
حکایت سیگار و ما، حکایت هزار و یک شب شده.
حکایت این قاتل خوشپوش و عزیز دردانه به جایی رسیده که حالا قصد دارد عده کثیری از مردم را از نان خوردن بیندازد.
هیأت دولت اعلام کرده هرکس با این قاتل دوست باشد و به قول معروف رفت و آمد داشته باشد دیگر در ادارات و شرکتهای دولتی جایی ندارد.
پیدا کردن کار و به دست آوردن چندرغاز حقوق خیلی کار راحتی بود، حالا با این قانون قوز بالاقوز شد.
مادرم میگوید: «اگه یه جوون سیگاری میشه یا دنبال مواد و خلاف میره به خاطر اینه که کار نداره،اعصاب نداره، شرمنده خودش و خونواد شه، از چه کنم چه کنم روزگار به این راهها کشیده میشه.»
اما پدرم با این حرف مخالف است و میگوید: «پسری که با یه ذره فشار و ناراحتی بره معتاد بشه همون بهتر که بمیره. مگه مرد با هر غم و ناراحتی به زانو در میاد؟ مرد باید مرد باشه و سنگ زیرین آسیاب...»
اما زن داییام از قول دختر داییام که دانشجو است میگوید: «میگن دخترا هم زیاد سیگاری میشن. نمیدونم والله. به حق چیزای نشنیده. آخر یه دختر،اونم دانشجو چی کم داره که میره سیگار میکشه...؟»
و خواهرم ادامه میدهد:«همه چیز که از کم داشتن نیست، بعضی وقتها آدما خیلی چیزا دارن و میرن سیگار و شیشه و کراک و از این جور زهر ماریا میکشن. من شنیدم بچه پولدارا بیشتر به طرف شیشه و اکس و قرص میرن. به نظرم از سر شکم سیر یشونه ...»
همه ساکت میشوند و به فکر فرو میروند.
نمیدانم مردم از بدبختی و فشار زندگی سیگار میکشند یا از سرخوشی و لذت بردن از دو روز دنیا!!!
عمویم که روزی حداقل 2 بسته سیگار میکشه میگوید:«من یکی که اگه ناراحت باشم مصرف سیگارم بالا میره.» و کمی مکث میکند و ادامه میدهد: «راستش وقتی خوشحال میشم هم چند نخ بیشتر میکشم!» همه بیتفاوت به او نگاه میکنیم و مادرم آهسته میگوید: «الهی مادرش بمیره. حالا یعنی پسرم تا آخر عمرش باید بیکار بمونه؟» و پدرم غرولندکنان میگوید: «چشمش کور، ترک کنه تا بتونه کار پیدا کنه...»