
دکتر سید عبدالباقی مدرس| آقای دکتر مدرس پس از نگارش این مجموعه، بار دیگر متن را برای آن مرحوم خواندند و از استناد آن اطمینان یافتند. هر چند برخی از این خاطرات در برخی از آثار ایشان به صورت پراکنده آمده است، اما درج مجموعه آنها در این یادمان، میتواند به ترسیم منش فردی و اجتماعی مدرس کمک کند.
مدرس الگوی سیاست ورزی دینی است و غور در منش او وظیفه سیاستمداران مسلمان که امید است هرچه بیشتر بدان اهتمام ورزند.
اینکه میگویم مقدمهای است برای خاطرههایی که از پدرم دارم. متأسفانه در صورت مذاکرات مجلس جملات کوتاهی که مدرس در میان سخنان و نطقهای نمایندگان میگفته، ثبت نشده است. مهم این کلمات است که به مناسبت مطالب مورد مذاکره، دنیایی معنی و مفهوم دارد. حیف که بسیاری از آنها دیگر فراموش شده اند وگرنه خود روشنگر تاریخ هرحادثه آن زمان بود. مثلاً در یکی از جلسات مجلس، راجع به حقوق نمایندگان صحبت بود که به مبلغ 200 تومان برسد. مدرس نطق کوتاهی کرد و گفت: «عدهای هستند که نیازمندند، بگیرند و عدهای که نیازمند نیستند، نگیرند، کسانی که غریبند و امورشان نمیگذرد، اشکالی ندارد که این مبلغ به آنان پرداخته شود.»
سخنان ایشان تمام شد و نشستند، یکی از نمایندگان اظهار داشت: «چرا وزیر و رئیس الوزرا 1200 تومان میگیرند و نماینده مجلس 100 تومان؟» مدرس، با همان خونسردی خاص خود، گفت: «برای اینکه آنان تفنگ و سرنیزه دارند.» جملات کوتاه مدرس به قدری متداول بود و درمیان نطق نمایندگان مانند شهابی پرتاب میشد که اگر کسی نمیشنید، از دیگران میپرسید که «مدرس چه گفت».
خوب و بد با نظر آقا
در دوره چهارم مجلس شورای ملی، مدرس از نمایندگانی که بدون توجه به مصالح ملت و کشور به لایحهای رأی داده بودند، شدیداً انتقاد و زد و بندهای سیاسی آنان را در مجلس آشکار کرد. عدهای از وکلا طی نامه ای به موتمن الملک، رئیس مجلس، شکایت کردند که مدرس درمجلس به ما بد گفته و به موافقان نظرخود، خوب گفته است. رئیس در جلسه علنی، نامه را خواند و یکی از نمایندگان پیشنهاد کرد کمیسیونی تشکیل شود و به چگونگی بد گفتن مدرس به وکلا، رسیدگی کند. مدرس، در همان جلسه اظهار داشت: «اگر برای اینکه چرا من به عدهای بد گفتهام کمیسیونی تشکیل شود، باید کمیسیون دیگری هم تشکیل شود و رسیدگی کند که من چرا به عدهای دیگر خوب گفتهام.» عدهای از نمایندگان مخالف وکارکشته سیاست باز دانستند که مدرس میخواهد در این کمیسیون ها، دلایل خوب بودن و بد بودن را مطرح کند ولاجرم زد و بندهای سیاسی آنان را بیش از پیش بر ملا میسازد؛ این بود که از رسوایی بیشتر ترسیدند و قضیه را نادیده و ناشنیده گرفتند.
یقه باز مدرس
روزی همراه آقا به مجلسی رفتم. وقتی از پلهها بالا میرفتیم، یکی از نمایندگان مجلس که به نظرم شیخ العراقینزاده بود به ما رسید و خطاب به آقا گفت: «شما در این زمستان سخت با این پیراهن کرباسی و یقه باز، گرفتار سرماخوردگی میشوید.» مدرس نگاه تندی به او کرد و گفت، «آشیخ! کاری به یقه باز من نداشته باش، حواست جمع دروازههای ایران باشد که باز نمانند».
جای مدرس و وکالت
فراموش نمیکنم که در گیرودار انتخابات دوره چهارم، هرکسی میخواست وکیل محلی شود، میآمد منزل ما و اصرار داشت مدرس او را تأیید کند. روزی یکی از این منتظر الوکالهها آمد حضور آقا و پس از تعارفات و تملقات معمول گفت: «حضرت آقا! فلان کس (نام برد)، برای بزرگ نمودن خود در روزنامه نوشته است (روزنامه را به آقا نشان داد) که در منزل مدرس بودم و او به دست خود برای من چای آورد و من خوردم.» مدرس بلافاصله به اوگفت: «اشکالی ندارد. شما هم بنویسید به منزل مدرس رفتم و او چای ریخت و خودش خورد. شایسته است مرا وکیل خودتان نمایید». آن مرد وقتی سخن مدرس را به این ترتیب شنید، خود را جمع کرد و رفت. تصادفاً، این مطلب را یکی از روزنامههای آن زمان هم نوشت و مدتها برای منتظر الوکالهها سر زبانها بود.
حقوق وکالت
تصور میکنم دوره چهارم بود و شاید شش ماهی از عمر مجلس میگذشت. میدانیم مدرس در این دوره لیدر اکثریت و در اوج شهرت و قدرت بود. یکی از روزها، نزدیک غروب، عدهای از نمایندگان به مناسبتی که حالا فراموش کردهام و شاید یکی از اعیاد بود، به خانه ما آمدند. جمعیت متراکم و زیاد بود. من با خرما از واردین پذیرایی میکردم. یکی از نمایندگان گفت: «حضرت آقا! من از طرف قاطبه نمایندگان استدعایی دارم که امید دارم اجابت شود.» مدرس با همان سادگی و لهجه خاص خود پاسخ داد: «در ولایت ما ضرب المثلی هست میگویند سلام لر بیتمنا نیست. بفرمایید چه مطلبی است؟» آن نماینده
اظهار داشت: «حضرت آقا مسبوقید که حقوق نماینده مبلغ 100 تومان است و این برای اداره زندگی کم است. ترتیبی دهید که مجلس، این مبلغ را به 200 تومان برساند.» مدرس در جواب گفت: «نظر شما درست یا غلط، در مورد آن بحثی ندارم، ولی روزی که انتخاب شدید مشخص بوده که حقوق شما 100 تومان است و با رضایت، وکالت را انتخاب کردهاید یا انتخابتان کردهاند. اگر حالا ناراضی هستید، باید استعفا بدهید و اعلام کنید که ما با حقوق 200 تومان حاضریم قبول نمایندگی کنیم. اگر موکلان یا آنها که شما را انتخاب کردهاند، راضی شدند و باز به مجلس آمدید، حق دارید 200 تومان بگیرید غیر از این هم راهی ندارید».
