کد خبر: 416854
تاریخ انتشار: ۲۴ مهر ۱۳۸۹ - ۱۸:۱۰
لحظاتي با فراموش شدگان
پريسا گربندي - بعضي رنج‌ها با قرص‌هاي «پام» دار هم آرام نمي‌شود؛ درد اين‌جوان‌ها يكي از همين رنج‌هاست. بوي غم در تمام اتاق‌هايشان هم كه پيچيده باشد، لب‌هايشان چنان مي‌خندد كه دلت ضعف مي‌رود. همه جور آدمي بين‌شان پيدا مي‌شود؛ از پسران سرتراشيده‌ جواني كه با يك بار مصرف مواد مخدر تمام زندگي‌شان را باخته‌اند تا زنان بيني‌عمل‌كرده بالاشهري كه با متانت جلوي اتاق‌شان ايستاده‌اند و با غرور خوشامد مي‌گويند. . . و همه اينها در ساختمان‌هاي پراكنده بيمارستان رازي امين‌آباد اتفاق افتاد. پاك يادم رفت بگويم چرا آنجا رفته بوديم، رفته بوديم ببينيم چطور سمنو مي‌پزند و دعا مي‌كنند براي يك مشت جواني كه نمي‌توانند هرگز از پشت آن ديوارهاي لعنتي بيرون بيايند... قرار بود ساعت 8 صبح براي مراسم سمنوپزان آنجا باشيم. فكر كرديم الآن كه مي‌رويم يك ديگ بزرگ سمنو آن وسط گذاشته‌اند و يك صف طولاني تشكيل شده تا سمنو هم بزنند؛ ولي نه خبري از ديگ بود، نه از سمنو. به سمت سالن ورزش راهنمايي‌ام كردند. داخل سالن يكي از دروازه‌هاي فوتبال را برداشته بودند و به جايش صندلي چيده بودند و به جاي سمنو پختن، سخنراني مي‌كردند. بيشتر صندلي‌ها خالي بود، خيرها به سخنراني گوش مي‌كردند و ما در حال پرس و جو بوديم كه سمنوپزان كجاست. برنامه عوض شد!بالاخره معلوم شد سمنوها را قبلاً پخته بودند و حالا فقط توزيع مي‌شد! سخنراني تمام شد، سو‍ژه را هم كه از دست داده بوديم. خواستيم برويم سمنوهايمان را بگيريم و بياييم كه به بازديد از ساختمان‌هاي بيماران دعوت شديم. آخر ما با اين روحيه چطور از ساختمان بيماران رواني بازديد مي‌كرديم؟! ولي حالا كه مراسمي در كار نبود، نخواستيم دست خالي برگرديم و دعوتشان را قبول كرديم. اكثر خيراني كه در سخنراني حضور داشتند رفتند سراغ زندگي‌شان. ما هم كه يك تيم 15، ‌20 نفره شده بوديم پشت سر ليدر راه افتاديم. حدود دو، سه دقيقه بعد به اولين ساختمان رسيديم. ساختمان زناناز همان لحظه‌اي كه وارد شديم چند نفر با ذوق براي استقبال جلو آمدند. اطراف سالن عده‌اي ايستاده بودند و فقط نگاهمان مي‌كردند. بعضي‌هايشان كليد كمدشان را با كش دور گردنشان انداخته بودند. بعضي‌ها هنوز خواب بودند. يكي، دو نفر با لباس هايي آراسته، جلوي اتاق‌شان ايستاده بودند و با غرور خاصي به مهمان‌ها سلام مي‌كردند. ديدنشان در ساختمان نه تنها براي ما بلكه براي هيچ‌كس قابل هضم نبود. يكي از دخترها كه حس كرد دو، سه نفر از مهمان‌هايشان ترسيده‌اند پوزخندي زد و به ما گفت: «ما آن‌قدرها هم كه فكر مي‌كنيد، ترسناك نيستيم!». دلمان مي‌خواست بگوييم كه ما از هيچ كدامشان نمي‌ترسيم و فقط تحمل ديدن وضعيتشان را نداريم. دلمان مي‌خواست ولي زبانمان نتوانست. . . قبل از خارج شدن به تمام مريض‌هايي كه ملاقاتي نداشتند 500 تومان پول تو جيبي داده شد كه بعدا فهميديم هر هفته همين‌قدر مي‌گيرند، البته مسئول ساختمان گفت همين برايشان دنيايي مي‌ارزد. يكي از دخترها هم بود كه نه 500 توماني مي‌خواست، نه 1000 توماني و نه حتي تراول چك. فقط و فقط 25 توماني مي‌خواست كه‌متأسفانه هر چه گشتيم هيچ‌كس 25 توماني در جيب‌هايش نداشت و قول دادند كه هفته بعد حتماً برايش مي‌برند. ساختمان كودكان تازه از ساختمان زنان بيرون آمده بوديم كه به ساختمان كودكان كه جنب ساختمان زنان بود دعوت شديم ديدنشان برايمان سخت بود چون همه‌مان مي‌دانيم كه چه سهم ناعادلانه‌اي از اين زندگي نصيبشان شده است. ولي دل به دريا زديم و داخل ساختمان رفتيم. دختر كوچولويي جلوي در با لبخند براي استقبال آمده بود. ديوارها پراكنده نقاشي شده بود. يكي، دو تا پسر هم آهسته از اتاق‌هايشان بيرون آمدند. تنها نكته آرامش‌بخش اين بود كه بيشتر از هفت، هشت بيمار در بخش كودكان حضور نداشتند كه تعدادي بچه هاي طلاق و افسرده بودند و تعدادي مشكل ژنتيكي داشتند. كمد اسباب‌بازي‌ها و اتاق درس براي هفت، هشت بچه مناسب به نظر مي‌رسيد. بين بچه‌ها شيريني پخش كردند و از ساختمان بيرون زديم . به چند نفري كه طاقت ديدن بچه‌ها را نداشتند و بيرون در منتظر ايستاده بودند ملحق شديم و همگي پشت سر ليدر راه افتاديم. ساختمان مردانباكس‌هاي سيگار را كه از ماشين بيرون آوردند، ديگر لازم نبود ليدر توضيح بدهد اينجا ساختمان مردان است. فكر مي‌كردم مردها شيطنت بيشتري نسبت به زنان داشته باشند، اما داخل كه رفتيم از آن هياهويي كه با ورودمان در ساختمان زنان ايجاد شد، خبري نبود. مردها آرام بودند. خواب، مردها را با خود برده بود. اكثرشان در محوطه اصلي ساكت نشسته و منتظر بودند سيگارشان را بگيرند، سيگارهاي فيلتردار بين همه تقسيم شد. آن‌قدر سيگارهاي بدون فيلتر را تا آخر كشيده بودند و دست و لب‌هايشان را سوزانده بودند كه ديگر سيگار بدون فيلتر ممنوع شد. مردان خاموش بيمارستان را هم به خدا سپرديم و از ساختمان بيرون رفتيم. همه خيرين تشكر كردند و رفتند. حالا بهترين فرصت بود تا با باني مراسم هم حرف بزنيم.حاج آقا زمردي!هشت سال است تمام جمعه‌ها، تمام روزهاي تعطيل و 13 روز عيد مي‌آيد و با اين بيمارها زندگي مي‌كند. اگر اينجا خانه اولش نباشد، حتماً خانه دومش هست. كارهايي براي اين بيمارها كرده كه آدم را ياد دهقان فداكار مي‌اندازد. اسمش حاج آقا زمردي است و بالاخره بعد از خداحافظي با مهمان‌ها، روي يكي از نيمكت‌هاي محوطه نشست تا با هم گپي بزنيم.فقط من ماندم و من ماندم و من!حاج آقا زمردي درباره آشنايي‌اش با بيمارستان گفت:« حدود هشت سال پيش، يكي از اقوام ما فوت كرد. وكيل و وصي‌اش من بودم. شب چهلمش آقاي مراتي نامي كه وضع مالي خوبي داشت ميوه زيادي براي خيرات آورد. ميوه‌ها را اينجا آورديم و تازه آن موقع وضع مريض‌ها را ديدم. بعد از آن روز، حدود 30 نفر آمديم اينجا و به بيمارها ناهار داديم و قرار شد هيچ وقت بيمارها را تنها نگذاريم. الان هشت سال از آن روز مي‌گذرد و فقط من ماندم و من ماندم و من...اين بيماران محبت مي‌‌خواهندحاجي از مشكلات بيماران هم گفت؛ اينكه بيمارها به كمك مالي نياز دارند. البته با كمك خيرين و مسئولان بسياري از مشكلات برطرف شده است ولي اين بيمارها محبت هم مي‌خواهند با ديدن ما چنان ذوق كردند كه انگار دنيا را به آنها داده‌اند. اما متأسفانه فقط ما 10، 15نفر به نمايندگي از تمام مردم كنارشان بوديم.غافلگير شدم...استادي داشتم كه هميشه مي‌گفت: «به جاي اينكه به صد نفر كمك كني تا زنده بمانند به يك نفر كمك كن تا زندگي كند.» وقتي حاج آقا زمردي گفت كه پيشنهاد داده 50 تا سوئيت بسازند تا جوان‌هايي كه حالشان بهتر است بتوانند همانجا با هم ازدواج كنند ياد حرف استادم افتادم. همه نيازهاي عاطفي آنها را فراموش كرده‌اند. آقاي زمردي گفت:« تمام دردسرهايش را با تمام وجود مي‌پذيرم، فقط مسئولان اين اجازه را به ما بدهند. بگذاريم اين جوان‌هايي كه تمام عمرشان را بايد اينجا سپري كنند، فقط زنده نباشند،بلكه زندگي كنند.»شما را به خدا قسم...خيلي از جوان‌هايي كه الان زندگي‌شان را تباه كرده‌اند و بايد تا آخر عمر آنجا بمانند، فقط و فقط به خاطر مصرف مواد مخدر آنجا هستند. حتي كساني بودند كه فقط يك بار از مواد استفاده كرده بودند و همان يك دفعه، تمام پل‌هاي پشت سرشان را به آتش كشيد. ما هرگز اهل نصيحت نبوده و نيستيم، فقط شما را به خدا قسم مي‌دهيم كه مواظب خودتان باشيد.اختتاميهبالاخره زمان خداحافظي رسيد. به ما گفتند جلوي در خروجي سمنويمان را هم بگيريم! تمام خاطره‌هاي آنجا را جمع كرديم ودر قلبمان ريختيم و براي بازگشت آماده شديم، هر چند ذهنمان همانجا ماند. تا لحظات آخر رنگ سمنو را هم نديديم ولي يقيناً‌ اين بهترين سمنوپزان دنيا بود!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار