در دورانی که اکثر تیترهای خبری عالم هنر و بازیگری از نازیباییهای روابط برخی بازیگران و... حکایت میکنند، گفتوگو با زوج هنرمندی که 68 سال عاشقانه در کنار هم زندگی کردهاند جای بسی شگفتی و خوشحالی دارد. شهلا ریاحی در سال 1320 و در سن 14 سالگی با پسرعموی خواهر ناتنیاش اسماعیل ریاحی ازدواج میکند و در سال 1323 با تشویقهای وی وارد عالم هنر و تئاتر میشود. او در تمام سالهایی که در عالم هنر فعالیت داشته همواره از بیحاشیهترین بازیگران سینما و تئاتر بوده و این بهخاطر شخصیت ذاتی ایشان و راهنماییهای همسرشان بوده است. پای صحبتهای شهلا ریاحی که مینشینی قلب مهربانش تحت تأثیرت قرار میدهد. شهلا و اسماعیل ریاحی یک دختر و یک پسر دارند و از هر کدام آنها هم صاحب دو نوه هستند. آنچه در این گفتوگو ما را بیشتر تحت تأثیر قرار داد عشق و احترام و محبت میان این زوج بود. با تشکر و آرزوی سلامتی برای این دو عزیز که در این گفت و شنود پذیرای ما بودند. در ابتدا بفرمایید از چه زمانی و چطور وارد عرصه هنر شدید؟اسماعیل ریاحی: بهنام خداوند جانآفرین/ حکیم سخن در زبان آفرین. کلامم را با این شعر آغاز میکنم. این خانم که امروز به نام شهلا ریاحی معروف و محبوب همه ملت ایران است در 14سالگی همسر بنده و در سن 17 سالگی وارد وادی هنر شد.چطور؟اسماعیل ریاحی: پسرعمویی داشتم به نام جلال ریاحی که در آن زمان هنرپیشه تئاتر بود و با بلیتهای افتخاری که در اختیارم قرار میداد به تماشای تئاتر میرفتم. همین موضوع باعث شد که به تئاتر علاقهمند و مسحور و مجذوب آن دنیای زیبا شوم. دیدن نورهای پروژکتورها و هنرمندانی که لباسهای مختلفی به تن داشتند چنان مرا دلبسته کرده بود کمکم تصمیم گرفتم وارد این عرصه شوم، اما یک مسأله فکرم را درگیر کرده بود و این که اگر من وارد چنین دنیای سحرکننده و پرجاذبهای بشوم چه بر سر همسر جوانم خواهد آمد که در چهاردیواری خانه و آشپزخانه محدود است؟ آیا اختلاف عقیده و سلیقهای بین ما بهوجود نمیآید؟ این است که یک دفعه در آن شور جوانی به فکرم رسید که با او وارد عالم تئاتر شوم. البته تئاتر آن زمان مانند امروز نبود که خانوادهها به تماشایش بروند و از آن استقبال کنند و آن را واقعاً هنر بدانند. آن زمان دختران و پسران جوان با خیال راحت نمیتوانستند وارد این عالم شوند و در جامعه یک دید بسیار منفی نسبت به تئاتر وجود داشت. این فکر که من همسر جوانم را وارد چنین عالمی بکنم بسیار جسورانه بود. امروز هم که این را برای شما نقل میکنم واقعاً پشتم میلرزد.وقتی با ایشان موضوع را مطرح کردید خانم ریاحی چطور پذیرفتند و چه عکسالعملی داشتند؟اسماعیل ریاحی: خودش اهل تئاتر نبود و اصلاً نمیدانست بازی در تئاتر چیست. تنها یکی دو تا تئاتر دیده بود و اصلاً معنی دقیق تئاتر را نمیدانست، البته من هم نمیدانستم و وارد نبودم. موضوع را با خانم شهلا درمیان گذاشتم. ابتدا یک مقدار تعجب کرد و گفت: آخه من که بلد نیستم چکار باید بکنم؟ ولی با صحبتهای من که این یک دنیای جدیدی است و آدم خوبست که آن را آزمایش کند بهخاطر علاقهای که به من داشت قبول کرد.شنیدهام خانوادههایتان بسیار با این مسئله مخالفت کردهاند؟