جلوه بارز اين روايت، نگاه خدامحورانه اين روايت به رويدادهاي سال پاياني نهضت است كه نمايانگر جوهرهانديشه مسلط بر انقلاب ميباشد و طبعاً عامل بقاي آن نيز خواهد بود. شايان ذكر است كه اين روايت در مورخه 10/7/58 و در جمع اعضاي دولت موقت بيان و در مجموعه صحيفه نور جلد 9، صفحات 241-239 درج شده است.من مختصراً قصهاي را كه واقع شد، عرض ميكنم. ما كه از تركيه وارد عراق شديم و بعد هم وارد نجف، از طرف دولت عراق كراراً آمدند و اظهار داشتند كه عراق مال شماست و هر جا بخواهيد، هر كاري داشته باشيد، انجام ميدهيم. تا دولتها يكي پس از ديگري تغيير كرد و منتهي شد به اين اواخر كه ما مقتضي ديديم بيشتر از آن مدت، در عراق فعاليت بكنيم. كمكم دولت عراق بهطور تدريجي در صدد جلوگيري برآمد. ابتدا چند نفري را به عنوان حفاظت در منزل ما گذاشتند. شايعه هم درست ميكردند كه اشخاصي آمدند براي ترور شما. يك دفعه هم گفتند 50 نفر آمدهاند! كه من گفتم متنش دليل بر دروغ بودن است، براي اينكه ترور 50 نفري هيچ وقت نميشود، بلكه بايد يك نفر بيايد. كمكم مأمورها زياد شدند، باز هم همين كه: «ما ميخواهيم حفاظت كنيم.»، لكن من از اول به بعضي دوستان ميگفتم: «قضيه حفاظت نيست، قضيه مراقبت از اين است كه ما چه ميكنيم.»كمكم از بغداد يك وقت رئيس امنيه آمد. او آدم ملايمي بود و صحبتهايش هم همه تعارف بود و اينكه شما هر كاري بخواهيد بكنيد، مانع ندارد و هر عملي انجام بدهيد مانعي ندارد و فلان. ايشان رفت و بعد از چند روز يك نفري آمد كه گفتند او مقدم است بر آن رئيس امن. ايشان بهطور رسمي به ما گفت كه ما چون يك معاهدات و تعهداتي با دولت ايران داريم، از اين جهت نميتوانيم تحمل كنيم كه شما اينجا فعاليت ميكنيد و شايد آن روز همان مقدار گفت و روز بعدش باز آمد و بيشتر گفت كه نبايد شما چيزي بنويسيد يا در منبر صحبتي بكنيد يا نواري پر كنيد و بفرستيد، براي اينكه اين مخالف تعهدات ماست. من به او گفتم كه اين يك تكليف شرعي است كه به من متوجه است، من هم اعلاميه مينويسم و هم در موقعش در منبر صحبت ميكنم و هم نوار پر ميكنم به ايران ميفرستم و اين تكليف شرعي من است. شما هر تكليفي داريد، عمل كنيد. بعد صحبتهاي ديگري كرد و بالاخره منتهي شد به اينكه من همچون علاقهاي به يك محلي ندارم. من هر جايي بتوانم خدمت بكنم، آنجا خواهم رفت و نجف پيش من مطرح نيست كه آنجا بمانم. گفت كه شما هر جا برويد همين مسائل هست، يعني جلوگيري ميشود. گفتم منـ در صورتي كه هيچ در ذهن من اين نبوده، آن وقت هم نبود ـ ميروم خارج، من ميروم به فرانسه كه مملكتي است كه وابسته به ايران و مستعمره ايران نيست. البته ناراحت شد، ولي حرفي نزد. آقاي دعاييـ كه الان سفير هستند ـ هم آنجا بودند براي ترجمه. بعد من ديدم كه اينها بنا دارند كه با دوستانمان بدرفتاري كنند. گفته بودندـ آقاي دعايي به من گفتـ كه ما با خودش كاري نداريم، لكن با آنهايي كه در اطراف او هستند، چه خواهيم كرد. من خوف اين را داشتم كه به اينها صدمهاي وارد بشود. به آقاي دعايي گفتم كه شما برويد و تذكره ببريد و ويزا بگيريد. البته قبلاً هم يك دفعه ايشان برده بود پيش رييس امن و او با ناراحتي گفته بود كه شما ميخواهيد ما را با فلاني طرف بكنيد؟ نه، نميدهيم؛ لكن اين دفعه ويزا دادند. ما ميخواستيم به سوريه برويم كه آنجا اقامت كنيم؛ لكن اول بنا گذاشتيم به كويت برويم و دو سه روز كه مانديم، برويم به سوريه و هيچ هم در ذهن من اين نبود كه به فرانسه بروم.بنابراين بينالطلوعينِ يك روزي را قرار گذاشتيم و تحت مراقبت مأموران آنجا بيرون آمديم. من از در كه آمدم بيرون، آقاي يزدي را در آنجا ديدم كه ديگر همراه ما بود تا حالا. بعد حركت كرديم به طرف كويت و به سرحد كويت كه رسيديم، چند دقيقهاي معطل شديم. حالا روابط بود با ايران بود يا چه بود؟ نميدانم. گمانم رابطه با ايران بود. آن مأمور آمد و گفت كه نه، شما نميتوانيد برويد كويت! من گفتم به او بگوييد ما از اينجا ميرويم به فرودگاه، از آنجا ميرويم. گفت خير، شما از همين راهي كه آمديد برگرديد. از همان راه برگشتيم و آمديم به عراق و شب را بصره بوديم و فردايش در بغداد. من در بصره بنا گذاشتم كه به ساير بلاد اسلامي نروم، براي اينكه احتمال همين معنا را در آنجاها ميدادم. بنا گذاشتيم برويم فرانسه و بعد در همان جاـ حالا بصره بود يا بغداد؟يادم نيستـ باز من يك اعلاميهاي خطاب به ملت ايران نوشتم و وضع و كيفيت رفتنمان را برايشان گفتم. ما هيچ بنا نداشتيم به پاريس برويم. مسائلي بود كه هيچ اراده ما در آن دخالت نداشت. هر چه بود و تا حالا هر چه هست و از اول هر چه بود، با اراده خدا بود. من هيچ براي خودم يك چيزي، عملي كه خود كرده باشم، قائل نيستم. براي شما هم قائل نيستم. هر چه هست از اوست. كارهايي ميشد كه ما اصلاً در ذهنمان نميآمد كه اين كار مثلاً بايد بشود. ميشد و ميديديم كه نتيجه دارد.ما در پاريس كه وارد شديم، البته دوستانمان و آقاياني كه آنجا بودند، همه به ما محبت كردند. در پاريس هم يك جايي بود كه من گفتم اينجا مناسب ما نيست. رفتيم به همان دهي كه نزديك بود. آنجا هم از اطراف كمكم آمدند. دولت فرانسه در ابتدا يك قدري احتياط ميكرد، لكن بعدش نه، به ما محبت كردند و ما مطالبمان را در پاريس بيشتر از آن مقداري كه توقع داشتيم منتشر كرديم. گاهي خبرگزاريهاي امريكا ميآمدند آنجا و ما صحبت ميكرديم و به من ميگفتند كه اين در تمام امريكا و مقداري هم در خارج امريكا پخش ميشود.ما مسائل ايران را، آنچه واقع ميشد در ايران، آن مسائلي را كه بر ملت ميگذشت، در آنجا ميگفتيم و هر روز قشرهاي مختلفي از دوستان و جواناني كه در خارج بودند، از اطراف دسته دسته ميآمدند و آن هم اسباب تقويت ما بود. آنها هم فعاليت ميكردند و هم صحبت و مجالس هم داشتند. ما اخيراً كه بنا گذاشتيم بياييم ايران، فعاليتهاي شديدي شروع شد براي آنكه نياييم. البته قبلش هم از طرف دولت امريكا خيلي پيغامها ميدادند. بعضي وقتها خودشان ميآمدند. يك نفر ميآمد به عنوان اينكه من بازرگانم، لكن معلوم بود كه يك مرد سياسي است و صحبتهايي ميكرد كه شما حالا نرويد به ايران، حالا زود است رفتن به ايران، نورس است الان. بعد هم كه از شاه پشتيباني ميكردند. شاه سابق هم كه رفت، بختيار كه وارث بحقش در جنايت بود جاي او را گرفت. آن وقت هم فعاليتها شروع شد به اينكه شما نياييد به ايران. حتي از ايران به وسيله دولت فرانسه براي ما پيغام آوردند كه شما حالا نياييد ايران كه اسباب چه هست و چه ميشود. اگر بياييد حمام خون راه ميافتد! و از اين حرفها زياد زدند و اين اسباب اين شد كه من در ذهنم آمد كه رفتن ما به ايران براي اينها يك ضرري دارد. اگر چنانچه برايشان نفع داشت و ميتوانستند كه ما وقتي رفتيم ايران، ما را فوراً توقيف كنند، اين حرفها را نميزدند و ميگفتند بياييد ايران. ما عازم شديم و آمديم و خداي تبارك و تعالي در همه مسائل از اول نهضت تا حالا با ما و با شما ملت همراهي فرمود. در همين اواخر كه آمديم تهران و آقايان هم به عنوان وزارت بودند، حكومت نظامي اعلام كردند. من اصلاً نميدانستم كه اينها براي چه حكومت نظامي اعلام كردهاند. بعدها علت را به ما گفتند، لكن در آن وقت به ذهنم آمد كه بشكنيم اين حكومت نظامي را. آنها اعلام كردند كه از ظهر به آن طرف، حكومت نظامي است و من نوشتم كه شكسته شود و شكسته شد و بعد فهميديم كه توطئه بوده و اين حكومت نظامي براي اين بوده است كه بعدش نظاميها و قوايي كه دارند، مستقر بشوند در خيابانها و شب كودتا كنند و همه ماها و شماها را از بين ببرند. اين را هم خدا كرد. هيچ ما در ذهنمان چنين مسئلهاي نبود. ما به حسب عادت كه حكومت نظامي نبايد اين قدر باشد، مخالفت كرديم.يكي از بزرگترين همراهيهايي كه خداي تبارك و تعالي با ملت ما كرد اين بود كه اينها را از مقابله جدي منصرف كرد. اگر اينها ميخواستند كه مثلاً مثل حالاي افغانستان رفتار كنند كه بكوبند و بزنند و چه بكنند، خب ما ضايعه زياد داشتيم. حالا رعبي در دل بسياري از آنها افتاد يا چه شد كه انصراف حاصل شد، بحمدالله تا اينجا كه رسيده، خوب بوده است، ضايعه بوده است، اما كم بوده و آن چيزي كه ما دريافتيم، زياد بوده است.