کد خبر: 405496
تاریخ انتشار: ۲۲ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۳:۵۹
با الهام از وصیت نامه شهید مریم فرهانیان


علیرضا محمدی
«وصیتم را با نام خدا، این بزرگترین بزرگترها، این یگانه مطلق، این فریادرس مستضعفان، این در هم کوبنده کاخ ستمگران و یزیدیان، این». . .
صدای انفجار خمپاره نوک خودکار را روی وصیت نامه می‌خشکاند. غالباً این طور وقت‌ها ناخودآگاه دست‌ها از جا می‌پرند، اما هنوز تا وقت پریدن زمان باقی مانده. کارهایی دارم که باید انجام بدهم. هنوز شهرم آبادان خیلی از خط مقدم فاصله ندارد. هنوز در بیمارستان‌های این شهر زخم‌هایی برای پانسمان وجود دارند و هنوز کنار مزار برادر شهیدم ـ مهدی ـ یک وجب جا به قدر تن نحیف پرستار 21 ساله‌ای وجود دارد.
امروز هم باید طبق قولی که به مادر یک شهید دادم، به جای او سرمزار پسر شهیدش بروم. شاخه گلی و گالنی آب و صفایی که قرار است از زیارت یک شهید نصیب‌مان شود. منظورم خودم و دوستانم سنیه و فرشته هستند. البته اگر همراهم بیایند. تازگی عراقی‌ها گرای مسیر منتهی به گلستان را خوب یاد گرفته‌اند. انگار از اجساد شهدا هم می‌ترسند یا شاید می‌خواهند نشان‌مان بدهند که زیارت یک شهید به این راحتی‌ها نیست.
هر چه هست باید به نوشتن وصیت‌نامه ادامه بدهم، چه با صدای انفجار خمپاره‌ها، چه با سکوتی که در فاصله هر انفجار مقطعی از زندگی‌ام را به یادم می‌آورد. عن قریب است که سنگریزه‌ای به نشانه آمدن یکی از دوستانم به شیشه پنجره بخورد و پرنده بی‌قرار تنهایی‌ام، به بهانه حضور آنها پر بکشد. خودکار آماده روی صفحه سفید انتظار می‌کشد.
«اول از هر چیز از انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی‌، به اندازه فهم خودم و وظایفی که بر دوش داریم بگویم. . . امام را تنها نگذارید. این هوای نفس را که امام از آن صحبت و سعی می‌کند آن را از وجود ما بزداید، از خود دور سازید. از هر کلمه امام درس بگیرید.»
راستی مهدی چقدر امام را دوست داشت. اوایل سال 57 بود که نخستین اعلامیه‌های آقا را لابه‌لای کتاب‌های ممنوعه گذاشت توی کتابخانه روی پشت بام. وای که چه روزهایی بود. با مهدی چه کارها نمی‌کردیم. شش سال پیش بود و الان احساس می‌کنم به چه زمان دوری می‌اندیشم.
آن وقت‌ها همه خانواده یک جا جمع بودیم. نه مثل حالا عده‌ای در اهواز و عده‌ای در ماهشهر و یکی هم زیر خاک!10 - 12 نفری زیر سقف کوتاه یکی از خانه‌های کوچک آبادان گرمای تابستان را به خنکی پاییز وصل می‌کردیم تا اینکه سرمای زمستان 57 زودتر از همه توی دل مادر افتاد و آن را لرزاند. من و مهدی سر حرف‌های امام و کتاب‌های شهید مطهری بحث می‌کردیم و پیرزن می‌ترسید نکند کار دست خودمان بدهیم.
خدا می‌داندو خدا می‌بیند که هرگز دوست نداشتم ذره‌ای باعث ناراحتی والدینم شوم، بنده خدا مادرم همیشه از شیطنت‌های من و مهدی دلگران بود و هرچند دلواپسی‌اش از جانب مهدی را با دلتنگی عمق یک گور عوض کرد، اما می‌دانم حالا توی ماهشهر ضربان قلبش را با زنگ در تنظیم کرده که اگر کسی آن را فشرد، از جا بپرد و رو به بابا بگوید:
ـ نکنه از مریم خبری آوردن؟ نکنه دخترم طوریش شده؟
بابا هم در جواب بگوید:
به من چه! مگه همون اول جنگ همه‌تون رو جمع نکردم که ایل و طایفه فرهانیان، جنگ با کسی شوخی نداره باید بریم. اما گوش‌شون بدهکار نبود. نه مریم، نه مهدی.