اسماعیل ریاحی: بله، زمانی که مسأله درمیان خانوادهها مطرح شد قیام قیامت بهپا شد و هردو خانواده علیه ما شوریدند و مخالفت کردند و حق هم داشتند؛ باتوجه به محیط آلوده تئاتر این دو خانواده نه تنها آن را کار نمیدانستند بلکه آن را کار کثیفی میدانستند و اعتقاد داشتند که کار ما باعث میشود زندگیمان از هم بپاشد. مادر ایشان که سیاه پوشید و میگفت که دیگر دختری ندارد. برادر خانم شهلا هم که در گرگان افسر بود نهیب زده بود که باید از تئاتر بیرون بیایید و گرنه یا طلاقتان را میگیرم یا میکشمتان! که با تمام مخالفتها ایستادگی کردیم.شهلا ریاحی: حتی بهخاطر تهدید برادرم شبها که میخواستیم از تئاتر خارج شویم ابتدا سرم را از لای در بیرون میآوردم تا ببینم لوله تفنگ برادرم را میبینم یا نه!خانم ریاحی شما قبل از ازدواجتان هیچ وقت تصور میکردید که روزی بازیگر شوید؟شهلا ریاحی: زمانی که بچه بودم 3 - 2 بار تئاتر رفته بودم و اجرای تئاتر را دیده بودم اما اصلاً تصورش را هم نمیکردم. من سال 1320 ازدواج کردم. آن زمان کلاس ششم ابتدایی را خوانده بودم و هنوز به کلاس بعدی نرفته بودم که مرا به پسرعموی خواهر ناتنیام دادند. حتی تصور این را داشتم که شاید بگذارندم دبیرستان که دبیرستانم شد خانه شوهر و شوهرم معلمم شد.اشاره کردید که اسماعیل ریاحی پسرعموی خواهر ناتنی شماست؛ بیشتر توضیح دهید.شهلا ریاحی: پدرم آقاشیخ آقای وفادوست رئیس عدلیه مشهد بود که وکیل مجلس مؤسسان میشود و به همین خاطر چند وقتی به تهران میآید و در تهران با مادرم که دختر نوجوانی بوده ازدواج میکند و بعد به مشهد برمیگردد که خبر میدهند خانمت در تهران باردار است که ابتدا باور نمیکند و میگوید تهرانیها دروغ میگویند. بههمین خاطر کسی را میفرستد که تحقیق کند که آن فرد خبر میدهد بله موضوع صحت دارد. متأسفانه من اصلاً پدرم را ندیدهام اما آنطور که برایم نقل کردهاند فرد بسیار محترم و شایستهای بوده است. میگویند پدرم خواب دیده که من بهدنیا آمدهام و قنداقهام در دست پدرم است که قنداقه از دستش به سمت آسمان میرود. فردای آن روز ایشان خوابش را برای خانوادهاش بازگو میکند و میگوید این بچه یا به دنیا آمده و میمیرد یا در آینده بسیار مشهور میشود. همان روز هم پدرم براثر سکته فوت میکند و بعداً من بهدنیا میآیم و مشهور میشوم.چطور با آقای ریاحی آشنا شدید؟اسماعیل ریاحی: بگذارید داستانش را من بگویم. پس از سالها که خانواده ما با ایشان مراودهای نداشتند مادرم تصمیم گرفت که با خانواده ایشان از در آشتی دربیاید، به همین خاطر از آنها دعوت کرد که به منزلمان بیایند. آن شب من در سالن خانه نشسته و منتظر بودم که میهمانها بیایند که درمیان صدای سلام و علیکهای میهمانان یک صدای گرم و محبتآمیز و متفاوت را شنیدم که به قلبم نشست.رفتم و از پشت شیشه سالن دیدم که دختر جوان و ظریفی صاحب این صداست.(آقای ریاحی بغض میکند)از قضا پچپچههایی هم مابین مادربزرگ ایشان که سرپرستشان هم بود و مادر بنده انجام شد و هفته بعد برای خواستگاری به خانهشان رفتیم که قرار شد سال بعد ازدواج صورت بگیرد تا طی این مدت من بتوانم امکانات زندگی مشترک را فراهم کنم. اما با اصرار من یک هفته بعد ما با هم ازدواج کردیم و با وجود داشتن یک بچه سه ساله وارد عرصه هنر و تئاتر شدیم.با وجود اینکه هیچکدام دوره بازیگری تئاتر ندیده بودید، چطور خیلی سریع پذیرفته شدید؟