محمد که مردی سالخورده بود تصمیم گرفته بود بقیه عمرش را تنها زندگی کند به همین دلیل از همسرانش خواست به همراه او به دادگاه خانواده بیایند تا آنها را طلاق بدهد.
قاضی بعد از مطالعه پرونده از مرد سؤال کرد چرا سه زن گرفتی؟
محمد با قاضی جواب داد: بعد از اینکه پنج سال از ازدواج اولم گذشت تازه متوجه شدم همسرم بچهدار نمیشود و مجبور شدم یک زن دیگر بگیرم. همسر اول محمد که در دادگاه حضور داشت ضمن تأیید حرف او به قاضی گفت: به رغم میل باطنیام به همسرم اجازه دادم ازدواج مجدد بکند.
پیرمرد بدشانس در ادامه به قاضی گفت: از شانس بدم زن دومم هم به همین مشکل مبتلا بود به خاطر همین دوباره ازدواج کردم.
او ادامه داد: خوشبختانه همسر سومم که زن جوانی بود بچهدار شد و دو پسر به دنیا آورد اما یکی از آنها نابینا بود و خودش هم پس از زایمان دچار یک بیماری خونی بسیار وخیم شد.
پیرمرد به قاضی گفت: دیگر حوصله تحمل این همه بدشانسی را ندارم و میخواهم از این به بعد تنها زندگی کنم.
قاضی ابتدا سعی کرد این مرد را از تصمیمش منصرف کند اما با اصرار او حکم طلاق سه زن را صادر کرد.