امير كوشا | ورود قطبي به فوتبال ايران نه يك اتفاق كه در حقيقت دو اتفاق را رقم زد؛ اولي ورود مردي فاقد كارنامه به عنوان سرمربي و جوياي نام بود كه سعي ميكرد از فوتبال ايران پلهاي براي بالا كشيدن خود بسازد. حسي كه از اين اتفاق رقم ميخورد، چندان ترسناك و دلهرهآور نبود. پيش از اين هم نمونههايي مشابه را ديده بوديم. برانكو ايوانكوويچ صادقانه به همين خواستهاش اعتراف كرده بود؛ اينكه در فوتبال ايران به جايي برسد كه خواستگارهايي براي آينده دوران مربيگرياش بيابد. نتيجه بلندپروازيهاي برانكو هم در فوتبال ايران يك موفقيت دو سويه را به همراه داشت. هم فوتبال ملي ايران رشد كرد و هم نتيجهاي مانند رسيدن برانكو به پيشنهاداتي رنگينتر عايد خود او شد. آيا قطبي ميتوانست يك برانكوي ديگر باشد؟ با دومين اتفاق همراه ميشويم. قطبي در فوتبال ايران ناگهان لايهاي از همراهان خاص را دور خود ساخت. او خيلي زود اطرافيانش را به خوديها و غيرخوديها تقسيم كرد. رابطهاش را با اصحاب رسانه در ايران، بر اساس آنچه مديربرنامههايش از امريكا تدوين و تبيين كرده بود قرار داد، اما در حقيقت شكل برخورد با قطبي هم از امريكا صورت ميگرفت. نزديكان دوست رسانهاي افشين قطبي در ايران، با اهدافي خاص (كه البته اساساً اهدافي فوتبالي و ملي نبود) قطبي را زير سايه حمايتي خود قرار دادند. شاخصترين تعبيري كه در مورد افشين قطبي بر قلم طيف هوادار قطبي در رسانهها نوشته شد، چنين بود: «قطبي، نسيمي است در اين زبالهداني كثيف!» و البته اين تعريف تهوعآور را مرداني به ميان ميآوردند كه شايد خود نقشي اساسي در زبالهدان شدن فوتبال ايران داشتند. او محل يك منازعه ميشد. گروهي منتقدش بودند و گروهي ديگر هوادارش! منتقدانش نسبت به جملاتي كه او در بنگاه خبرسازي انگليسيها در مورد ايران به زبان آورد و ايران را سرزميني ناامن خواند، واكنشي تند بروز دادند و خيلي زود سايتها و روزنامههاي حامياش در توجيه آن چه قطبي به زبان آورده بود مدعي شدند كه او چيزي جز حقيقت نگفته است! وقتي قطبي براي ديدن بازي ايران در امارات به ورزشگاه رفت و تيم دايي را از روي سكوها ديد، اين اعتراض دايي (سرمربي وقت تيم ملي) را به همراه داشت كه قطبي به بازيكنانش گفته بود بعد از اين بازي من روي نيمكت تيم ملي مينشينم! ادعاي دايي البته باز هم از سوي رسانههاي حامياش به عنوان يك توهم معرفي شده بود. نشستن او روي نيمكت تيم ملي ارتباطي مستقيم داشت با همان جريان قوي رسانهاي. نايب رئيس فدراسيون فوتبال (كه البته بعداً به مهمترين مخالف او در تيم ملي بدل شد) براساس رابطه قوي و قديمي كه با يك سردبير روزنامه ورزشي داشت، مقدمات حضور قطبي در تيم ملي را فراهم كرد. همان سردبير كه دست برقضا، صميميترين دوست و يار مديربرنامههاي مقيم امريكاي قطبي هم بود، بار ديگر در تيم ملي صاحب فرصتي مغتنم براي به دست آوردن قدرت شد؛ قدرتي مانند داشتن يك اول شخص روي نيمكت سرمربيگري تيم ملي. قطبي روي پله ترقي قرار گرفت. آيا ميتوانستيم اميدوار باشيم كه او يكي شود مانند برانكو كه هم خود را ارتقا دهد و هم ما را؟ قطبي رفتاري آميخته با ميل و حرص به رشد نداشت. اينكه چرا او هرگز به ليگ برتر توجهي نكرد، سؤالي خاص بود كه از سوي منتقدانش طرح ميشد و البته هوادارانش در پاسخي توهينآميز ادعا ميكردند اين ليگ بي در و پيكر ايران، چه متاعي به قطبي ميدهد؟ قطبي چشم روي ليگ ميبست و همين كافي بود براي ناقص ماندن هميشگي تيم ملياش! نتيجه نديدن ليگ، باز شدن دست هواداران خاص و پرنفوذش هم در ليست تيم ملي بود. قطبي هرگز نسبت به انتقادهايي كه نسبت به دعوت از بازيكنان ناكارآمد در ليگ از او ميشد واكنشي نشان نميداد. شايد مهمترين دليلش هم همين بود كه جوابي قانعكننده نداشت. او فوتبال ايران را مانند غذايي آماده براي خوردن ديد. غذايي كه نه آشپز بالاي سرش بود و نه گارسون و مسئول رستوراني از آن حفاظت ميكرد. قطبي فرصت كرده بود بدون نگراني غذاي فوتبال ايران را ميل كند. پس در كنار تمام سفرهاي پياپي و بدون هدف و بدون اطلاعي كه به هلند داشت، يك دستيار جديد هم براي خود مهيا كرد. پيتر بيوتر، دستاوردي بود درست مثل ماركويي كه او به پرسپوليس هديه داد. قطبي خوب ميتوانست از فوتبال بيتدبير ايران براي خود و اطرافيانش جيبي پرپول بسازد.ماركو و دي كارمو را به پرسپوليس تحميل كرد و وقتي روي نيمكت تيم ملي نشست هم همين رفتار را با فدراسيون فوتبال تكرار كرد. بيوتر كه پيشتر يكي از دلالان بدنام فوتبال هلند بود كه دچار تخلفاتي چشمگير در زمينه نقل و انتقال بازيكنان شده بود، با درخواست قطبي به عنوان نفر دوم روي نيمكت ايران نشست. اتفاقي كه فقط در فدراسيون فوتبال ايران ميافتد! نشستن بيوتر روي نيمكت تيم ملي از سوي منتقدان قطبي نوعي توهين به فوتبال ملي ايران تلقي شد، اما حاميان او ادعا كردند آنچه در مورد بيوتر در سايت فيفا و مراكز خبري هلند نگاشته شده، كارشكنيهايي بيش نيست! فدراسيون نيز در اين ميان سياست سكوت را پيش كشيد. سكوت براي به فراموشي سپردن تمامي اتفاقات.ورود بيوتر به فوتبال ايران، يكي از بزرگترين خيانتهاي قطبي بود به تيم ملي، اما آخرين برگ سياه از زندگي سراسر سوءاستفادهگرانه او از تيم ملي محسوب نميشد. قطبي نيمكت تيم ملي را با وعده وعيد به دست آورد. بعدها در گفتو گو با خبرنگار زن خبرگزاري فرانسه مدعي شد كه در ايران براي كار كردن اول بايد ياد بگيريد كه خوب قول بدهيد. او وعدههاي شيريني ميداد. اول گفت كره را مثل كف دستش ميشناسد و مربي ايران شد، اما همان كف دستها نتوانست ايران را به جام جهاني ببرد. بعدتر قطبي با اين قول و وعيد كه ايران را قهرمان آسيا خواهد كرد، باز هم با استفاده از رانت نايب رئيسي كه از قدرت خود نهايت بهره را ميبرد سود برد و باز هم به نيمكت ايران تكيه زد. پروسه انتخاب قطبي خود سؤال برانگيز است. قطبي بدون ارائه برنامه و صرفا برپايه وعدههايي كه از سوي حاميان رسانهاياش در بوق و كرنا ميشد، روي نيمكت نشست. اما بلافاصله پس از به دست آوردن سكان هدايت تيم ملي، اين فرصت ايدهآل را يافت كه با بهانه تماشاي جام جهاني ايران را ترك كند. قطبي نه مدركي مستدل از حضورش در آفريقاي جنوبي معرفي كرد و نه عكاسي توانسته بود چهره او را در آفريقاي جنوبي به تصوير بكشد. هزينه اوليهاي كه او براي سفر به آفريقاي جنوبي روي دست فدراسيون فوتبال گذاشت (بدون ارائه بليت و پاسپورت و فاكتور محل اقامت) نوعي كلاهبرداري بود كه فقط از او در اين فدراسيون برميآيد. پيش از آنكه به جام جهاني برسيم، قطبي آخرين رفتار سياه خود را بروز داد. او اين بار و در حالي كه با فدراسيون فوتبال ايران قراردادي مكتوب داشت، با مسئولان باشگاه ژاپني پاي ميز مذاكره نشست و در سكوت، قرارداد بست. در حالي كه تمام همتاهاي قطبي در تلاش بودند از كوچكترين فرصتها براي شناخت تيم خود و آناليز حريفان استفاده كنند، قطبي تمام فكر خود را مشغول مذاكره با باشگاه ژاپني كرد. در حقيقت او بي تعهدي و عدم پايبندياش به قراردادهاي زندگي و بي اصول بودن خود را بار ديگر نشان داد و ثابت كرد همان طور كه در زندگي شخصياش هم فردي متعهد نيست، در زندگي حرفهاي خود نيز به عنوان يك مربي نميتواند فردي قابل اعتماد و ستوني قابل اتكا باشد. قطبي تيم ملي را قبل از پرواز به قطر فروخته بود، اما باز هم طيف هوادار و موافقان خاص آقاي مربي خود را محق دانستند تا از او با اين توجيهات دفاع كنند كه حضور قطبي در ژاپن ميتواند راه را براي مربيان ايراني در ليگهاي بزرگ آسيايي باز كند. اما اين حقيقت را به فراموشي سپردند كه آيا يك مربي در هر زمان ميتواند قراردادش با تيم ديگر را ناديده بگيرد و با تيمي ديگر وارد شور شود؟!قطبي در قطر هم سعي ميكرد روابط خود با خبرنگاران ژاپني را مستحكمتر و قويتر كند. خبرنگاران ژاپني را در هر زمان ديگري به حضور ميپذيرفت! قطبي البته تمايلي براي ديدار با ژاپن در نيمه نهايي هم نداشت. پس وقتي از صعود ژاپن به نيمه نهايي مطمئن شد، تلاش زيادي براي پيروزي در بازي با كره نشان نداد. او در اتاق فني، در حالي كه دستياران ايراني و بازيكنان تيم، مخالف چيدمان بسته و دفاعي بودند، فوتبالي كاملاً منفعلانه را در دستور قرار داد. نميتوان با صراحت ادعا كرد كه قطبي عمداً مقابل كره بازي را واگذار كرد، اما آن چه مسلم است، او بدترين فوتبال تاريخ ايران را مقابل كره جنوبي به نمايش گذاشت؛ همان مردي كه ادعا ميكرد كره را مثل كف دست خود ميشناسد! قطبي دو اتفاق را رقم زد، يكي گذاشتن كلاهي بزرگ بر سر فوتبال ايران و دومي جيبهايي كه از قبل او در تيم ملي پرپول شد! او يك دروغ بزرگ بود!