کد خبر: 402706
تاریخ انتشار: ۰۶ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۸:۴۹
پای صحبت‌های مادر شهیدان «محمدرضا» و «عباس» بور بور
صبح یک روز جمعه، وقتی هنوز خون زندگی روزانه در رگ‌های شهرجاری نشده بود، به محله تولید دارو رفتیم تا مهمان سفره صبحانه مادر شهیدان بور بور باشیم. سر راه یک نان بربری داغ هم گرفتیم دستمان خالی نباشد. اما قبل از آن رفتیم که دیوار شمالی تولید دارو که حالا زیارتگاه شهدا شده را ببینیم. تصاویر چندین شهید روی دیوار و سقفی که زده شده بود تا جلوی نور آفتاب را بگیرد. پیاده‌رو شده بود جلوه‌گاه شهدا و هر عابری را به صلواتی و یادی از شهدا وامی‌داشت.خانه شهیدان بور بور و مادری که چای را دم کرده بود و سفره‌اش را آماده گذاشته بود تا ما برسیم. همین که صبحانه را می‌خوردیم، باب صحبت باز شد و حاجیه خانم شروع کرد به تعریف از محمدرضا و عباس و اینکه هنوز صحن و سرای این بیت شهدا، به قدوم مبارک حضرت آقا منور نشده و مادر تنهای محمدرضا و عباس همیشه منتظر است که زنگ درشان را بزنند و نوید مهمانی بزرگوار را بدهند. حضرت آقا هم به همین سادگی مهمان خانه با صفا و بی‌تکلف شهدا شوند. ما هم نوشتیم به امید آنکه نور ولایت در این خانه با حضور گرم امام خامنه‌ای تابیدن بگیرد. کاش ما هم در این دیدار به یادماندنی، شرف حضور پیدا کنیم…یادم می‌آید که قبل‌تر، از سیدسقا شنیده بودم که هر وقت مشکل و حاجتی برایش پیش می‌آید، یک‌سری به جلوه‌گاه این شهیدان می‌زند و حاجتش را می‌گیرد. به قول او، اینجا مکان مجربی است. شما هم سری بزنید.از اعزام بچه‌ها بگویید، چطور شد که رفتند جبهه؟عباس از محمدرضا بزرگ‌تر بود، ازدواج کرده و دو تا هم بچه داشت. اصلاً‌ اسم عباس را هم محمدرضا نوشته بود، شب که من نبودم عباس آمده و به پدرش گفته بود:«باید برم، فردا خودم را معرفی کنم.» پدرش هم گفته بود: «برو. ما که حرفی نداریم.»محمد هم ساکش را بسته بود، مدتی آموزش دیده بود، اینها را انتخاب کرده تا به لبنان بروند و چریک شوند و درس بخوانند اما هنوز ویزایش نیامده و منتظر بود. پدرش می‌گفت، صبح که بلند شدم دیدم صبحانه آماده است، گفت:«بابا بلند شو صبحانه‌ات را بخور». موقع صبحانه خوردن به پدرش گفت:«اجازه بدهید من هم با داداش عباس جبهه بروم.» پدرش گفته بود تو برای چی بری؟ مگه نباید اسم بنویسی، کارت ورودی بگیری،‌ تو می‌خواهی امسال از زیر درس فرار کنی؟! محمدرضا گفت: «شما اجازه بدهید، بقیه دیگر با خودم، (یک‌سال هم جهشی خوانده بود) می‌روم سر جلسه امتحان می‌دهم و نمره‌های خوبی برایتان می‌آورم.» پدرش می‌بیند همانطور که سرش پایین است، اشک می‌ریزد، می‌پرسد: چرا گریه می‌کنی؟ محمد می‌گوید:«من یک کلام خواهش کردم و شما اینطور می‌کنید.» بالاخره پدر، همراه عباس و محمدرضا رفت و‌ آنها را تا آذری بدرقه کرد. رفته بود پادگان دوکوهه…چرا دوکوهه، مگر محمدرضا آموزش دیده بود؟بله، محمدرضا قبلاً ‌اصفهان آموزش دیده بود، شناسنامه‌اش 1345 بود 1344 کرد برای فتح خرمشهر هم رفته بود، 25 روز بعد از آزادی آمد. اسمش را هیچ جا ثبت نکردند، گفتند:«‌از دانشجویان پیرو خط امام بودی و خودت آمدی… «وقتی به دو کوهه رسید، همه را به صف کرده بودند که ما فقط 150 نفر معبر بازکن می‌خواهیم، همه هم ردیف شده بودند که بروند. فرمانده می‌گوید:«مسیری را به شما نشان می‌دهند که باید مین‌ها را جمع کنید و معبر برای عبور رزمنده‌ها باز شود، این راه دست و پا قطع شدن دارد، تکه تکه شدن دارد و...» تعدادی از رزمنده‌ها عقب می‌کشند، اما محمدرضا می‌ماند، عباس به او می‌گوید:«الان وقت معبر باز کردن تو نیست. بیا کنار تا کس دیگری برود.» محمد می‌گوید:«‌الان وقتش است، تو زن و بچه‌داری من برم هیچ طوری نمی‌شود.» عباس می‌گوید: «دیدی که مامان هم نبود، تو را ببیند.»محمد می‌گوید:«‌مامان نباشد، مامان باید من را از خدا بگیرد، اختیار نه دست من است و نه او، من می‌روم...» محمد می‌رود: طی 30 روزی که معبر بازمی‌کردند دو بار روزهای جمعه به شهر می‌آید. زنگ هم زده بود که من نماز جمعه بودم و نتوانستم با او صحبت کنم. بعد از یک ماه که عقب می‌آید، می‌گویند ما چند خط شکن می‌خواهیم، همه آنهایی که معبر باز کرده بودند، دستشان را بلند می‌کنند که محمدرضا هم جزوشان بوده، حتی بهشان می‌گویند، شما خسته‌اید اما آنها قبول نمی‌کنند و می‌گویند که ما می‌دانیم چه کرده ایم، بعد به عنوان خط شکن رفتند و راه را باز کردند، عراقی‌ها عقب‌نشینی می‌کنند و نیروها هم از پشت سر می‌روند، دهم حمله می‌کنند، تا نوزدهم.»محمدرضا چطور شهید شده بود؟محمد تک تیرانداز بود، شب نوزدهم بچه‌هایی که با او بودند، گفتند: «همه‌اش نماز خواند و بعد چون ورزشکار بود، کمی با بچه‌ها کونک فو کار می‌کند و شوخی می‌کنند.»نماز صبح را که می‌خواند از همه خداحافظی می‌کند و عطر و گلاب به سر و لباسش می‌زند، دوستانش گفتند: ‌الان می‌خواهی بری تو خاک‌ها، برای چی به خودت می‌رسی؟! محمدرضا گفته بود: «می‌خواهم بروم با اربابم ملاقات کنم، باید گلاب بزنم.» بعد هم رفته بود، در 19 بهمن 1361 از ناحیه شکم تیر خورد و به شهادت رسید.عباس آقا از کجا خبر شهادت محمدرضا را شنیده بود؟عباس هم در قسمت تدارکات جبهه بود که با دوستانش یک ماشین پر از وسایل زده بودند و می‌رفتند که متوجه می‌شوند چند نفر پشت خاکریز افتاده‌اند، نزدیک که می‌شود می‌بیند یکی از آنها محمدرضاست، یکی از برادرها پیش محمدرضا می‌رود، هنوز جان داشت، پیغام داده بود، «به مادرم بگو ناراحت نباشد من همینطور که مشتم را گره کردم و گفتم«الله اکبر، خمینی رهبر» الان هم با مشت گره کرده و الله اکبر آقا را زیارت کردم.» در تابوت هم مشتش گره کرده بود. عباس و دوستانش باید سریع می‌رفتند و از تیررس خارج می‌شدند. عباس در ماشین گریه و ناراحتی می‌کند. راننده می‌گوید: «برادرت شهید شده ناراحتی؟ عباس می‌گوید:« نه! از این دلم می‌سوزد چیزی نداشتم تا رویش بکشم!» با راننده برمی‌گردند، وقتی می‌رسند با کمال تعجب می‌بینند که یک پتو زیرسرش است و یک پتو هم رویش کشیده شده است. بعد هم هلی کوپتر می‌آید و شهدا را سریع جمع می‌کنند.از عباس آقا بگویید؟عباس متولد 1337، ولی در شناسنامه 1335 است، تازه از خدمت آمده بود و یک هفته از ازدواجش نگذشته بود که به جبهه رفت، بعد عملیات‌ها می‌آمد و زمان شروع عملیات خبردار می‌شد و می‌رفت.