
دردهمین روز از آبان ماه سال 1358 وهمزمان با عید قربان شمع پرفروغ حیات آیتالله سیدمحمدعلی قاضی طباطبایی به ضرب گلوله گروه تروریستی فرقان به خاموشی گرایید و رهبر مبارزات انقلابی خطه آذربایجان رخ درنقاب خاک کشید.مکانت علمی ومجاهدات عملی آن عالم مجاهد او را در جایگاهی ارجمند قرارداده بود وهمین امردشمنان انقلاب را به ورطه حذف او سوق داد.درسالروز شهادت آن بزرگ بایکی از یاران دیرین او به گفت وگو نشستهایم که نتیجه آن درپی میآید.حجتالاسلام والمسلمین حاج شیخ عبدالحمید باقری بنابی از خطبای مبرز و روحانیون مبارز آذربایجان است که درجریان مبارزات انقلابی مردم تبریز حضوری نمایان داشت.
سابقه آشنایی پدر شما با آیتالله قاضی به چه زمانی برمیگردد؟آشنایی آنها آشنایی عالم با عالم بود. از آن زمانی که در اینجا آیتالله شریعتمداری را برای مرجعیت ترویج میکردند، مرحوم آقای قاضی در تبریز و مرحوم پدر من در بناب و حومه آن از آقای حکیم تقلید میکردند و این وجه اشتراک آنها بود. من در نجف مشغول تحصیل بودم که بین پدر ما و علیاصغر محیالدین درباره ولایت اهل بیت اختلاف افتاد و در واقعسازمان امنیت در جهت تأیید آن بنده خدا، آنها را به قم و به آقای شریعتمداری ارجاع داد تا ایشان بین این دو حَکَم باشند که حق با کدامشان است. در آنجا آقای شریعتمداری بالاخره پدر ما را تأیید نکرد. البته این کار آقای شریعتمداری سابقه طولانی داشت. 20 سال قبل از آن هم که آقای شریعتمداری در تبریز بود، پدر ما را تأیید نکرده بود. احتمالاً این دفعه دوم بود. البته علمای بزرگ در نجف مثل آیتالله حکیم، آیتالله خوئی و آیتالله سیدعبدالله شیرازی و در قم هم آیتالله مرعشی نجفی پدر ما را تأیید میکردند، ولی دستگاه به صورت نامرئی یک ارتباطی با آقای شریعتمداری داشت. بالاخره بعد از یک ماه معطلی ایشان نه پدر ما را تأیید کرد، نه از طرف مقابل وسازمان امنیت هم ناگفته، اینها را به تبریز تبعید کرد تا دو سال در آنجا بمانند. پدر ما البته در تبریز بسیار مورد تکریم و احترام علما بود و مؤمنین و شیعههای تبریز از پدر ما خیلی تجلیل میکردند و در مسجد تازه ساختی به نام توحید که در خیابان نادری هست، اصرار کردند پدر ما تا در تبریز است، در آنجا نماز بخواند. ایشان در آنجا پیشنماز بود و مردم خیلی میآمدند. آن وقتها بود که ما هم خیلی نگران شدیم و از نجف آمدیم به تبریز. من قصد برگشتن به نجف را داشتم، ولی مرحوم شهید قاضی اصرار داشت که من اینجا بمانم. ما هم بالاخره متأسفانه ماندیم.
چرا ایشان اصرار داشتند که شما بمانید؟ایشان استدلال و برداشتهای خودشان را داشتند که من نمیدانستم، ولی فرمودند که بمانید و مرا به مسجد خودشان، مسجد شعبان دعوت کردند که شبها میرفتم و سخنرانی میکردم. بالاخره متأسفانه ماندیم. مرحوم آمیرزا جواد تبریزی اصرار داشتند که من در جایی غیر از نجف نباشم، ولی نشد. آمیرزا جواد تبریزی آن موقع در نجف تشریف داشتند و استاد من بودند.
