
«اينجا محل كنسولگري ايران در مزار شريف است،من محمود صارمي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران هستم،گروه طالبان چند ساعت پيش وارد مزار شريف شدند. خبر فوري، مزار شريف به دست طالبان سقوط كرد، عدهاي از افراد طالبان در محوطه كنسولگري ديده ميشوند، به من بگوييد كه چه وظيفهاي...»اين آخرين پيام مكالمه شهيد محمود صارمي با خبرگزاري جمهوري اسلامي (ايرنا) در تهران بود كه بحق وظيفه خود را به تمام ادا كرد. شهداي عرصه فكر و انديشه خوننگاراني هستند كه آخرين گزارش و تصوير خبري خود را با خون خويش به ثبت رساندند. هفدهم مردادماه، سالروز شهادت محمود صارمي است؛ كسي كه بيش از دو سال با حضور در افغانستان تلاش كرد فرياد مظلوميت مردم دردمند اين ديار و جنايات طالبان را به گوش جهانيان برساند.
خبر سقوط مزار شريف از زبان شهيد محمود صارمي به مظلوميت خونش ضميمه و به سرزمين همه آزاديخواهان و آزادگان جهان مخابره شد. به بهانه فرا رسيدن 17 مرداد كه به مناسبت سالروز شهادت محمود صارمي، روز خبرنگار نام گرفته است،با خديجه روزبهاني،همسر اين شهيد به گفتوگو نشستيم. گفتوگويمان را بخوانيد، با اين توضيح كه محمود صارمي هفتم خرداد 1347 در روستايي از توابع شهرستان بروجرد در استان لرستان به دنيا آمد و در سن 24 سالگي با خديجه روزبهاني پيوند ازدواج بست.چطور با شهيد صارمي آشنا شديد؟پدر و مادر من اصالتاً بروجردي هستند، اما من در تهران به دنيا آمدم. دو برادر شهيد صارمي كه در تهران زندگي ميكردند با پسرخاله پدرم آشنا و دوست بودند. محمود از طريق برادرانش با خانواده ما آشنا شد و براي خواستگاري من اقدام كرد. من زمان ازدواج با محمود 23 سال سن داشتم و محمود 24 ساله بود. دي ماه سال 71 روز ازدواج ما بود. نزديك شش سال زندگي مشترك با شهيد صارمي داشتيد، حاصل اين ازدواج چه بود؟بله. از دي ماه 71 تا 17 مرداد 77 نزديك به شش سال افتخار زندگي كردن در كنار محمود را داشتم، البته دو سال از اين شش سال را محمود در افغانستان گذراند. ثمره ازدواج ما يك پسر به نام سيناست. امروز سينا نزديك 17 سال دارد. شهيد صارمي زماني كه به خواستگاري شما آمدند از چه موقعيت اجتماعي برخوردار بودند؟آن زمان شهيد صارمي در مقطع فوقليسانس رشته جغرافيايي انساني دانشگاه شهيد بهشتي مشغول تحصيل بود. همزمان با تحصيل محمود در خبرگزاري جمهوري اسلامي (ايرنا) به عنوان خبرنگار مشغول به كار بود. علاوه بر فعاليت در خبرگزاري، محمود بخشي از ساعات خود را نيز به كار در دو شركت عضو جامعه مهندسين ميگذراند. زماني كه محمود به خواستگاري من آمد و فهميدم بروجردي هستند به پدر و مادرم گفتم مايل به ازدواج با بروجرديها نيستم، اما زماني كه محمود با من صحبت كرد، نظرم عوض شد. جملهاي كه محمود به من گفت بسيار براي من جالب بود. محمود گفت: «من هر چه را اراده كنم به دست ميآورم.» اين حرف او مرا تحت تأثير قرار داد چرا كه اعتماد به نفس من بسيار پايين بود، اما در مقابل محمود اراده قوي و محكمي داشت. با خودم فكر كردم اين روحيه محمود ميتواند اعتماد به نفس پايين من را بهبود دهد، بنابراين تصميم به ازدواج با او گرفتم. ابتدا پدر و مادرم تعجب كردند كه چرا نظرم را تغيير دادم، اما به آنها گفتم حرفهاي محمود و اراده بالاي او نظرم را تغيير داد. از خصوصيات اخلاقي و شخصيتي شهيد صارمي بفرماييد؟شهيد صارمي بعد از ازدواج من را قانع كرد تا در آزمون ورودي دانشگاه شركت كنم. اين كار براي من كه دو بار در كنكور شركت كرده و قبول نشده بودم، سخت بود اما با كمك محمود موفق شدم در رشته علوم ارتباطات گرايش روزنامهنگاري قبول شوم. محمود بسيار با اراده، مصمم، مهربان و دلسوز بود. بيشتر به سخن ديگران گوش ميداد و كمتر حرف ميزد. در صورتي خود را موظف به پاسخ دادن ميدانست كه معتقد بود سخنش در كمك به طرف مقابل مفيد است. زماني كه بچهدار شديم، بسيار با پسرم سينا مهربان بود. برخلاف اغلب مردان ديگر كه گريه بچه آنان را آشفته ميكند، محمود صبور و آرام بود. مواقع بسياري بود كه وقتي سينا بيتابي ميكرد و از خواب بيدار ميشد بدون آنكه من را بيدار كند، خود بچه را نگه ميداشت. با آنكه فردي مذهبي و معتقد بود، اما زندگي خود را با شرايط روز جامعه تطبيق ميداد. فعاليتهاي كاري محمود در زندگي مشترك شما مشكلي ايجاد نكرد؟هيچ مشكلي نداشتيم. اگر فشار و سختياي بود خود محمود آن را تحمل ميكرد. با آنكه دو شب در ميان محمود در خبرگزاري كشيك بود و اخبار خارجي شبانگاهي بخش پركاري بود،اما روحيه بالاي محمود و خستگيناپذيرياش باعث شد كوچكترين مشكلي نداشته باشيم. محمود هرگز مشكلات محل كار خود را به منزل منتقل نكرد. يادم است زماني كه محمود در افغانستان بود و اخبار اشغال آنجا را مخابره ميكرد، در گفتوگوهاي تلفني كه با هم داشتيم هيچ وقت طوري حرف نزد كه احساس خطر و نگراني كنم با آنكه ديديم خطر بيخ گوشش بود. زندگي مشترك شما با شهيد صارمي چندان طول نكشيد با اين حال اگر زمان به عقب برگردد باز هم پاسخ مثبت به شهيد صارمي ميداديد، البته اين بار با گذشته اين تفاوت را دارد كه ميدانيد بايد سالها تنهايي را تحمل كنيد؟بله، حتي برخلاف گذشته، كوچكترين ترديدي نخواهم داشت. شايد زندگي من و محمود طول زيادي نداشت،اما عرض خوبي داشت. كيفيت زندگي من بهترين زندگي بود چرا كه رابطه محمود با من تنها رابطه زن و شوهري نبود، بلكه او مانند يك دوست خوب در كنار من بود. من در كنار او به آرامش رسيدم. محمود قابل اعتماد و قابل اتكا بود. اگر زمان به عقب بازگردد گمان ميكنم اين بار اگر محمود به خواستگاري من نميآمد، من خودم به خواستگارياش ميرفتم! يك خاطره خوب از زندگي در كنار شهيد صارمي؟محمود هر زمان از محل كار ميآمد كه معمولاً ساعت 18 يا 19 بود، ميگفت: آماده شو، با هم بريم بيرون، گشتي بزنيم! محمود معتقد بود: «با هم راه رفتن زمان مناسبي است براي درد دل كردن». در كنار خانواده بودن براي محمود بسيار مهم بود، به همين دليل تا حد امكان سعي ميكرد با هم بيرون برويم. يكبار محمود خواب بود و من خودم براي خريد رفتم. وقتي از خواب بيدار شد، گفت:بهتر نبود صبر ميكردي با هم ميرفتيم؟ با آنكه مشغله كاري زيادي داشت اما زندگي و خانوادهاش برايش مهم بود و نميخواست به بهانه خستگي لحظات لذتبخش در كنار هم بودن را از دست دهد. شهيد صارمي چه مدت افغانستان بود و آنجا چه اتفاقاتي افتاد؟از زماني كه محمود به افغانستان رفت تا وقتي خبر شهادتش را آوردند، حدود 38 روز طول كشيد. در فاصله اين مدت اتفاقات زيادي افتاد، البته با شنيدن خبر شهادت محمود، براي سالها چندان خاطرهاي از گذشته را به ياد نميآوردم. طوري شده بود كه يك زماني شوهر خواهرم به منزل ما آمد ولي او را نميشناختم. از چهار سال پيش ذهنم شروع به بازيابي اتفاقات گذشته كرده است. محمود 14 مرداد 77 به افغانستان رفت. 17 مرداد آقاي صادق از دفتر معاونت خبرگزاري جمهوري اسلامي (ايرنا) تماس گرفت و گفت: «اتفاقاتي در افغانستان افتاده و ارتباط ما با سركنسولگري ايران در افغانستان قطع شده، گوش به زنگ باشيد تا محمود تماس بگيرد و ما را خبردار كنيد.» محمود 5/1 بامداد 17 مرداد با من تماس گرفت، البته آخرين تماسش ساعت 10 صبح 17 مرداد بود. محمود گفت:«طالبان خيلي پيشروي كرده و وارد مزار شريف شدهاند.» از پشت گوشي صداي چرخ تانكها را ميشنيدم. محمود گفت: «موقعيت اينجا كاملاً جنگي است،اما شما نگران نباشيد، من الان از دفتر خبرگزاري ميخواهم بروم به سركنسولگري». محمود خواست با پسرمان سينا صحبت كند كه تلفن قطع شد. بعد از اين ديگر هرگز با محمود صحبت نكردم.بعدها به ما گفتند طالبان وارد سركنسولگري ميشود و محمود و چند نفر ديگر را به زيرزمين سركنسولگري برده و پس از مكالمه تلفني با پاكستان، مستقيماً به آنها تيراندازي ميكند. از ميان نيروهايي كه در زيرزمين جمع ميكنند تنها فردي به نام شاهسون زنده ميماند. به ما گفتند طالبان پس از تيراندازي فكر ميكند همه آنها مردهاند اما آقاي شاهسون زنده بود و بعد از خروج طالبان از محل چند نفر افغان وارد شده و او را نجات ميدهند. 18 مرداد از خبرگزاري با ما تماس گرفتند و گفتند اينها دچار مشكل شدهاند. 19 مرداد به ما گفتند نگران نباشيد، اينها فرار كردهاند. ما فكر ميكرديم آنها زندهاند، اما بعد از 19 روز اعلام كردند كشته شدهاند. 19 روز طول كشيد تا جنازه محمود را به ايران آوردند. روزهاي سختي بود كه اميدوارم براي هيچ كس چنين روزهاي سختي پيش نيايد. از سينه به بالاي محمود 20 تا تير خورده بود، البته جنازه محمود در ميان ديگر جنازهها سالمترين بود! من جنازه محمود را نديدم اما پدر و مادرش ديدند، البته جنازه محمود و ديگر شهداي همراه او قبل از آنكه به ايران آورده شوند، نبش قبر شدند. قبل از آنكه خبر شهادت شهيد صارمي را دريافت كنيد آيا در خواب يا رؤياهاي صادق چيزي در اين مورد ديده بوديد؟ ارتباط عاطفي بسيار بالايي با محمود داشتم، بنابراين خوابهاي زيادي ميديدم. يك بار خواب ديدم خواهرم گردنبندي كه پلاك آن نقشه ايران بود به من نشان داد اما گردنبند و پلاك آن روي زمين افتاد. با هم مشغول گشتن شديم اما به جاي زمين صاف در خاك دنبال پلاك ميگشتيم. پس از زمان طولاني بالاخره موفق شديم پلاك را پيدا كنيم. تعبير خوابم اين بود كه جنازه محمود را پيدا ميكنيم. خانواده محمود نيز بارها خواب ديده بودند كه محمود در حالي كه لباس سفيد و سبز رنگ برتن دارد، بسيار شاد و خوشحال است. با آنكه 12 سال است كه محمود شهيد شده اما روزي نيست كه حداقل سه، چهار بار نام او را به زبان نياورم. خبر شهادت محمود را چه كسي به شما داد و چه عكسالعملي با شنيدن خبر داشتيد؟19 روز از محمود بيخبر بوديم و 19 روز نيز منتظر تحويل جنازهاش، در اين مدت به اصرار پدر و مادر محمود، در مراسم جشني شركت كردم كه تا آن زمان نميدانستيم محمود شهيد شده بلكه فكر ميكرديم فرار كرده و زنده است. در مراسم متوجه شدم توجه همه مهمانان به من است. پس از پايان مراسم پدر و مادر محمود را ديدم كه مشغول گريه كردن هستند. علت را پرسيدم، گفتند محمود زخمي شده، گفتم: ما كه مطمئنيم در وضعيت افغانستان امكان دارد محمود زخمي و مجروح شود، همين كه زنده مانده كافي است و جاي گريه كردن ندارد. بعدتر كه بيشتر پرسوجو كردم، با اصرارهاي من، گفتند: «محمود شهيد شده است.» آن شب نميفهميدم كي و چطور به صبح رسيد. حاضر بودم محمود چشم، گوش، دست و پا نداشت اما زنده بود. با پدر و مادرم بلافاصله به تهران بازگشتيم. در طول مسير لحظهاي به خواب رفتم. در خواب ديدم محمود به همراه تعدادي ديگر در ماشين نشستهاند. محمود از جلو به پشت سر نگاه كرد. به قدري خواب من طبيعي و زنده بود كه بيدار شده و گفتم:محمود به من نگاه ميكند!مدتها اميد واهي داشتم كه اشتباه شده و محمود يك روز به خانه باز ميگردد.فكر ميكنيد چرا قرار نبود كه محمود صارمي به مرگ طبيعي از دنيا برود؟شهادت در دين اسلام از ارزش والاي معنوي برخوردار است. خداوند اگر در انساني ارزش و افتخار شهادت را ببيند، شرايط شهادت را برايش فراهم ميآورد. در روايات اسلامي جايگاه شهدا همتراز با جايگاه صديقين و اولياي الهي است. اين نشان از آن دارد كه فرد بايد به جايگاه خاصي كه ارزش آن جايگاه را داشته باشد، برسد. فرقي هم نميكند كه آن فرد در جبهه به شهادت برسد يا در يك كشور بحران زده. نحوه شهادت محمود مظلومانه بود و قطعاً اگر گناهي هم داشته، بخشيده شده است. دو ماه قبل از شهادت محمود برنامهاي از دوران جبهه و جنگ تلويزيون نشان ميداد كه در آن برنامه جناب آهنگران «در باغ شهادت را نبنديد»، ميخواند اشك در چشمان محمود حلقه بست و پس از لحظهاي سرازير شد. به محمود گفتم:«چرا گريه ميكني؟» گفت: «ديگر امكان شهادت نيست». اما بعد از دو ماه خودش به شهادت رسيد. ما از مادربزرگهايمان بارها شنيدهايم كه مرغ حق هميشه در راه است و ممكن است انسان آرزو يا خواستهاي داشته باشد كه مرغ حق اجابت كند. فكر ميكنم خواسته محمود هم مستجاب شد. محمود ارتباط عميقي با خدا داشت، زمان تحويل سال، قرآن اولين چيزي بود كه محمود به سراغش ميرفت و آياتي چند از آن قرائت ميكرد. بسيار براي پدر و مادرش احترام قائل بود. با آنكه خودش وضع مالي چندان خوبي نداشت، اما در هر فرصتي كه پولي به دستش ميرسيد به پدر و مادرش كمك ميكرد. تواضع او در برابر پدر و مادرش نشان ميدادكه اين فرد، آدم پاك و درستي است. ما شايد مواقعي پيش ميآمد كه مثل هر زن و شوهر ديگري با هم دعوا هم ميكرديم،اما عميقاً همديگر را دوست داشتيم. در مدت زندگي مشترك با محمود هرگز يك كلمه دروغ از او نشنيدم. محمود خودش و رفتارش بينظير بود. صداقت ازمهمترين ويژگي شخصيتي و اخلاقي محمود بود. جمله با توكل به خدا تكيه كلامش بود. براي انجام هر كاري ميگفت: «با توكل به خدا». محمود با آنكه در خانواده پرجمعيتي به دنيا آمد، اما بسيار علاقهمند به تحصيل و مطالعه بود، البته بيشتر كتابهاي تخصصي و مرتبط با رشته تحصيلياش را مطالعه ميكرد. دستنوشته و دلنوشتهاي از شهيد صارمي داريد؟محمود بيشتر وسايل شخصياش را با خود به افغانستان برد. تنها دو دست كت و شلوار و لوازمالتحريرش مانده است. عكسها و دستنوشتههايش را به شهيد ميرافضلي دادم كه او هم در سقوط هواپيماي «130 C» به شهادت رسيد. محمود زماني كه در افغانستان بود، در بخش آرشيو خبرگزاري، اطلاعات بسياري از افغانستان و به صورت دستنويس جمعآوري كرده بود. محمود براساس اطلاعاتي كه از افغانستان به دست آورده بود، گزارشاتي را در خصوص شرايط افغانستان تهيه كرد. شهيد ميرافضلي قرار بود دستنوشتهها و گزارشات محمود را بررسي كند تا آن را به صورت كتاب درآورد كه با شهادت وي اين كار صورت نگرفت. درپي آن هستم كه گزارشات و دستنوشتههاي محمود را پيدا كنم. آيا تاكنون فيلمي يا نوشتهاي در مورد شهيد صارمي تهيه شده است؟محمود در دستنوشتههايش مطالب بسياري درمورد پيدا شدن گورهاي دستهجمعي در افغانستان داشت و اين جالب است فردي كه خود در مورد گورهاي دستهجمعي تحقيق ميكرد و حتماً هرگز تصور نميكرد كه اين اتفاق برايش پيش آيد، خودش به طور دستهجمعي كشته و در گورهاي دستهجمعي به خاك سپرده شد. تاكنون كتابي در مورد شهيد صارمي نوشته نشده اما خودم قصد دارم در اولين فرصتي كه پيش ميآيد با دستنوشتههايي كه از محمود به جا مانده كتابي بنويسم. يكي از كارگردانان به نام آقاي كرامت فيلمي در مورد شهداي مزار شريف تهيه كرده كه به احتمال زياد مردادماه امسال پخش خواهد شد. در اين فيلم بخشي از زندگي محمود به نمايش درآمده است. كارگردان تلاش كرده براي بازي نقش شهيد صارمي از بچههاي خانواده صارمي از قبيل خواهرزادهها يا برادرزادهها استفاده كند. خود شما هم گويا در خبرگزاري ايرنا مشغول فعاليت هستيد، بفرماييد چگونه و از چه زماني مشغول كار خبري شديد؟سه سال بعد از شهادت محمود يعني سال 80 كار خبر را شروع كردم. يك روز شهيد ميرافضلي به من گفت: «خبرگزاري ايرنا دارد نيرو جذب ميكند، شما هم بياييد در آزمون ورودي شركت كنيد.» در آزمون شركت كرده و موفق شدم. در بخش اجتماعي و در حوزه زنان، جوانان و كميسيونهاي مجلس امروز مشغول تهيه خبر و گزارش هستم. مدتي هم در بخش فرهنگي كار كردم. سال 77 كه ليسانس خود را در رشته ارتباطات گرفتم، محمود گفت: «مايل به فعاليت در كار خبر يا امور ديگر هستي» گفتم ميترسم نتوانم از عهدهاش برآيم، اما پس از سخنان محمود مطمئن شدم با اتكا به او و كمكهايش ميتوانم از عهده كار برآيم. هر چند محمود به شهادت رسيد، اما حرفهاي او تأثير بسياري در من داشت و شايد عامل محرك همان حرفهاي محمود بود كه پس از سه سال كار خبر را شروع كردم. لطف همكارانم هم در خبرگزاري كه هميشه در كنار من و پسرم بودند، در اين سالها كمك حال من بوده است.