آنچه درپی میآیدگفت وگویی است که درمهرماه 1386و در آستانه برگزاری کنگره بزرگداشت مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ غلامحسین جمی (قده)با آن بزرگوار انجام دادهام. درآن روزگار اگرچه جسم وکالبدآن اسطوره استواری، روبه ضعف و بیماری شدید نهاده بود، اما قدرت روح و روشنایی ضمیرش همچنان دوستان واطرافیان را تحت تأثیر قرار میداد. در دومین سالروز عروج آنکه به حق ستون مقاومت آبادان لقب گرفته بود، این یادگار را به خوانندگان روزنامه«جوان» تقدیم میدارم و علو درجات آن عبدصالح را ازخدای متعال مسئلت دارم. شیرینترین خاطره شما چیست؟بهترین خاطره من پیروزی انقلاب بود، چون این پیروزی تمام زحماتی را که در طول قرن اخیر کشیده شده بود، به ثمر رساند. من در طول جریان نهضت نفت شاهد تلاش همه مردم و امیدشان به پیروزی بودم که البته به یأس تبدیل شد. با ظهور امام (ره) این امیدها مجدداً زنده شدند. من ایشان را قبلاً نمیشناختم، چون تا آن زمان خدمتشان نرسیده بودم. بعد از قضایای 15 خرداد، هنگامی که ایشان از زندان آزاد شدند، همه به دیدنشان رفتند. ازدحام فوقالعاده زیاد بود.من چند روزی صبر کردم تا منزل امام(ره) خلوت شود، سپس به اتفاق آیتالله سبحانی، خدمت امام(ره) رفتم. ایشان قبلاً اسم مرا شنیده بودند و از جلسات هفتگی ما در آبادان هم اطلاع داشتند. علاوه بر این برخی از اطرافیانشان هم درباره بنده مطالبی را خدمت امام(ره) گفته بودند. ایشان در آن دیدار خیلی به من محبت کردند و این اولین دیدار من با امام(ره) بود. از همان وقت بود که دل ما در گروی محبت و علاقه به ایشان قرار گرفت و تا پیروزی انقلاب هر کاری که کردیم، ناشی از همین علاقه و محبت بود. تلخترین خاطره شما چیست؟وقایع دوران پهلوی و تلاشهایی که بر ضد اسلام و منافع این ملت انجام میشد. کارهای ناشایست و نامعقولی که هدفی جز لطمه زدن به اسلام و وابسته کردن این کشور نداشت، همه را متنفر کرده بود. ما هر روز منتظر خبرهای کسل کنندهتری بودیم. آن روزها همه افراد آگاه اعم از علما، روحانیون، دانشگاهیها و مردم فهیم و روشن، آرزوی تحقق دولت کریمه را داشتند. به هر حال دوران استیلای استعمارگران و عوامل داخلی آنها، تلخترین خاطره من بود.بزرگترین آرزوی شما چیست؟خوشبختی ما روزی است که ببینیم در این مملکت چیزی جز اسلام نیست و جز به منویات اسلام عمل نمیشود. هدف ما و همه ملت از همه تلاشها تحقق اسلام بود و طبعاً آن روز بیش از هر زمان خوشحال خواهیم بود که شاهد اسلامی باشیم که همه ملت برای تحقق آن تلاش کردند و امام راحل تمام هم خود را مصروف آن کرد و طبعاً تمام مؤمنان و مجاهدان در این کشور هرگاه ببینند این کشور، قدمی به سوی تحقق اهداف اسلامی پیش میرود، شادمانتر خواهند بود. آرزوی ما هم جز این نیست. بهترین دوست شما در زندگی چه کسی بود؟البته تعبیر دوست به کار نمیبرم، ولی برای من محبوبترین شخصیت در زندگی، حضرت امام(ره) بودند. البته من همه علما و خادمان و مروجان اسلام را دوست دارم، اما حضرت امام(ره) در رأس آنها بودند. یکی از جنبههایی که مرا شیفته ایشان کرد، این خصوصیت بود که وقتی انسان به شخصیتهای بزرگی که آوازهای دارند، نزدیکتر میشود و به واقعیت وجودی آنها بیشتر پی میبرد، معمولاً ارادتش نسبت به آنها کمتر میشود، اما امام (ره) بالعکس بودند، یعنی انسان هرچه بیشتر به ایشان نزدیک میشد، ارادت و احترام بیشتری را برمیانگیختند و این هم ناشی از کمال و عظمت بسیار بالایی بود که در ایشان وجود داشت و نتیجه سالها خودسازی بود. ایشان در مراوده با افراد، این حالت را به آنها هم منتقل میکردند، به ویژه در درس اخلاقی که سالها پیش از مرجعیت و آغاز دروس فقهی و اصولی در حوزه قم داشتند. دوست عزیزمان مرحوم آیتالله مطهری میگفتند: «درس اخلاق دو جور است. یک دسته از بحثهای اخلاقی هستند که فقط باید خواند و یاد گرفت و مثل هر کتاب علمی دیگری است که انسان برای افزودن به اطلاعاتش میخواند، اما یک دسته از بحثهای اخلاقی هستند که انسان وقتی میخواند یا میشنود، او را به پیش میبرد. آن بحث دست انسان را میگیرد و به پیش میبرد. درس اخلاق آقای خمینی و آقای ملکی تبریزی از این دستهاند.» این خودسازی و تعالی روحی در جاهای مختلفی بروز میکرد، از جمله در عرصه سیاست. تصمیمات قاطعی که امام(ره) در عرصههای سیاسی میگرفتند، ناشی از تعالی روحی ایشان بود و افراد زیادی هم به این واقعیت اذعان داشتند. در این مورد خاطره جالبی دارم. شاید بدانید که من یک ماه تحت تعقیب فرمانداری آبادان بودم و به تهران آمدم و در منزل آقای مطهری مخفی شدم. این دوران واقعاً برای من نعمتی بود و چیزهایی از آن بزرگوار یاد گرفتم که پیوسته برایم مغتنم بوده است. آقای مطهری جلساتی درباره انقلاب و مبارزات مردم داشتند و چهرههایی چون مرحوم طالقانی، شهید بهشتی، شهید مفتح، شهید باهنر و دیگران در این جلسات شرکت میکردند. یک بار آقای مطهری هنگامی که از جلسه برگشتند گفتند: «امروز آقای طالقانی درباره امام (ره) چیزی گفتند. ایشان میگفت این حرکتها و تصمیمات امام(ره)، عادی نیست. انگار این مرد با مبدأ ارتباط دارد یا به او الهام میشود که چه کند.» این سخن از زبان مردی چون مرحوم طالقانی بیان شده که در مسائل سیاسی و اجتماعی، مرد بسیار هوشیار و زرنگی بود. ایشان میگفت این دستوراتی که اخیراً امام (ره) درباره انقلاب صادر میکنند، همه به موقع و کاملاً مناسب هستند. اگر زودتر یا دیرتر صادر میشدند، تأثیر نداشتند. دقیقاً سروقت هستند و این حاصل نمیشود مگر اینکه انسان با عوالم بالا در ارتباط باشد. بعدها در دیدارهای خصوصی که خود ما با امام(ره) داشتیم، جنبههای بسیار درخشانی از شخصیت ایشان بر ما نمایان میشد. یادم هست همان اوایلی که ایشان تازه در جماران مستقر شده بودند، به همراه یکی دو نفر دیگر از روحانیون برای دیدار امام (ره) رفتیم. صبح زود به جماران رسیدیم. از راه دوری آمده بودیم و گرسنه هم بودیم. در همان محله جماران قهوهخانهای بود و قرار شد برای خوردن صبحانه به آنجا برویم. یکی از همراهانمان را فرستادیم که از نانوایی نانی بگیرد و به قهوهخانه بیاورد. او نان را گرفت و آورد، منتها قیافه متعجبی داشت. پرسیدیم؛ « چه شده؟» گفت؛ « واقعاً امام(ره) شخصیت فوقالعادهای است. نانوا برایم تعریف کرد که امروز صبح یک نفر آمد و از من پرسید که آیا برای منزل امام (ره) از اینجا نان میخرند؟ و من جواب دادم بله. گفت امام (ره) پیغام دادهاند از همان نانی که به دیگران هم میدهید، برای من و خانوادهام بدهید و من اگر متوجه بشوم که نانی را که برای ما میدهید، به شکل دیگری و بهتر از دیگران است، خواهم گفت که نان را از اینجا نخرند و از جای دیگر تهیه کنند.» نانوا بسیار تعجب کرده بود. این دقایق و ظرایفی که ما در رفتار امام (ره) میدیدیم، طبیعتاً عشق و علاقه ما را به ایشان بیشتر میکرد و ما بیش از پیش به ایشان وابسته میشدیم.از چه زمانی وارد سیاست شدید؟بعد از شهریور 20 که رضا شاه از کشور رفت، آزادی بیشتری در کشور پیش آمد و نشریههای مذهبی منتشر شدند. از آنجا که افرادی مثل کسروی، جریانات ضد مذهبی راه انداخته بودند، چند جریان مقتدر مذهبی هم پیدا شدند، از جمله فداییان اسلام. این گروهها افرادی مثل مرا به طور طبیعی جذب میکردند و من از همان زمان مرید مرحوم نواب صفوی بودم. فداییان اسلام در آبادان تشکیلاتی داشتند و نیروهای خوبی را هم جذب کرده بودند. علتش هم این بود که یکی از اصلیترین پایگاههای تبلیغات کسروی، آبادان بود و لذا فداییان اسلام هم برای دفع و خنثی کردن این تبلیغات، عنایت خاصی به آبادان داشتند. من در آبادان برای فداییان اسلام، منبر میرفتم و منبرهایم هم داغ و انقلابی بودند.شهید نواب چه ویژگیهایی داشتند؟شخصیت عجیبی داشت. خیلی تیزهوش و در عین حال بااخلاص بود. هنوز هم بعد از سالها وقتی به یاد او میافتم، حالتی از شور و هیجان را در وجود خودم احساس میکنم. ایشان و سایر اعضای فداییان اسلام به آبادان رفت و آمد زیادی داشتند. ورود و خروج آنها به عراق و بالعکس، گاهی از آبادان و خرمشهر بود. شهید نواب هنگامی که برای مقابله با کسروی از نجف به ایران برگشت، وقتی متوجه شد که او در آبادان طرفداران زیادی دارد، در اینجا منبرهای داغی رفت. انصافاً اگر فداییان اسلام، رزمآرا را از سر راه برنمیداشتند، نه جبهه ملی به مجلس راه پیدا میکرد و نه نفت ملی میشد. این حقیقتی است که تمام تاریخنویسان و پژوهندگان باید به آن توجه کنند. بسیاری از دوستان فداییان اسلام هم با ما آشنایی داشتند. یکی از آنها شخصی بود به نام مظفر ذوالقدر که آخرینترور آنها، یعنیترور حسین علاء را انجام داد. او در آبادان با ما آشنا بود و به مساجد آبادان هم میآمد. آدم توانایی به نظر میرسید. با بروز و ظهور تودهایها، شبانه تودهایهای خطرناک را سر به نیست میکرد. افرادی مثل او هنگامی که با مرحوم نواب صفوی مواجه میشدند، به شدت تحت تأثیر عبادت و اخلاص او قرار میگرفتند.آیا با آیتالله کاشانی آشنایی داشتید. در جریان نهضت ملی شدن نفت نسبت به ایشان چه احساسی داشتید؟در آن دوران که همه مردم در صحنه بودند تا ملی شدن نفت تحقق پیدا کند، آیتالله کاشانی محبوبیت زیادی داشتند. عوامل استعمار در ایران هم به شدت از این قضیه نگران بودند و به همین دلیل در مقطعی توسط طرفداران دکتر مصدق و از طریق برخی از جراید، بساط فحش و ناسزا علیه ایشان را پهن کردند. انصافاً نسبت به آیتالله کاشانی توهین و ظلم زیادی شد. آنها کار را به جایی رساندند که مرحوم آیتالله کاشانی بعد از کودتای 28 مرداد خانه نشین شدند و نتوانستند زندگی روزمره خود را اداره کنند. مرحوم آیتالله بروجردی نسبت به ایشان عنایت داشتند و توسط مرحوم آقای فلسفی به ایشان کمک میکردند.چه کسانی در دینی و سیاسیتر کردن فضای آبادان نقش داشتند؟در درجه اول مرحوم آیتالله حاج عبدالرسول قائمی که در رأس روحانیت آبادان بودند. اساساً ایشان مأمن روحانیون آبادان و کسانی بودند که برای تبلیغ به آبادان میآمدند. حتی از یک نظر میتوان گفت که ایشان از حیث مسائل دینی و مذهبی، احیا کننده آبادان هستند. شخصیت بسیار مدیر و مدبّری بودند و با آمدن ایشان به آبادان، یک حرکت دینی متناسب با شرایط آن روز آبادان شکل گرفت. از جهت سیاسی هم ایشان شیوه خاص خودشان را داشتند. همه دوستان ایشان میدانستند که مرحوم نواب در دوران اوج مبارزات خود، مکرراً در آبادان به منزل ایشان میآمدند. البته من در آن مقطع در آبادان نبودم. در عین حال ایشان سعی داشتند رژیم را چندان نسبت به خود حساس نکنند. اگر این حساسیت ایجاد میشد، ایشان نمیتوانستند نقش پدرانه خود را در مورد روحانیونی که مبارزه سیاسی میکردند انجام بدهند و به آنها کمک کنند. مثلاً برای من که در آبادان به منبر میرفتم، از سوی ساواک مزاحمتهایی ایجاد میشد و فرماندار نظامی و شهربانی مزاحم من میشدند، ولی وقتی ایشان از من حمایت میکردند، این مزاحمتها برداشته میشدند و ما در پناه حمایتهای ایشان به کار خود ادامه میدادیم. ایشان با پیگیری این شیوه، به انقلاب و مبارزان خدمت کردند.از شخصیتهایی که از دیگر شهرها به آبادان میآمدند، کدام یک در بسط گرایشاندیشه دینی در آبادان نقش داشتند؟فکر میکنم بیش از همه مرحوم شهید مطهری بودند که به آبادان دعوت میشدند و روشنفکران و تحصیلکردههای آبادان از ایشان استفاده زیادی میکردند. ایشان مکرراً به دانشکده نفت آبادان میآمدند یا در برخی از محافل دینی آبادان سخنرانی میکردند و به منزل ما هم به دلیل رابطه نزدیکی که با هم داشتیم، زیاد تشریف میآوردند. من مدتی به دلیل تشدید فشارها مجبور به فرار شدم و همانطور که عرض کردم یک ماهی در منزل ایشان مخفی بودم. مرحوم مطهری با آنکه بارزترین شاگرد امام(ره) و از چهرههای انقلابی و مبارزاتی بودند، اما در شیوهشان نوعی اعتدال، روشنبینی و توجه به مقتضیات زمان در پیشبرد انقلاب دیده میشد و یکی از علل توفیق ایشان هم همین بود. یکی دیگر از چهرههایی که فعالیتهای شایان توجهی در آبادان انجام دادند، مرحوم شهید مفتح بودند که مکرراً به آبادان میآمدند. مردم آبادان ایشان را خیلی خوب میشناختند و در منبرهایشان حضور مییافتند. اگر حضور مرحوم مطهری و مرحوم مفتح با جمعه مصادف میشد، ما از آن شخصیت میخواستیم که در جلسه هفتگی روحانیون آبادان به منبر برود و سخنرانی کند. یک بار که مرحوم آقای مفتح برای تبلیغ آمده بودند و جلسه روحانیون هم برقرار بود، از ایشان خواستیم که منبر بروند. اعلام هم کردیم که سخنران جلسه هفتگی روحانیون هم آقای مفتح هستند. روز جمعه جمعیت فوقالعادهای در محل سخنرانی که همان مسجد قدس آبادان بود، جمع شد تا جایی که حیاط مسجد هم پر شد. رئیس ساواک آبادان هم پایش را در یک کفش کرد که مفتح نباید منبر برود و این در حالی بود که همه مردمی که در مسجد جمع شده بودند، منتظر آن بودند که ایشان به منبر برود. به هر حال یکی از روحانیون دیگر را راهی کردند که منبر برود. وقتی او روی منبر نشست که صحبت کند، همه مردم، یکصدا فریاد زدند، «مفتح! مفتح!» و آقای مفتح را روی دست بلند کردند و با سلام و صلوات روی منبر نشاندند. ایشان هم از فرصت استفاده کرده و انصافاً سخنرانی انقلابی و داغی را ایراد کردند. مردم با این کارشان، ساواک را کاملاً دستپاچه کردند. از دیگر سخنرانها آیتالله مکارم شیرازی، از مراجع تقلید امروز بودند. یادم هست در مقطعی، ممنوعیت نام بردن از حضرت امام(ره)، رسماً از طرف ساواک اعلام شد. تا مدتها بعد از آن هم کسی جرأت نمیکرد نام امام (ره) را روی منبر بیاورد. نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که من تصمیم گرفتم هر طور شده روی منبر نام حضرت امام (ره) را بیاورم. قضیه مربوط به ماه رمضانی است که من و آیتالله مکارم شیرازی، هر دو در مسجد «نو»ی آبادان منبر میرفتیم. اول من منبر میرفتم و بعد منبر ایشان شروع میشد. من نیتم را به آقای مکارم گفتم و ایشان فرمودند؛ «بسیار خوب، من اسم میبرم.» ما بعدها متوجه شدیم که ریسک کرده بودیم و حقیقتاً انجام این کار در آن مقطع، نوعی انتحار محسوب میشد. از شخصیتهای دیگر آیتالله نوری همدانی، آیتالله جعفر سبحانی، آیتالله خزعلی، مرحوم حجتالاسلام والمسلمین دوانی و مرحوم دکتر شریعتی بودند که هر کدام در دینی و انقلابی کردن فضای شهر، تأثیر بسزایی داشتند.خیلیها شما را از عوامل مؤثر در ایجاد و تداوم اعتصاب شرکت نفت آبادان میدانستند. با توجه به اهمیت این اعتصاب، از ناگفتههای این رویداد برایمان بگویید.البته در این اعتصاب عوامل مختلفی نقش داشتند و انصافاً این رویداد ضربه مهلکی به رژیم زد، چون شریان حیات و اقتصاد رژیم به نفت بستگی داشت. رژیم هر چه سعی کرد کارگران را سر کار خودشان برگرداند، موفق نشد. عدهای از ایادی دولت هم به آبادان آمدند، اما نتوانستند کاری را از پیش ببرند. یک بار هم به سراغ من آمدند و گفتند: « شما کاری بکنید که کارگرها به سر کارهایشان برگردند و اعتصاب را تمام کنند.» من گفتم: « از عهده من خارج است و آنها خودشان چنین تصمیمی گرفتهاند.» بعضی از شبها میآمدند و بعضی از کارگرها را میربودند تا با ایجاد رعب و وحشت در دل اعتصابیون، آنها را به سر کارشان برگردانند که موفق نمیشدند. واقعاً باید گفت که این اعتصاب، کمر رژیم را شکست و اثر بسیار زیادی در تسریع انقلاب داشت.چگونه امام جمعه آبادان شدید؟