یادم میاد اون قدیمها که اندازه نشستن روی زانوی پدربزرگ و مادربزرگ کوچک بودم، حرفهای قشنگی برایم میزدند. حرفهایی که پندهای زندگی بود و انسانیت. اون موقعها، اگر کوچکتری پیش بزرگترها، پایش را دراز میکرد، پدربزرگ و مادربزرگ لب به دندان میگزیدند و آنچنان بر صورت خود میزدند که از سرخی آن،کوچکتر خجالت میکشید و رسم ادب را در نشستن در حضور بزرگترها رعایت میکرد. اما با این وجود میشنیدیم این جمله را که «دوره آخرالزمان شده!» این جمله بعد از هر بیحرمتی که آن روزها تعدادش بسیار اندک بود میشنیدیم.اما امروز، اگر بخواهیم آن را بعد از هر اشتباه، خطا، بیحرمتی و کار عجیبی به زبان آوریم، دکمه ریپیدمان به آنی از کار میافتد و فنرش بیرون میزند! البته آن زمان احترامها دو جانبه بود. اگر کوچکترها رعایت ادب را میکردند، بزرگترها بیش از آنها مبادی آداب بودند و مقید رعایت اصول اخلاقی. اما امروز، کوچکتر و بزرگتر ندارد! امروز رعایت ادبگویی افسانهای است تکرار نشدنی که نه از کوچکتر میبینیم و نه حتی از بزرگتر! دیروز کوچکترها اگر خطا میکردند، رفتار بزرگترها آنان را شرمسار میکرد. امروز اما هر دو دست به دست هم دادهاند تا باور کنیم به راستی «دوره آخر الزمان شده!»این روزها جمله مخصوص پدربزرگها و مادربزرگها یا بهتر است بگویم بزرگترهای قدیمی، بیش از هر جایی در فوتبال کاربرد دارد. در فوتبالی که امروز سرش به تنش نمیارزد اما مملو است از انواع بیحرمتی و صحنههای عجیب!آنچه دنیا به عنوان یک صنعت از آن بهره میبرد، اینجا دستاویزی است برای انواع توهینها، بیحرمتیها، خودنماییها و... و بدتر از همه اینکه اینجا دیگر نه بزرگتر و نه کوچکتر مطرح است! امروز تنها شهرت و برق سکههاست که اهمیت دارد و برای هر کس که از ادب بگویی و رعایت اصول اخلاقی یک جواب میشنوی«این حرفها کیلویی چنده؟»شاید هم حق با آنها باشد. وقتی برای زدن یک لبخند به یکدیگر قبل از هر چیز قیمت آن را با ترازو حساب میکنیم. رعایت ادب و احترام کیلویی چند! وقتی کوچکترها دستمایه بزرگترها میشوند برای رسیدن آنها به اهداف نه چندان جالبشان، میتوان از کوچکترها هم رعایت ادب و اصول را انتظار داشت! و به راستی ... کیلویی چند؟!اینها تنها گوشهای از دردی بودکه بعد از اتفاقات عجیب چهارشنبه به دلمان آمد! اتفاقی که ما را بر آن داشت دست از نوشتن در لفافه برداشته و واضحتر از همیشه بنویسیم. واضح به اندازه همان کبودی روی گونه دایی که به طور کاملاً واضح و شفافی، نشستن مشت لیدر پرسپولیس روی صورت شهریار را به رخ میکشید! گونه کبود دایی را هیچ توجیهی نمیتوانست ماستمالی کند! نه حمایتهای ظاهری مدیرعامل و نه حتی تواضع دایی! بعد آن استعفا نوشتیم. بارها و بارها نوشتیم شهریار اشتباه کرد! شاید او قبول هدایت تیم ملی را بزرگترین اشتباه زندگی فوتبالی خود بداند اما بیشک به پرسپولیس بازگشتن بزرگترین اشتباه دایی است در تمام طول دوران ورزشیاش! دایی هر چه که هست، همین است که میبینیم. کم طاقت، پرخاشگر، عصبی و بیتحمل برابر انتقادات،اما هرگز این صفات خود را زیر لبخندی فریبکارانه پنهان نمیکند تا راهی دیگر را برود. شاید از اعتماد به نفس یا غرور زیاد دایی باشد. اما اینکه دایی، با تمام زرنگی و تجربیاتی که دارد،چطور در این زمینه نتوانسته رفاقت را از ریا تمییز دهد، سؤالی است که بعد از این همه مدت، نتوانستیم جوابی برای آن بیابیم! اینکه دایی در پرسپولیس موفق بوده یا نه یا اینکه ناکامیهای این فصل همه بر گردن سرمربی تیم است یا نه، مسئله بحث ما نیست. هر چندکه خیلی مسائل دست به دست هم دادند تا دایی در شرایطی قرار بگیرد که خود او هم تصور آن را نداشت. اما مسئله این است که چطور یک بازیکن و پس از آن یک لیدر و بوقچی به خود این اجازه را میدهند که چنین برخورد ناشایستی با علی دایی داشته باشند، مسئلهای بسیار عجیب است. لیدرها و بازیکنانی که از پرسپولیس پول میگیرند و خوب میدانند با اهانتی بسیار کوچکتر از این حکم اخراجشان امضا میشود، چطور به خود اجازه میدهند تا آنجا پیش روند که حتی دست روی شهریار بلند کنند! نمیخواهیم سیاه به این ماجرا نگاه کنیم و بدبین باشیم. اما آیا جز این است که اینها پشتشان به جایی مطمئن گرم است که به خود اجازه میدهند روی دایی دست بلند کنند.دایی بازگشت تا پرسپولیس را سر و سامان دهد و بیشک این تنها مسئلهای بود که میتوانست او را از حرفش بعد استعفا پایین آورد. اما او با تمام زیرکیاش، فریب رفاقتی ظاهری را خورد. رفاقتی که او را خرد کرد. نه آن زمانی که آن لیدر وقیح دستش را روی او بلند کرد، همان زمانی که برای اولین بار تصمیم او مبنی بر اخراج شیث وتو شد تا سوگلی کاشانی به خود اجازه دهد علیه دایی شب زندهداری کرده و برای زمین زدن او نقشه بریزد!دایی بزرگترین اشتباه زندگی ورزشیاش را زمانی مرتکب شد که استعفایش را پس گرفت. در حالی که او بهترین تصمیم را گرفته بود بعد بازی با صبا. اما او شاید هنوز هم باور ندارد که دامی خطرناک در قالب رفاقت برایش پهن کرده بودند.همان دستی که با نام برادری به سوی دایی دراز شده و او را به سمت چاهی پرنیزه هل میدهد!