زهرا قهرمانی
روزهای پیشرو، گرچه از حضور تو سخن میگویند، گرچه خوشحالیم... اما عجب غربتی دارند! کوچه و خیابانها را به شوق سالروز میلادت آذین میبندیم و با شیرینی و شکلات، میهمان و گاهی میزبان مردم هستیم. در روز میلادت، لبخندها بیشتر است. صمیمیت موج میزند، اما ... اما فقط خدا میداند در دل تنهایمان چه غمی نهفته است.
هرسالی که میگذرد شاید به آمدنش نزدیکتر شویم. اما یک سال این تن فرسوده ما، پیرتر میشود؛ بار سفر را باید محکمتر ببندیم. و اگر برویم و شما بدرقهمان نکنی، چه کنیم؟
صبح آدینه در کنار پنجره و اطلسیها، اللهمعجل لولیک الفرج را در دلم فریاد میزنم. ندبه را میخوانم، به روز آمدنت میاندیشم و اینکه بعد از حضور تو، ندبه میشود یادگار دیروز و آرزوی اجابت شده سالهای پیش.
چه زیباست روزی که میآیی و جمعهها در کنار تو اما! دلتنگ ندبههایمان شویم! چه غریب است این حادثه. چه ماجرایی است این دلتنگیهای ما...
انگار تمامی ندارند...
تو .... حضور .... ظهور ... آرزو... دلتنگی
بیا آقا، بیا تا با هم جمعهها را به تفسیر ندبه بنشینیم.
بیا که پیر شدهایم. بیا که دنیایمان بی تو تاریک است. بیا که خود، همه اینها را میدانی.
میدانی که ستارگان آسمان با فروغ دیدگان تو به درخشش درمیآیند.
سبزی زمین مدیون روح سبز توست.
بیا که خود میدانی بیکران دریا از وسعت قلب تو سخن میگوید و آسمان تاریک دنیای ما محض خاطر آمدن تو سالهاست چراغانی کرده.
میدانی، اشکهایم کاسهای شده که هر روز پشت سرت ریخته میشود، شاید که بیایی این روزها، در همهمه این صداها، در میان شعارهای خالی، به دنبال نوای تکبیرت هستم.
راستی، چرا نمیآیی؟!
نمیدانم، شاید هنوز زود است. شاید چشمانمان هنوز شایسته دیدارت نشده.
زود است برای حضور فرشتهای از جنس خاک و قلبی از جنس نور، در میان مایی که هنوز میان دل کندن و دلبستن مرددیم.
«آه انسان، پرنده نامرغوب» صدای بال فرشتگان را بشنو و پر بگیر.
پرواز کن تا آسمانی شوی.
تا چشمای شایسته دیدارش پیدا کنی و قلبی برای درک حضورش.
بیا آقا، بیا که ما همه آرزوهایمان را جمع کردهایم و با تمامی دلهای هوایی شده آبیترین گستره ستارهای را ساختهایم. بیا که میدانی میخواهیم روی همه آسمانهای تاریک را کم کنیم.
بیا که میدانی دانههای تسبیح گم شده روزگار را نخ کردهایم و ذکر آمدنت را پیش از بیش زمزمه میکنیم.
ماه شب چهارده شعبان، میلادت مبارک