عقل و پول
روزی در خانه ما عدهای از همفکران مدرس و مخالفان سردار سپه جمع شده بودند و درباره راه و روش مبارزه صحبت میکردند. من در آن میان، بهار، زعیم، آشتیانی و حایریزاده را میشناختم. مردی که مشخص بود ثروتمند و غنی است، آمد و در جمع آنان نشست. هر کس فکر و پیشنهادی میداد، آن مرد غنی هم اظهارنظری میکرد، مدرس روبه او کرد و گفت: «حاج آقا! باید هر کسی هر چه دارد به کار اندازد. اینان عقل دارند و آن را به کار گرفتهاند و تو که فقط پول داری، همان را خرج کن. اینطور بهتر است.» آن مرد سکوت کرد و بعدها از یاران وفادار مدرس شد و مدتی شهربانی او را زندان کرد و دیگر نمیدانم چه شد. خدایش از او راضی باد که از آن سخن مدرس نه تنها نرنجید، بلکه بهره گرفت و عمل کرد. مدرس را همه دوست داشتند و به او ارادت میورزیدند. من تقریباً کسی را ندیدم که از سخنان رک و پوست کنده او که بدون ملاحظه کسی، در هر مقامی که بود، میگفت، رنجیده شود وخود او هم همین صفت عالی را داشت! از دست بهرامی سیلی خورد، ولی حتی یک بار نشد که به این اهانت اشاره کند و در مجلس دورههای بعدی که با بهرامی نماینده بود، به روی او بیاورد. به او محبت کامل داشت، گویا مطلقاً چنان اتفاقی نیفتاده است.
دعوا بر سرگوسفند و بز
یکی از روزها پیش از تشکیل جلسه رسمی مجلس، نمایندگان بحثی داشتند و شیروانی نماینده شهرضا (قمشه) و کازرونی نماینده کازرون و نواحی آن، سخت به یکدیگر پرخاش میکردند. مدرس علت اختلاف آن دو را جویا شد. شیروانی گفت: «آقا عدهای از بویر احمد و قشقایی آمدهاند و گوسفندان اهالی ولایت خودتان، قمشه را، بردهاند. چرا باید چنین باشد و اموال مردم به وسیله سارقین مسلح به غارت رود؟» مدرس گفت: «آقای شیروانی! جوش زیاد نزنید. بیابان های قمشه خشک و بیعلف است، آنجایی که گوسفندان را بردهاند سرسبز و پر آب است و به بزچیها خوش میگذرد. گلهها را هم از این طرف ایران بردهاند آن طرف ایران، از کشور که خارج نکردهاند. شما باید حواست جمع اموال مردم باشد که دارند از دروازههای ایران بیرون میبرند. این داد و فریاد را اگر عرضهداری، برای آن غارت و چپاول راه بینداز . از طرفی آقای کازرونی که نماینده کازرون است، قضیه را پیگیری خواهد کرد.» به این ترتیب دعوای شیروانی و کازرونی پایان یافته تلقی شد.
طیاره و الاغ
در مجلس شورای ملی سخن از عبور و مرور مردم و تنظیم طرح اتوبوسرانی تهران بود. موافقان و مخالفان داد سخن دادند و غوغایی به پا شد. از جمله مخالفان این نوآوری، شیخ درشت استخوانی بود که ظاهراً نماینده کرمان بود و حرکت اتوبوسی را در بیان خویش مجسم میساخت که با صدای گوشخراش خود دنیایی را پر از گرد و غبار وگل و لای نموده است. مدرس چند بار مداد کوچک خود را روی میز مقابلش زد و آنگاه با خونسردی گفت: «آشیخ! دنیای ما دنیای قطار زیرزمینی و طیاره است. حالا دیگر مردم نمیخواهند سوار الاغ های کرمانی شوند». مجلس از خنده و همهمه درهم ریخت.
زیر آبکی
در یکی از جلسات مجلس، وزیر پست و تلگراف سخن میگفت: «قسمتهایی از کابل خط تلگراف باید از دریا بگذرد و دارای هزینه زیادی است و ....» مدرس ، سخن او را قطع کرد و اظهار داشت: «به جای کابل از سیم زیر آبی که معادل فارسی آن است استفاده کنید.» وزیر، بیان داشت: «کابل معادل فارسی ندارد.» مدرس گفت: «آقا! زیر آبی فارسی نیست؟ فقط زبر آبکی فارسی است!؟» نمایندگان به خنده و همهمه افتاده و جلسه به عنوان تنفس تعطیل شد.
واگذاری گردنه
مدرس در نامههای خود رعایت اختصار را دقیقاً مورد نظر داشت، به طوری که اغلب دست نوشتههای او حکایت از تسلط شگفت انگیزش به لطایف و دقایق ادبی دارد و استادی حیرتانگیز مدرس را در آثار باقیمانده از او میتوانیم شاهد باشیم. به هر حال سخن از خاطرههاست. روزهایی بود که مردی موقر و شیکپوش گاه و بیگاه به دیدار مدرس میآمد و تقاضا داشت ایشان را برای وزیر داخله سفارش کند تا حکومت یا فرمانداری یکی از شهرستانها را به او واگذار نماید. مدرس خود از کسی تقاضایی نداشت و چیزی نمیخواست و برای اینگونه افراد هم تا شناخت کاملی برایش حاصل نمیشد، سفارشی نمینوشت. مرد متقاضی با سماجت تقاضای خود را تکرار میکرد و هر روز در مقابل آقا مینشست و از این و آن پیام و سفارش میآورد. بالاخره روزی آمد و ایستاد کنار باغچه حیاط و با مدرس صحبت کرد . آقا آهسته به سوی اتاق رفت و تکه کاغذی را آورد و نوشت: «وزیر داخله! حامل نامه از مزاحمان من و از همکاران شماست. یکی از گردنهها را هم به ایشان واگذار کنید.» متقاضی که سخت درهم شده بود، گفت: «آقا این چه سفارشی است؟» آقا پاسخ داد: «اگر غیر از این بنویسم کاری به تو نمیدهند.»
