صغری خیل فرهنگ
سالها و روزها از پی هم میگذرند و اگر این تقویم و یادآوری سالگردها نباشد، کمتر یادمان میافتد که قبلتر، خیلی قبلتر یعنی چیزی حدود 20 یا 30 سال پیش، چه اتفاقاتی افتاده و در گذر زمان از یاد ما رفته است. روزشمار تقویم، این بار 13 مرداد را نشانم داد و یادم آورد 26 سالگرد آسمانی شدن «مریم فرهانیان» را؛ کسی که تا این سالها، کمتر کسی از او سخن گفته و کمتر کسی او را میشناسد.
به همین بهانه، سراغ میمنت کریمی، دوست و همرزم مریم رفتیم و همکلامش شدیم؛ کسی که خود، یادگارهای بسیار از جنگ دارد و خود را شفایافته امام رضا(ع) میداند.
در طول مصاحبه، محکم و استوار بود، اما زمانی که از دوستش میگفت، بغضش را حتی از پشت خطوط تلفن که ارتباطمان را با آبادان و کیلومترها آن طرفتر برقرار کرده بود، می شد حس کرد.
میمنت کریمی از دوستی برایمان گفت که بعد از 26 سال، هنوز دلتنگش میشود؛ از دختری 17 ساله که شجاعتش و حجابش، الگوی ایمان بود و جهاد و در نهایت هم در 21 سالگی به فیض عظیم شهادت نائل آمد. من سکوت میکنم تا واژهها برای گفتن از مریم فرهانیان، از زبان میمنت کریمی جاری شوند:
سپاه و کار و کلاس
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، دوره آموزشی سپاه را با موفقیت تمام کرد و جزو اعضای ذخیره سپاه شد. آن وقتها من هم در جهاد سازندگی مشغول بودم. عراق که به کشورمان حمله کرد، به عنوان امدادگر، در بیمارستان مشغول به کار شدیم. وقتهایی که دیوانگیهای صدام کمتر میشد و به تبع آن کار ما هم کمتر، در کلاسهای پزشکی و عقیدتی شرکت میکردیم و مرتب در حال افزایش اطلاعات و معلوماتمان بودیم.
در راه برادرش، مهدی
زمان جنگ، در بیمارستان شرکت نفت (امام خمینی(ره)) با هم آشنا شدیم. دشمن که تا نزدیکی آبادان آمد، برادرش مهدی، همراه چند نفر از بچههای سپاه، برای دفاع رفته بودند که در آن درگیریها، مهدی شهید شد. 20 مهر بود که مهدی شهید شد و مثل اغلب شهدا، غریبانه دفن شد. تشییع شهدا، آن روزها، همین طور بود. بچهها زیر آتش دشمن شهید میشدند و نمیشد کاری کرد. مریم که علاقه و ارتباط صمیمی و بسیار نزدیک و وابستگی شدیدی به مهدی داشت و تا قبل از این هم، او را الگوی خود میدانست و بیشتر پیرو او شد و راهش را ادامه داد.
مریم در بخش امداد بیمارستان مشغول شد اما اصرار بیش از حد خانواده، در مقابلش قرار گرفت و سرانجام به بهانه مراسم مهدی، مریم را از آبادان بردند. اما بیش از 2 ماه تاب نیاورد و آنقدر رفت و آمد و گفتوگو و اصرار کرد تا سرانجام خانواده قبول کردند و مریم بازگشت.
تا مرز شهادت
یکی از روزهای زمستان بود. هوا سرد بود و مریم اورکت برادر شهیدش را پوشیده بود و مشغول مدوای مجروحین. کلاً روحیه همکاری بالایی داشت و از وقتی برگشته بود، با قدرت و خلوص کارش را شروع کرد. در حین کار به اتاق کناری رفت تا سرم بیاورد. ناگهان خمپارهای به بخش اورژانس خورد و من، فقط صدای «یا حسین» مریم را شنیدم ... فضا تاریک شد و گرد و غبار همه جا را فرا گرفت. به سرعت خودم را به اتاقی که مریم آنجا بود، رساندم. ترکش به سرش خورده بود. مشغول سر و سامان دادن اوضاع بودیم که مادر و خواهرش فاطمه هم به بیمارستان آمدند.
