دیشب وقتی به خانم متفکرم گفتم که قصد دارم رئیسجمهور شوم تا همه به من احترام بگذارند لبخندی زد و گفت: اگه تو رئیسجمهور نشی کی بشه؟ حسابی از من تعریف کرد و گفت تا حالا رئیسجمهوری به این خوشتیپی نداشتیم.
امروز هم با کلی آدم مشورت کردم. از خان عموی همسرم گرفته تا عموی پسرعمه مامانم. حتی به خاله بزرگم هم زنگ زدم. حرفهای اون خیلی روی من تأثیر گذاشت. بعد از اینکه دوساعت قربون صدقهام رفت، گفت: خالهجون؛ مدتی است که برای تمرکز بعد از مرگ به کلاس یوگا میرم. اونجا نزدیک 40 نفر شاگرد داره، 10 نفر هم مربی و خدمتکار. روی رأی همه حساب کن. به من هم پیشنهاد کرد که برای سخنرانی به اونجا برم ولی کلاس گذاشتم و گفتم وقت ندارم.
حدود ساعت 4 عصر با خانمم تصمیم گرفتیم که به منزل عموی بزرگش برویم. (من خوابم میومد ولی چه باید کرد؟ مطیع امریم دیگه) همه آشناهای نسبی و سببی خانم روشنفکرم جمع بودن. قبل از شام به همسرم پیشنهاد کردم که مسئله را مطرح کنیم ولی خانم متفکرم با تیزهوشی گفت: شکم خالی رأی نداره! بعد از شام میگیم که همه آرا رو صاحب بشی.
بعد از شام خانمم با اجازه بزرگترها شروع کرد به نطق کردن در مورد دموکراسی و آزادی و این حرف ها. چیزهایی گفت که من متوجه نشدم. (البته چون خوابم میومد بین بعضی از حرف هاش خوابم برد.) با کف و سوت فامیل از خواب پریدم و با تعجب گفتم: چیزی شده؟ امروز جشن تولدمه؟
خانم روشنفکرم گفت: نه عزیزم! به همه گفتم چه تصمیم بزرگی برای زندگیمون گرفتیم! با تعجب پرسیدم: کدوم تصمیم؟
خانمم با اخم جواب داد: قضیه انتخابات رو میگم. به این زودی یادت رفت؟
ناگهان به خودم اومدم و با خوشحالی گفتم: بله! بله! من میخوام رئیسجمهور بشم.
داماد جدید برادرزاده خانم دایی همسرم از من پرسید: میشه یه خورده از سوابق فعالیتتون بگین؟ من خیلی سریع جواب دادم: ببین پسرم! من از بچگی در کارهای سیاسی بودم. 10 بار کاندید شورای مدرسه شدم و یکبار هم به عنوان عضو علیالبدل رأی آوردم. داماد جدید با تعجب گفت: شما 10 بار کاندیدا شدید؟ یکبار هم عضو علیالبدل؟ چه کسی مثل شما میتونه رئیسجمهور بشه؟ مطمئن باشید که در انتخابات هیچ رقیبی ندارید. با شنیدن این حرف قند در دلم آب شد. برای همین با خوشحالی ادامه دادم: من حتی به خارج از کشور هم سفر کردم و چندبار با خارجیها حرف زدم. من حرف اونها رو خیلی خوب میفهمم. اونها هم من رو دوست دارند حتی در بنگور (شهری بزرگ با 50 هزار جمعیت) آشنا هم دارم و مطمئن باشید تمام صندوقها پر از اسم من میشوند.
پسر برادر عروس خاله جان، با شادی به من گفت: آقای رئیسجمهور! (نمی دونید با شنیدن این حرف چقدر خوشحال شدم) به نظر من باید جنبشی را راهاندازی کنیم تا بتونیم طرفدارهای بیشمار شما رو اونجا گرد هم جمع کنیم. من یه پیشنهاد دارم که به همسرتون ارائه دادم و ایشون هم موافقت کردن. امیدوارم که شما هم موافق باشید.
چون همسرم موافقت کرده بود هر نظر ضایعی که میداد باید رضایت میدادم، ولی انصافاً پیشنهاد خیلی قشنگی بود و گفت: باید جنبشی درست کنیم تا برای شما رأی بیشتری جمع کند. من اسم این جنبش را هم با اجازه تون انتخاب کردم. «جنبش یاوران گردآوری رأی» که به اختصار میشه جیگر. من با خوشحالی موافقت خودم رو اعلام کردم و برای همه فامیل دستی تکان دادم و آنها هم یک صدا فریاد زدند: این افتخارمونه/ رئیس دامادمونه.