شهلا ریاحی: ما ابتدا به تئاتر تهران که در آن زمان بزرگترین تئاتر بود مراجعه کردیم. مدیر تئاتر و کارگردانها و دستاندرکاران هم با دیدن ما که یک زوج جوان علاقهمند به هنرپیشگی هستیم خوشحال شدند و استقبال کردند. البته امتحانی هم گرفتند برای اینکه ببینند سواد خواندن و نوشتن داریم یا نه و متنی را دادند تا بخوانم و به همین سادگی قبول شدیم و قرارداد بستیم.از همان ابتدا هم نقش اول نمایشنامهای به نام سیاست هارون الرشید را به من دادند که کارگردانش آقای فکری بود.اسماعیل ریاحی: ایشان به خاطر استعدادی که داشت همیشه نقش اول بود. زمانی که پذیرفته شد و رفت روی صحنه بسیار دلشوره داشتم که آیا میتواند از عهده کار بربیاید یا نه که خوشبختانه در کنار هنرمندان دیگری که باتجربه و هنرستان دیده بودند به خوبی توانست از عهده کارش بربیاید. به طوری که مورد تأیید مردم و مدیر تئاتر و کارگردانان قرار گرفت. در کنار ایشان من نقش دوم و سوم را بازی میکردم که بعد از سه تا چهار کار چسب گریم به پوست صورتم نساخت و آن را زخم کرد، به همین خاطر وارد دنیای مطبوعات شدم ولی خانم شهلا هر روز بیشتر در عرصه بازیگری پیشرفت میکرد، به طوری که مجلات آن زمان که اعتنایی به تئاتر نداشتند عکس ایشان را پشت جلد خود زدند.خانم ریاحی تشویق چه کسانی باعث شد که کارتان را ادامه بدهید؟شهلا ریاحی: علاقه مردم و حضور ریاحی مرا واداشت که به کار هنریام ادامه دهم. حضور ریاحی برایم یک کلاس درس بود. یادم است که اوایل بسیار خجالت میکشیدم و روی صحنه حتی رویم نمیشد که بلند حرف بزنم به طوری که از ته سالن تماشاچیان میگفتند:بلندتر، تا اینکه یک شب که از تئاتر تهران خارج شدیم وسط خیابان لالهزار ریاحی گفت: باید اینطوری حرف بزنی، بلند بگو:«درست». واقعاً داد زد و من که خجالت میکشیدم گفتم آخه بالاخره مردم چی؟ اما کمکم عادت کردم که بلندتر حرف بزنم تا مردم صدایم را ته سالن هم بشنوند و همین توجه و محبت مردم باعث شد که کارم را سالهای سال در تئاتر و سینما و رادیو و تلویزیون ادامه دهم.تصور میکنید چه عاملی در موفقیت شما نقش مهمی را ایفا کرده؟شهلا ریاحی: احساس مردم. واقعاً زمانی که میدیدم مردم نسبت به من محبت دارند و حمایتم میکنند این به من روحیه و قدرت میداد تا سالهای سال برای آنها کار کنم.اسماعیل ریاحی: ببینید ایشان موفقیتش را اول مدیون استعداد ذاتیاش است.شما در اکثر کارهایتان چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن به یک فرم و حالت ثابت شدهای رسیده بودید. این به خاطر علاقه شخصیتان به چنین نقشهایی بود یا تشویقهایی که از طرف مردم به خاطر بازی در چنین نقشهایی میشدید؟شهلا ریاحی: با توجه به چهره معصوم و مادرانهای که میگفتند دارم این تیپ و سبک خود به خود و بدون برنامهریزی برایم به وجود آمد. هر چند زمانی که نوجوان و جوان بودم هم نقش دختران معصوم را بازی میکردم. البته آن زمان فردی به آسانی امکان نداشت که جایگاه خاصی را در سینما پیدا کند.مشکل چه بود؟اسماعیل ریاحی: در واقع خود سینمای ما سطحش به گونهای بود که فرهنگ در آن نقشی نداشت و سینما بیشتر مشغول کنندهای برای چشم بینندگان بود؛ نه جایی برای اندیشیدن و فکر کردن. از طرف دیگر یکی از مسائلی که باعث جلب مخاطبان سینما میشد حضور زن در فیلمها بود. اما من نگذاشتم که برای خانم شهلا چنین حالتی به وجود آید و همیشه سعی براین بود که نقشهایی که حالت مادرانه و معصوم دارند به ایشان پیشنهاد شود. اگر غیر از این بود اصلاً قبول نمیکرد.اولین کسی که به ایشان پیشنهاد بازی در نقش مادر را داد با اینکه زن جوانی بود، بنده بودم. به صورتی که با خط خطی کردن صورتش و سفید کردن موهایش درگریم او را برای نقش مادر آماده کردیم و این مادر بودن برای ایشان جا افتاد و واقعاً چهره ایشان جوابگوی تمام آن انتظاراتی که آدم از یک مادر دارد، است. معصومیت و مهربانی و لبخندهای بامحبت خانم شهلا باعث میشود که تصور شود که خود به خود برای اینگونه نقشها آفریده شده است. همچنین ایشان هیچگاه نقش منفی بازی نکرد و اصلاً پیشنهاد هم نمیشد، چهره و فیزیکش هم به گونهای نبود که چنین نقشهایی اصلاً پیشنهاد شود. در دوران بازیگریتان چه تفاوتهایی را مابین بازی در تئاتر و سینما مشاهده کردید؟شهلا ریاحی: در صحنه تئاتر ما باید نقشهایمان را حفظ میکردیم و بعد به روی صحنه میرفتیم اما در سینما اینطور نبود و حتی دیالوگهای ما را میتوانستند پشت دوربین برایمان بخوانند و ما جلو دوربین تکرار کنیم و دلیلش هم این بود که صدابرداری فیلمها سر صحنه نبود. اما زمانی که فیلمها سر صحنه صدابرداری شد دیگر مجبور شدیم که دیالوگها را حفظ کنیم.اسماعیل ریاحی: تفاوت عمده تئاتر و سینما این بود که اجرای تئاتر زنده بود و در حضور مردم اجرا میشد و هنرپیشه مستقیماً با مردم ارتباط داشت. هنرپیشه روی صحنه خودش بود و نقش و استعدادش و مردمی که با چشمهای کنجکاو به او چشم دوختهاند و یک اشتباه آنجا واقعاً اشتباه است و جبرانناپذیر. بنابراین کار کردن در تئاتر مسئولیت سنگینی را بر عهده فرد میگذارد، اما در سینما با کات دادن میشود یک صحنه را دوباره و چند باره تکرار کرد، تا آن چیزی شود که دلخواه کارگردان کار است. کار در سینما بسیار آسانتر از تئاتر است.در این مورد خاطرهای هم دارید؟شهلا ریاحی:یادم است زمانی میخواستند برای حق عضویت سندیکای هنرمندان از حقوقها مبلغی را بردارند که آنجا خانمی که از هنرپیشگان بسیار خوب آن زمان بود و بسیار با سابقهتر از من در عرصه هنر با دیدن مبلغ حقوقیام که نسبت به ایشان بیشتر بود بسیار ناراحت میشود به طوری که قهر میکند و آن شب روی صحنه نمیرود و این در صورتی بود که نقش اول آن نمایشنامه را هم داشت. مدیر تئاتر هم گفت نمیشود که تئاتر را تعطیل کرد. مردم بلیت خریدهاند، شهلا بیا تو به جای او بازی کن چون این مسأله به خاطر حقوق بالای تو به وجود آمده. گفتم من اصلاً کار را ندیدهام و نمیدانم چی هست که خلاصه مجبور شدم قبول کنم و برای اینکه فرصت خواندن دیالوگها را نداشتم در اتاق گریم زمانی که گریم میکردم یک نفر متن نمایشنامه را برایم میخواند و پس از آن روی صحنهام که رفتم یک نفر این طرف سن و یک نفر آن طرف سن و یکی هم تو جاسوفلویی متن را برایم میخواندند که روی صحنه بتوانم نقشم را ایفا کنم که کار موفقی هم بود و واقعاً نمیدانم چطور توانستم این کار را در آن فرصت کوتاه انجام دهم.خانم ریاحی، آقای ریاحی در صحبتهایشان فرمودند که به خاطر تمایل ایشان بوده که شما را بیشتر در نقشهایی از جنس مادر میبینیم. آیا خودتان هم به بازی در چنین نقشهایی علاقهمند بودید؟شهلا ریاحی: بله، به خاطر اینکه نقش پدر را به من نمیدادند که بازی کنم (با خنده) البته اوایل در نقش دختران جوان هم بازی میکردم ولی کمکم نقش مادری برایم جا افتاد.دوست داشتید در چه نقشهای دیگری هم بازی میکردید؟