میخواستند مریم را ببینند اما از اتفاق افتاده، خبر نداشتند. سعی کردم دست به سرشان کنم، نشد. جریان را به خواهرش گفتم. مادرش رفت و فردا آمد. قاطعانه آمده بود تا مریم را ببرد. خون زیادی از مریم رفته بود و دکتر هم اجازه مرخصی نمیداد. مریم با مادرش خیلی صحبت کرد. از حضرت زینب گفت و صحرای کربلا، از وظیفهاش در رسیدگی به مجروحین و امثال مهدیها. آنقدر با استدلال و منطق و به شیوایی گفت، تا مادری که مصر بود سرانجام راضی شد که او را نبرد و حتی به فاطمه 14 ـ 13 ساله هم اجازه داد کنار او بماند.
بیقرار برای کمک به مردم
کمکم کار بیمارستان به جایی رسید که فرصت و امکانات مداوا نداشتیم. مجروحین را بستری نکرده، اعزام میکردیم. مریم که دید کار در زمینه امدادگری در بیمارستان نیست، مددکار بنیاد شهید شد. من هم به جهاد سازندگی برگشتم. یادم هست که اکثر روزها، روزه بود. مددکار که شد، وقتی به خانوادهای سر میزد، اگر میدید کسی به کمک حتی در حد بچهداری یا آشپزی و کار منزل نیاز داشت، به کمک میرفت. به روستاها میرفت. در درس بچهها کمک میکرد. اسمش این بود که امدادگری میکند. نظافت، سرکشی و هر کاری که در زمانش کسی برای انجامش نبود، انجام میداد. اصلاً برای خدمت به مردم آرام و قرار نداشت.
در آغوش شهادت
یک روز قبل از شهادت مریم، یکی از دوستانم که در شرف عقد و ازدواج بود، کار خیاطی داشت. با بنیاد شهید تماس گرفتم. مریم دستش بند بود. بچهها گفتند اتاقها را بهم ریخته و تمیز میکند. بعد که مریم فهمیده بود من هستم، ناراحت شده بود که چرا بچهها نگفتند فردا سالگرد یکی از شهداست. اصلاً آرام و قرار نداشتم. نه من توانستم خانه را تمیز کنم و نه دوستم به کار خیاطیاش رسید.
صبح رفتم بیمارستان، کاری نبود. بعد رفتم جهاد و از آنجا هم سراغ مریم و بچهها، نبودند. جستوجو کردم، گفتند نیامدند، نیستند! چند قدم رفتم، باز برگشتم، پرسیدم چرا نیامدند؟ گفتند تعطیل است! تعجب کردم، سابقه نداشت. بچهها اغلب تا ساعت 5/7 ـ 7، سر کار بودند. دوباره پرسیدم چرا تعطیل است؟ گفتند تو چه نسبتی با اینها داری؟ گفتم شما فکر کن دوست، خواهر، چه فرقی میکند؟ چه اتفاقی افتاده؟ گفتند زخمی شدند. پرسیدم کدامشان بد حال بود؟ گفتند فرهانیان، پرسیدم کدامشان شهید شده؟ گفتند مریم فرهانیان. خندیدم، نمیدانم چرا! شاید از ناباوری و از شوخیهای مریم در مورد شهادت و ... نیمی از راه را که آمدم، تازه متوجه شدم! با خودم گفتم که راستی، راستی شهید شده؟ باور نمیکردم، گریه امانم نمیداد. تک و تنها رفتم بیمارستان طالقانی و سردخانه متروکش و بعد هم سردخانه بیمارستان بهشتی. چشمهایش بسته بود. شروع کردم به حرف زدن با مریم. لحظهای چشمهایش را باز کرد و دوباره پلکهایش را روی هم گذاشت و دیگر رفت ...
گلستان شهدا، میعادگاه شهادت
غروب 13 مرداد 63، با دو نفر از دوستانش راهی گلستان شهدا می شوند تا آنچنان که مادر شهید وصیت کرده بود و آنچنان که مریم به او قول داده بود، بر سر مزار پسر شهیدش حاضر شوند و جای خالی مادری را که نمیتوانست آنجا باشد، پر کنند.
در مسیر رفتن، مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن قرار گرفته و هر سه زخمی میشوند. مریم در راه رسیدن به بیمارستان شهید شده و نزد برادرش مهدی میرود.
بعد از مریم
دلتنگش میشوم. اوایل خیلی ناراحتی میکردم. خوابش را میدیدم، کمکم آرام شدم، گرچه باز هم دلم برایش میگیرد. خیلی مهربان بود. اغلب روزها در گرمای طاقتفرسای خوزستان روزه بود. احساس همدردی زیادی داشت. دوست داشت در گرما باشد، چون رزمندهها در گرما بودند و او میخواست مثل آنها باشد.
یک بار با هم رفتیم خون بدهیم. فشارمان پایین بود. آن قدر بالا و پایین پریدیم تا فشارمان بالا بیاید. من نتوانستم خون بدهم، اما مریم خون داد. در همه کارها سبقت میگرفت.
همیشه به من میگفت:تو باید مرا غسل بدهی و دفن کنی. همین طور هم شد. به نامحرم حساسیت زیادی داشت. در مراسم تشییع هم، پیکرش بیشتر روی دست زنان حمل شد. قبل از اذان صبح فردایش، خواهرزادهاش، دختر فاطمه به دنیا آمد، نامش را مریم گذاشتند.
حساب کارهایش را داشت
بعضی وقتها، زانو در بغل و دست زیر چانهاش میگذاشت و عمیق فکر میکرد. حالت عارفانهای داشت. برای اینکه از آن حال و هوا و ناراحتی بیرون بیاید، میگفتم: چی شده، کشتیهات غرق شدند یا بچههات گرسنه موندند؟ میگفت: میمنت، فکر توشه آن دنیایم هستم. اگر رفتم، با خودم چی ببرم؟! حساب کارهایش را داشت. مصداق «حاسبوا قبل آن تحاسبوا» بود.
کمک به غسالها
بعد از شهادتش، وقتی بردیم غسالخانه، زن غساله با دیدن مریم، به سرو صورتش میزد و میگفت: وای! اینکه مریم است! در شرایط سختی، کمک حالم بود. وقت و بیوقت برای کمک به غسالخانه میآمد. به خانهها سر میزد و اگر کسی شهید شده بود، در منزل غسلش میداد و کفن میکرد.
اخلاقیات مریم
بسیار از غیبت پرهیز میکرد. وقتهای بیکاری و استراحت که با بچهها جمع میشدیم و صحبت میکردیم، برای اینکه غیبت نشود، مسیر صحبتها را تغییر میداد. اگر در جمعی بود که غیبت میشد و نمیتوانست کاری کند، از میان جمع میرفت تا حتی صدای غیبت را نشنود.
در عبادتش دقیق و منظم بود. در مورد حجابش بسیار مقید بود. عکس آییننامه راهنمایی و رانندگیاش به علت مشخص نبودن چهره رد شد.
پرکار و فعال بود. سعی میکرد هر کارش، بهتر از کار قبلیاش باشد. اهل مطالعه کتاب های دینی و انقلابی بود. کتابهای شهید مطهری را که میخواند، برای هر سطرش، یک ساعت با بچهها صحبت میکرد.
پیامهای امام خمینی(ره) را مینوشت و با بچهها بررسی میکردیم که حالا وظیفه ما چیست و چه باید بکنیم. پشت سر ولی فقیه حرکت میکرد. حرفهای امام (ره) را گوش میکرد و مبنای عملش قرار میداد.