اشعههای نور خورشید انگار تا عمق چشم هایش نفوذ کرد چشمهایش را روی هم فشار داد تا نور کمتری وارد آنها بشود و سرش را زیر پتو فرو برد که مادرپتو را از روی سرش کشید«پاشو،زود پاشو ببینم امروز کلی کار برای انجام دادن داریمها، باید همین یه روزه دست به دست هم بدیم و کارای خونه تکونی رو تموم کنیم»حمید هم که انگار اصلاً دلش نمیخواست از خواب تنها روز تعطیلش بگذرد یک چشمش رو باز کرد سلامی کرد و دوباره همان یک چشمش را هم بست.این بار مامان خیلی محکم و جدی گفت«مگه نمیگم پاشو، کلی کار داریم. مجید هم رفته نان تازه بگیره، النازم با اینکه کنکور داره، ولی بچم داره صبحانه رو آماده میکنه، پاشو پاشو صبحونه حلیم گرفتم تا جون داشته باشین حسابی کار کنین».حمید با غرغر بالاخره بلند شد«همش یه روز تعطیلیمها اونم باید صبح زود بلند بشیم و بریم خونه تکونی،مامان خدا وکیلی تو پادگان اینقدر از من کار نمیکشن که شما تو خونه کار میکشی».مامان چشم غرهای رفت«خیلی خب دیگه اتاقتم که به همه چیز شبیهه به جز اتاق، اما اتاقت باشه برای یه روز دیگه،امروز خونه تکونی کلی رو انجام میدیم».مامان با خنده ادامه داد«تازه برات یه سوپرایز دارم اگه گفتی ناهار چیه؟» میدانست که مطابق هر سال روز خانه تکانی ناهار غذای نه چندان مورد علاقه او و غذای دلچسب پدرش است؛ آبگوشت، بله ناهار آبگوشت بود.انصافاً صبحانه دسته جمعی لطف دیگری داشت.حمید پسر بزرگ خانواده و مشغول آش خوردن در سربازی بود البته سرباز لیسانس که خیلی کار سختی نداشت، الناز نمونه کامل یک دختر خانم پشت کنکوری بود و مجید ته تغاری هم در دوره راهنمایی درس میخواند. الناز در حالی که با ملاقه برای خودش حلیم میکشید، گفت: «وای از استرس کنکور، اصلاً برای آدم تمرکز نمیذاره من خیلی دوست دارم تو خونه تکونی کمک کنمها ولی حیف که کلی برنامهریزی کردم تا تست بزنم».حمید که انگار از این اعلام موضع و کنارهگیری الناز حسابی کفری شده بود، گفت: «بله من هم خیر سرم سربازم ولی قراره که امروز هممون کمک کنیم وگرنه این همه کار یه هفتهای هم تموم نمیشه چه برسه به یه روزه». مامان که تا حالا داشت به حرفهای آنها گوش میکرد منتظر شد تا همه حرفاشونو بزنند. مجید و بابا ساکت بودند چون انگار وقتی برای حرف زدن نداشتند و شش دانگ حواسشان در طعم حلیم دستپخت حسین آقا کبابی بود.سکوت کرده بودند و تند و تند حلیم میخوردند.مامان رو کرد به مجید«آقا مجید شما حرفی برای گفتن ندارید؟»مجید در حالی که قاشق را به سمت دهان میبرد لحظهای فکر کرد و تازه دوریالیاش افتاد«چرا چرا، یادم رفت بگم قراره ما هم یه تحقیق خوب برای علوم داشته باشیم البته فکر کنم تا بعد از عید وقت داشته باشیم، ولی خب آقای مرادی معلم علوم مون میگفت هرچی زودتر شروع کنین بهتره » حرفهای مجید همه را به خنده انداخت. بابا که آخرین لقمهاش را گرفته بود لقمه را در دست گرفت «بچهها خیلی وقتها کنار همدیگه کار کردن هم دست کمی از تفریح و گردش نداره، چه النازی که کنکور داره، چه مجیدی که برای علومش تحقیق داره و چه حمیدی که الان یه سربازه و امروز تنها روز تعطیلشه میتونن این یه روز تعطیلی رو برای خونه و خانوادشون بذارن نه؟ ما میتونیم امروز دور هم خونمونو تمیز کنیم، میشه هم فقط من و مامانتون خونه رو تمیز کنیم و شماها برین تو اتاقاتون و به کارتون برسین ماهم فراموش میکنیم که سه تا جوون تو این خونن».هر سه تا ساکت شدند، سکوتی که معنای تسلیم داشت.صبحانه خوردن با کلی شوخی و کل کل به پایان رسید. حمید در حالی که لقمهای از نان سنگک تازه درست میکرد گفت«بچهها من که اونقدر خوردم که نمیتونم نفس بکشم» بعد از روی صندلی چرخی زد« ما که رفتیم».پدر هم همانطور که قاشقش را پر میکرد گفت«برو پسرم تا تو فرشها رو خیس کنی من هم صبحانمو تموم میکنم و میام کمکت». انگار هیچ راهکاری برای فرار از برنامه خانه تکانی نبود.کارها تقسیم شد. مادر و الناز به آشپزخانه رفتند،حمید و پدر برای شستن فرش مأمور شدند و ته تغاری خانه هم مسئول شیشه شستن شد.نزدیک به ظهر بود که در کمال ناباوری همه کارها تمام شد.همه خسته شده بودند اما یک جورهایی به آنها خوش گذشته بود.نوبت به خوردن ناهار رسید.خستگی یک خانه تکانی حسابی و گرسنگی همه باعث شده بود عطر آبگوشت امروز از همیشه دل نشینتر باشد.کاسههای آبگوشت به همراه چند سبد سبزی خوردن تازه سر سفره آمد.مامان گوشتکوب را دست گرفت و گفت«خب حالا کی میخواد گوشت رو بکوبه؟ ».....