با هم در یک خانه زندگی می‌کردیم، تا اینکه آخرش گفتم:«زن و بچه‌ات را هم بردار و از اینجا ببر.» گفت:«باشه، این دفعه آخر است» در کارخانه «قرقره زیبا» کار می‌کرد و 13 سال سابقه داشت، رئیس کارخانه هم گفته بود:«شما به درد کارگری نمی‌خوری، برو همان سپاه.» گفت: «چشم». وقتی عباس می‌رفت، دخترش که خیلی به او وابسته بود، مریض می‌شد. ما هم می‌گفتیم: نرو، تو شهید می‌شوی، صبر کن بچه‌ها بزرگ‌تر بشوند، بعد برو، می‌گفت: نه، تا سفره وسط است باید رفت و بهره‌مند شد. امام می‌گوید:«قرآن در خطر است». من بگویم:«زن و بچه‌ام در خطر هستند؟»کجا و چطور شهید شدند؟آخرین عملیاتی که رفت و برنگشت، هفتمین عملیاتش بود. زمانی که عراق مهران را گرفته بود و بعد از 30 روز مبارزه که رزمنده‌ها مهران را پس گرفتند، در مهران به همراه چند نفر از دوستان در تانکی روی تپه‌های قلاویزان مورد اصابت دشمن قرار می‌گیرند، 3،2 نفر از بچه‌ها سوختند و عباس در حالی که ترکش به پشتش خورده و از تانک پرت شده بود، در تاریخ 26 تیر 1365 شهید شد. 31 تیر هم پیکرش را آوردند که طبق خواسته خودش کنار محمدرضا به خاک سپردیم.از خانواده عباس آقا برایمان بگویید؟عباس دو فرزند داشت؛ یک دختر و یک پسر، دخترش متولد 1360 و پسرش 1362، وقتی پیکر عباس را آوردند، دخترش اصرار داشت پدرش را ببیند، آن زمان 5 سالش بود، الان ازدواج کرده و یک فرزند دارد، پسرش دیپلم دارد و در حراست مخابرات کار می‌کند. شش سال با ما زندگی کردند، خانم عصمت شرفی همسر عباس 18 ساله بود که با پسرم ازدواج کرد. بعد شهادت عباس، خودم برایش خواستگار بردم، ولی قبول نکرد، گفت:«من با عباس قول و قرارهایی دارم.» بچه‌ها را بزرگ کرد، خدا هم در این راه کمکش کرد.حاج آقا چطور، ایشان هم جبهه رفتند؟ بله، پدر بچه‌ها دو بار از طریق جهاد برای جاده‌سازی و راه سازی به جبهه رفت. یک‌بار قصر شیرین و بار دوم سر پل ذهاب و غرب کشور. تمام مدارک جبهه را هم یک روز از جیبش زدند. هیچ مدرکی نداشتیم، ناراحت نشد، گفت:
« خدا اسم من را نوشته است، پیش خدا گم نمی‌شود.» شش ماهی هست که او به رحمت خدا رفته است، سال 70 بیکار شد، بعد از سه سال بیمار شد، ریه‌هایش مشکل داشت. صفرایش را هم عمل کردیم، بعد یک ماه که از بیمارستان آوردیم به رحمت خدا رفت. مرد خودداری بود، هیچ وقت آه و ناله نمی‌کرد، همیشه من را نصیحت می‌کرد: «برای آنچه در راه خدا دادیم، افسوس نخور.»گویا شما هم جبهه رفته‌اید…بله، دو بار، جبهه که نه، ولی رفتیم؛ بار اول بعد از شهادت محمدرضا بود، خواهر خوانده‌ای داشتم که پسرش نیامده بود، وضعیتش مشخص نبود که شهیده شده، اسیر شده یا مفقود الاثر. فقط می‌گفتند که زیر آتش مانده، ‌بعد دو ماه با خواهرم رفتیم دزفول، اندیمشک. پی جنازه تا دشت عباس و کرخه هم رفتیم. بعد فهمیدیم که مسعود ربوبی زخمی شده و به پادگان بصره بردند و آنجا به شهادت رسیده است. پیکرش را هم بعد از 9 سال آوردند، قرار شد اسیر زنده بدهیم و بچه‌هایی که در خاک عراق، شهید شدند را تحویل بگیریم.