
آزاده غلامی - نگاهی که به اطرافت بیندازی، همین نزدیکیها را میگویم، نمیخواهد خیلی دور بروی، شمار زیادی از کسانی را که سختی روزگار چین و چروک را بر پوستشان نشانده است میبینی، ولی خیلی از همین کسانی که چین و چروک بر پوستشان نقش بسته است، انسانهایی بزرگوارند که خود تکیهگاه افراد دیگری هستند که هیچگاه در برابر مشکلات کمر خم نکردهاند و ضعف و سستی به خود راه ندادهاند. در این شماره به سراغ یکی از الگوها و اسوههای ایثار و محبت رفتهایم. بانویی 70 ساله، که در گذر روزگار، طعم سختیهای زیادی را کشیده و رنجهای بسیاری را به جان خریده است.چهل و پنج، شش سالش بود که شوهرش در جنگ تحمیلی شهید میشود. او میماند و چهار فرزند که باید بزرگشان میکرد. پرستار بود، تمام تلاشش را کرد تا بتواند با روزگار دست و پنجه نرم کند. نگاهش میکنم، با لطف و محبتی وصف ناپذیر که نمونه یک ایثارگر به تمام معنی است، لب به سخن میگشاید؛ «مشکلات زیادی داشتم، اوایل که شوهرم را از دست داده بودم، تحمل سختیها برایم دشوار بود. باید یک تنه در برابر مشکلات میایستادم. داشتن چهار فرزند هم سختیها را برایم دو چندان میکرد. تصور کنید یک زن تنها در این جامعه، بدون سرپناه و با این تعداد فرزند، اگر خودم را میباختم، دیگر کاری نمیشد کرد. چشم امیدم به خدا بود. ذکر و قرآن خواندن هیچ وقت فراموشم نمیشد تا بتوانم مشکلاتم را راحتتر تحمل کنم. دو شیفت کار میکردم تا بتوانم از عهده مخارج زندگی برآیم. در این اوضاع فرزندانم را پیش مادرم میگذاشتم که او یک سال بعد، عمرش را داد به شما. مدتی بچهها پیش خواهرم بودند. وجود او در این سالها کمک موثری برایم بود. اگر او نبود نمیتوانستم با خیال آسوده به محل کار بروم. شیفت شب را برای کارم انتخاب کرده بودم تا بتوانم در طول روز کنار فرزندانم باشم. به درس و مشقشان برسم و آداب زندگی را به آنان بیاموزم. سختیهای کار و خانه روی هم بر دوشم سنگینی میکرد، ولی هیچ وقت نگذاشتم از پا درم آورند.»
بخشی از مالم را برای همنوعانم خرج میکنم«فرزندانم که کم کم بزرگتر شدند، تلاش کردم تا مقداری از اندوختهای را که با کار به دست میآورم، برای کسانی که دچار مشکلات مالی هستند خرج کنم. در این کار هم موفق بودم. بانویی را میشناختم که وضعیتش همانند من بود، چهار فرزند داشت و از پس خرج و مخارج زندگی با همه قناعتی که داشت برنمیآمد. هر ماه مبلغی را برای کمک به او میدادم. به خوبی احساس میکردم که این زن چه حس و حالی دارد. متوجه وضعیت او بودم چون خودم همچون وضعیتی داشتم. در این طور لحظات که انسان فاقد پشتوانه است، نیاز دارد کسی حمایتش کند و چه بهتر که ما زنان، از یکدیگر حمایت کنیم. وقتهایی در زندگی انسان پیش میآید که با دیدن چنین انسانهایی که سختی را به جان خریدهاند و در کنار همین تحمل سختیها، خودشان مأمنی برای رفع دیگران شدهاند، انسان متحول میشود. تکان میخورد، گاهی دست بر دست میزند که کجا ایستاده است و چه کاری انجام میدهد. به خودت نگاه میکنی، شاید اثری از ایثار و از خودگذشتگی در خود نمیبینی، ناگاه قلبت فرو میریزد و دست تحسر بر دست میزنی که هیچ کاری نکردهای.»
از این که دل یتیمم بلرزد میترسمصحبتش را این طور ادامه میدهد. «در این سالها که فرزندانم هر یک برای خود کاری دست و پا کردهاند، احساس کردم میتوانم کارهای خیر بیشتری انجام دهم. فرزند یتیمی را به فرزندخواندگی پذیرفتم. تمام تلاشم این بود که بتوانم او را خوب بزرگ کنم و فرد قابل و شایستهای را به جامعه تحویل دهم. این پسر از 9 سالگی در کنار من بزرگ شد و اکنون 15 سال دارد. خوشحالم که توانستم کار خیری انجام دهم. خیلی اوقات که بچهها به او سخت میگیرند، حتی با فرزندان خودم هم سر او بحث میکنم. برای فرزندانم این گونه جا افتاده است که این پسر از آنان هم برایم عزیزتر است. خدا سفارش زیادی نسبت به اکرام یتیم کرده است و من میترسم اگر دل این فرزند بلرزد، خدا هرگز مرا نبخشد.» به سختی راه میرود، با او قدم میزنم تا لحظات بیشتری را در کنارش باشم و از صحبتهایش بهره بگیرم، شاید من هم متحول شدم. از او میپرسم، چطور توانستی یکه و تنها در برابر مشکلات بایستی؟در پاسخم میگوید: «اگر انسان در تمام لحظاتش خدا را پیش رویش ببیند و به او توکل کند، میتواند هر راه سختی را با استقامت تمام پشت سر بگذارد. روزهای نخست اعتقادم به خدا سست شده بود، از این که شوهرم را از من گرفته بود احساس ناراحتی میکردم به همین خاطر هم ارتباطم با او تا حدی کمرنگ شد، ولی او هیچ وقت مرا تنها نگذاشت، در عوض شوهرم، مادرم و خواهرم را به یاریام فرستاد. شرایط برایم طوری آسان شد که بتوانم مخارج فرزندانم را با کار کردن تهیه کنم. خدا را شکر میکنم که دستم جلوی کسی دراز نشد و از کسی طلب کمک نکردم. وقتی افرادی را میبینم که دچار فقر و تنگدستی هستند، اشک در چشمانم جمع میشود، از هر راهی که بتوانم کمکشان میکنم.»
هیچ کسی در سالهای سختی سراغم را نگرفت«در طول این سالها که شوهرم شهید شده است، هیچ گاه کسی را ندیدم که به یاریام بشتابد. ندیدم که کسی سراغی از من بگیرد و بپرسد که میتواند برایم کاری انجام دهد؟ همین موضوع باعث دلسردیام از زندگی شد، ولی خدا را شکر که روحیهام را نباختم. سر پا ایستادم و تلاش کردم تا بتوانم زندگیام را بچرخانم.» این بانو که خود در عین سختی زندگی به دیگران کمک میکند و واژهای بهتر از ایثار را نمیتوان برایش به کار برد، ادامه میدهد: «کمک به ایتام و سالمندان از دیگر کارهایی است که انجام میدهم. هر ماه مقداری از درآمدم را صرف کمک به دیگران میکنم. این گونه خیالم آسوده است و شب راحت میتوانم سرم را بر بالین بگذارم. میدانم همانگونه که خدا مرا یاری کرد، من هم باید دیگران را که همانند من هستند، یاری کنم. اگر خدا یاریام نمیکرد، معلوم نبود اوضاع من و فرزندانم امروز چطور بود. من مدیون لطف و رحمت پروردگارم هستم و هر کاری که بتوانم برای دیگران انجام دهم میکنم. خیلی اوقات حس تنهایی در وجودم ریشه میدواند و از سختی و فقر و کاستیها به تنگ میآمدم، ولی لطف خدا باعث میشد که هیچ گاه از حرکت بازنایستم و در مقابل مشکلات کم نیاورم. آرزوهای دور و درازی در چشمانش برای کمک به دیگران و رفع سختی و فقر از وجود زنانی که سختی زندگی را میچشند، موج میزند. دستهای پینه بسته و چروکش حکایتهایی ناگفته را روایت میکند که قلم از گفتنشان عاجز است و تنها با برگشت به گذشته میتوان آنان را به تصویر کشید و از نزدیک لمس کرد. دستش را به گرمی میفشارم. محبت را در چشمانش میخوانم و آرزو میکنم که خداوند عمر پربرکتش را بیفزاید.»