بعد هم از اینکه نام مهدی را بر زبان آورده اشک توی چشمانش حلقه بزند و توی دلش خدا خدا کند دق‌الباب خبری از دختر پرستارش نیاورده باشد که اگر بیاورد، باید با دندان‌های عاریه‌اش لب بگزد و حساب کند از دست دادن دو فرزند به فاصله چند سال از هم چه مزه‌ای دارد؟
دلم برای هردوی‌شان و همه خواهر و برادرها تنگ شده. از همه بیشتر برای مهدی، یادم هست در آخرین جلسه گفت‌وگویی که با برادر شهیدم داشتم، درباره معاد برایم صحبت کرد. انگار که داشت وصیت می‌کرد «در فکر آخرت باشید.»
بعد از آن جلسه بود که مقام شهادت را به دست آورد. از صمیم قلب به او تبریک می‌گویم و چه خوب که همین حرف‌ها را در وصیت‌نامه‌ام بیاورم. همان کاری را بکنم که مهدی کرد.
من هم مانند برادر شهیدم هر چه یادم آمد توی وصیت‌نامه‌ام نوشتم و اگر در گفتارم اشتباهی هست به بزرگی خودتان ببخشید. بدانید شهید کسی است که به آخرین درجه کمال خود رسیده و راهش را با آگاهی، ایمان و خلوص می‌پیماید و همیشه پیروز و جاوید است. به ولایت فقیه ارج بنهیم و بدانیم تنها در این صورت، در دنیا و آخرت موفق می‌‌‌شویم که با همدیگر صمیمی باشیم. یار و رفیق همدیگر باشیم و با دشمن مقابله کنیم. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته، مریم فرهانیان.
حالا که وصیت نامه‌ام را تمام کردم، کاری ندارم جز اینکه همپای پنجره، انتظار سنگریزه فرشته را بکشم. گلستان شهدا خیلی نزدیک نیست و آفتاب سیزدهم مرداد‌ سال 63 رو به غروب می‌رود.
فرشته خیلی منتظر‌مان نگذاشت. چند لحظه قبل پنجره را به روی او و سنیه باز کردم و چک و چانه‌ها را برای رفتن یا نرفتن از همان جا آغاز کردیم. می‌گویند وضعیت منطقه خطرناک است و زیارت مزار شهید را به روز دیگری موکول کنیم. اما من باید بروم. دلیلش را مهدی از همه بهتر می‌داند. در این چهار سالی که از شهادتش می‌‌گذرد، بارها به خوابم آمد تا اینکه سه روز پیش حرف آخر را زد:
- آماده باش مریم جان، همین روزهاست که بیام دنبالت.
رؤیاهایم با مهدی همیشه رنگ واقعیت دارند. طوری که بعضی اوقات فکر می‌کنم با روحش ملاقات کرده‌ام. مخصوصاً خواب ‌آخری که حال غریب مهدی در آن شکی برای صحتش برایم باقی نگذاشت. برادرم همیشه آدم خوش قولی بود و اگر گفت دنبالم می‌آید، حتم دارم زیر حرفش نمی‌زند. سنیه و فرشته آن پایین زور الکی می‌زنند. من امروز هر طور شده باید به گلستان شهدا بروم. . .
بعد از کلی بحث و کلنجار حالا چند دقیقه‌ای است که مسیر طولانی گلستان زیر قدم‌های‌مان کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود. سنیه و فرشته هنوز پچ پچ می‌کنند و نمی‌دانم از خطرات راه شاکی‌اند یا اینکه چرا از آنها فاصله می‌گیرم؟ آخر دست خودم که نیست. امروز از صبح حس غریبی دارم. درست مثل آخرین روزهای مهدی نمی‌توانم کسی را به خلوتم راه بدهم.
آن روزها یادش بخیر، پسرک آبادانی یک عمر داعیه برادری داشت با من و وقتی که بوی شهادت به مشامش خورد، دیگر آن مهدی سابق نبود. یا شاید بود و من دیگر توان همراهی با او را نداشتم. انگار حریمی دورش کشیده شده بود که کسی را توان نفوذ به آن نبود.
هر چند بعدها که به عنوان پرستار در بیمارستان‌های آبادان شاهد شهادت بسیاری از رزمنده‌ها بودم، همچو حالی را در رزمندگان دیگر دیدم، اما من و مهدی از کودکی همیشه باهم بودیم و قول و قرارهایی داشتیم. انصاف نبود به تنهایی پر بکشد و تنهایم بگذارد. در این چهار سال هر بار به خوابم آمد همین گلایه را کردم و او هم قول می‌داد مرا پیش خودش ببرد. قول پشت سر قول تا اینکه زمان وفای به عهد فرا رسید.
سنیه حرفی زد که متوجه نشدم. دوست ندارم این دم آخر از دستم ناراحت بشود. چند بار پرسیدم چه گفته تا اینکه متوجه شدم از حالم جویا شده‌ است. این دو فکر می‌کنند از چیزی ناراحتم، فرشته حدس می‌زند به خاطر دیدن صحنه‌های دلخراش مجروحین دیروز بیمارستان است. سنیه حرف دیگری را پیش می‌کشد و من مانده‌ام چه جوابی بدهم؟ بگویم «می‌روم تا شهید بشوم؟» اگر بپرسند از کجا می‌دانی؟ چه حرفی دارم جز سکوت؟
یک آن تصمیم می‌گیرم خواب مهدی را برای‌شان تعریف کنم، اما یادم می‌آید قبلاً این کار را کردم و هر کس تعبیر خودش را داشت. فرشته چیزی گفت و دیگری تعبیری دیگر داشت و سرآخر سنیه بود که حرف دلم را زد:
- خیر است ان‌شاءالله.
عمری به انتظار شهادت ماندم و حالا خیرتر از این خبر که انتظارم رو به پایان است. باز مهدی را می‌بینم و سربلند از اینکه راهش را ادامه داده‌ام پیش او رو سفید می‌شوم. باز مثل دوران نوجوانی. . .
انگار اتفاقی افتاده! احساس می‌کنم سینه‌ام می‌سوزد. کسی به نام کوچک خطابم می‌کند و صدایش آشناست. قدم‌هایم را آهسته‌تر می‌کنم. بچه‌ها جلوتر از من راه می‌روند. تا چشم کار می‌کند جاده است و زمین‌های مسطحی که در غروب آفتاب زیباتر از هر زمان دیگری جلوه می‌کنند. نمی‌دانم چرا این بار مسیر گلستان طولانی‌تر شده. به نظرم تا حالا باید پرچم‌های مزار شهدا را می‌دیدیم. پشت سر را نگاه می‌کنم، چپ و راست و بالا و پایین را،‌ هیچ خبری نیست جز آنکه بچه‌ها با عجله به طرف گودالی در حال دویدن هستند. صدای‌شان می‌کنم و جوابی نمی‌شنوم. حتماً باز شیطنت‌شان گل کرده و سر به سرهم می‌گذارند.
سینه‌ام دوباره تیر می‌کشد و باز صدای آشنا به گوش می‌رسد. چند بار دیگر بچه‌ها را صدا می‌زنم و مثل دفعه قبل پاسخی نمی‌شنوم. به طرف‌شان می‌روم. انگار دختر مجروحی را به دست گرفته‌‌اند و هر دو با صدای بلندی گریه می‌کنند. کسی می‌گوید:
- مریم جان گفتم که میام دنبالت.
به طرف صدا برمی‌گردم و کسی را نمی‌بینم. چقدر شبیه صدای مهدی بود! چند متر آن طرف‌تر بچه‌ها هنوز مشغول مجروحند. با عجله به سوی‌شان می‌روم. سنیه روی صورت مجروح خم شده و از سطح هوشیاری‌اش جویا می‌شود. فرشته دست روی سینه‌دختر گذاشته و از لای‌انگشتانش خون جاری است. می‌پرسم:
-اون کیه بچه‌ها؟ چطور زخمی شد که من نفهمیدم؟
کسی جوابم نمی‌دهد الا صدای آشنا که این بار با وضوح بیشتری می‌گوید:
-صدات رو نمی‌شنون مریم جان. وقتشه بریم. اون طرف خیلی‌ها منتظرمون هستند.
سرم را که بالا می‌گیرم مهدی با لبخند مقابلم ایستاده است. زبانم بند آمده. می‌خواهم حرفی بزنم که با نگاه او متوجه مجروح می‌شوم. سر سنیه کنار می‌رود و خودم را می‌بینم؛ با چشمان بسته در آغوش فرشته. از زخم کوچک روی سینه‌ام خون می‌آید و دیگر کسی برای حیاتم تلاش نمی‌کند.
مهدی به قولش وفا کرد؛ حالا دیگر من هم یک شهیدم.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار