«من ابرانسان بودن را به شما ميآموزم. انسان چيزي است كه بايد پشت سر گذاشته شود.»نيچه در كتاب چنين گفت زرتشت (1883).مترجم: مرتضي پروانه | گفتن اين حرف خوشايند نيست اما اين روزها تقريباً همه اين سؤال را ميپرسند كه: «آيا دانالد ترامپ ميلياردر امريكايي، گزينه خوبي براي رياست جمهوري است؟» شخصاً اعتقاد دارم كه اين نيز يك داستان تلويزيوني ديگر و نوعي برنامه عامهپسند (پاپ) است كه بيش از هر خبر ديگري در روزنامهها ديده ميشود. وقتي مردم از من ميپرسند نظرت راجع به رئيس جمهور شدن ترامپ چيست من معمولاً پاسخ ميدهم: «ما قبلاً نيز چندين رئيس جمهور ميليونر و ميلياردر داشتهايم. آيا باز نيازمند چنين رؤساي جمهوري هستيم؟»دانالد ترامپ، يكي از ميلياردرهاي مهم در حوزه زمين و مستغلات و صاحب برنامههاي تلويزيوني و نيز به عنوان فردي كه اين روزها بسيار در رسانهها ظاهر ميشود، قصد دارد به عنوان عضوي از حزب جمهوريخواه در انتخابات رياست جمهوري سال 2012 امريكا نامزد شود. متأسفانه، مردم امريكا آنقدر درمانده شدهاند كه هر فرد بانفوذ و مغروري ميتواند كانديداي رياست جمهوري شود. ترامپ معتقد است كه يك «پيامبر واقعي» ميتواند اوپك را وادار به كاهش قيمت نفت كرده و نيز عقيده دارد كه اگر رئيس جمهور بود به ليبي حمله كرده و نفت آن را تصاحب ميكرد. متأسفانه ترامپ نيز مثل خيلي از امريكاييان با اين عقيده رشد كرده كه هر كاري كه بخواهد ميتواند انجام دهد چون به هر حال اينجا امريكاست و مثل خيلي ديگر از امريكاييها در فرهنگي رشد كرده كه تفكر وجود يك ابرقهرمان كه به دنبال تحت كنترل قراردادن جهان باشد سراسر وجودشان را گرفته است، اما مفهوم چنين ابرقهرمان با چنان نيروهاي ماورايي در كنترل جهان در واقع از قرن نوزدهم آغاز شد.درست مثل امريكاي مدرن كه به نمايش به ظاهر نامحدود ابداعات پيشرفته تكنولوژيك و نيز رژه بيپايان ثروتمندان و افراد معروف و قدرتمند كه گاه خدايان ناميده شده ميبالد و آن را ميپرستد، امريكاي قرن 18 نيز مملو از تفكرات قهرماني و فرقههاي شخصيتي بود. در حاليكه كودكان انگليسي از دوك ولينگتون تأثير گرفته و بيسمارك نمونهاي براي مردم ژرمن بود، در امريكا مردم از افراد ثروتمند و بانفوذي مثل آندرو كارنگي، جان دي. راكفلر، جِي. پي. مورگان و ديگران پيروي ميكردند.ناپلئون بناپارت و آبراهام لينكلن از فرانسه و امريكا از جمله انسانهايي بودند كه همزمان ترس و احترام را در مردم برانگيختند. همچنين در اين برهه از تاريخ بود كه هِگل، فيلسوف آلماني مفهوم «ابرمرد» را به كار بست. با اين باور كه اكثر مردم، كمآموز، كمبهره و بياهميت هستند (به خصوص با توجه به شرايط تاريخي آن دوره)، هگل به دنبال مفهومي بود تا از جبرگرايي و ملال رهايي يابد، چيزي كه افراد را مثل ذرات ريز در جهان بنمايد. از اين روي، هگل معتقد بود كه گهگاه موجودي ابرانسان، موجودي با اهميتِ تاريخي و با خِرد و دلاوري بسيار ميتواند بر تاريخ و حوادث سياسي تأثير بگذارد. متأسفانه اكثر ابرقهرمانانِ هگل، ستمگران و مستبداني بودند كه يا بسيار ثروتمند و بانفوذ بودند يا جنگ طلب و بيرحم. نظرات و بحث و همكاري از ديد جنگطلبان و خون و آهن هيچ اهميتي نداشتند.عقايد هگل با سقوط ايمان و خرد همزمان بود، موضوعي كه انعكاس آن را ميتوان در كاهش عضويت مردم در كليساها در آن زمان اشاره كرد. براي بسياري از مردم در اروپا و امريكا، مفهوم ابرمرد هگل (پرستش قهرمانان و ستارگان جامعه) جايگزين قديسان مسيحي شد. فردريش نيچه، فيلسوف و نويسنده آلماني مفهومِ پرستش قهرمانان را اينطور برجسته ميكند: «فروپاشي بيقاعده تمدن ما، بهاي بسيار كمي در برابر نبوغ ناپلئون بود. بدبختيهاي مردم عادي هيچ به حساب نميآيند مگر در احساسات مردان بزرگ.»