آیا شما در تبریز با آیتالله قاضی مباحث علمی هم داشتید؟نه، جلساتی بود، ولی به صورت مستمر جلسات علمی نبود. من از خدمتشان استفاده میکردم و ایشان هم ما را برای جلساتی دعوت میکردند. تا آخر هم چنین بودیم. روزهای پنجشنبه من به منزل ایشان میرفتم و سخنرانی میکردم، ولی خیلی با ایشان نزدیک بودیم و در غیاب پدرمان، برای ما پدری میکردند. با تمام قوا و همت از ما حمایت میکردند و این ارتباط تا آخرین ساعات عمر ایشان ادامه داشت.
پدری کردن که میفرمایید یعنی چه کار میکردند؟در اینجا طرفداران آقای شریعتمداری پدر ما را به غلو و شیخیگری و مخالفت با ایشان متهم میکردند و آقای قاضی از ما حمایت میکردند. آقای قاضی و پدر من و خودم از آقای حکیم تقلید میکردیم. آن روزها من تازه از نجف برگشته بودم. سال 49 بود و مرحوم آقای حکیم فوت کرده بودند. من آن موقع جوان بودم و در اینجا اهل منبرهایی مثل آقای انزابی و آقای ناصرزاده زیاد بودند، با همه اینها آقای قاضی خیلی حمایت میکردند. آن موقعی که آقای قاضی در اینجا برای آیتالله حکیم مجلس ترحیم گرفتند، من تک سخنران ایشان بودم؛ چون در جوانی خدمت آقای حکیم بودم و یک مقدار به حالات ایشان وارد بوده و سوابق مبارزاتیشان را در جنگ با انگلیسیها خوانده بودم. این یکی از کارهای شاخص آقای قاضی بود که در چنین شرایطی، من را که خیلی جوان بودم، بین آن همه منبری و سخنران، به آن مجلس بسیار پرعظمت دعوت کردند که صحبت کنم. از آن وقت هم این تقریباً رسم شد که در وفات علما و بزرگان از من دعوت میشد که به منبر بروم و سخنرانی کنم.
پس از رحلت آیتالله حکیم، آیتالله قاضی مردم را به چه کسی ارجاع میدادند؟ایشان به صورت خفایی و نه خیلی علنی، مردم را به امام (ره) ارجاع میدادند.
قبل از رحلت آیتالله حکیم، آیا آیتالله قاضی امام را ترویج میکردند؟بله، ایشان بعد از جریانات سال 41 و 42، در مسیر اهداف امام (ره) حرکت میکردند و به صورت خفایی و نامرئی از ایشان ترویج میکردند، ولی نه اینکه در برابر آیتالله حکیم باشند. ایشان تنها نماینده مرحوم امام و مورد تأیید ایشان بودند. آنهایی که از سابق طرفدار آقای شریعتمداری بودند، خیلی تلاش میکردند که موقعیت ایشان تنزل کند، ولی امام از ایشان حمایت میکردند.
آیا شهید قاضی در تبریز از لحاظ وزن علمی جایگاه خاصی داشتند یا فقط جایگاه مبارزاتی داشتند؟البته جایگاه مبارزاتی ایشان بیشتر متجلی بود، ولی ایشان فلسفه میدانستند و از بزرگان هم اجازههای مختلفی داشتند. انصافاً هم نظرات علمی جالبی داشتند و چهارشنبه شبها هم که در مسجدشان منبر میرفتند، خیلی علمی صحبت میکردند. هر روز صبح هم در منزلشان جلسات درس داشتند، ولی علمای مبرز دیگری چون آقای انگجی، آقای بادکوبهای، آقای خسروشاهی، آقای اهری، آقای مجتهدی و آقای مولانا هم بودند.
در مورد اهتمام ایشان به امر ولایت توضیحاتی بفرمایید.ایشان انصافاً فرد محققی بودند، مثلاً درباره اربعین امام حسین(ع) کتابی نوشته و در آن تحقیقات جالبی کردهاند. بر «جنتالمأوی و فردوسالاعلی» مرحوم کاشف الغطا هم ایشان پاورقی نوشتهاند. کتابی هم در ارث دارند و تألیفات متعددی دارند.
منبر ایشان چه خصوصیتی داشت که میفرمایید نوعاً خواص میآمدند؟چون ایشان علمی و آمیخته با فلسفه صحبت میکردند. مباحثی را که مطرح میکردند، با موازین فلسفی انطباق میدادند. ایشان علاوه بر اینکه در علم و ادبیات خیلی خوب بودند در معاشرتها و مراوداتشان هم بسیار مؤدب و ادیب بودند. ایشان نه تنها در منبر دوزانو مینشستند، در منزل هم همین طور بودند و بعید میدانم کسی ایشان را بیعبا دیده باشد. حتی آنهایی هم که اذیتشان میکردند، ایشان با ادب با آنها صحبت میکردند. انصافاً ادب ممتازی داشتند. متعدد مجالسی بود که ناهار دعوت بودیم. سر سفره دوزانو نشستن مشکل است، ولی ایشان در آنجا هم دو زانو مینشستند و عبایشان همیشه روی دوششان بود. حتی ساواکیهایی که با ایشان برخورد داشتند، ادب مخصوصی را از ایشان در ذهنیت خود داشتند.
رابطه ایشان با گروههای مبارز قبل از انقلاب چگونه بود؟در سال 48، 49، رابطه باسازمان مجاهدین خلق وجود داشت. البته آنها در سال 54 تغییرایدئولوژیشان را علنی کردند. وقتی حنیفنژاد را اعدام کردند، من در مسجد آیتالله شهیدی صحبت میکردم. در آنجا مجلس شام غریبانی برای او گرفتند و به پدرش تسلیت گفتند. آقای قاضی نوعاً از گروههای مخالف رژیم شاه حمایت میکردند.
یکی از مسائلی که در آن مقطع تاریخی پیش میآید، تغییرایدئولوژیکسازمان مجاهدین خلق در سال 54 است و اینکه بسیاری از علمایی که پیش از این مقطع، به عنوان یک گروه اسلامی از آنها حمایت میکردند، متوجه گرایشهای مارکسیستی آنها شدند و کمکهایشان را قطع کردند. خاطره خاصی از برخورد آیتالله قاضی با آنها پس از این تغییرایدئولوژیک به یادتان هست؟وقتی که آنها التقاطی رفتار کردند، علما کنار کشیدند. ما هم تا آن زمان حمایتهایی را که از دستمان برمیآمد، انجام میدادیم. منزل ما در خیابان ارتش بود. یک شب به من گفتند بنده خدایی آمده که میگوید ازسازمان مجاهدین خلق است. من رفتم دم در و دیدم که یک نفر آمده که دستش را بسته و از گردنش آویزان کرده و پایش هم زخمی است، گفت: «وضعیت مرا که میبینید. ما از نظر مالی نیاز داریم.» خدا به من کمک کرد و آنجا جواب ندادم و گفتم: «فردا بیا مدرسه ببینم چه کار میتوانم برایت بکنم.» وضعش به نظرم مشکوک آمد. فردا به مدرسه آمد و من با احتیاط با او رفتار کردم و گفتم: «کاری از دستم برنمیآید. 25 تومان توی جیبم دارم، اگر میخواهی همین را بدهم.» گفت: «نه با این پولها کار ما راه نمیافتد.» بعدها در گزارشهای ساواک دیدم که او ساواکی بوده و آمده ببیند ما تا چه حد با مجاهدین خلق ارتباط داریم. ظاهراً الان این گزارش در اسناد انقلاب است. مجاهدین خلق آن قدرها هم گروه معروفی نبودند. گروهی زیرزمینی بودند که کارهایی را انجام میدادند. در مجموع همه گروههایی که علیه رژیم شاه مبارزه میکردند و از نظر سیاسی مخالف رژیم بودند، دور و بر آقای قاضی میآمدند و گاهی هم از حمایت آقای قاضی برخوردار میشدند، ولی ایشان هم با آنها محتاطانه رفتار میکردند. مجاهدین خلق هم تا مسلمان بودند، به آنها کمک میکردیم.
نقش آیتالله قاضی در رویداد 29 بهمن چه بود؟بنا بود برای چهلم شهدای قم مجلس ترحیمی گرفته شود. اعلامیهای نوشته شد تا علما امضا کنند و در آن اعلام شد که ما فردا در مسجد قزللی برای ترحیم مینشینیم. میدانستیم که نمیگذارند این مجلس برگزار شود. ما شبیه این کار را در جریان طیب رضایی انجام داده بودیم که نگذاشته بودند در مسجد را باز کنیم. شرایط حالا با آن موقع بسیار متفاوت است، چون الان همه هرچه به زبانشان میآید، میگویند. راننده شده مرد سیاست و با سرنشینان در تاکسی بحث سیاسی میکند. همین طور در قهوهخانهها، هیئتهای مذهبی و مساجد و در همه جا، هر کسی هر حرفی را میزند و آزاد هم هست و کسی هم او را تعقیب نمیکند و لذا همه شدهاند سیاسی. شاید باور نکنید که آن زمان، نمیگذاشتند برای یک مجلس ختم در مسجد را باز کنیم. آن روزها به یک پاسبان نمیشد اعتراض کرد. ماها که ادعای مبارز بودن میکردیم، اگر میخواستیم انتقاد کنیم، گاه و بیگاه از دور و بریهای شاه میگفتیم. اگر میخواستیم از خودش حرف بزنیم باید با صد جور کنایه و تلمیح و ایهام حرف میزدیم. الان بلند میشوند و از خود آقای خامنهای هم انتقاد میکنند و اتفاقی هم نمیافتد. الان ضعفهایی داریم که کم هم نیستند و ما هم انتقاد داریم، ولی اصلاً با آن زمان قابل مقایسه نیست. به هرحال تقریباً میشود گفت که بانی 29 بهمن آقای قاضی بودند که اعلامیه را نوشتند و برای علما فرستادند که امضا کنند. همه مسائل از این اعلامیه سرچشمه میگرفت و لذا ایشان نقش اصلی را داشتند. برای ما کاملاً معلوم بود که نمیگذارند آن حرکت انجام شود، ولی درحد توانمان حرکات ایذایی برای کوبیدن دستگاه پهلوی انجام میدادیم. آن روز هم قرار بود یک حرکت ایذایی باشد، ولی ایذای بسیار موفقی شد و تبریز قیام کرد! مرحوم شهید آیتالله قاضی، خودشان هم این قیام را پیشبینی نمیکردند. خود ما هم پیشبینی نمیکردیم. من مختصری در جریان بودم، چون مدرسهای داشتم که نوعی ستاد مخفی برای این جور کارها بود و دانشجویان و مبارزان به آنجا میآمدند، ولی آن حرکتی که در 29 بهمن انجام شد، غیر متعارف و غیر قابل پیشبینی بود. اتفاقاً شب پیش از آن خواب خاصی دیده بودم و برای همین با ماشین در خیابانها میگشتم. در خیابانها هم تیراندازی و اوضاع خطرناک بود. به هر خیابانی که میرسیدم، 100 نفر و 200 نفر با چوب و چماق شعارمیدادند که الله اکبر، اللهاکبر، یا حسین. همه خیابانها به این صورت بود. اوضاع به صورتی درآمد که اگر یک سال هم رویش کار میکردیم، این طوری نمیشد. خود جوش این چنین شد. نیروهای نظامی تبریز هم نتوانستند جلویش را بگیرند و از تهران نیرو خواستند که با دو سه تا هواپیمای سیـ130 نیرو آوردند، اما تا پاسی از شب، مردم کنار نرفتند و نیروهای نظامی هم نتوانستند آنها را متفرق کنند. بانی این جریان خود آقای قاضی بودند و با همدستی عدهای از علما این کار را کردند.
واکنش ایشان بعد از واقعه 29 بهمن چه بود؟ما خدمتشان بودیم و بنا شد به خانوادههای کسانی که شهید، مجروح یا زندانی شده بودند، رسیدگی شود و این کار هم تا حدودی انجام گرفت. ادعا نمیکنم که به همه موارد رسیدگی شد، چون خیلی گسترده بود. آناندازه که بالاخره اشخاص رفتند و تحقیق کردند و خبر آوردند، رسیدگیهایی شد که تا مدتی هم ادامه داشت.
نقش آیتالله قاضی بعد از پیروزی انقلاب چه بود؟انصافاً بعد از پیروزی انقلاب مصیبت ما چند برابر شد. آن روزها میگفتم، اگر امام زمان(عج) هم بیایند، این مصیبتها را بعد از فرجشان خواهند داشت. قبل از انقلاب یک مشکل داشتیم که خلاصه میشد در دولت و ساواک. وقتی حرف میزدیم منتظر عکسالعمل آنها و احضار و دستگیری بودیم. مشکل ما رژیم بود و با مردم مشکلی نداشتیم. بعد از انقلاب مشکلات متعددی داشتیم. توقعات بجا و بیجای مردم و نبود انسجام در ردههای بالا. آن وقتها هر کسی یک دولت و هر دستگاهی یک حاکم بود. خیلی به زحمت افتادیم. حالا هم الحمدلله در زحمت هستیم. مرحوم آقای قاضی بعد از انقلاب کم ماندند، چون در سال 58 به شهادت رسیدند و انصافاً در این مدت از مشکلات، اذیتها و حسادتها خیلی خسته شدند. در واقع ایشان رهبر تبریز بودند و به ایشان خمینی آذربایجان میگفتند و رهبریت با ایشان بود. همه چیز دست ایشان بود و اجراکننده آن دستورات، تقریباً من بودم. قبل از انقلاب مشکل ما فقط ساواک بود، اما پس از انقلاب مشکل ما از یک طرف روحانیون بودند، از طرفی مؤمنین عوام بودند، روشنفکران و دانشگاهیان بودند، حالا مسائل خارجی بماند. وجود گروههای مختلف مثل فداییان که یک دسته از آنها اقلیت بودند، یک دستهشان اکثریت، مجاهدین، حزب رنجبر و الی ماشاءالله احزاب و گروههای ریز و درشت. آنقدر مشکلات داشتیم که الان قادر نیستم یک امضا بکنم. دستم میلرزد و اعصابم خسته است. آن موقع آدم سالم و شادابی بودم. همه چیزمان را روی انقلاب گذاشتیم. خدا کند خداوند چیزی به ما بدهد. با این اوصاف ما در درجه نازله بودیم و آقای قاضی در درجه اول بودند. یکی از اذیتهایی که ایشان را میکردند این بود که وقتی به ما میرسیدند، از ایشان سعایت میکردند و دروغهایی را به ایشان میبستند و بالعکس. بهحدی گرفتار این مشکلات کوچک و بزرگ از داخل بودیم که مجال آنکه به بیرون از مملکت نگاهی بیندازیم، نداشتیم. از یک طرف شهر به هم ریخته بود، چون نه استاندار داشت، نه فرماندار، نه لشکری، نه شهربانی و نه اداره خاصی که جوابگوی مردم باشد. واقعاً هیچی نداشت. آن موقع در کاخ جوانان که الانسازمان تبلیغات اسلامی شده است، حضور داشتم و مسئولیتها بر دوشم بود، یعنی باید هم کار دادگستری میکردم، هم شهربانی و حفاظت از شهر و غیره و اینها کارهایی هم بودند که بلد نبودم. آقای قاضی هم در رأس این جریان بودند. در واقع همه، همه چیز را از آقای قاضی میخواستند. علاوه بر این امنیت هم میخواستند. خیال میکردند باید یکشبه همه کارها درست شود. یکی طلبکار بود و میگفت، باید طلب مرا وصول کنید. دیگری بدهکار بود و میگفت، باید بدهی مرا تأمین کنید. در واقع کارهای غیرمربوط فراوانی هم به ایشان ارجاع میشد.
در مورد انتصاب ایشان به امامت جمعه نکته خاصی به خاطر دارید؟ من به دستور آقای قاضی، آقای مدنی را از مهاباد به تبریز آوردم، یعنی قبل از پیروزی انقلاب، با چند نفر از جمله اخوی، آقای صلاحی و آقای حاج محمد باقر صلح زاده و کلاً پنج شش نفر، با دو ماشین به مهاباد رفتیم و آقای مدنی را دعوت کردیم. آقای قاضی نامه هم نوشته بودند. ایشان به من فرمودند نامه را به آقای انگجی هم بدهید که آن نامه الان هم هست. در آخر کتابی که علیه من نوشته شده، این نامه را بدون شرح چاپ کردهاند. آقای مدنی قبول کردند پس از آنکه مدت تبعیدشان تمام شود به تبریز بیایند. بالاخره آقای مدنی به تبریز آمدند و در منزل آقای قاضی منزل کردند. بعد متوجه شدیم که عدهای شیاطین مؤمننما تلاش کردند بین آقای مدنی و آقای قاضی مسائلی را ایجاد کنند. این مسائل گسترش یافت تا موضوع نماز جمعه پیش آمد. آقای قاضی نماینده ثابت امام در تبریز بودند. با خود آقای مدنی خدمت امام رفتیم و برای ایشان هم نمایندگی گرفتیم. امام آن موقع در قم و در منزل آقای یزدی بودند. آقای مدنی به من گفتند: «به امام بگویید در آن حکم، نظارت بر ادارات را هم منظور کنند.» من هم به امام(ره) عرض کردم و امام فرمودند آن را هم بنویسید. آمدن آقای مدنی به این دلیل بود که آقای قاضی در تبریز تنها شده بودند و طرفداران آقای شریعتمداری از اهل علم زیاد بودند، بنابراین امام(ره) فرمودند آقای مدنی را بیاوریم تا کمک آقای قاضی شود و اینها هم کمی قدرت پیدا کنند. در واقع هدف این بود، ولی از این هدف سوءاستفاده شد، به این ترتیب که عدهای دور آقای مدنی جمع شدند و شیطنت کردند تا رقابتی بین اینها ایجاد شود. این ماجراها ادامه داشت تا روزی رسید که بنا شد کسی بیاید و نماز جمعه را بخواند. در نماز جمعه میدیدیم یک عده آقای قاضی را جلو میکشند و عدهای هم آقای مدنی را. از یک طرف آقای قاضی پدر ما بودند و از طرفی خودم آقای مدنی را از مهاباد به تبریز آورده بودم. در مطالبی که راجع به آقای مدنی مینویسند، ممکن است این مسئله را نگویند، چون نمیدانند جریان از چه قرار بود. اغلب این نوشتهها واقعاً غیر مستندند.
آیا در این باره نظر امام(ره) کسب نشده بود؟هر دو نماینده امام(ره) بودند. یادم نیست امام درباره این موضوع چیزی گفته باشند. اگر امام (ره) برای نماز جمعه میگفتند اصولاً باید آقای قاضی امامت میکردند، چون ایشان نماینده ثابت، صاحب اختیار، زحمتکش و مروج ایشان در آذربایجان بودند. آقای مدنی در جریانهای بعد وارد شده بودند. البته ایشان هم زحمتهای زیادی کشیدند و در جریان خلق مسلمان اذیتهایی هم شدند و تهدیدها و توهینهای زیادی را تحمل کردند، بهطوری که دلشان میخواست از تبریز فرار کنند. من بهوسیله یکی از دوستانشان به ایشان پیام دادم که وقتی اوضاع به چنین شرایطی رسیده است، شهر را تنها نگذارند و نروند. ایشان هم نرفتند و فردای آن روز کفن پوشیدند و به نماز جمعه آمدند.
شما چند بار به جریان خلق مسلمان یا قبل از انقلاب به جریان افرادی که طرفدار آیتالله شریعتمداری بودند و با آقای قاضی اختلاف داشتند، اشاره کردید. ریشه این اختلافات در چه بود؟ اصل آن همان مؤمنین نماز جماعتخوان متعصب بودند که فکر نکرده حرف میزدند و عمل میکردند. واقعیت امر این بود که آقای قاضی از ابتدا با آقای شریعتمداری خوب نبود. ما هم با ایشان خوب نبودیم و نسبت به ایشان بینش خوبی نداشتیم و ایشان را مقداری جاهطلب و علاقهمند به ریاست میدیدیم. آقای قاضی علاقهمند بودنداتحاد شهر حفظ شود تا به این ترتیب بهانه به دست بهانهجوها نیفتد. از طرفی هم زیاد ایشان را اذیت میکردند. در مقاطعی علما تصمیم گرفتند وقتی ایشان به مجالس و مساجد میآیند، بلند نشوند و جا ندهند. بعضیها میرفتند و با نشستنشان برای ایشان جا میگرفتند تا آقای قاضی که میآیند معطل نشوند. آقای شریعتمداری خیلی علاقهمند بود ایشان را جذب کند. من در مرحله نازله بودم، ولی آقای شریعتمداری ما را به ناهار دعوت کرد که از تبریز به قم برویم. یکی از افرادشان با بنز آمد و مرا برای ناهار به منزل آقای شریعتمداری برد. در راه هم تصادف کردیم که چیزی نشد. در واقع آقای شریعتمداری علاقه داشت آنهایی را هم که در مقابلش بودند، جذب کند. ایشان اخلاق خوبی داشت، جذابیت داشت و اگر بعضی حرکتها نبود، آقای شریعتمداری آدم باکمالی بود. بااخلاق، فقیه و محقق بود. انصافاً آقا بود و مزایایی داشت. اینطور نبود که بگوییم همهاش منفی بود، ولی این حالت را داشت که خیلی دلش میخواست رئیس شود. حالا ممکن است در نزد خودش و خدای خودش توجیهی برای این کار داشته باشد، اما به این کار علاقهمند بود. آقای قاضی پیامهای محبتآمیز هم به ایشان میدادند. حتی روزی پس از پیروزی انقلاب کار به جایی رسید که مرحوم آقای قاضی دو نامه نوشتند به عنوان دو رهبر. یک طرف نامه به آقای شریعتمداری بود و یک طرف نامه به امام(ره). متأسفانه این را در نماز جمعه یا در یکی از این راهپیماییها که من صحبت میکردم و جمعیت زیاد بود، دادند من خواندم. از قم، اعوان و انصار امام به آقای قاضی خیلی ایراد گرفتند که دو رهبر نمیشود، ولی آنها آنجا بودند و از اوضاع تبریز خبر نداشتند و از دور میگفتند که چرا آقا این کار را کرده است، ولی اگر میآمدند و جای آقای قاضی مینشستند میدانستند که آقای قاضی حق دارد این کار را بکند. روزی همراه با 10 نفر از استادان دانشگاه و اصناف بازار، برای مشورت در باره اصلاح آذربایجان خدمت امام رفتیم و با ایشان حرف زدیم. امام (ره) فرمودند: «بروید به آقای شریعتمداری بگویید.» ما هم خدمت آقای شریعتمداری رفتیم. ایشان خیلی از ما عصبانی بود. تا آن روز هیچ وقت ایشان را آن طور ندیده بودم. آن پسرشان هم که الان در آلمان است، آمد کنار در ایستاد و گفت: «آقای بنابی بیایید اینجا.» من هم رفتم و او گفت: «آذربایجان لانه ماست. ما نمیگذاریم در آنجا خمینی لانه بسازد.» کارهای زشت و غیراسلامی زیادی کردند و متأسفانه آقای شریعتمداری را هم به این مسیرانداختند. حتی استاندار اول، مقدم مراغهای نه نماز میخواند و نه از دین چیزی میفهمید. او از طرف آقای شریعتمداری منصوب شده بود و در خبرگان قانون اساسی هم با تأیید ایشان رأی آورد.
از شهادت آقای قاضی چگونه باخبر شدید؟من در حج و در منا بودم که خبر شهادت ایشان را شنیدم.