در اوایل انقلاب که نماز جمعه در تهران، رسماً توسط آیتالله طالقانی اقامه شد، به تبع آن در شهرهای دیگر هم این قضیه شروع شد. یکی از روحانیون مبارزی که به آبادان آمده بود، به من گفت: « شما باید نماز جمعه را در آبادان اقامه کنید و از آنجا که مردم آبادان، شما را قبول دارند، اگر نماز جمعه را اقامه کنید، خواهد گرفت.» این گذشت و چند روز بعد، آقای شیخ حسن صانعی از دفتر امام(ره) در قم با من تماس گرفت و گفت: « امام(ره) فرمودهاند شما در آبادان نماز جمعه بخوانید.» من هم طبیعتاً از همان موقع نماز جمعه را اقامه کردم. این برنامه به شکل عجیبی رسمیت پیدا کرد و مردم هم خیلی پرشور و انقلابی در نماز جمعه شرکت میکردند. از جمله عواملی که واقعاً از سقوط آبادان جلوگیری کرد و موجب حفظ روحیه مردم و اثبات حاکمیت جمهوری اسلامی خوزستان شد، همین اقامه نماز جمعه بود. در ایام محاصره، به دلیل خطراتی که وجود داشت، ناچار بودیم جای برگزاری نماز را چند بار تغییر بدهیم، ولی حتی یک هفته هم این نماز ترک نشد و پخش آن پس از نماز جمعه تهران در رسانهها، تأثیر بسیار زیادی بر مردم و حتی بر مسئولان داشت. حضرت امام(ره) هم پیگیر نماز جمعه آبادان بودند و بر حسب نقلهای موثقی که میشد، به نماز جمعه آبادان گوش میدادند. من هم در دوران جنگ هر وقت خدمتشان شرفیاب میشدم از وضعیت نماز جمعه آبادان خدمتشان گزارش میدادم. جالب اینجا بود که من از امام(ره) برای امامت نماز جمعه، هیچ حکم رسمیای هم نداشتم، تا اینکه دو سه سال قبل از رحلت ایشان به فکر افتادم که برای امام جمعه بودنم، دستخطی از امام (ره) داشته باشم. به احمدآقا گفتم و ایشان هم فرمودند: «هر جوری که دلت بخواهد، این فرمان را مینویسیم و برایت میفرستیم.» و حکم مفصلی را هم برایم فرستادند.بخش اعظم شهرت شما در میان مردم ایران، مقاومتی است که در روزهای جنگ نشان دادید و در تقویت و پایداری نیروهای رزمنده در آبادان نقشی تعیین کننده ایفا کردید. از خاطرات شیرین آن روزها، نکاتی را بیان کنید.من واقعاً نمیدانستم سرانجام ما چه خواهد بود. در نمازهای جمعه به مردم وعده پیروزی میدادم، ولی خودم نمیدانستم سرانجام کارمان چه خواهد شد. در ایام حصر آبادان و بهرغم تمام اخبار بدی که به ما میرسید، از جمله اخبار انفجارها وترور شخصیتهای بزرگی چون شهید بهشتی و 72 تن از یاران انقلاب، بحمدالله روحیه ما تضعیف نشد. این یک توان خدایی بود. خدا این روحیه را به ما داده بود که در اثر شنیدن این خبرها روحیهمان را از دست نمیدادیم. بهرغم اینکه آبادان، شهری محاصره شده بود، من مردم را تشجیع میکردم که به مقاومت ادامه بدهند. هر جا چند تا رزمنده جمع میشدند، در آنجا حاضر میشدم و آنها را به مبارزه ترغیب میکردم و سخنان قوی میگفتم، اما خودم در درونم حال دیگری داشتم و نمیدانستم چه میشود. همه ارتشهای جهان برای جنگ با ما که بیسلاح بودیم، آمده بودند. من رزمندهها را دلداری میدادم و تشجیع میکردم و خودم هم در درونم به خدا پناه میبردم و خدا هم حفظ فرمود.در ایام حصر رابطه عاطفی شما با امام (ره) و پیامهایی که ایشان برای شما میفرستادند تا چه حد در حفظ روحیهتان تأثیر داشت؟