
از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. کودکی در پی توپی روان بود. توپ دامن پلاستیکیاش را روی خاک میکشید و پسرک به دنبالش میدوید. هر دو نگاه حسین را دزدیدند و تا دیوار ته کوچه بردند. روی دیوار کاغذی مستطیلی چسبانده شده بود که حسین آن را با چشمان کودک خواند. انگار اعلامیه ترحیم خودش بود که نشان میداد در سن 57 سالگی شهید شده است. بعد از 18 سال اسارت و 11 سال مجروحیت و سرهم 29 سال تلاطم و اسارت و بیماری.
کودک توپ را زیر بغل گرفت و راه دویده را با آرامش برگشت. مقابل حسین که رسید، ایستاد و گفت:
- حسین آقا، من خیلی تنهام میای با هم بریم.
حسین لبخندی زد و گفت:
- تو منو میبینی پسر جون؟ چطور؟
- آخه منم مردم. چند ساعت پیش دنبال همین توپم بودم که هر دو رفتیم زیر یه کامیون. راستی تو چطور مردی؟ ببخشید آقا، چطور شهید شدی؟ اصلاً شهید با مرده چه فرقی داره؟ الان میری بهشت؟
حسین قوس لبخندش را گردتر کرد و دندانهای سفیدش پیدا شدند. نگاهی به آسمان انداخت و گفت:
- کی گفته میرم بهشت؟ اصلاً از کجا میدونی شهید شدم؟
- یه آقایی گفت. همون وقت که از زیر چرخهای کامیون کشیدم بیرون، گفت بیام پیش شما که شهید شدی، که میری بهشت که اون قدر سختی کشیدی گناههای نداشتت هم پاک شدن که مثل یه بچه پاکی، که. . .
حسین دستی به موهای آشفته پسرک کشید و تازه آنجا بود که متوجه شد از پنجره خانهاش به کوچه آمده است! کودک ناخودآگاه سرش را به سینه حسین فشرد و ادامه داد:
- چرا اون آقا میگفت شما خیلی سختی کشیدی؟ میگفت خدا زندگی شما رو نصف کرد و کل نیمه دوم رو برداشت مال خودش. صبحی دیدم خیلی آدم اومده بودن تشییع جنازت. اما اون آقا میگفت شما همیشه تنها بودی، تنهای تنها.
دستان حسین همچنان موهای نرم پسرک را نوازش میدادند. چشمانش به گوشهای از آسمان خیره و لبانش به آرامی میجنبیدند. انگار که واژهها را به دنبال یافتن کلامی مناسب مزه میکردند. خورشید داشت خودش را به ظهر شرعی نزدیک میکرد. آسمان مثل همیشه آبی بود. یکدست و وسیع. . .
جنگندهام که اوج گرفت، من، حسین لشکری، خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، برای سیزدهمین عملیات هوایی، خود را به دل آسمان آبی عراق میزدم. چند ساعت پیش بود که برای آخرین بار تلفنی با همسرم حرف زدم. یک سال و چهار ماه پیش با هم ازدواج کردیم و حاصل آن علی اکبر چهار ماهه بود که توی مکالمه مرتب سراغش را گرفتم و از همسرم خواستم مراقبش باشد.
راستش به دلم برات شده بود که این پرواز تکرار ناشدنی است. عراق تحرکاتی را در طول مرز انجام داده بود که باید با پاسخی قاطع خیال هرگونه تجاوز را از سرش خارج میکردیم. خودم پیشنهاد این عملیات را دادم و میبایست پی تمام مشقاتش را به تنم میمالیدم.
حدسم درست از آب درآمد. اواسط عملیات بود که هواپیما تکان شدیدی خورد و کنترل فرمان از دستم خارج شد. سریع تمامی راکتها و بمبها را روی هدف خالی کردم و بعد از آن زمین زیر پایم بود که نزدیک و نزدیکتر میشد.