نيچه همچنين معتقد بود كه انسانِ «ظالم- هنرمند» از بهترين گونههاي انساني بوده و «ظلم روحاني شديد» از مظاهر والاي فرهنگ است. اين دينِ دنيوي در بسياري از كلاسهاي درس و نيز كتابهاي درسي اروپا و امريكا هم تدريس شد. به زبان ديگر، تاريخ، حافظه موفقيتها و دستاوردهاي افراد بزرگ بوده و تمدنهاي بزرگ توسط ابرمردان پرقدرت بنا نهاده شدهاند. به جاي اينكه تاريخ قهرمانان را بسازد، قهرمانان تاريخ را نوشتهاند. حالا هم در شرايطي كه كشور امريكا زير بار فشارهاي سنگين اقتصادي است و دهها ميليون نفر بيكار و بيخانمان هستند، ميتوان به راحتي، به افسانههاي مردان بزرگ و بيليونر يا ابرمرداني تن داد كه با ظهور خود، تمام مشكلات را برطرف كرده و ناجي مردم باشند. اما خطر بزرگ موجود نظير حوادثي كه در جنگهاي جهاني اول و دوم رخ داد اين است كه وقتي ملتها افكار و باورهاي اخلاقي خود را تسليم ابرقهرمانان كنند، اين ابرقهرمانان ميتوانند تبديل به عوامفريباني بزرگ شوند.به عقيده ترامپ، دليلي كه امريكا در داخل و خارج با مشكل روبهرو شده اين است كه مردم اين كشور ديگر احترامي براي كشور خود قائل نيستند و اينكه كشور ضعيف و درمانده شده است. او بر اين باور است كه تنها راه جلوگيري از خنديدن مردم به كشور و نيز ممانعت از سقوط امريكا، «هوش» و داشتن پيامرساني شايسته است. معناي واقعي حرفهاي ترامپ اين است كه امريكا بايد با استفاده از برتري تكنولوژيك و اهرم نظامي و ثروت خود، كنترل دنيا را به دست گيرد.ترامپ نيز مثل ديگر رهبران امريكايي با افسانه ابرمرد بزرگ شده است. او با تكنولوژياي رشد كرده كه تمام ابداعات آن با پيشوند «ابر» آغاز شدهاند. برنامههاي تلويزيوني كه او با آنها بزرگ شده نيز ابر بودهاند (مثل سوپر من) و حتي بازيهاي كامپيوتري (سوپر ماريو). اگر چنين پسزمينهاي را با ابرفردگرايي، حرص، ماديگرايي و مصرفگرايي امريكايي بياميزيد، نتيجهاش همين ابرمرد ديوانه خواهد شد.سوپرمنهايي مثل ترامپ از جنبههاي ابرحرصگرايي و ايدئولوژيهاي خاص خود نيز خطرناك هستند. آنها در دنياي فراعزلتزده خود (چيزي كه اصلاً شبيه زندگي كارگران امريكايي نيست) زندگي ميكنند. اين زماني به خود عينيت گرفت كه ترامپ با صرف ميليونها دلار به دنبال تعيين محل تولد باراك اوباما بود و اين كار را با عيبجوييهاي نژادپرستانه و با هيستري بسيار دنبال ميكرد. ولي وقتي يك سند مهم اثبات كرد كه اوباما در امريكا به دنيا آمده، ترامپ در كمال تعجب گفت: «من واقعاً احساس غرور ميكنم و بسيار مفتخرم. من به چيزي بسيار بسيار مهم دست يافتم. من كاري كردم كه ديگران قادر به انجام آن نبودند. بالاخره كاري كردم كه رئيس جمهور صاحب سند شناسنامهاي شود.» اينها همه در حالي است كه او به پنهان كردن واقعيتهايي نظير اينكه كازينوهاي قمار وي باعث نابودي كل يك محله شده است و نيز وجود افتضاحات اقتصادي وي در زمينه زمين و در شرايط بحراني اقتصاد كشور ميپردازد.به جاي اينكه ترامپ ارث بدبختيهاي دوران جنگ با ويتنام را مثل بسياري ديگر از امريكاييان از پدران خود بگيرد، با خوش اقبالي تجارت و سلطنتِ «سازمان ترامپ» پدرش را به ارث برد. ترامپ با تخفيفها و معافيتهاي ويژه مالياتي در انبوهسازيهاي مسكن كه در حقيقت از جيب كارگران فقير و سوبسيدهاي دولتي بودن به قدرت و بزرگي رسيد؛ بزرگياي كه بسيار سؤالبرانگيز بوده و يقيناً خودساخته نبوده است. بزرگي ترامپ دقيقاً مثل سلطنت تجاري او است: «طراحي شده، توليدي و تجميعي.»اخيراً ترامپ در كازينوي جزيره گنج خود در كرانه لاس وگاس در نطقي گفت كه رهبران امريكا احمق بودهاند. وي همچنين بهداشت همگاني را زير سؤال برد و قول داد تا امريكا را با رفتار يكسويانه خود، بار ديگر قدرت اول جهان كند. اما آيا دنيا تاب دوران ابرمرداني را دارد كه تشنه قدرت بوده و به وسيله ملت خواستار كسب بزرگياند؟ بايد به ياد قرن بيستم افتاد و اينكه چگونه مردم با تسليم اذهان اراده و زندگي خود به ابرانسانها فجايع بزرگي را در جهان به وجود آوردند.«دانالد ترامپ و رياست جمهوري؟»از نسلي مجازي و برخاسته از ايدهآلها و مفاهيم ابرانساني كه جلوه آن در افرادي مثل ترامپ ديده ميشود و از نسلي كه سرنوشت خود را در بزرگي و كنترل دنيا ميبيند، چه انتظاري ميتوان داشت؟