جمال شورجه - کارگردان حماسه مجنون در كلاس دوم دبستان مديري داشتم به نام آقاي گنج دانش، ايشان يك روز بين من و برادرم كه در كلاس ششم ابتدايي درس ميخواند، مسابقه نقاشي گذاشت، به هنگام اتمام كارمان هر دو نقاشي را ملاحظه كردند، من و برادرم منتظر بوديم كدام يك را انتخاب و به عنوان برنده اعلام ميكنند، اما ايشان هر دو نفر ما را برنده اعلام كرد و به هر دو جايزه داد، اگر چه انصافاً نقاشي برادرم زيباتر بود، اما ايشان از بصيرت بالايي برخوردار بودند و فكر آينده را ميكردند...پوران درخشنده - کارگردان سينمادر دوران مدرسه معلمي داشتم به نام آقاي نقاش زرگر، معلم خوش نويسي بودند؛ من هميشه در اين كلاس يا دير حاضر ميشدم يا اصلاً به كلاس نميآمدم، چون نميتوانستم كلمات را با خطي خوش ارائه دهم، ايشان متوجه اين موضوع شده بودند بنابراين سعي كردند حصاري را كه دور خود كشيدهام، شكسته و علاقه به خوشنويسي را در من به وجود بياورند، او معناي حركت را به من آموخت.عليرضا دبير- عضو شوراي شهر تهران كلاس اول، معلمي داشتم به نام آقاي پيرايش، هر زمان كه دانش آموزان جواب سؤالي را ميدادند، به آنها مداد ميداد. در گرفتن اين جايزه ركورد همكلاسي هايم را شكسته بودم تا جايي كه معلممان گفت: هر كسي به غير از عليرضا به اين سؤال پاسخ دهد، مداد ميگيرد. آنقدر تعداد مدادهايمان زياد شده بود كه معلممان ميگفت: به كسي كه به پنج سؤال پاسخ بدهد، مداد ميدهم.امين حکيم- عضو هيأت علمي دانشگاه امامحسين(ع) دردوره راهنمايي معلم تربيتياي داشتم به نام آقاي نورهان كه يك برنامه قرآني( قرائت و تفسير)را ترتيب داده بودند بدين شكل كه تعدادي از دانش آموزان انتخاب شده بودند كه من نيز جزو اين گروه بودم و جلسهاي هرجمعه صبح در منزل يكي ازآنها و برگزار شود. . . براي برگزاري اين دورهها من و دوستانم بر سر اين كه اين هفته متولي چه كسي باشد و هفته بعدي چه كسي. . . از يكديگرسبقت ميگرفتيم، از آن دوران اولين خاطرهاي كه هميشه در ياد من زنده ميشود، آن جمع دوستانه است.سپهرحيدري-کاپيتان ومدافع تيم پرسپوليس مبصر كلاسمان بودم، دستگيره در را گرفته و بيرون از كلاس منتظرآمدن معلممان بودم، آن روز بچهها خيلي شلوغ ميكردند، لحظاتي بعد معلممان البته با مدير وارد راهرو و راهي كلاس شدند؛ دوستانم را بي خبر نگذاشتم. مدير هنگام ورود به كلاس پرسيد اين سروصدا از چه كسي بود اگر خود بگويد، با او كاري نخواهم داشت ! كسي پاسخ نداد، مدير دوباره همان سؤال را به همراه در امان بودن خطاكار پرسيد، باز كسي پاسخگو نبود- من پا جلو گذاشته و به گردن گرفتم، اما چه گردن گرفتني؛ انگار مدير حرفش را فراموش كرده بود!فرزاد آشوبي- بازيکن تيم استقلالتيم فوتبالي از يك مدرسه براي بازي با تيم ما به مدرسه مان آمده بود و معلم ورزشها نيز در بازي حضور داشتند؛ تمام دانش آموزان مدرسه از اول بازي به غير ازكلاس ما به دليل طولاني شدن درسمان به تماشا، تشويق و روحيه دادن تيم مشغول بودند تيم ما - سه، هيچ عقب بودند؛ با تمام شدن كلاس سريعاً خود را به حياط رساندم؛ براي ورود به تيم خودم را گرم كردم و به جمع تيم مان پيوستم، معلم ورزشمان گفت: كجا بودي تا حالا ؟! دليلش را گفتم. . . به لطف خداوند نتيجه بازي را با اختلاف چهار يا پنج گل برديم. مصطفي رحمان دوست- نويسنده و شاعردبيرادبياتي داشتم به نام آقاي غروي؛ يك روز راجع به آرايههاي ادبي از ما امتحاني به صورت كتبي گرفت، سؤالات را پاسخ دادم اما درمثال آوردن به اشكال برخوردم؛ از يافتههاي ذهني، شعري را همراه با ذكر شاعرش دست و پا كردم(اوحدالدين افغاني) و نيز شعري ديگر همراه با ذكرشاعرش زمان خواندن نمرات كه رسيد، هيچكس به جز من نمره بيست نگرفته بود، آن لحظه من را صدا زد و گفت: آقاي رحمان دوست، تاكنون شعري از شاعرهايي كه نوشتهاي، نخواندهام، گفتم: اوحدالدين افغاني ديوان شعر دارد و نسخهاي از آن در خانه پدر بزرگم هست، شاعر دوم (اسمش درخاطرم نيست) نيز وجود خارجي دارد؛ ديگر سؤالي از من نپرسيد ولي گفت، سه شنبه بعد ظهر از پدر و مادرت اجازه بگير، بعد از مدرسه كارت دارم، من فكر كردم ميخواهد تنبيهم كند؛وقت موعود كه رسيد، من را سوار فولكس واگن زهوار درفتهاش كرد و به يك انجمن ادبي كه تعدادي افراد جاافتاده آن را تشكيل داده بودند و شعر ميخواندند، برد و رو به آنها كرد و گفت: اين شاگرد من است و اهل شعر و شاعري، اجازه بدهيد او هم در جلسه ادبي شما شركت كند.