هواپیما داشت سقوط میکرد. میرفت تا مرا به اسارتی 18 ساله میهمان کند. به شبهای تنهایی زندان مخابرات، به روزهای بیخبری از خانه و همسر و فرزند و خانواده، به سیلیهای سنگین افسران استخبارات، به آینه نداشتهام که هر روز نشان میداد چقدر پیر شدهام و دور چشمانم از فرط شکنجهها و بازجوییهای مداوم چین افتاده است. این آینه خیالی سند افتخار حسین بود در صفحهای از تاریخ مملکتش، میبایست هر روز به آن نگاه میکردم و با شمارش موهای سفید تعداد روزهای اسارتم را حدس میزدم.
هشت سال اول خیلی بد نبود. در زندانهای مخابرات، ابوغریب و الرشید هموطنانی پیدا میشدند که تلخی اسارت را با هم مزه کنیم و به شکرانه این همسفرگی، روزهای تنگ سلول را فراخ کنیم. هرچند همه اسرا خوب میدانند روزها و ماههای اول اسارت یعنی بازجویی و تخلیه اطلاعات به بدترین وضع ممکن، اما داشتن همصحبت نعمتی بود برایم که قدر آن را در دوره دوم اسارت خود به خوبی درک کردم.
قطعنامه که پذیرفته شد، مرا از باقی اسرا جدا کردند. عراق میخواست ایران را مسبب آغاز جنگ اعلام کند و وجود خلبانی که چند روز قبل از آغاز رسمی جنگ اسیر شده بود، میتوانست بهانه خوبی باشد. باز به زندان مخابرات منتقلم کردند و باز مانند روزهای اول اسارت، در سلولهای انفرادی شب و روز را با بیخبری به هم آمیختم و تنهایی را با ذره ذره وجودم احساس کردم.
آن 10 سال بعد از پایان قطعنامه نمیدانستم در دنیا چه خبر است. توی ایران چند رئیس جمهور عوض شده و چند دستگاه دیپلماسی و وزیر خارجه برای آزادیام تلاش کردهاند. اسرا که دو سال بعد از جنگ مبادله شدند. عراق هم بر سر جنگ اول خلیج فارس تمامی شرایط ایران را پذیرفت، پس چرا من هنوز آنجا بودم؟ توی سلولی تنگ در زندان دلگیر مخابرات، وسط کشوری بیگانه و مردمانی ناآشنا.
تنهایی و غربت حسین از همان جا بیشتر خودش را نشان داد. از خودم بپرسید، میگویم از بدو تولد تنها بودم و حالا این همدم قدیمی، دوست شبهای تنگ سلولم، بیش از پیش خودش را به من نزدیک میکرد و توی قلبم تخم میگذاشت.
شکنجه، تحقیر، فحش و بازجویی و چپ و راست شدن صورت و گزگز استخوان زیر شلاق و... همه و همه به پای خلوت شبهای همآغوشی با تنهایی و غربت نمیرسیدند. همان شبهایی را میگویم که غم لشکرش را روی سر لشکری فرو میریخت و نبردی که این میان در میگرفت با آوای تکبیر نمازهایم به آرامشی عجیب ختم میشد. هرچند باز شبی دیگر در راه بود و نبردی دیگر و باز یاد و خاطره همسر و خانواده و علی اکبری که میبایست اکنون بزرگ شده باشد.
راستی سن علی اکبر معیار خوبی بود برای سالهای اسارتم. کافی بود وقت آزادی از پسرم بپرسم چند سالش است تا چهارماه را از این مدت کم کنم و پی به اوقات اسارت ببرم. یعنی حالا او چه شکلی شده؟ مرا پدرش میداند؟ نکند غریبی کند؟ همسرم آیا هنوز مرا میپذیرد؟ چند نفر از دوستان و آشنایانم در این 18 سال مردهاند و اصلاً آیا در کشورم کسی میداند حسین لشکری هنوز زنده است؟ نکند همه فراموش کرده باشند مرد تنهای زندان مخابرات را؟
اوایل سال 77 یعنی 10 سال بعد از پایان جنگ، من و تنهایی هر دو خبرهای خوشی را دریافت کردیم. طه یاسین رمضان معاون صدام که برای شرکت در اجلاس سران کشورهای اسلامی به تهران سفر کرده بود در خلال اجلاس مذاکراتی را با برخی از مقامات ایرانی انجام داد که گویی من نیز جزئی از بندهای آن بودم. بالاخره عراق پذیرفت که دیگر حسین لشکری به درد سوءاستفاده تبلیغاتیاش نمیخورد. در این زمان سالها از معرفی عراق به عنوان متجاوز میگذشت و دیگر بهانهای برای حضور من در مخابرات وجود نداشت. گذشته از اینکه بدنم تنها 25 درصد سالم بود و باقی را بازجوهای متعدد بعثی زیر ضربات شکنجه از بین برده بودند. حالا دیگر وقت آن فرا رسیده بود تا عراق اولین اسیر نظامیاش را به عنوان آخرین گروگانش آزاد کند.
۷۷/۱/۱۷آزاد شدم. بار آخر که از مرز ایران گذشتم 28 سال داشتم و اینک در سن 46 سالگی همسرم را میدیدم که او هم چون من پا به سن میانسالی گذاشته بود و دست جوانی 18 ساله را توی دست میفشرد. علی اکبر چهار ماهه دیگر توی هیچ گهوارهای جا نمیگرفت. کت و شلوار پوشیده بود و مرا بابا صدا میکرد.
در روزهای اول آزادی، حسین لشکری با 25 درصد رمق در تن مجروحش به طور موقت با دوست قدیمیاش تنهایی وداع کرد و همراه خانواده میهمان برنامههای تلویزیونی و جشنوارهها و مراسمهای مختلف شد. اما کمی که گذشت همه سید الاسرایشان را فراموش کردند و تازه اگر این لقب را رهبر به من نمیداد شاید خیلی زودتر از اینها در دسته بندیهای سیاسی و هیاهوهای مختلف گم میشدم.
سروصداها که خوابیدند. من ماندم و عوارض ناشی از شکنجهها و بیش از بیست نوع دارویی که هر روز مثلاً برای درمان مصرف میکردم. هر چند همسر و خانوادهام تلاش میکردند همراهم باشند، اما مگر میشد خاطرات سالها غربت و شکنجه را در کنار درد و ضعف جسمی با کس دیگری شریک شد. این شد که باز من و دوست قدیمی با هم آشتی کردیم. من ماندم و شبهای درد کشیدن در بستر و تنهایی یک مرد.
این طور شد که دیدم جای ماندن نیست. دنیا را میگویم. باید میرفتم به همان جا که بسیاری از دوستانم سفر کردند و جای حسرت هم نیست. آن آقا درست گفت پسرجان! انگار خدا عمر پنجاه و شش، هفت سالام را به دونیم کرد و نیمه دوم را برداشت مال خودش. تنهایی، غربت، درد و رنج و مجروحیت، همه نشانه مردان خدایند که در راه او همه را به جان میخرند و خدا آنها را برای خودش انتخاب میکند. امروز هم آمدم به خانه تا برای آخرین بار خانوادهام را ببینم. خدا را شکر جای نگرانی نیست، هرچند کمی دلم به حال همسرم میسوزد. بنده خدا از 30 سال زندگی مشترک تنها 12 سالش را با من بود و تازه از این مدت مأموریتهای قبل از اسارات و مجروحیتها و بستری شدنهای بعد از اسارت را کم کنیم، چیزی میماند به قدر همان سهمی که من از زندگی بردم؛ غربت و تنهایی.
پسرک طاق باز در آغوش حسین خوابیده بود وقتی که داستانش را تمام کرد. آسمان داشت آرام به طرفشان نزدیک میشد. انگار آبی بیکران میخواست لشکری را برباید. پسرک خندهای کرد و گفت:
- عجب ستاره قشنگی میشی حسین آقا. میون اون همه ستاره دیگه تنها نیستی. ها درست میگم؟
حسین خندید و ستارهای از دور برای اهل زمین چشمک زد.