طولانی شدن بحران اقتصادی در امریکا باعث شده که دیگر کسی به پیشبینیهای فدرال رزرو در مورد پایان رکود اعتماد نکند، زیرا دیگر منطق جاری پاسخگوی بحران اقتصادی دامنه دار کنونی نیست. زمانی هیلاری کلینتون در کنگره در حالیکه فریاد میکشید خطاب به جورج بوش گفت:«اقتصاد مهم استای احمق». هم اکنون باند دمکرات دوستان کلینتون حاکم شدهاند اما همچنان بحران ادامه دارد و حتی تشدید نیز شده است. شاید اشاره کلینتون در جمله بالا به دوران بیل کلینتون بود که با شعار اقتصادی به قدرت رسید و توانست دوران رکود جورج بوش پدر را سامان بخشد. اما چرا این سیاست دیگر کارایی ندارد؟
نوریل روبینی اقتصاددانی که مطرح شدنش به پیشبینی هایش در زمینه بروز هرج و مرج بر اثر وقوع بحران رهن و ترکیدن حباب مسکن در امریکا باز میگردد، به طلایه دار خط فکری فروپاشی اقتصادی این کشور بدل شده است. وی در یک مجمع اقتصادی که اوایل ماه جاری میلادی در ایتالیا برگزار شد، گفت که امریکا از امکانات مالی تهی شده است و هرگونه شوک میتواند به بازگشت رکود اقتصادی منجر شود.
بسیاری از اقتصاددانان و کارشناسان روابط بینالملل ریشه بحران کنونی اقتصادی امریکا را در تعهدات سرسام آور بینالمللی این کشور و هزینههای لجام گسیخته آن میدانند. سه سال پیش جوزف استیگلیتز اقتصاددان برجسته امریکایی در مقالهای که با همکاری لیندا بیلمز نوشته شد و بعدها به صورت کتاب چاپ شد، هزینههای واقعی جنگ عراق را 3 تریلیون دلار برآورد کرد اما همین شخص در مقالهای که اخیراً در واشنگتن پست نوشته چنین آورده است:«در ابتدای سال 2008 در مقالهای هزینه کلی جنگ عراق را سه تریلیون دلار اعلام کردیم اما امروز با پایان عملیات رزمی امریکا در عراق به نظر میرسد که این برآورد بسیار ناچیز بوده است. »
نکته مهمی که استیگلیتز بر آن تاکید میکند هزینهها و عوامل جنبی جنگ عراق است. وی بهعنوان مثال، به هزینه تشخیص و معالجه کهنه سربازان معلول امریکایی جدا از هزینه سه تریلیون دلاری تخمینی جنگ عراق اشاره میکند و همچنین اصرار دارد که جنگ عراق باعث انحراف توجهها از مسائل مهمتر شده است.
اقتصاد امریکا هنوز هم بزرگترین اقتصاد دنیا است اما وزن آن هر لحظه درحال کاهش است. در دوران پس از جنگ دوم جهانی آنها 48 درصد از تولید ناخالص داخلی دنیا را دراختیار داشتند اما هم اکنون این نسبت به 23 درصد کاهش یافته است. بنابراین شرایط ضعف اقتصادی امریکا ریشهای و کلان است. از مدتها پیش کارشناسان برجسته امریکایی نسبت به وقوع افول نظام امریکایی هشدار داده بودند. کیسنجر و برژینسکی هردو بارها اظهار داشتهاند که امریکا در آینده نقش ابرقدرتی خود را از دست خواهد داد اما بهتر است این دوره هرچه طولانیتر و آسیبهای آن هرچه اندکتر باشد.
دیوید بروکز از دبیران نشریه نیویورک تایمز گفت: این امر واقعیت دارد؛ مشکلات اقتصادی امروز ما از نوع ساختاری و نه دورهای هستند. وی معتقد است امریکا در حال از دست دادن تفوق جهانی خود میباشد، همان گونه که زوال امپراتوری بریتانیا بیش از یک قرن قبل آغاز شد. بریتانیا درنهایت پس از جنگ دوم بود که پس از مدتها ضعف جای خود را به ایالات متحده داد.
چالمرز جانسون از منتقدین جدی نظام امریکایی کنونی است و آنرا ریشه نابودی نقش این کشور میداند. به عقیده جانسون ایالات متحده از اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست ویکم به یک امپراتوری با تمام ویژگیهای ممکن تبدیل شده است که پایگاههای نظامی خود را در اقصای نقاط جهان گسترده و دیگر صرفاً به کنترل غیرمستقیم اتکا نمیکند. این امپراتوری با مداخله نظامی و ماندن در سرزمینهای تصرف شده هرلحظه بزرگتر و بزرگتر میشود و منافع دیگر قدرتها را محدود میکند و آنها را مجبور میسازد که دست به تشکیل اتحادیههای منطقهای بزنند و قدرت ایالات متحده را به چالش بکشند که تهدید جدی قدرت ایالات متحده در بلند مدت خواهند بود.
این کشور بازهم به فرافکنی بحران روی آورده است. آنها هنوز هم بدنبال باجگیری اقتصادی هستند. این کشور جنگ تجاری تمام عیاری علیه چین به راه انداخته و از این کشور میخواهد ارزش یوآن را افزایش دهد؛ چیزی که از نظر بسیاری از اقتصاددانان نمونه کامل یک سیاست ریاکارانه است زیرا این کشور نیز در دوران بوش پسر از سیاست تضعیف دلار برای افزایش صادرات نهایت استفاده را برد.
در شرایطی که مشکلات ساختاری وجود دارد نمیتوان با راه حلهای مقطعی آنها را درمان کرد به همین دلیل سایر قدرتهای صنعتی بهدنبال کاستن از وابستگی خود به اقتصاد امریکا هستند زیرا نمیخواهند با این کشور غرق شوند. چین میلیاردها دلار از دلارهای خود را به طلا تبدیل کرد تا با کاهش ارزش آنها زیان نبیند و خود را از سیکلهای هژمونی دلار نجات دهد. در چنین شرایطی امیدها برای غلبه بر رکود بسیار اندک است، ناامیدی که برای نخستین بار به افکار عمومی امریکا نیز راه پیدا کرده است.