
علیرضا محمدی
قیافهاش تکان نخورده بود. انگار همان کامران هفت سال پیش را با ته ریش و موهای مجعد کمپشت از توی خیابان مخصوص برداشته بودند و با پوشاندن یک دست لباس خاکستری، دستنخورده و بیهیچ تغییری گذاشته بودند توی بیابانهای اطراف اسلامآباد.
دو ساعت قبل که هنوز هوا روشن نشده بود، خودم، او را همراه دو نفر دیگر دیدم و اسیر کردم. توی دل گرگ و میش صبح به فارسی حرف میزدند و تند و تند راه میرفتند. حدس زدم از فراریهای مرصاد هستند و ایست دادم. توجهی نکردند و نفهمیدم چطور درگیر شدیم. هرچند سرپست تنها بودم، پا پس نگذاشتم و جواب آتششان را دادم. به خودم که آمدم دوتاییشان غرق خون شده بودند و کامران نصر روی زمین خوابیده بود. درحالی که اسلحهام از پس سر، صورتش را به زمین فشار میداد و با دست دیگر تمام بدنش را میگشتم.
آفتاب که بالا آمده، تازه فهمیدم منافقی که اسیر کردهام، دوست دوران دبستانم است. دبستان محمد فروزان و زمستانهای سرد اوایل دهه پنجاه، کتابهایمان را توی یک حلقهکش میبستیم و همین نوار باریک میشد کیفمان. املا و علوم و انشای علم بهتر است یا ثروت و... بعد از مدرسه هم مسجد محله و گاهگداری فوتبال لابهلای خاک و خل زمین خاکی کنار محلهمان.
چشمم که به کامران افتاد یکهو بدنم یخ کرد. تمامی خاطرات مشترکم با او توی سرم چرخید و خودم را دیدم که مقابلش تو خیابان مخصوص تهران ایستادهام و او فریاد میزند:
ـ زنده باد آرمان مجاهد خلق ... زنده باد ...
به همراه عدهای دیگر خیابان را بسته بودند. با اسلحه و چوب و چماق و آن بین یک نفر عینکی کت و شلواری که توی یک بلندگوی دستی میگفت:
ـ میلیشیای مجاهدین خلق آخرین راه نجات ملت!
از آن زمان دیگر کامران را ندیدم تا حالا که صورتش را به خاک میفشردم و سعی میکردم دستانش را با چفیهام ببندم. اول فکر کردم مرا نشناخته، گفتم:
ـ میدونم اسمت چیه و کدوم مدرسه درس خوندی.
سریع جواب داد:
ـ همون وقت که ایست دادی از صدات شناختمت. هنوزم زبونت شیرینه ممد سلیمانی.
شناخته بود و به طرفم نارنجک انداخته بود! حرصم گرفت، خواستم چیزی بگویم که ادامه داد:
ـ دیروز که تو همون تنگه جلومونو گرفتید، دیدمت. فکرت رفت تو مخم تا اینکه امروز صداتو شنیدمو فوری شناختمت...
بعد شروع کرد به رجز خواندن که اگر پایمان به تهران میرسید فلان کسها را ال میکردیم و بیسار کسها را بل. این طرز صحبت را از اوایل انقلاب به یادگار داشت. همان وقت که نشریه مجاهد میخواند و مرا سوار ترک دوچرخهاش میبرد دفتر سازمان پیش خانم نجمی تا به قول خودش روشنمان کند.
زنکه موقع حرف زدن مرتب دکمه لباسش را باز و بسته میکرد! نگاه کامران روی سینهاش سنجاق میشد و چیزی ته دلم میگفت: «تفسیر مارکسیستی قرآن این زنگ با دکمههای شل و ول لباسش صورت خوش نداره. ما برای دیدن خودش میاییم یا شنیدن حرفهاش؟»
عین این حرف را هم به کامران زدم. یکسری اراجیف از خلاصه صحبتهای خانم نجمی تحویلم داد و سر آخر گفت که به نظرش چقدر دگم و عقب ماندهام. هیچ کدام از حرفهایش را متوجه نشدم الا همین «عقبمانده»، چیزی گفتم و دعوایمان شد. خوب که از خجالت هم درآمدیم، سمپاتیاش را رسماً اعلام کرد. یعنی اینکه عضو سازمان شده و حالا به اصطلاح یک چریک مجاهد است.
کامران تکانی خورد و مرا از فکر خارج کرد. باید زانوی راستم را از کمرش برمیداشتم و اجازه میدادم راحتتر باشد. دستی به گره چفیه کشیدم و سرپا ایستادم. خوب که به صورتش نگاه کردم متوجه تغییراتی شدم.
هرچه بود او دیگر آن کامران 17ساله نبود و حالا 24سال داشت.
کمی آب از قمقمه توی مشتم ریختم و برای اینکه خاکهای روی صورتش را پاک کنم پاشیدم به طرفش، شاید یاد شوخیهای قدیم افتادم که لبخند زدم و فریاد او حسابی توی ذوقم زد:
ـ زهرمار! پاسدار وطنفروش چرا میخندی!
ـ صورتت خاکی بود خواستم تمیزش کنم. ایناهاش اینم دستماله که میخواستم باهاش خاکهارو پاک کنم.
