
نه قاعده دارد نه قانون. هر چه هست حرف دل است که روی گلگیر، شیشه عقب و هر جای دیگر که قابلیت نوشتن دارد نقش میبندد.
ادبیات جادهای نه حرف امروز است و نه حرف دیروز، بلکه از زمانی که خودرو راه به بیابانها باز نمود کمکم نقش خود را با رنگ و لعابها و معانی مختلف در پشت ماشینهای سبک و سنگین رنگ زده است.
این موضوع که نه ایجاز سرش میشود و نه کلاسیک تنها یک راه برای شناخت دارد و آن هم روانه شدن در خیابانهای شهر و اتوبانهای اطراف است. اتوبانهایی که فصل مشترک بسیاری از رانندگان شدهاند.
ادبیات در جادهها تنها به یک معنی مختص نمیشود، چرا که دین و عرفان، عشق، توجه به پدر و مادر، نالوتیگری و هزار موضوع دیگر نیز در آن رخنه کرده است.
یکی روی در باک خودرو مینویسد شکمو، دیگری کامیونش را بیمه دعای مادر میکند.
از آنجایی که ادبیات جادهای را نه میتوان بخشی از ادبیات این مرز و بوم دانست و نه جدا، باید دست تسلیم را در برابرش بالا برد و قبول کرد که این نوع از ادبیات همچون زگیلی بیخ ریشمان بچسبد به نحوی که با آن با هماهنگ شویم یا به عبارت بهتر با آن زندگی مسالمت آمیز داشته باشیم.
هر چند که این ادبیات گاها از هیچ قائدهای برخوردار نیست، اما با معانی خود تاثیراتی عمیقتر از هزار نصیحت را به همراه دارد.
این نوع اشعار و دل نوشتهها که از گلگیر عقب تا چراغ جلو خودرو نقش بسته میشوند، حرف آنهایی است که بیشتر عمر خود را در جادههای بی آب و علف سپری و درد دوری از خانواده را با گوشت و پوست خود احساس میکنند، دلی سخت دارند و دستانی زمخت و سنگین که تنها مونسشان در تنهاییهای بیابان شوفر و لاسیک پنچر شده چند ده کیلویی است. حال بماند که اگر اعضای خانواده این رانندگان بیابان یک چنین امکانی برای ثبت دل نوشتههای خود داشتند، طومار صد ورق کاغذ میشد که هزار درد و حرف نگفته را با خود به همراه داشت.
این ادبیات که این روزها در شهرها نیز رسوخ کرده هر روز و هر روز به چشم میآیند که نمونه بارز آن به نگارشی در موضوع عاشورا و امام حسین ( ع ) است که چند روزی مهمان شیشه خودروها به ویژه پیکانهای فنر خوابیده میشوند و بعد از عاشورا بساط خود را از خودرو جمع میکنند تا سال دیگر رخ نمایی را از سر گیرند.
رفیق بی کلک باجناق
همه جا شنیده ایم که رفیق بی کلک مادر ولی خاور نارنجی محمود حرف دیگری برای گفتن دارد. محمود تیغ آفتاب صورتش را همچون عرقگیر سفیدش از رد روغن و کثیفی لاستیک به سیاهی کشانده است.
وی در یکی از بنگاههای حمل بار خیابان خاوران مشغول کار است: «هر چی میدوییم به جایی نمیرسیم. الان 15 ساله روی این لکنته کار میکنم ولی دیگه افتاده به خرج و هرچی در میاره باید خرج خودش کنم. اینم دیگه مثل خودم زهوارش در رفته.»
محمود که سنش از خط 60 هم گذشته از دل نوشته ماشینش سخن به میان میآورد: «ای بابا یه زمانی بود قبل از اینکه ازدواج کنم هر کی میگفت ژیان ماشین نمیشه باجناق فامیل، میخندیدم و زیر سیبیلی از کنارش میگذشتم، ولی چشت روز بد نبینه هنوز یک سال از ازدواجم نگذشته بود باجناقم یه کلاه گذاشت سرم که نگو. تا به حال هیچ غریبهای با من این کار و نکرد. اون موقعها قیمت خونهها این طور نبود با خانومم سال 48 یه خونه 30 متری ته طیب خریدیم. بلند شدیم بریم برای قولنومه، تمام دارو ندارم که 100 تا تک تومن بود رو قرار بود برای خونه بدیم فراموش کردم بیارم به خواهر خانومم گفتم بپر به آقات بگو پولو از خونمون بیاره. رفتن آقا همان و پول پریدن هم همان. از همون سال هر ماشینی که گرفتم پشتش نوشتم رفیق بی کلک باجناق تا یادم بمونه چه نامردیای در حقم کرد.»
محمود در حالی که آچار چرخ عرقهایش را در آورده و آنها را روی ابروهای پر پشتش جمع کرده هن هن کنان بدون اینکه نگاه کند که هنوز سؤال دارم یا نه راهش را میکشد و میرود.
از محمود و قصه نالوتیگری باجناقش بگذریم به کریم راننده اتوبوس ولوو سفید که روی در موتورش نوشته «برای زنده بودن دلیل آخرینم باش» میرسیم که شب و روزش را به هم گره زده تا ترمینال جنوب را به مقصد قم ترک کند و با این ترک به گفته خودش «دوزار ده شایی» برای خانوادهاش جمع کند.
انگار برخلاف محمود قصه کریم قصه عشق و دلدادگی است. شاید هر کس برای اولین بار کریم را با آن سبیل سفید از بنا گوش در رفته اش که از دود سیگار به زردی گذاشته ببیند با خود فکر کند که این بشر چیزی از عشق نمیداند.
کریم جنس کلامش از لوتیهایی است که تنها اسمشان در برخی از فیلمهای سیاه و سفید چند سال پیش ثبت شده. اصالتاً خرمشهری است زنش را در روزهای اولیه جنگ با یک خمپاره از دست داده. به گفته خودش حالا از دار دنیا تنها یک دختر دارد که دیگر کمکم برایش جهیزیه تهیه میکند.
کریم وقتی اسم دخترش میآید، صورت زمختش چنان غرق نشاط میشود که گویی اصلاً چین و چروک و خمودگی برایش معنا ندارد.
او میگوید: «از دار دنیا یه دختر برام مونده و اونم یادگار زندگیمه. به عشقش دادم پشت ماشین نوشتن برای زنده بودن دلیل آخرینم باش. من هیچی از خدا نمیخوام جز خوش بختی همین یدونه گلم.»
از کریم میپرسم با این همه طبع لطیف چگونه راننده اتوبوس شدی؟ میگوید:«زمون جنگ یه آهو داشتم که انداخته بودم تو جبهه برای کمک به بچههای بسیجی. یه بار که رفته بودیم برای ناهار یه خمپاره خورد و ما رو فاتحه خون ماشین کرد. بعد از اون بود که بچههای بسیج یه اتوبوس بهم دادن که باهاش زخمیها رو میبردم و میاوردم، همین بود که بعد از جنگ یه ماشین گرفتم و کم کم قسطشو دادم تا الان که در خدمت شما هستم.»
ادبیات جادهای حرف یک روز دو روز نیست که بتوان به سادگی از آن عبور کرد. شاید به جرأت بتوان گفت که ادبیات جادهای قصه زندگانی یک نفر است که در چند کلام کوتاه نوشته شده است.
نیسان آبی رنگی در جاده هراز روی در باربندش نوشته «فرقون کوچولوی من». هر چند که اسم فرقون را بر روی نیسان خود گذاشته اما سبک و سیاق رانندگیش به هیچ وجه شباهتی با افرادی که با فرقان سر کار دارند، ندارد. شاید به قول بعضی از راننده نماها باید به او ما رانندگی خطرسازش اسم فرقان سوار را گذاشت.
یکی پشت مینیبوس زهوار در رفته اش مینویسد
«اتوبوس بد نگاه نکن، یه روز منم بزرگ میشم»
و دیگری از جوانی و شرح فراقش چنین مینگارد
«جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را»
و دیگری از قصه سفر چنین میگوید
«از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم»
و پیکان فنر خوابیده در حول و هوش اتابک قصه عشقش را در چنین بیتی میآورد
«ای که از کوچه معشوقه ما میگذری
برحذر باش که سر میشکند دیوارش»
اما در این ادبیات مرگ و دنیای آخرت هم جایگاه خاصی دارد برای مثال فرشید که به تازگی از پدرش مینی بوسی به ارث برده و در خط خاوران – بهشت زهرا کار میکند چنین مینویسد
«به گورستان گذر کردم کم و بیش
بدیدم حال دولتمند و درویش
نه درویش بیکفن رفته است در خاک
نه دولتمند برده یک کفن بیش»
برای نوشتن از ابعاد مختلف این ادبیات باید زندگی را چند روز تعطیل کرد و سر به جاده گذاشت وگرنه نمیتوان به این جملات زیبا دست پیدا کرد و نه چند دقیقهای با صاحبانشان که تابلویی جز بدنه خودرو در اختیار ندارند هم کلام شد.
اما این بازی کلمات که قصه هزار توی خود را برای هر کس عیان نمیکنند و هر چشمی لایق به موشکافه نظاره کردن به آنها نمیشود، علاوه بر عشق و سفر و ناجوانمردی ابعاد دیگری همچون طنز و معما، تکیهکلامها و دیالوگهای فیلمها و سریالها، عناوین فیلمها، دفع چشم زخم، دعا و توسل به معصومین را شامل میشود تا گویی این واقعیت باشد که رسانه بدنه خودرو نشان دهنده خواستههای درونی است.