شهلا ریاحی: آرزو داشتم نقش یک زن کور را بازی کنم. از آنهایی که با چشم باز کور هستند و برای انجام کارهایشان مجبورند اجسام را لمس کنند تا وسیله مورد نظرشان را پیدا کنند.بین نقشهایی که قبل از انقلاب بازی کردید و نقشهای بعد از انقلابتان تفاوت عمدهای مشاهده نمیشود، علت چیست؟شهلا ریاحی: برای من تفاوتی ندارد. بیشتر به دنبال تأثیر مثبت در مخاطب هستم و اینکه کارم درسی را برای مخاطب به همراه داشته باشد و اثرگذاری آن نقش در بیننده که نقش را دوست داشته باشد. فکر میکنید این اتفاق بیشتر در نقشهایی که پس از انقلاب بازی کردید افتاده یا قبل از آن؟اسماعیل ریاحی: این اتفاق مختص به شخص شهلا نیست مربوط به تحولی است که در سینمای پس از انقلاب روی داد. اگر تیتراژ فیلمهای امروز را نگاه کنید میبینید که از چه کسانی نامبرده شده که همگی افراد باسواد و باتجربه و اندیشمندی هستند که همه این عوامل با همکاری هم چنین سناریوهای قوی را تولید میکنند اما در آن زمان تنها یک نویسنده برای فیلمنامهها وجود داشت که او هم زیاد فرد واردی در فیلمنامه نویسی نبود و یک کارگردان و حداکثر یک دستیار که اینها در کنار هم گروهی را تشکیل میدادند که فیلمی ساخته شود. اما امروز میبینیم که در ساخت یک اثر سینمایی چند نویسنده و مشاور و ... در خدمت هستند.از آن گذشته فیلمهایی که امروز ساخته می شود برای اندیشیدن است و بازیگر برای ظاهر کار نمیکند بلکه برای اینکه مخاطب را به اندیشیدن وادار کند بازی میکند.امروز حرفه هنرمندان بر زندگی خانوادگیشان تأثیر بسیاری داشته و حتی باعث جدایی زوجهای جوان هنرمند شده است؛ با توجه به این مسأله چه عاملی موجب شده که شهلا ریاحی در کنار همسرش یک زندگی کاملاً موفقی را داشته باشد؟شهلا ریاحی: من هرچه محبوبیت دارم به خاطر همسرم است. این حلقه ازدواجم را در 14 سالگی ریاحی به دستم کرد. هنوز که هنوز است به راحتی داخل انگشتم و به راحتی هم خارج میشود. با وجود اینکه سالها گذشته و من دیگر آن دختر ناز نازی 14ساله نیستم. واقعاً زندگی راحتی را کنار همسرم داشتهام.اسماعیل ریاحی: این به خاطر شخصیت ذاتی ایشان است که ذاتاً انسان مهربانیست و این مهربانی چهرهایشان انعکاس در قلبشان هم دارد که این مهربانی را در خانواده هم منعکس کردهاند. همانطورکه در نقشهایشان میبینید. خانم شهلا انسان فروتن و مهربانیست و هیچگاه کینهای را از کسی به دل نمیگیرد و با همه با محبت رفتار میکند و این باعث شده که بتواند زندگی خانوادگیاش را به موازات کار هنریاش ادامه بدهد. ما امسال در کنار هم شصت و هشتمین سال زندگی مشترکمان را جشن میگیریم و با توجه به 60 سال سابقه فعالیت هنری ایشان، شما نمیتوانید زن و شوهری را پیدا کنید که هر دو در کار هنر باشند و 68 سال هم در کنار یکدیگر به خوبی زندگی کرده باشند. خانم شهلا مادر بسیار خوب و همسر مهربانی بوده و اینکه مورد محبت مردم است به خاطر همین موضوع است.از میان همکاران و دوستان هنریتان بیشتر با چه کسانی در ارتباط هستید؟شهلا ریاحی: الان ارتباطات کمتر شده، چون دیگر کسی با کسی کاری ندارد. اما بیشتر از همه با مرحوم خانم نادره (حمیده خیر آبادی) در ارتباط بودم و این دوستی از وقتی شروع شد که سریالی را به نام «این خانه دور است» بازی کردیم و واقعاً مثل دو تا خواهر بودیم و هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم اولین تماس تلفنیام ساعت 10 به خانم نادره بود. او هم همینطور بود و گاهی هم پیشدستی میکرد و تماس میگرفت. الان چهرهاش جلوی چشمم است.چطور از فوتشان باخبر شدید؟شهلا ریاحی: داریوش اسدزاده باخبرم کرد. محبت بین ما محبت ظاهری و کاری نبود، یک محبت قلبی بود. البته با کسان دیگری چون خانم توران مهرزاد و یا خانم ژالهعلو هم در تماس هستم اما نادره چیز دیگری بود.چه شد که خودتان را بازنشسته کردید. پیشنهاد خوبی نداشتید یا اینکه دلیل دیگری داشت؟شهلا ریاحی: البته گاهی برای کار دعوتم میکنند، اما میگویم که دیگر نوبت جوانترهاست و از ما گذشته. ما نمانیم و عکسمان ماند/ کار دنیا همیشه برعکس است.برای بازی کردن دلتنگ نمیشوید؟شهلا ریاحی: وقتی بازیها را نگاه میکنم با خودم میگویم که مثلاً فلانی بارکالله اینطوری بازی کردی، احساست را خوب نشان دادی، چنین احساساتی دارم اما هر کسی به نظرم باید تا یک حدی بازی کند.هنرمند چنان مجذوب هنرش است که هیچگاه نمیتواند از آن جدا شود؛ مانند عاشق و معشوق. هنرمند از هنرش جدا نمیشود، ممکن است دیگر نتواند آن را ادامه دهد اما عشق و علاقهای که نسبت به هنرش در دل دارد هیچگاه از بین نمیرود.اسماعیل ریاحی: خانم شهلا تا زمانی که بازی میکرد کارش را دوست داشت اما صلاح دیدم که ایشان بازنشسته بشوند؛ برای این که کارکردن در چنین سن و سالی برایش مشکل است و کار سینما پرزحمت و شب بیداریهایی را برای کار میطلبد. پس دیدم سلامت ایشان به خطر خواهد افتاد.کار بازیگران جوان را چقدر میپسندید؟شهلا ریاحی: بعضیهایشان احساسشان را خوب نشان میدهند و اکثراً افراد تحصیلکرده هنر هستند و با مطالعه و شناخت کافی وارد این حرفه شدهاند. در عالم هنر پارتیبازی جایی ندارد، اگر هم کسی با پارتیبازی وارد این عرصه شود اگر استعداد نداشته باشد زود از دور خارج میشود و ماندگار نخواهد بود. کسانی ماندگارند که استعداد کار هنری داشته باشند و تمرین کنند.با توجه به اینکه سالهاست بازی نمیکنید ارتباط مردم با شما زمانی که میبینندتان چطور است؟شهلا ریاحی: مردم محبتی به من دارند که باعث میشود روحیه و جان بگیرم. در خیابان وقتی مرا میبینند با چنان اشتیاق و محبتی برخورد میکنند که شرمنده میشوم و این بزرگترین دارایی و ثروتی است که در دنیا دارم، به خاطر همین هم از آنها سپاسگزارم. مردم ما مردم هنردوستی هستند و به هنرمند خود توجه دارند و باید گفت هیچ جای دنیا این طور علاقه و محبتی وجود ندارد.بعد از 60 سال کار و زندگی هنری چه آرزو و خواستهای دارید؟شهلا ریاحی: آرزو دارم که بعد از مرگم گاهی یادی از من هم بشود.همچنین برای تمامی جوانهایی که در راه هنر قدم برمیدارند آرزو دارم که انشاءالله روزی به اوج برسند ضمن اینکه به زندگی خانوادگیشان هم احترام بگذارند. برای آنکه کسی که ازدواج کرده و شوهر و بچهای دارد یا فرق نمیکند زن دارد وقتی وارد این حرفه شد نباید از خانوادهاش غافل شود و حواسش به سمت دیگری برود و از زندگیش جدا شود. همیشه باید زندگیش را حفظ کند و من افتخار میکنم که زندگی و بچهها و همسرم را در تمام این سالها حفظ کردهام. امروز بچههایم همان احساسی را به من و شوهرم دارند که یک فرزند باید نسبت به پدر و مادر خود داشته باشد. امیدوارم انشاالله در آینده شما هم در زندگیتان همینطور باشید.