این حرفها را با دلخوری زدم. خوش خیال فکر میکردم بعدش از من عذرخواهی میکند. از وقتی چشمم به کامران افتاده بود مرتب موقعیت خودم و او را فراموش میکردم. انگار برای لحظاتی یادم میرفت 30خرداد سال 60 او بود که با یوزی به طرف کمیتهایها تیراندازی میکرد، یا بعدها از کسی شنیدم بمبگذاری توی مسجد ابوذر کار گروهی بود که کامران هم با آنها رفت و آمد داشت. یا اصلاً همین یک ساعت پیش، مرا شناخته و باز به طرفم نارنجک انداخته بود.
دستمالم را برگرداندم توی جیبم. اکنون در نظرم کامران دوستی ناشناخته بود که نمیدانستم دستش به خون چند بیگناه آلوده است. من دستی را بستم که به طرفم نارنجک انداخت، اما او درست مثل وقتی نگاهم میکرد که در خیابان مخصوص دیوانهوار رگبار میبست.
کامران برای یک لحظه پلکهایش را به هم فشرد. انگار دردی احساس میکرد. با چشمان بسته شبیه زمانی شده بود که خوابیده توی وانت اسماعیل بزاز دیدمش. ماحصل دعوای لفظی با پدر در مورد درست یا نادرستی بنیصدر بهتر از سرگذاشتن بر کف سرد و سخت باربند وانت نمیشد.
آن شب وقتی بیدارش کردم تا به خانه ما بیاید، شرمنده شده بود.
کمی از آلاف و الوفهایش کاسته و منطقی با هم حرف زدیم. دادش رضا هم به ما ملحق شد. از من چندسالی بزرگتر بود و چندسال پیش هم شهید شد، دوتایی سعی کردیم نظر کامران را نسبت به بنیصدر و سازمان تغییر بدهیم. حسابی روی مخش کار کرده بودند. تا اذان صبح حرف زدیم و نتیجه این شد که دانستیم کامران دیگر آن آدم سابق نیست. هرچند نماز صبح را به امامت داداش رضا خواندیم، اما صبح که خواستم او را برای صبحانه بیدار کنم، رفته بود تا بار دیگر یک بار 30 تیر سال 60 ببینمش و بار دیگر اینجا، درحالی که درد میکشید و من بهدنبال یافتن منشأ آن، چندبار پرسیدم:
ـ کجات درد میکنه؟... بگو دیگه... کامران با توام کجات درد میکنه...
پاسخ نداد و کمی بعد مردمک دو چشمش بالا رفتند و از پشت روی زمین افتاد. سریع به طرفش رفتم و چفیه را از دستانش بازکردم. بهدنبال جای گلوله یا زخمی میگشتم که یکهو دو دستش را دورم حلقه کرد!
غافلگیر شده بودم. زورمان یکی بود اما او در موقعیت بهتری قرار داشت و سعی میکرد خودش را پشت سرم برساند و اسلحه را از دوشم بردارد.
مثل دو مار میپیچیدیم و هیچکدام حرفی نمیزدیم. تنها فسفس نفسها و تلاقی نگاههایش بودند که حرفهای خود را میزدند:
ـ رفاقت بیرفاقت. گذشته هرچی بود تموم شده اسلحهات دستم بیفته میزنمت.
کمی که تقلا کردیم، دستانش را از هم گشود تا اسلحه را چنگ بزند، فرصتی یافتم و با گذاشتن دستم زیرگلویش، هلش دادم. عقب رفت و چندمتر آن طرفتر غلتی زد. هرچند سریع روی پا ایستاد، این زمان کافی بود تا باز اسلحهام را بهطرف خود آماده شلیک ببیند، اما توجهی نکرد و بهطرفم حملهور شد. قدم پس نهادم و درهمان حال گفتم:
ـ بخواب روی زمین... بخواب... کامران میزنمها...
صدای گلولهای که به کنارش شلیک کردم، برق از نگاهش پراند. به خیال آنکه ترسیده، خواستم چیزی بگویم که قطرات خون از پهلوی کامران روی زمین ریخت و به ناگهان بر شدت خونریزی افزوده شد. انگار گلوله کمانه کرده و به پهلویش فرو رفته بود.
دوست ناشناختهام مثل برگ خزان روی زمین افتاد. قوسی به کمرش داد و سپس زانوها و سرش را به هم نزدیک کرد. آنقدر که فکر کردم، سرش را توی شکمش فرو برده است.
این بار دیگر کامران نقش بازی نمیکرد. جلو رفتم. رنگ از رخش پریده بود. هنوز نفس داشت. مردمکش را به اطراف میچرخاند. شاید بهدنبال راه نجاتی بود. فکر کردم نجاتش در کلام داداش رضا است که از من میخواست راه درست را به کامران نشان بدهم. گفتم:
ـ پشت سر کاروان شما عراقیها اومدن. آخر چه خیانتی از این واضحتر که همراه دشمن کشورت روی هموطنهات اسلحه بکشی... چند سرفه کرده و کمی خون از دهانش روی زمین پاشید. با دستمالم خونها را پاک کردم و شنیدم که دارد چیزی میگوید چیزی همانند سرودی که هر دو دوستش داشتیم:
یار دبستانی من با من و همراه منی...
طاقباز خواباندمش. چشمانش گلولهای از اشک شده بودند. لبانش اصواتی نامفهوم را ادا میکردند و وقتی گوشهایم را نزدیک بردم، ثانیهای قبل از مرگش گفت:
ـ حق با تو بود و تفسیر قران با دکمههای شل و ول اون زنکه جور در نمییومدن.