایشان بگویند، تابع همان هستیم. به خدا اگر رهبر دستور بدهند، از دادن جانمان هم دریغ نداریم. در همین قضیه، تشییع جنازه هم خدا شاهد است که آقا اختیار را به دست خودمان دادند. ما تابع محض امر ایشان هستیم. به مسئولان چه کارمان است؟
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار