
در شلوغی جامعه شهری، پیدا کردن سوژه اجتماعی اصلاً کار سختی نیست. شاید دلیلش این است که خدا به نویسندهها رحم میکند و هیچ وقت افراد، احزاب، گروهها یا دستهها در اجرای شعارهای انتخاباتیشان موفق نمیشوند و الا نویسندهها نمیتوانستند چیزی غیر از «سوناتایی برای مردان خوب» بنویسند.
برویم سراغ گزارش خودمان! چند شغل میتوانید نام ببرید که زیر پوست شهر تهران تنفس میکنند و بدون اغراق حتی زائیده هرج و مرج و شلوغی بی حد و مرز این شهرند. از بین تمام مشاغلی که شمردید چه تعداد منحصر به شهر تهران است؟ درست است؛ مثلاً خرید و فروش بن و کوپن، مسافر کشی با موتور، زباله گردی.
اما در میان فهرست ارائه شده از سوی شما یک غایب بزرگ نیز وجود دارد. گوسفند فروشی سیار! نگران نباشید کافی است این بار که از اطراف بزرگراه امام علی(ع) یا حوالی خیابان سبلان و شهید مدنی تهران گذر میکنید از منظره یک پشته پشمی که کنار خیابان افتاده به سادگی نگذرید و بدانید این منظره اتفاقی خلق نشده است.قبل از اینکه من گزارشم را از این شغل که ممر درآمد عدهای در تهران است شروع کنم، شما میتوانید تمام تصوراتتان را از این شغل بگویید؛ آخر سر همه را با هم مقایسه میکنیم. شاید تمام تصور شما از گوسفند فروشی یک گله گوسفند و بره رنگارنگ باشد که احیاناً روی پشم بعضی از آنها با رنگ قرمز علامت زده شده و چوپانی با کلاه نمدی و پوستینی راه راه به تن، چوب دستی به دست و پاتابه به پا و بی تفاوت به عبور ماشینها، یکی در میان گوسفندهایش را، هی و آنها را به مشتریهای احتمالی عرضه میکند و این جریان حرکت گله است که سمت رفت و آمد اتومبیلها در خیابان را تعیین میکند. اما این تصورات تا وقتی اجازه ادامه جولان در ذهن شما را دارند که به مناسبتی تصمیم به قربانی کردن گوسفند نگرفته و به این بهانه از حوالی بزرگراه امام علی (ع) و خیابان شهید مدنی و سبلان گذر نکردهاید؛ آن وقت است که به یک پیت حلبی برخورد میکنید که معلوم نیست از ترس یا خجالت با تمام هیکل پشت مقوای بزرگی سنگر گرفته که رویش نوشته شده: «گوسفند زنده»! در این لحظه است که گوسفند فروش هم به دکور صحنه اضافه میشود. چوب دستیاش با تصور شما مو نمیزند. اما بدون آن به سختی میتوان شناساییاش کرد. هیچ نشانهای ندارد. با این حال شعاعی که به مرکزیت پیت حلبی و تابلوی صنفی اش در آن ایستاده یا طرز نگاهش یا حالت چهره اش یا بالاخره یکی از آنها یا مجموعهای از تمام اینها میکشاندت داخل صحنه و آن وقت است که وارد بازی شدهای و باید بازی کنی. چه بلد باشی چه نباشی. اسمت چیه؟ ابراهیم. چند سالته؟ 18 سال. اهل کجایی؟ اهل قم. چقدر درس خواندهای؟ پنجم ابتدایی. گوسفندهایتان را کجا نگه میدارید؟ داخل قلعه اطراف دریاچه نمک قم. چه طور از آنجا میآورید برای مشتری؟ مشتری زیاد باشه چند تا میآوریم خانه مان نگه میداریم. گوسفند کیلویی چند است؟ گوسفند زنده کیلویی 5500 تا 6 هزار تومان است؛ در اعیاد و مناسبتها کیلویی 500-400 تومان روی قیمت میکشیم.گفت و گوی من با ابراهیم زیر سنگینی نگاه جوان دیگری میگذرد. خود را از این سنگینی میرهانم و او را نیز وارد بازی میکنم.اسم شما چیه؟ مهدی. چند سالته؟ 17 سال. چقدر درس خواندهای؟ تا سوم راهنمایی درس خواندم.
بیمه در شغل آنها واژه غریبی است.چند ساله کنار خیابان گوسفند میفروشید؟ خیلی وقته و مهدی خیلی وقت را اینگونه ترجمه میکند: 8- 7 سال است مشغول این کار هستیم. مهدی میگوید، شغل خیلی بدی است به درد نمیخورد، صبح تا شب کنار خیابان میایستیم. ابراهیم ادامه میدهد؛ بوی بدی دارد و درآمدش کفاف نمیدهد. با این وجود هر دو احتمال میدهند در آینده همین شغل را ادامه دهند. جوی آبی که پشت سر ابراهیم و مهدی روان است کم کم بد بینی اولیه را با خود میبرد و به شرط اینکه زمان چاپ گزارش را به آنها اعلام کنم، برای گفتن از حرفه شان از هم سبقت میگیرند: یه کم پایینتر داییمان میایستد، این محل (خیابان) پاتوق ماست. معمولا اینجا فروش بهتر است، چون ماشین زیاده. جای ایستادنمان را از روی رفت و آمد و شلوغی انتخاب میکنیم. نشده تا به حال کسی گوسفندی را که میخرد پس بدهد مگر اینکه حامله باشد. اداره بهداشت هر ماه یکبار به قلعه و محل نگهداری گوسفندان ما نظارت میکند و آنها را مورد معاینات پزشکی قرار میدهد و آمپول میزند. بابت این معاینه برای هر 200 گوسفند 50 تا 60 هزار تومان پول میگیرد.با شماره موبایل هم سفارش میگیریم و با موتور گوسفند را در منزل مشتری میبریم. معمولاً مشتریها خودشان مبلغی را بابت دستمزد به قصابمان میدهند اما قصاب به طور رسمی دستمزد نمیگیرد. تنها پوست را به عنوان دستمزد بر میدارد. پوست گوسفندها را برای چرمسازی میبرند. با روده گوسفندها هم بندهای پلاستیکی درست میکنند.( هر پوست گوسفند را چنانچه سالم باشد 3500 تومان از ما میخرند). ابراهیم و مهدی برادرند. خودشان میگویند: شش تا برادریم که همگی در کار گوسفند فروشی هستیم. کل نسلمان گوسفند فروشند. اما به دیگران توصیه میکنند، وارد این کار نشوند. کنار خیابان نشستن و گوسفند فروشی به درد نمیخورد.نمیدانم من به دنبال گوسفند فروشها میروم یا آنها در مسیر این خیابان با من همراهند. به تیم دونفره دیگری از آنها میرسم که مبل بیپایه و رویهای زینت آرای بزمشان است. یکی از آنها کیسه پلاستیکی را برای خود کلاه کرده، معلوم نیست این کیسه قرار است مرز بین باران و سرش را مشخص کند یا آفتاب را سرجایش بنشاند. دیگری هم که قد بلندتری دارد بیتوجه به فصل، کلاه بافتنی بر سر دارد که احتمالا از زمستان تا الان یادش رفته از سر بردارد. از من کارت شناسایی خواستند و این حق قانونی آنها است. بعد از آن دیگر همه چیز امن و امان است. با این وجود احتیاط شرط عقل است، بنابراین یکی از آنها بدون اینکه اسمش را بگوید شروع به گفتن میکند و به نظر میرسد، شرط منصفانهای باشد: گوسفند فروشی کنار خیابان که شغل نیست. دو ماهی میشود که وارد این کار شدم. قبلا محصل بودم. در رشته برق صنعتی فنی و حرفهای تحصیل میکردم. 25 سالهام و متأهل. بچه ندارم. کار نبود آمدم تهران. در تهران در منزل صاحب کار زندگی میکنم. صاحب کار یک منزل کارگری دارد؛ خودش اهل ساوه است. اهل طرفای همدانم. خانوادهام همدان زندگی میکنند. بیمه نیستم. گوسفندها مال خودمان نیست برای کسی کار میکنیم. قصاب هم هستیم. روزی 12 تا 13 هزار تومان کار میکنیم. میان صحبتش نیم نگاهی هم به کاغذ من دارد. از سرعت نوشتنم راضی است: تند مینویسیها! و ادامه میدهد: فروش گوسفند در اعیاد بیشتر است. گوسفند را کیلویی 5500 تومان میفروشیم. قیمت آن در ایام مختلف فرقی نمیکند. جای ایستادنمان را صاحب کار تعیین میکند به عبارتی برایمان پاتوق تعیین میکند. گوسفندها را داخل زیر زمین خانه اش که همین نزدیکی است، نگه میدارد و با ماشین از خانهاش برای مشتریها میآورد. و ناگهان ظرف گلایهاش سر میرود: امکانات شهرستان کم است. بیکاری و فقر زیاد است و همین مسأله باعث میشود مردم برای کار اگرچه موقتی به تهران بیایند. فکر میکنی این کار خوبیه؟ مجبورند به این کارها مشغول شوند. نه بیمه دارد، نه هیچ مزایای دیگری. هر زمان صاحب کار عشقش بکشد میتواند بندازدت بیرون. هیچ پشتوانهای ندارد. اگر دولت برای شهرستان امکانات فراهم کند من که دیپلم دارم از شهرستان نمیآیم برای کار کنار خیابانهای تهران در سرما و گرما و زمستان و تابستان بایستم که هم سد معبر کنم هم از خانوادهام دور باشم و هم با شهرداری و کلانتری محل سر و کله بزنم. شهرداری میگه کنار خیابان سد معبر کردهاید، ما را میبرد کلانتری دو سه روز بازداشت میمانیم. تمام اینها از روی ناچاری است. اگر دولت در شهرستانها سرمایهگذاری کند و شغلهای جزئی هم فراهم میشد، مردم برای کار به شهرهای بزرگ نمیآمدند. از کارمان راضی نیستیم. ما 12 سال درس نخواندیم که کنار خیابان بنشینیم. با یک شغل آبرومند با هر میزان حقوق در شهر خودمان راضیتریم. به اهالی اطراف شهرستانها وام اشتغال نمیدهند تا از این طریق بتوانند کاری برای خودشان دست و پا کنند. تنها آدمهایی میتوانند این وامها را بگیرند که پارتی یا آشنا داشته باشند و الا بانکها برای دادن وام سنگاندازی میکنند. از طرف دیگر در شهرستان به آن کوچکی ضامن کارمند از کجا بیاوریم.
مگه گوسفند، گوسفند است؟!چند لحظه طول میکشد از شوک این محاکمه در بیایم. وقتی او از جایگاه مدعی العموم و من از جایگاه وکیل متهم پایین میآییم، گزارش را از سر میگیرم: راست میگویند موقع فروش به گوسفند نمک و آب میدهند تا وزنش بیشتر شود؟ دروغ میگویند. فکر میکنید گوسفند خیلی گوسفند است؟! ما هم بخواهیم به گوسفند نمک بدهیم، حیوان نمیخورد. اگر به گوسفند نمک بدهیم زیاد آب میخورد اگر مشتری پیدا نشود که گوسفند را بخرد تلف میشود. صاحب گوسفند ضرر میکند. گوسفند با نمک و آب یک ساعت زنده میماند. بالاخره رضایت میدهد نوبت را به همکارش بدهد. او محمد اجاقی و اهل قم است. پنج سالی میشود کنار خیابان سبلان برای فروش گوسفند میایستد. اجاقی میگوید: خانوادهام ساکن قم هستند. هر روز حتی ایام تعطیل از 7 صبح تا 6 بعد از ظهر کنار خیابان میایستیم. هر ماه دو روز سهم مرخصی داریم. صاحب کار ما سه تا پاتوق دارد؛ سر سبلان، سرمعلم و یکی هم همینجا. برای فروش تلفنی گوسفند به مشتریهایمان شماره و کارت ویزیتمان را میدهیم. اضافه میکند: چارهای نیست باید راضی باشم. بیسوادی این عواقب را هم دارد دیگر. اجاقی اصلاً درس نخوانده است، مجرد است و 23 ساله؛ وی در این پنج سال به زمستان و تابستان این محل عادت دارد. میگوید: تاکنون چند بار کلانتری 106 من را برده است به خاطر ایستادن کنار خیابان و گوسفند فروشی، یک روز نگه میدارد و از ما میخواهد آشغالهای حیاط پاسگاه را تمیز کنیم. تنفس هوا کمی سخت میشود. از این فضا با سؤالی درباره مشخصات گوسفند خوب فرار میکنم. اجاقی میگوید: گوسفند خوب چاق، کم دنبه و کم شکم است و بالای 50 کیلو هم وزن دارد. اداره بهداشت زیاد نظارت نمیکند اما خودمان در قم به دامپزشکی مراجعه میکنیم. تنها اعیادی مثل عید قربان نظارت بیشتر میشود؛ برای یک شب 600 هزار تومان کرایه غرفهای است که در این ایام شهرداری میگذارد، در این غرفهها معاینه گوسفندها مجانی است. برپایی این غرفهها برای متمرکز شدن گوسفندفروشیها خوب است و بهداشت نیز بر آنها نظارت دارد.با یک جمله تمام مشکلاتش را بیان میکند: مشکلات زیاده اما از همه بیشتر اینکه زن و بچه مردم رد میشوند و آدم خجالت میکشد.
10 سال است اینجا میایستمحسین نعمتی هم بخشی از زنجیره گوسفند فروشهاست و نرسیده به بزرگراه امام علی(ع) پاتوق کرده است. حسین آقا میگوید: هر روز از 8 صبح تا 6 بعد از ظهر اینجا میایستیم. گوسفندها مال خودمان است. داخل منزل نگهداری میکنیم. منزلمان همین نزدیکی است. چند تایی را داخل منزل نگه میداریم، بقیه را داخل دامداری نگه میداریم. دامداریمان سمت بهشت زهراست. او ادامه میدهد: اهل ساوه هستم. از وقتی این خیابان خاکی بود پدربزرگم اینجا گوسفند میفروخته تا حالا. خودم هم 10 سالی میشود اینجا برای فروش گوسفند میایستم. پدرم و پدر بزرگم هم همینکار را میکردند. 30 ساله ام و متأهل. یک فرزند پسر دارم. آینده فرزندش تنها چیزی است که حرکتی موسوم به لبخند را بر چهرهاش مینشاند: از ما باشد مهندس شود بهتر است اما اگر نشد همین کاره شود. خودم تا پنج ابتدایی درس خواندهام. نعمتی صحبت را به حرفه اش میکشاند: اعیاد و ایام محرم فروشمان خوب است. گوسفند زنده را کیلویی 5500 تومان میفروشم. گوسفند خوبه نر باشد و چاق؛ اینکه به گوسفند قبل از فروش نمک میخورانند حرف است. هیچ جور نمیشود این کار را کرد. بعضی بی وجدانها پیدا میشوند که این کار را بکنند اما اگر این کار را نکنند بهتر است، معده زبون بسته داغون میشود. حسین آقا از کارش راضی است اما میگوید همین کار را هم شهرداری و کلانتری نمیگذارند انجام دهیم. روزی 10 بار دنبالمان میکنند. از خدامونه جای ثابتی داشته باشیم. حالا اجارهای هم بدهیم. پیشنهاد هم داده ایم رد کردهاند. اگر به ما جا بدهند هم تو محل راحت تره هم برای همسایهها مزاحمتی ندارد. حسن آقا تلفنی هم سفارش قبول میکند. او اینطور در این باره توضیح میدهد: به مشتری کارت و شماره تلفن میدهیم زنگ میزنه برایش میبریم. در کاسبی حسین آقا هم گوسفند آخرین موتورسواری زندگی اش را با عنوان «دور مرگ» تا جلوی در منزل مشتری تجربه میکند. حسین آقا همچنان ادامه میدهد: بیمه نمیشیم چون نه راهش را بلدیم و نه دنبالش رفتیم. همسرم هم مجبوره با شغل من کنار بیاید. اگر یک روز کار نکنیم خرج شاممان را نداریم.
قصابیها کجای ماجرای گوسفند فروشیاند؟همان حوالی به قصابی حسین صبری خراسانی میرسم که به قول خودش از سن 15 سالگی قصابی میکند. صبری اینطور نقش حرفه خودش و مرزهای موجود با گوسفند فروشی سیار را بیان میکند: عموماً زنده فروش نیستیم . گوشت را هم از کشتارگاهها میخریم. البته اگر کسی به تعداد بخواهد برایش میخریم. گوسفند را کیلویی 6400 میخریم، 6800 میفروشیم. گوساله را کیلویی 4200 میخریم. 4500 تومان میفروشیم. ایام عید قربان و محرم فروشمان بهتر است. صبری کمی بیشتر از گوسفند فروشهای سیار از اداره بهداشت حساب میبرد و میگوید: جا نداریم در مغازه گوسفند زنده نگه داریم علاوه بر اینکه اداره بهداشت هم ایراد میگیرد. او ادامه میدهد: اگر جایگاه زنده فروشها متمرکز شود بهتر است. جایی که دام زنده در آن نگهداری شود. باسکولهایشان درست باشد. از ریزه کاریها و زیر و رو کشیدنهای این کار هم میگوید؛ البته آنقدر که میداند: سنگهای باسکولشان ایراد دارد؛ باسکول دیجیتال ندارند. چند صد تومان قیمت ارزان تر میکنند بعد چند کیلو اضافی میفروشند.صبری اصلاً شباهتی به تصویر قصابها با سبیل پر پشت و پیش بند خونی و ساطور به دست ندارد و دلش خیلی برای قصابها که عمرشان تا 65 نمیرسد، میسوزد و اضافه میکند: سالهایی که گوشت گران میشود درآمد ما اصلاً خوب نیست، چون قدرت خرید مردم پایین میماند.هنوز به انتهای زنجیره گوسفند فروشیها نرسیدهام که اختیار انتخاب راه را به قدمهایم میسپارم. از دور پیت حلبی پر از آتشی برایم دست تکان میدهد. کمی که دقت میکنم، پشته پشم و چوب دستی هم دیده میشوند.