این را هم یادآوری کنم که مدرس نامههایی را که مینوشت، خودش بلند میخواند.
انگاره نقرهای
روزی در منزل مرحوم سید محمد تدین بسیاری از رجال مملکت دعوت داشتند. عادت آقا بر این بود که هر جا مهمانی میرفت، مقداری نان همراه میبرد و در هنگام شام یا ناهار سر سفره به عنوان غذای مخصوص از آن استفاده میکرد و چون همه به این روش عادت داشتند، ناراحت نمیشدند. مواردی که به یاد ندارم چنین کاری را انجام دهد، منزل مرحوم مستوفی الممالک و مرحوم مشیرالدوله پیرنیا بود که برای این دو، مخصوصاً مستوفی، احترام فوقالعادهای قائل بود. آن روز در منزل تدین با انگاره نقره (ظرف نقرهای که استکان را درون آن مینهادند) چای برای مدعوین آوردند. یکی از آقا پرسید: «نظر شما راجع به ظرف نقره چیست؟» آقا هم پاسخ داد: «جد این سید از داشتن چنین وسایلی محروم بود، حالا چه مانعی دارد فرزند او دارای چنین وسایلی باشد؟»
رضاخان و دورویی
رضاخان، در اول خیابان سپه محوطه بزرگی را که به نام باغ ملی بود، تعمیر و بازسازی نموده، مراسم نظامی را در آن برگزار میکرد و در بالای سر در بزرگ آن، مجسمه نیمتنهای از خود نصب کرد که مانند دو مجسمه از پشت به هم چسبیده بودند و هم از بیرون شمایل تمام صورت او را داشت و هم از درون. روزی برای مراسمی مدرس را دعوت کردند. من هم همراه ایشان پیاده از منزلمان که سرچشمه بود، به آنجا رفتم. وقتی رسیدیم، رضاخان و عدهای دیگر از آقا استقبال کردند و رضاخان به شرح و توصیف پرداخت. در چادری نشستیم. رضاخان از مدرس پرسید: «حضرت آقا! در ورودی را ملاحظه فرمودید؟» مدرس گفت: «بله، مجسمه شما را هم دیدم. درست مثل صاحبش دورو دارد.» رضاخان از شرم و ناراحتی به خود میپیچید و تا پایان مجلس دیگرسخنی نگفت.
راز لحاف!
روزی در مجلس، بودجه ارتش مورد بحث بود. رضاخان وزیر جنگ هم حضور داشت. مدرس برای اظهار نظر پشت تریبون رفت. من هم در جایگاه تماشاچیان نشسته بودم. مدرس پس از مطلبی که حالا نمیخواهم آن را بیان کنم، چون تا اندازهای مراعات تمرکز مطلب نمیشود، مجلس را به هیجان آورد و نمایندگان سرحال و خندان شدند. مدرس با مداد کوچکی که در دست داشت چندین بار روی تریبون زد و نمایندگان ساکت شدند. طرفداران سردار سپه زیاد بودند. مدرس وارد بحث شد که در سال گذشته، در بودجه ارتش رقمی برای خرید لحاف برای افراد در نظرگرفته شده بود. خنده ونجوای نمایندگان شروع شد. مدرس باز با مداد روی تریبون زد و مجلس ساکت شد و تکرارکرد که سال گذشته، مبلغی برای خرید لحاف ... با بیان کلمه لحاف، باز پچ پچ و خنده آغاز شد . مدرس گفت: «من نمیدانم زیر این لحاف چه سری است که وقتی به این کلمه میرسم، همه آقایان حالت طبیعی خود را از دست میدهند و به نجوا میافتند؟» مجلس چنان در هم ریخت و نمایندگان به قدری از این سخن به خنده افتادند که اعلام تنفس شد و آن روز مجلس نتوانست در مورد بودجه ارتش بحث و گفتوگو کند.
عموزادههای معترض
روزی مستوفی الممالک برای پارهای مذاکرات به خانه ما آمد. مدرس برای او احترام فوق العادهای قائل بود و تنها کسی بود که به او آقا میگفت و از او استقبال میکرد. وقتی مستوفی وارد حیاط شد، مدرس به پیشواز او رفت. صحن حیاط بسیار شلوغ بود و هر گوشهای چندین نفر روی فرش، حصیر یا کنار دیوار نشسته و غوغایی به پا نموده بودند.مستوفی پرسید: «آقا! اینجا چه خبر است؟ اینان کیستند و چه میخواهند؟» مدرس گفت: «اینان عموزادههای یهودی ما هستند. اعتراض دارند و نمایندهای را که دولت به زور برایشان انتخاب کرده، قبول ندارند. آمدهاند اینجا متحصن شدهاند تا نماینده واقعی خود را انتخاب کنند و به مجلس بفرستند.» مستوفی خندید و با مدرس به خلوت نشستند.
خاطرهای از میرزای شیرازیروزی مدرس طبق معمول در حیاط خانه نشسته بود و جمعی از رجال گرداگرد او را گرفته بودند. مدرس به مناسبتی گفت، «در نجف یا سامرا خدمت میرزای شیرازی بودم كه سیدی ژندهپوش آمد و از میرزا تقاضای یک عبا نمود. میرزا پیشکار خود را صدا زد و به اوگفت، «با این سید به مغازه فلانی برو و یک عبا برایش تهیه کن.» بعد از ساعتی پیشکار آمد وگفت، «حضرت آقا! سید عالیترین عبای موجود را انتخاب نموده، آمدیم که شما اجازه خرید آن را بدهید.» میرزا اشاره کرد که سید بیاید. وقتی سید با عبای نائینی بسیار عالی کنار میرزا نشست، میرزا دستی به عبای گرانقیمت کشید وگفت، «بسیار عالی است.» و رو به آسمان کرد و چندین بار شکر خدای را به جا آورد و اشاره کرد که سید مرخص شود. علت شکرگزاری را جویا شدم. میرزاگفت، «جد این سید، پیامبراکرم (ص)، هیچوقت چنین عبایی را به دوش نیفكند. خدا را شکر کردم که یکی از نوادگان او به این آرزو رسید و مانند جدش از داشتن آن محروم نماند».
من نائب مردمممدرس هیچگاه برای پیشبرد مقاصد خود از سلاح برنده دین و تبلیغات مذهبی استفاده نمیکرد، چون معتقد بود که اگر با شکست مواجه شود، اعتقادات مردم متزلزل میگردد. خودش هم بارها كه من شاهد بودم، این نکته را به مرحوم مستوفی خاطر نشان میساخت و در سخنرانیهای او هم هست که در مجلس تأکید میکند، «من مرد سیاستم و هیچ دماغی را در سیاست بالاتر از خود نمیدانم.» به هر حال، یکی از پیروان و دوستداران او که مردی محترم و از بازار بود، در مجالس و محافل گفته بود که من خواب دیدم و اعتقاد دارم که مدرس نائب امام زمان است. سخنان او به گوش مدرس رسید (به وسیله مرحوم خرازی، از طرفداران محکم مدرس که از رجال بزرگ بازار بود.) مدرس دستور داد او را احضار كردند. فراموش نمیکنم که در حیاط، کنار باغچه، روی فرشی که گسترده شده بود، نشست و آن مرد محترم هم پس از مدتی رسید و در مقابل او مؤدبانه نشست. مدرس بدون مقدمه به اوگفت، «چرا حرفی را میزنی که اثبات آن مشکل است؟ به جای اینکه بگویی مدرس نائب امام زمان است، بگو مدرس نائب مردم است که هم دلایل کافی برای اثبات آن داشته باشی و هم سخنی بجا و درست باشد. خود امام زمان(عج) هم نائب مردم است، چون میخواهد آنان را به سوی خیر و صلاح سوق دهد».
صله مدرس به قصیده شاعر در یك روز عید غدیر، جمعیت زیادی برای دیدن مدرس در صحن حیاط منزل جمع شده بودند. شاعری آمد و در مدح آقا قصیده مفصلی را خواند و به رسم آن روز منتظر صله شعر خود شد. آقا اندکی تأمل کرد، سپس گفت، «جناب شاعر! در ولایت ما درویشی بودکه روزهای زمستان، کلک (منقل گلی) را با قدری آتش به کمر خود میبست و در کوچه ها، در حالی که دست های خود را با آتش درون کلک گرم میکرد، آواز میخواند و از مردم چیزی میگرفت؛ از جمله این بیت را میخواند: کار دنیا کلکس، هرچه که هست آن كلکس هرکس کلکی دارد و این هم کلکس وقتی مدرس، «هرکس کلكی دارد» را بر زبان آورد، دست خود را با اشاره به حاضرین دور چرخاند و بعد هم اشاره به شاعرکرد و این هم کلکی را بیان داشت. حضار هرکدام مبلغی به شاعر دادند و او را روانه كردند.
بخشیدن دیگ خانه به طلبهروزی طلبه جوانی به خانه ما آمد و یکراست به اتاق مدرس رفت. من که همواره میترسیدم آقا مورد سوء قصد قرار گیرد، به سرعت به دنبال او وارد اتاق شدم. شیخ همان طور که ایستاده بود به آقا گفت، «حضرت آیتالله! آمدهام تقاضا کنم مبلغی از آن پول هایی که برایتان میرسد مرحمت کنید که خرج کنم.» آقا به اوگفت، «آشیخ! آن پولها مخصوص اراذل و اوباش است و به تو نمیرسد.» بعد رو به من کرد و اضافه نمود، «عبدالباقی! پول حلال ندارم. دیگ آشپزخانه را بدهید به این شیخ ببرد و بفروشد یا گرو بگذارد.» تنها دیگ غذاپزی را که داشتیم به او دادم. گرفت و رفت. به یاد دارم که تا فردا نزدیک ظهر که آقا 25 ریال آورد و غذا تهیه کردیم، همه خانواده گرسنه بودیم.
لباس آویز و تختخواب شاگرد مدرسه طب بودم و علاقهمند به حفظ بهداشت. از آن مبلغی که آقا هر ماه برای خرج تحصیلی به من میداد و 15 ریال بود، مبلغی را پسانداز کردم و یک چوب لباسی و یك تختخواب چوبی به قیمت 32 ریال خریدم و با زحمت آنها را به خانه آوردم و در اتاق نمناكی كه اقامت داشتم، نهادم. آقا از مجلس آمد و طبق معمول نگاهی به درون اتاق نمناكی كه اقامت داشتم، انداخت و با لبخند گفت، «عبدالباقی! لباس آویز و تختخواب تا زمانی كه برای رفع نیاز و سلامتی انسان باشد، مفید است. اگر جنبه زیور و زینت گرفت، سد راه تکامل انسان میگردد، مواظب باش به آن روز نیفتی».
الانسان دائمالخطا!روزی با یکی از همکلاسان در صحن حیاط منزل مشغول درس خواندن بودیم . رسیدم به جمله «انسان جائز الخطا ست». مدرس که روی نیمکت نشسته بود و نامهای را مطالعه میکرد، گفت، «عبدالباقی! «الانسان دائم الخطا». درستش این است».
طماع و ترسوزمانی آقا به ذات الریه شدیدی مبتلا شده بود و دكتر امیر اعلمالملک که نماینده مجلس و موافق با اکثریت مجلس بود، طبیب معالج او بود. در آن زمان من شاگرد مدرسه طب دارالفنون و مشغول مطالعه دروس خویش بودم. آقا به دکتر امیر اعلم گفت، «جناب دکتر! به این عبدالباقی نصیحت کنید طب نخواند.» دکتر امیر اعلم گفت، «چرا آقا ؟ طب صنعت خوبی است.» مدرس با لحنی جدی گفت، «میترسم مثل شما طماع و ترسو گردد».
باید گم نشود و اگر گم شد، پیدا شود!در خانه ما حوض آبی بود که آقا نهایت دقت را داشت که آب آن همیشه تمیز باشد و شخصی به نام مشهدی محمدعلی هم بود که هر وقت در میماند، به سراغ پاک نمودن حوض میآمد. روزی آن مرد برای این کار آمد. آقا به اوگفت، «مشهدی! یک پول سیاه از دست من در حوض افتاده. سعی کن آن را پیدا کنی.» مشهدی هم به کار پرداخت و با سختی پول سیاه زنگار گرفته را پیدا کرد، شست و پیش آقا که روی نیمکت نشسته بود و نامهها را میخواند، برد. آقا با خوشحالی گفت، «مشهدی! امروز مزدت سه برابر است.» مشهدی که از این سخن سخت مسرور شده بود، با دقت پول سیاه را نگاه کرد. آقا ضمن اینکه سه ریال شمرد و به او داد، گفت، «مشهدی! پول سیاه باید گم نشود و اگر گم شد باید پیدا شود؛ وگرنه ارزش آن بیست بارکمتر از یک ریال است».
عدالت در تقسیم سجاده نماز برخلاف بسیاری از فرزندان، ما دو برادر و دو خواهر، پدرمان را خوب میشناختیم و برای او احترام فوق العادهای قائل بودیم، به طوری که خود او برایمان مقدس و اشیا متعلق به او نزد ما بسیار عزیز و موجب سعادت و برکت بود. روزی از جایی که حالا فراموش کردهام، یکی از یاران مدرس آمد و یک سجاده نماز برای ایشان هدیه یا سوغات آورد . مدرس هم خواهر کوچکم را که او را شوریه خطاب میکرد و نام اصلی او فاطمه بود، صدا زد و سجاده را به او داد و سفارش کرد سجاده نماز او باشد. خواهرم که شاید آن زمان بیش از هشت سال نداشت، به سادگی گفت، «پس شما چند روز روی آن نماز بخوانید تا نمازهای من قبول باشد.» آقا خندید. من هم این صحنه را مینگریستم. هفته بعد، آقا دو نفر را پیش خواند و به هر کدام یک سجاده برای نماز داد و یک سجاده دیگر هم، یکی دو روز بعد به من داد.
بدگوییروزی یکی از طلاب در ایوان مدرسه سپهسالار(که محل تدریس مدرس بود) به ایشان گفت، «آقا! فلان استادی که برای ما انتخاب کردهاید که به ما درس جامع المقدمات بدهد، وارد نیست و چیزی از آن نمیداند.» مدرس به اوگفت، «آشیخ! برو از او آنچه را که میداند یاد بگیر.» شیخ طلبه شرمنده سر به زیر انداخت و رفت.
همه فرزندان من هستند مدرس، آخرین فرزند خود را بسیار دوست داشت و همچنان که گفتم او را شوریه خطاب میکرد. نام اصلی این دختر فاطمه بیگم بود. او زمانی گرفتار بیماری حصبه شدید شد. پزشک معالج او که ظاهراً دکتر اعلم الملک بود، به آقا گفت، «اجازه. بدهید در شمیران محلی تهیه و فرزند شما را به آنجا منتقل کنم که معالجات مؤثر افتد.» مدرس گفت، «همه فرزندان این مملکت، فرزندان من هستند، نمیپسندم که فرزند من به ییلاق منتقل شود و دیگران در محیط گرم تهران یا جاهای دیگر در شرایط سخت به سر برند، مگر اینکه برای همه آنان چنین شرایطی فراهم شود».
ملای ولایت صبحهای جمعه، مدرس برای عدهای از طلاب و دوستداران علم، اسفار را درس میداد و تا آنجا که به یاد دارم، بیش از 10 نفر در مجلس درس او شرکت میكردند. در آن میان شیخ تنومند سیاه چردهای که آبله، صورت او را سوراخ سوراخ کرده و یکی از چشمان او را نابینا نموده بود، همیشه در کنار مدرس مینشست و مدرس هم به او علاقهمند بود و گاهی او را را ملای ولایت خطاب میکرد و مثلاً میگفت، «نظر ملای ولایت چیست؟» روزی چند نفر از رجال آمدند و در همان مجلس درس، در مورد كشف حجاب و برنامهای که بعدها میخواهد اجرا شود، صحبت كردند. مدرس عادت نداشت درخلوت با دیگران صحبت کند. بحث به درازا کشید و مدرس متوجه شد که با استدلال و پیشبینی خطرات ناشی از این برنامه نمیتواند آنان را متوجه سازد که چه نقشهای در کار است. در پاسخ یکی از آنان که گفت، «آخر آقا! چرا شما با کشف حجاب مخالفت میکنید؟» با حالت خنده گفت، «شما تصورکنید، اگر همشیره مکرمه این شیخ (اشاره به همان شیخ آبله رو)که حتماً شبیه اخوی خود میباشد، باتوجه به چنین برنامهای که ساختهاند، بیحجاب و نیمه عریان به کوچه و خیابان بیاید، مردم چه وحشتی خواهند کرد و چقدر باید کفاره بدهند و التماس کنند که چنین علیا مخدرهای از خانه بیرون نیاید. شما نمیدانید کار از کجا عیب دارد.» با این مطایبه بحث پایان پذیرفت.
طلبه درسنخوانروزی یکی از اساتید مدرسه، طلبه جوان و خوش لباسی را به مدرس معرفی کرد و گفت، «ایشان از آقا زادگان شیراز هستند و میخواهند از مجالس درس اینجا استفاده کنند. دستور فرمایید حجرهای در اختیار ایشان گذاشته شود.» مدرس نگاهی عمیق به طلبه جوان کرد و پس از اندکی تأمل گفت، «استاد! این جوان در درس و بحث به جایی نمیرسد.» وقتی معرف علت را پرسید، مدرس گفت، «ایشان باید تمام وقتش صرف شود که دکمههای قیطانی سراسری پیراهنش را در شبانه روز چند بار ببندد و باز کند و مواظب لباس هایش باشد. ظاهر ایشان نشان میدهد که به درد طلبگی نمیخورد».
طلبه درسخوان روزی طلبهای در حدود 25 ساله، آرام در وسط درس مدرس آمد و درکنار ایوان غربی همجوار مدرسه که زیر ساعت مدرسه سپهسالارسابق بود، نشست و چشم به دهان مدرس دوخت. مدرس متوجه شد وبه او احترام خاصی گذاشت. همه تعجب كردند. پس از خاتمه درس، آن طلبه جوان را پیش خود خواند و مطالبی را از او پرسید. سپس دستور داد حجرهای را در اختیار او بگذارند . یکی از اساتید، با سابقه ذهنی که از جریان طلبه شیرازی داشت، از آقا سؤال کرد، «شما این جوان طلبه را میشناختید؟ از بستگان شما بود؟» مدرس گفت، «هیچ کدام، برای اولین بار بود که او را میدیدم. از وضع لباس پاکیزه و بیریای او دانستم طلبه درسخوانی است. وقتی مطالبی را از او پرسیدم، نظرم همان شد که حدس زده بودم. طالب علم باید جز علم، اندیشه دیگری نداشته باشد».
رفع كدورت صدها ساله رئیس بهداری کردستان بودم. یکی از روزها پیشوای دینی آن دیار به دیدنم آمد. پس از مدتی، یکی از همکاران یادآوری کرد که شیخ بزرگ (نام ایشان را متأسفانه فراموش کردهام. به نظرم شیخ مردوخ بود) منتظر است که از او بازدید کنید. بعدازظهر یکی از روزها به دیدار او رفتم. به استقبالم آمد و مرا به اتاقی دعوت کرد و از من خواست در نقطه بخصوصی که قطعه پوستی را در آنجا گسترده بود، بنشینم. من تصور کردم که این مکان جای خود ایشان است و نمیخواستم در حقیقت تکیه برجای بزرگان بزنم. ایشان هم اصرار داشت در همان مکان جای گیرم. بالاخره با همان لهجه مخصوص گفت، «آقای دکتر! شما فرزند مدرس بزرگ ما هستید. از این جهت اصرار دارم که در این محل بنشینید که جای مخصوص پدر شماست. روزی ایشان در بازگشت از سفر مهاجرت به اینجا آمدند و به همین خانه وارد شدند و در همین نقطه نشستند و اختلافی که صدها سال مابین ما و شیعیان بود، در کرمانشاه و توابع حل و فصل نمودند و کدورتها بر طرف شد و سال هاست ما دو فرقه از نتیجه انفاس قدسی ایشان با صمیمیت با هم و درکنار هم زندگی میکنیم. من این مکان را تاکنون به همین صورت نگهداری کردهام».
طبیبم خدا و دوایم آفتاب است سه سال بعد از تبعید مدرس به خواف، با سختی و مشقات زیاد که قابل توصیف نیست، اجازه ملاقات با ایشان را از عمال شهربانی رضاخان گرفتم و مأموری را همراهم كردند که بینهایت سختگیر و بدبین بود. در طی راه از هیچگونه آزاری کوتاهی نکرد. بالاخره به خواف رسیدم و سه روز درکنار آقا در اتاقی که زندان بود و فقط میتوانست صبح و بعد از ظهر، در حیاط دژ زندانش قدم بزند، ماندم. آقا سرحال بود و هر صبح برای رئیس زندان و جمعی از زندانبانانش درس و تفسیر مثنوی میگفت. از ایشان پرسیدم، «بحمدالله احساس کسالتی نمیکنید؟» گفتند، «عبدالباقی! من در اینجا، طبیبم خدا و دوایم آفتاب است و سالم و سرحالتر از زمانی هستم که در تهران بودم».
پیشگویی اعجازآمیز در دومین روز اقامت در خواف به آقا گفتم، «نمیشود کاری کنید كه از این زندان بیغوله رهایی یابید؟» آقا فرمودند، «چرا، خیلی هم آسان است. همین یک ماه پیش رضاخان به وسیله مأموری پیغام داده بود كه من دخالت در سیاست نکنم و به عتبات بروم و مجاور شوم». به او گفتم به رضاخان بگو مدرس گفت، «من وظیفه خود را دخالت در سیاست میدانم. اینجا هم جای خوبی است و به من خوش میگذرد. تو را هم روزی انگلیسیها کنار میگذارند و به جایی پرتابت میکنند. اگر قدرت داشتی و توانستی، بیا همین جا (خواف). هر چه باشد بهتر از تبعیدگاهها و زندان های خارج از ایران است؛ ولی میدانم که من در وطنم به قتل میرسم و تو در غربت و سرزمین بیگانه خواهی مرد».
خانه وقفیروزی، یکی از روحانیون نزدیک امامزاده یحیی، از آقا برای ناهار دعوت کرد. آقا هم قبول کرد. من هم همراهشان بودم. وقتی پدرم وارد شد و نشست، به میزبان گفت، «از در و دیوار این خانه غم میبارد. علت آن چیست؟» گفت، «آقا! این خانه وقفی است.» آقا فرمود، «آیا متولی آن را میشناسی و اجارهاش را میدهی؟» گفت، «نه آقا، نمیشناسم.» آقا فرمود، «همین است که خودت را دچار گرفتاری کردهای. حقوق وقف را ضایع و نیت واقف را نابود کردهای و زندگی خودت را تباه. هر چه زود تر خودت را خلاص کن! ».
پیشقدم در مبارزهدر اوایل دوره چهارم مجلس شورا، چند نفر از روحانیون تهران به مدرس اعتراض کردند که مدرس، همه جا در صف مبارزه پیشقدم است و مجالی به ما نمیدهد. مدرس جواب میدهد، «اولاً، شما بفرمایید جلو، من پشت سر شما هستم ثانیاً، به این میدان رفتن جرأت میخواهد و انتظار پاداش از کسی نداشتن. شما میخواهید اول مزد بگیرید، بعد بیایید و این کار درست نمی شود.» آنگاه این بیت را خواند: در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
امنیت و ناامنی به مدرس گفتند، «آقا! رضاخان، تمام راه های مملکت را در این مدت امن کرده است. هیچ کس جرأت دزدی ندارد.» گفت، «ناامنی را به تهران آورده است!».
نگاه آقا به رضا خانروزی یکی از نمایندگان که با رضاخان ارتباط برقرارکرده بود، خدمت آقا آمد وگفت، «آقا ! اگر با رضاخان بسازید بهتر است و بهتر میتوانید به مردم خدمت کنید. او به شما علاقهمند است، به شما ارادت دارد.» آقا جواب داد، «سردار سپه دو عیب بزرگ دارد. اولاً، دروغگوست. ثانیاً، طمع وی، حد و مرزی ندارد. لذا من نمیتوانم با اوکنار بیایم».
شعور وكلاروزی، پدرم از مجلس بازگشت. عدهای از مردم با سر وصدای زیاد به خانه ما ریختند که آقا این چه لایحهای بود که امروز تصویب شد! این خلاف مصلحت است. آقا فرمود، «اگر بیست رأس اسب و الاغ و یک نفر آدم را در مجلسی جمع کنند و بپرسند ناهار چه میخورید، جواب چه میدهند؟» همه گفتند، «جو!» آقا فرمود، «آن یک نفر هم ناچار است سکوت کند. این وکلایی را که برای شما انتخاب کردند، شعورشان همین است. بروید خودتان آدم انتخاب کنید».
جیب بزرگ یک روز، رضاخان بر سبیل مزاح و شوخی در مجلس، دست به جیب آقا گذاشت و گفت، «آقا! جیب شما خیلی بزرگ است.» مدرس جواب داد، «بزرگ هست، ولی ته دارد. این جیب شماست که ته ندارد!»
قانون نظام وظیفه وقتی حاج آقا نورالله و گروهی از علما در قم جمع شدند، به مدرس هم خبر دادند. آقا نتوانست به قم برود. در جلسهای که تشکیل شد، حاج آقا نورالله اصرار داشت قانون نظام وظیفه لغو شود. آقا به وسیلة نامه جواب میدهد، «اولاً نظام وظیفه امری مشروع و برای تمام افراد مملکت ضروری است و درخواست شما منطقی نیست. بهتر فکرکنید. ثانیاً سعی كنید ریشه فساد را قطع کنید. بگذارید اسلحه دست مردم بیفتد و کاربرد آن را یاد بگیرند تا دمار از روزگار این نوكران بیگانه درآورند».
ایران را ارزان فروختید روزی وثوق الدوله در زمانی که مجلس وجود نداشت، پس از تنظیم قرارداد معروف خود به خانه ما آمد. درست به خاطر دارم که عدهای در آنجا حضور داشتند. وثوق الدوله گفت، «آقا! شنیدهام شما با قرارداد تنظیمی بین ما و دولت انگلیس مخالفت کردهاید.» آقا فرمود، «بلی.» گفت، «آیا قرارداد را خواندهاید؟» فرمود، «نه!» وثوق الدوله گفت، «پس به چه دلیل مخالفید؟» آقا فرمود، «قسمتی از آن قرارداد را برای من خواندهاند. جملة اولش را نوشته بودید كه دولت انگلیس استقلال ما را به رسمیت شناخته است، آقا! انگلیس کیست که استقلال ما را به رسمیت بشناسد؟ آقای وثوق! چرا شما این قدر ضعیف هستید؟» وثوق الدوله گفت، «آقا! به ما پول هم دادهاند.» آقا فرمود، «آقای وثوق! اشتباه کردید. ایران را ارزان فروختید!».
زردآلوها كه رسید برمیگردم!مرحوم آقا گاهی پیشگوییهای عجیبی داشتند كه مطابق واقع در میآمد. وقتی سید ضیاء کودتا کرد، عدهای از رجال معروف را دستگیر کرد و به زندان انداخت یا تبعید نمود. از جمله، مرحوم آقا و شیخ حسن یزدی را به قزوین تبعید کرد. خوب به خاطر دارم ایام نوروز بود. در خانة ما یک درخت زرد آلو وجود داشت که پر از گل بود. مأمورین برای تبعید پدرم آمدند، آقا هم آماده حرکت بود. من و چند نفر از دوستان متحیر مانده بودیم که چه خواهد شد و ما چه باید بکنیم. آقا به در حیاط که رسید، نگاهی به من کرد و فرمود، «ناراحت نباشید. زردآلوها که رسید، خواهم آمد.» اتفاقاً همین طور هم شد. سه ماه بیشتر طول نكشید. وقتی آقا بازگشت، درخت پر از زردآلو بود!
برنامهریزی دراز مدت انگلیسیهادر سال 1312 مسافرتی به قلعه خواف کردم. در این سفر، سه روز خدمت آقا بودم. مطالب زیادی فرمودند. از جمله فرمودند، «آسید عبدالباقی! بدان انگلیسیها روی مهرهای که 20 سال دیگر در این مملکت حاکم خواهد شد، از هم اکنون کار میکنند. ولی ما در مورد امروز خودمان هم نمیتوانیم تصمیم بگیریم. هر وقت ما شعور و آگاهی و هوشیاری پیدا کردیم و توانستیم متکی به غیر نباشیم، آن وقت میتوانیم مسائل مملکت خود را حل نماییم. از مسائل بزرگی که مردم ما گرفتار آن هستند و خارجیها آن را به ما تحمیل کردهاند، این است که اتکای ما به غیر است. همه چیز را باید از غیر بخواهیم، اسلحه، پوشاک، خوراک، همه چیزمان اتکا به غیر دارد. روزگاری که این مملکت متکی به خود بوده، موفق بوده است و هر وقت به خود اتكا پیدا كرد، آن روز روز نجات مملكت است!».سید اسماعیل مدرس؛ زندگی راحت و نان حلالتشكیلات دادگستری (عدلیه) تاز ه سروسامانی گرفته و مشیرالدوله با تشویق و ترغیب مدرس، وزارت عدلیه را به راه انداخته بود. دوستان مدرس اقدام نمودند و مرا برای عدلیه اصفهان در نظرگرفتند. مدرس از این جریان بیخبر نماند. یک روز صبح، در مدرسه سپهسالار گفت، «سید اسماعیل! درست را بخوان و در همان اسفه به کار کشاورزی بپرداز. زندگی آرام و نان حلال در همان اسفه و کار کشت و زرع است.» دانستم که آقا با کار من در عدلیه مخالف است، لذا کشاورزی را انتخاب کردم. در جلسهای که مرحوم نواب صفوی و سید اسماعیل، هر دو حضور داشتند؛ مرحوم نواب، با مخاطب قرار دادن سید اسماعیل گفت: «پسر عمو جان! از مدرس بگو. در ابتدا، آمدنش را به تهران برایم شرح دهید.» سید اسماعیل چنین اظهار داشت: «خوب به خاطر دارم، من 22 ساله بودم که پدرم، از طرف مجتهدین نجف، به عنوان طراز اول در مجلس شورا تعیین شده بود. مرحوم آقا و من و علی خادم و سورچی، به همراه مختصر اثاثیهای ضروری، با یک گاری یک اسبه از اصفهان حرکت کردیم. هوا کمی سرد بود. شب اول در مورچه خورت ماندیم. پدرم به زندگی ساده خود عادت کرده بود و هیچگاه نمیخواست برکسی تحمیل شود. شب دوم، بین راه نطنز در امامزادهای به نام سلمان اقامت کردیم. خادم امامزاده با چای و قلیانی که آماده کرده بود، خدمت آقا آمد و گفت: «پیرمردی فقیر و معیل هستم. دو دختر بزرگ دارم که هنوز کسی به خواستگاری آنها نیامده است.» پدرم شبانه سراغ کدخدای ده فرستاد. او آمد و چند نفر از روستاییان نیز در محل حاضر شدند. دو جوان را انتخاب كردند و آقا آن دو دختر را به عقد آنان درآورد و فوراً قباله نکاحیه را نوشت و امضا کرد و به آنان داد. صبح زود، از آنجا به سوی كاشان حرکت کردیم. شب سوم در قهوهخانهای اقامت کردیم که چند نفر آمدند و سراغ آقا را گرفتند. معلوم شد اهالی کاشان آماده استقبال شدهاند و این چند نفر را به جستوجو فرستادهاند. فردا صبح زود حرکت کردیم. در چند فرسخی کاشان جمع زیادی از مردم به استقبال آمده بودند. آقا به منزل آشیخ کاشانی که از نجف با هم آشنا بودند، وارد شد و برای دیدار مردم به مدرسه سلطانی رفت.مجلس جای روضهخوانی نیستاین حکایت با مزه را من از زبان دیگری شنیده و یا در روزنامههای آن زمان خواندهام و خاطره خودم نیست و آن، چنین است که روزی یکی از نمایندگان روحانی در پشت تریبون مجلس سخن میگفته و بیمناسبت به بیان مسائل مذهبی و روضه خوانی میپردازد. مدرس سخن او را قطع میکند و میگوید: «مؤمن! سپهسالار دو ساختمان چسبیده به هم ساخته، یکی این مجلس و یکی هم مسجد و مدرسه (مسجد و مدرسه سپهسالار). شما اشتباه آمدهاید باید به ساختمان بغلی بروید. در مسجد روضه خوانده میشود. اینجا مجلس و محل قانونگذاری و رسیدگی به امور مردم و مملکت است». هوش انگلیسیهاروزی سید حسن تقی زاده که تازه از اروپا برگشته بود به منزل ما آمد و طی مذاکرات مفصلی، اظهار داشت که آقا انگلیسیها خیلی قدرتمند و باهوش و سیاستمدارند و نمیتوان با آنان مخالفت کرد. مدرس پاسخ داد: «اشتباه میکنی. آنها مردمان باهوشی نیستند، شما نادان و بیهوشید که چنین تصوری درباره آنها دارید». مدرس، رضاخان، مشیرالدوله پیرنیا و اصلاح مملكتروزی مشیرالدوله پیرنیا در كنار مدرس نشسته بود و از جریان روز و سیاست دولت صحبت میكرد. در ضمن با اندوه عمیق از مدرس پرسید، «آقا! پس چه زمانی این مملكت اصلاح خواهد شد؟» مدرس گفت، «روزی كه انگلستان در جزیرهاش محصور گردد و شما برگردید به نائین و رضا خان برود به آلاشت و منهم بروم به ولایت خودم».مدرس، نصرتالدوله و قرارداد 1919نصرت الدوله که در هنگام شکار، انفجار لوله تفنگ دست راست او را مجروح ساخت و تا آخر عمر رعشه داشت؛ روزی درکریدور مجلس به مدرس برخورد. مدرس، انگشتان او را در میان دست چپ خود گرفت و چنان فشار داد كه فریاد او بلند شد. سپس به اوگفت، «شازده! (شاهزاده) دست راست تو با خوردن چند ساچمه چنین ضعیف و فرسوده شده، در حالی که دست چپ من با خوردن سه تیر تفنگ باز هم قوی و محکم است، میدانی چرا؟» نصرتالدوله پاسخ داد، «نه آقا! نمیدانم.» مدرس گفت، «شازده! برای اینکه تو با این دست، قرارداد را امضا کردی و لاجرم از کار افتاد و رعشه گرفت.» منظور مدرس قرارداد 1919 است که عاقدین آن وثوقالدوله و نصرت الدوله و صارم الدوله بودند و مدرس با مخالفت و رهبری مدبرانه خود آن را ملغی نمود.لیاقت وزیرمدرس، غالباً نامههایی را که مینوشت، روی کاغذ پاکت تنباكو یا کاغذهایی بود که آن روزگار قند در آن میپیچیدند. یکی از وزرا نامهای از مدرس دریافت داشته و ظاهراً آن را اهانت به خود دانسته بود. روزی یکی از آشنایان مدرس آمد و یک بسته کاغذ آورد و به آقا گفت، «جناب وزیر این کاغذها را فرستادهاند که حضرت آقا مطالب خود را روی آنها مرقوم فرمایید.» مدرس گفت، «عبدالباقی! چند ورق از کاغذهای مرغوب خودت بیاور.» من فوری بستهای کاغذ را به خدمت ایشان آوردم. مدرس به آن مرد گفت، «آن بسته کاغذ وزیر را بردار و این کاغذها را هم روی آن بگذار.» مرد امر آقا را اطاعت کرد. مدرس روی تکه کاغذ قند نوشت، «جناب وزیر! کاغذ سفید فراوان است، ولی لیاقت تو بیشتر از این کاغذ که روی آن نوشتهام نیست».قضاوت یزدیشهربانی رضاخان با شدت طرفداران مدرس را توقیف میکرد و به سختی مورد آزار و شکنجه قرار میداد و دلیل میآورد که اینان ممکن است شورش کنند و ایجاد بلوا نمایند. مدرس، در مجلس شدیداً اعتراض نمود و یادم هست که چنین مثالی آورد، «مسافری با شتر خود از یزد میگذشت. در بیابان نزدیک به آن شهر خسته شد و شتر را در بیابان رها کرد و خود درکناری خفت. لحظاتی بعد، از سر و صدا متوجه شد كه یك نفر شتر او را سخت زیر ضربات چوب گرفته است و مرتباً میگوید، «بیصاحب! اگر من اینجا را كاریده بودم كه تو حالا چریده بودی».