امام(ره) همیشه به ما وعده نصرت و پیروزی میدادند. البته همه به ما نظر موافق داشتند. شرایطی بود که حتی یک ساعت در آبادان ماندن هم مشکل بود، اما هنگامی که رزمندهها میدیدند که من ماندهام، انگیزه پیدا میکردند که بمانند و مقاومت کنند.در آن روزها چه عاملی سبب میشد که حرف شما این همه روی مردم تأثیر داشته باشد؟ البته من خودم را لایق این صفات نمیدانم. اولاً که لطف و عنایت خدا بود. از سوی دیگر میدیدند که ما اراده کردهایم به آنچه که میگوییم عمل کنیم و صداقت داریم. در موقع جنگ، من واقعاً در آبادان تنها بودم و روحانی دیگری در آنجا نبود. اینها میآمدند و پس از مدت کوتاهی میرفتند. بهترین و خوشترین ایام من همان روزهایی بود که در حصر آبادان قرار داشتیم. کسانی را دیدم که حقاً از اولیای خدا بودند. در آن ایام بسیاری از رزمندههایی که به جبهه آمده بودند، هنوز نابالغ بودند، اما با شور و تحرکی عجیب و ارادهای خلل ناپذیر و بدون ذرهای چشمداشت تلاش میکردند و زحمت میکشیدند. یادم هست در یکی از گردشهایی که در جبهه میکردم، یک نوجوانی که تازه بالغ شده بود هنگامی که میخواستیم عبور کنیم، از ما جواز عبور خواست. بهرغم اینکه ما را میشناخت، چون جواز نداشتیم، اجازه عبور نداد. من از دیدن این صحنه واقعاً مشعوف شدم.پس از شکسته شدن حصر آبادن، خاطره شیرین شما کدام است؟اینکه مملکت بلافاصله پس از رحلت امام(ره) ، رهبر پیدا کرد و آن هم شخصیتی چون رهبر معظم انقلاب، از خاطرات خوش من است. من در آن جلسه خبرگان حضور داشتم و وقتی تأییدات امام (ره) نسبت به ایشان نقل شد، به ایشان رأی دادم و بعد از آن هم یک روز به اتفاق آقای جزایری و عدهای از مردم خوزستان خدمتشان رفتیم. ابتدا ما صحبت کردیم و بعد هم ایشان صحبت کردند. آن روز هم از اوقات خوش زندگی ماست.در سال گذشته، ما شاهد پیروزی حزبالله بر اسرائیل بودیم. نسبت به این جمعیت مبارز چه حسی دارید؟من مطمئنم خدا به آنها کمک خواهد کرد. روزی خواهد رسید که آنها با قدرتی بیش از این، خود را نشان دهند و این حرکت به نابودی اسرائیل ختم خواهد شد. این سید بزرگوار و رشید (سید حسن نصرالله) موجب عزت اسلام و شیعه در جهان شد. من وقتی که خبر شکست اسرائیل در لبنان را شنیدم، به یاد شکسته شدن حصر آبادان افتادم و همان احساسی را پیدا کردم که آن روزها داشتم.چه پیامی برای مسئولان نظام و مردم، به ویژه مردم آبادان دارید؟پیامم از همان ابتدا معلوم بود و آن هم اینکه اسلام، مایه نجات همه ماست. پیامی که پیامبر(ص) و پس از آن ائمه معصومین(ع) آوردند و این همه برای تحقق آن فداکاری کردند. آرزویم این است که اسلام در همه عرصهها پیروز شود و همه ما مسلمان باشیم، نه مسلمان اسمی بلکه مسلمان واقعی. تحقق آن چیزی که اسلام خواسته، آرزوی قلبی من است. اگر علمای ما و مسئولان ما هماهنگی کامل داشته باشند و به آنچه که وعده میدهند، عمل کنند، حتماً خداوند هم وعده نیک ولایتغیر خود را محقق خواهد کرد. میبخشید من در شرایطی قرار دارم که خیلی نمیتوانم صحبت کنم. بعضی از مسائل را فراموش کردهام و به علت بیماری، صحبت برایم دشوار است. خداوند انشاءالله به همه شما توفیق بدهد.