مسعود را که آوردند، خودم پلاستیک روی شهید را برداشتم، برگ رویش ریخته شده بود، مادرش قبول نمی‌کرد، گفت:« من یک نشانی دارم، مسعودم دو تا دندان روی هم داشت که قبل از اعزام اصرار کردم برود دندان‌هایش را درست کند، ولی شهید قبول نکرد.» سرش را بلند کردم دیدم تمام دندان‌هایش ریخته اما این دو دندان روی هم بود، من آن روز یک معجزه دیدم. مادرش آرام شد و گفت:« سرش را بگذار زمین، مسعود است.»بار دوم چطور؟بار دوم از طریق بهزیستی ثبت‌نام کردیم و رفتیم کرمانشاه جبهه، لشکر 28 کردستان. آنجا قلک‌های رسیده از طرف مردم را باز می‌کردیم و پول‌هایش را جمع‌آوری کرده و تحویل می‌دادیم، همه کار می‌کردیم، خون می‌دادیم، بیمارستان تمیز می‌کردیم، ... بعد گفتند: بروید مریوان، بچه‌ها احتیاج به غذا دارند. ما هم خدا خواسته جمع کردیم و رفتیم. یک حسینیه نیمه کاره‌ای در مریوان بود که پر بود از مواد غذایی. شب‌ها غذا درست می‌کردیم؛ استانبولی، لوبیاپلو، حلوا با نان... صبح یک اتوبوس بدون صندلی می‌آمد غذاها را می‌برد، بعضی اوقات خانم‌ها هم می‌رفتند.خط هم رفتید. پیش رزمنده‌ها؟یک روز ما را دعوت کردند رفتیم پنجوین عراق، 70 کیلومتری خاک عراق. قرار شد ناهار را آنجا بدهیم، سفره را پهن و همه چیز را آماده کردیم. آنجا یک پیرمرد 70 ساله و بچه‌ 13 ساله‌ای بود که وقتی فهمیدند مادر دو شهید هستم، با من عکس انداختند، ناهار را که شروع کردیم، یک هواپیما آمد، دیوار صوتی را شکست و تیراندازی کرد. پیرمرد و بچه 13 ساله شهید شدند. غذاها پر خاک شده بود، ما را هم با احتیاط از شیاری به داخل یک سنگر هدایت کردند تا بعد ازظهر که ما را بردند روی تپه‌ها و با دوربین بصره را نشان دادند. 8 شب، غذا درست کردیم و گروهی جلو می‌رفتیم تا رزمنده‌ها را هم زیارت کنیم. یک روز هم به بیمارستان صحرایی که زیر یک کوه بردند، تا مجروح‌ها را ببینیم و آنها را دلداری بدهیم و دلجویی کنیم. اما یک روز بردند مریوان، تیرباری روی تپه گذاشته بودند، می‌خواستند ببینند تیراندازی بلدیم یا نه؟ مادران نشستند، من که نشستم از عباس و محمد مدد خواستم، نمی‌دانستم پایم را روی ماشه گذاشته‌ام. تیربار هم شروع کرد به شلیک. آنها هم دادشان درآمد که الله اکبر، الان عراقی‌ها، گرا می‌گیرند.حاج خانم شما چند سالتان است؟من 68 سال دارم، از خدا توفیق الهی می‌خواهم. همسرم برای ما نان حلال می‌آورد، همیشه می‌گفت فکر نکنی شهدا برای اسم و رسم رفته‌اند، اسم و رسم برای می‌ماند که می‌گویند فرزند شهید، پدر شهید، یا مادر شهید، هم تلخی جنگ را چشیدیم و هم شیرینی‌اش را، خدا صبر داد تا در راه عقیده‌مان ثابت قدم بمانیم.و حرف آخر...«نه گله‌دارم ونه توقعی. به حمد خدا هیچ چشمداشتی هم ندارم. فقط خدا کمک کند بچه‌ها قبول کنند که من مادرشان هستم! هر کسی هم که برای انقلاب و مردم زحمت می‌کشد خیرش را ببیند و هر کسی هم کارشکنی می‌کند و آب در آسیاب دشمن می‌ریزد، خدا رسوایش کند. همه ما تلاش کردیم، زحمت کشیدیم، والله هیچ‌کس نمی‌دانست آخرش چه می‌شود فقط می‌گفتند دشمن نیاید خدا را شکر.... خدا قوت...!»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار