
نام کوروش شیشهگران آثاری را به یاد میآورد که همانند کلافهایی از خطوط است؛ کلافهایی که با قطری یکسان در پیچشاند و حسی غریب را در خود به همراه دارند. آثاری چشمنواز که به دل مینشیند، حتی اگر مفهوم اثر را بینند، نفهمد. این خطوط پیچان همانند نتهای موسیقی ریتمیک هستند و همین شیوه وجه تمایز آثار شیشهگران از دیگر نقاشان معاصر است. اما علاوه بر نقاشی وی در اواسط دهه 50 با توجه به شرایط و حوادثی که در جهان وجود داشت طراحی پوستر را آغاز کرد و در همان سالها پوستری را با عنوان «به خاطر صلح در لبنان» طراحی کرد که از سوی سازمان ملل متحد مورد تقدیر قرار گرفت، این پوستر علاوه بر استقبال جهانی اعتراضاتی را هم در داخل از سوی ساواک برای ایشان به همراه داشت. طی سالهای 1355 تا 1362 وی به همراه دو برادرش بهزاد و اسماعیل که آنها هم تحصیلکرده هنر و از دانشکده هنرهای تزئینی فارغالتحصیل شده بودند، 40 پوستر را طراحی ک ردند نشان دهنده فضای اجتماعی آن دوران است که از جمله آنها میتوان به پوستر «آزادی قلم» اشاره کرد که به گفته کوروش شیشهگران به خاطر آنکه هیچ چاپخانهای حاضر به چاپ آنها نبوده به اجبار شب و روز کار میکنند و از طریق چاپ سیلک آنها را تکثیر کرده و در اختیار مردم قرارمی دهند تا در راهپیماییها به همراه داشته باشند. از دیگر پوسترهای این دوره ایشان میتوان به پوستر «برای امروز» اشاره کرد. او این روزها درگیر آماده کردن اثری است که برگرفته از تابلو مونالیزاست با ایشان ساعتی را به بررسی وضعیت هنر مدرن و پذیرش آن توسط جامعه پرداختهایم. با تشکر از ایشان و خانوادهشان که در این گفتوگو پذیرای ما بودند. از آغاز زندگی هنریتان بگویید؟البته این طبق معمول برمیگردد به سالها پیش همانطور که همه نقاشی میکشیدند من هم نقاشی میکشیدم یا بهتر است بگویم نقاشی هم میکشم. همانطور که میدانید آن زمان هنوز راه و روش یا بهتر بگویم شناخت کاملی نداشتم تا آنکه به هنرستان رفتم، هر چند پیش از هنرستان هم نقاشی میکشیدم که نمونههایش هست.
یعنی به مقطع ابتدایی برمیگردد یا بعد از آن؟کارهایــــی که دارم بعضیهایشان برمیگردد به زمانی که هنوز هیچ نوع تعلیم نقاشی را ندیده بودم و آن کارها غریزی هستند مثل تصویر پدر و مادرم که پیداست خواستهام زمینه کار را به پرسپکتیو ببرم، اما چون پرسپکتیو را نمیشناختهام غریزی کار کردهام.
این کار به چه تاریخی برمیگردد؟خیلی وقت پیش. مثلاً 14 یا 15 ساله بودهام و بعد از آن کمکم تحت تعلیم هنرستان قرار گرفتهام. آن زمان استادهایی مانند آقای حسین کاظمی که نمیدانم میشناسید یا نه به ما آموزش میدادند.
بله میشناسم. از دیگر استادهایتان نام ببرید؟آقای وزیری مقدم و همین طور چند استاد فرانسوی هم داشتیم. آن زمان وضعیت تدریس هنرستانها خوب بود یعنی استادان واقعاً جدیت داشتند تا هنرجوها کارخوب یاد بگیرند و با هنر آشنا شوند. نه اینکه فقط نقاش شوند. چون همانطور که میدانید با هنر آشنا بودن فرق میکند با نقاشی کشیدن.نقاشی باید توأم با شناخت هنر باشد تا کاری ارزشمند شود. با توجه به چنین آموزشهایی دوره هنرستان را گذراندم و وارد دانشکده هنرهای تزئینی شدم. در آنجا باید چند رشته را همزمان با هم آموزش میدیدیم و در نهایت رشته خود را انتخاب میکردیم که من رشته نهاییام را معماری داخلی انتخاب کردم و باید بگویم که من همیشه در تمام دوران تحصیلم شاگرد اول بودم.
با توجه به اینکه شاگرد اول بودید خانوادهتان مخالفتی نداشتند که به دنبال هنر بروید؟عشق من به نقاشی طوری بود که اصلاً به اینگونه مطالب توجه نمیکردم پدر و مادرم هم بسیار دوست داشتند که به دنبال هنر بروم. با توجه به علاقهای که نسبت به نقاشی داشتم اصلاً فرصتی برای طرح مسائلی نظیر اینکه هنر بخوانم یا نخوانم یا به قول امروزیها بگویند این رشته پول درآور هست یا نیست نبود. فقط عشق و علاقهام این بود که نقاشی بکشم و این صرفاً بهخاطر خود نقاشی و هنر بود و شاید رشد شکوفاییام در این زمینه به خاطر این بود که هیچ مانعی بر سر راه هم نبود و تنها مسألهام کار و خلق و جستوجو کردن و اتود زدن بود و همین باعث شد که از آن قضایا رها باشم و به دنبال تکمیل نقاشیام بروم تا آن را به جایی برسانم که واقعاً به هنر برسم که خب به نظر خودم رسیدهام. البته سالها پیش نقاشی کردن باعث خوشحالیام بود و انرژی دوباره به من میداد و اینکه میبینم از نظر هنری کار خوبی انجام دادهام برایم بسیار ارزشمند است.
در دوران تحصیلتان سیستم آموزشی هنر به چه صورت بود آیا به همین شیوه امروزه بود؟نه بسیار بهتر از امروز بود. اولاً آنکه دانشجوها بسیار علاقهمند بودند و استادها هم بسیار استادتر بودند. همانطور که اشاره کردم استادان ما افرادی نظیر حسین کاظمی، وزیریمقدم یا موسیو ژیرار و خانم برونه که فرانسوی بود، بودند. در واقع میخواهم بگویم که دانشکده از نظر آموزش پربار بود و بسیار هم سختگیری میشد. اما خب این دوره هم تمام شد.میدانید که در هنرستان یا دانشکده کاری را میکنند که استاد میخواهد و کاری است تقریباً رئالیستی. البته نمیخواهم بگویم کلاسیک رئالیسم بود ما اگر طبیعت بیجان یا فیگوراتیو کار میکردیم همه آنها رئالیستی بودند و به آن شکل مدرن نبودند. تنها من بودم که از خط خارج میشدم و یک دفعه میرفتم کار مدرن انجام میدادم. مثلاً آقای وزیری به من میگفت کاری که تو داری انجام میدهی برای 15 سال بعد است. تو باید اول کارهای دیگری انجام دهی.
منظورشان آن بود که بیشتر ساخت و ساز کنید؟ساخت و ساز به آن شکل هم نه بلکه یک شناخت کاری پیدا کردن و بعد از آن شناخت اگر خواستم پایم را بیرون بگذارم و از خط خارج شوم که آن هم یک قوائدی دارد. یک مقدار دانشجوی تخسی بودم.
چه باعث میشد که به قول خودتان تخس باشید؟در عین حالی که برای استادانم احترام قائل بودم به حرفشان گوش نمیکردم. مثلاً استادان حرفی میزدند که به نظرم میآمد که این حرف نقص دارد و خودم نقصش را درست میکردم و این باعث میشد که پرو بال تازهای پیدا کنم. تا اینکه یکبار آقای وزیری گفت:«به این کاری نداشته باشید بگذارید هر کاری دلش میخواهد بکند.»این به خاطر آن بود که مثلاً من در دانشکده کوبیسم کار میکردم و اولین کسی هم بودم که به این سبک کار میکرد. مثلاً فیگور، پرتره، طبیعت بیجان و... همه را. البته خیلیها مخالف بودند و میگفتند:«نه آقا اینجا دانشکده است تو باید طبق مقررات اینجا کار کنی». ولی من پایم را از خط بیرون میگذاشتم. اوایل استادان مخالفت میکردند که چرا اینطور کار میکنم اما کمکم متوجه شدند که اگر میگویم کوبیسم، فهمیدهام که چیست و درست کار میکنم.
زیاد مطالعه میکردید؟بله تمام دورههای مختلف کوبیسم را مطالعه کردم. زمانی هم که کار میکردم دوستان میدیدند که خوب کار میکنم و به قول دوستان که میگفتند تو مثل یک استاد نقاشی کوبیسم خوب کار میکنی وقتی رفتی در این فضا کافی است و دیگر آن فضا تمام میشود. در کل به خودم آزادی میدادم و شاید همان آزادیها بود که باعث شد من به مراحل بعد برسم و در مراحل بعد هم از عهده کارم بربیایم. چون هرکسی نمیتوانست. امکان داشت که کسی بداند اما نمیتوانست پیادهاش کند.
چه چیزی در کوبیسم وجود داشت که شما را جذب کرده بود؟اگر بخواهم نکته خاصی را بگویم خب کم است. بسیاری از چیزها بود مثل رنگآمیزی، درهمشکستگی، آزادی و... مثلاً من هیچگاه آن آزادی که در شیوه کوبیسم داشتم در دیگر مکاتب نمیدیدم در آنجا خودم را آزاد میدیدم و جستوجو میکردم. البته سعیام بر این بود که هنرم ایرانی باشد و در قالب این هنر ایرانی بتوانم هنرم را جهانی کنم. من از فرهنگ خودمان و از اتفاقاتی که در زندگیمان میافتد ایده گرفتم و شروع کردم به مطالعه هنر خودمان و خواستم از قالب هنر خودمان شیوهای را بیرون بیاورم که فراتر از مرزهای خودمان باشد.
چرا؟چون حس کردم که هنر ما باید جهانی بشود نه اینکه همین طور محلی بماند. خب آن زمانها فکر میکردم این هنر محلی است. آن زمان بنده در سبک کوبیسم جایگاهی پیدا کرده بودم، اما در هر صورت کوبیسم هنر ما نبود و تعلق به هنرمندان بزرگ دیگری داشت و طبیعی بود که بخواهم از آن جدا شوم. درک کرده و به آن حقیقت رسیده بودم که باید چیزهای دیگر را هم کشف کنم. به همین خاطر سعی کردم خودم را پیدا کنم. یعنی کاری کنم که هم بوی هنر ایرانی را بدهد و هم بوی هنر جهانی را،چون اگر تنها کاری میکردم که بوی هنر ایرانی میداد هیچ ارزشی نداشت ولی اگر عناصری پیدا میکردم که همراه با بوی هنر ایران، بوی هنر جهانی را هم بدهد آن وقت فرهنگمان جهانی میشد و این مرا خیلی راضی میکرد.
و چطور آن را به دست آوردید؟با کار زیاد.
دیگران هم کار میکنند اما به آن موفقیتی که میخواهند نمیرسند؟خب این را دیگر نمیشود، گفت چرا آنها نمیتوانند و من توانستم. اما به قول حافظ «نکتهای هست در این پرده که عاشق داند». آدم باید اول عاشق کارش باشد و دوم اینکه مطالعه داشته باشد و با فراست و تیزبینی تلاش کند تا هنرمند خوبی بشود. من به دنبال آنها رفتم و با کار زیاد و دیدن آثار هنرمندان بزرگ توانستم به آنچه میخواهم برسم. مثلاً وقتی اثر هنرمند بزرگی را مطالعه میکردم سعیام بر این بود که نکات را پیدا کنم و جستوجو میکردم و اتود زده و فکر میکردم. سعیام این نبود که فقط آثار را نگاه میکنم و از کنارشان بگذرم. تمام این مسائل باعث شد که بهتر بتوانم آنچه را میخواهم پیدا کنم. الان هم همان روش را دارم. شاگردی هستم که تا به اینجا رسیدهام.
به نظر شما لازم است که یک نقاش حتماً سنتهای هنری کشورش را بشناسد و بعد اثری را خلق کند؟خب از یک جهت بله. اگر بخواهیم هنرمان جهانی و ماندگار باشد باید عمق هنرمان را بشناسیم نه اینکه به صورت ظاهری مانند برخی از افراد که خط مینویسند (نقاشی خط) به دنبال کارهای ظاهری باشیم. باید هنرمند شناخت دقیق از هنر کشورش داشته باشد که اگر این شناخت با استعداد و شعور همراه باشد هنرمند میتواند اثر متفاوتی خلق کند. خب من فکر کردم میتوانم. به این دلیل که علاوه بر نقاشی، معماری و گرافیک هم خوانده بودم و همین مسأله به من شهامت داد که پایم را از گلیم قدی هنر ایرانی فراتر بگذارم. یعنی زمانی که کار میکنم به معماری و گرافیک و خطاطی و ... هنرمان هم توجه میکنم. دلم میخواهد هنرمان را در سطح جهانی مطرح شود که امروزه شده.
در آثارتان آن قسمتی که بر گرفته از سنتهای کشورمان است را از کدام بخشها انتخاب کردید؟از همه بخشهای سنتهایمان و هیچگاه خودم را محدود نکردم.
آیا تمامی استادانی که در دانشگاههای هنر تدریس میکنند به نکاتی که اشاره فرمودید توجه دارند و دنبال جهانی کردن هنر هستند؟بعضیهایشان خیلی دلسوز و علاقهمند به کار هنری هستند اما بعضی فقط تکلیف انجام میدهند و تنها تدریس میکنند و میروند و همانند همان دانشجوهایی هستند که برای رفع تکلیف کار انجام میدهند.
با توجه به این نوع سیستم آموزشی تکلیفوار که برخی از استادان دارند و کمبود منتقد آگاه هنری برای جریان هنر نو نباید نگران بود؟ و این نوع آموزش هنرجویان را به تقلید صرف نمیکشاند؟نه. اعتقاد دارم که هنر و جبرزمانه خود به خود انسان را هدایت خواهد کرد. البته اگر فرد هوشیار باشد هدایت خواهد شد و از سطح هنر محلی خارج میشود. این مسأله زمانی اتفاق میافتد که هنرمند فهم و درک هنر را داشته باشد و به فکر رشد هنر مملکتش باشد، در این صورت خود به خود از سطح هنر محلی خارج میشود. این به خاطر این است که هنرمند یاد میگیرد و درک میکند این هنری که امروز دارد برای این زمان نیست و همین که بفهمند هنر این زمان نیست یک نوع شارژ روحی میشود و به سمت جلو حرکت خواهد کرد و پیشرفت میکند. البته اگر بتواند. همه میخواهند این کار را بکنند اما خیلیهایشان نمیتوانند و در نیمه راه میمانند.
منظورتان از هنرمند زمان خود بودن چیست؟ برخی از استادان هنر معتقدند که هنر هنرمند 150 سال بعد درک خواهد شد نه امروز؟نه، من چنین نظری ندارم. اگر هنرمند در زمانی که زندگی میکند هنری را بیافریند که متعلق به زمان خود باشد برای 150 سال بعد هم خواهد بود و در آن زمان هم درک خواهد شد. مگر آنکه ما نتوانیم. من اعتقاد دارم که هنر باید در زمان خودش حرف خود را بزند و این هنری خواهد بود که تا 150 سال بعد هم خواهد ماند و از بین نخواهد رفت. کما اینکه هنرمندان بزرگ هم همین کار را کردهاند. مثلاً زمانی که میکل آنژ سقف کلیسای سیستین را نقاشی میکرد به فکر آن نبود که کاری بکند که 150 سال بعد فهمیده شود. او میدانست که چه کاری باید بکند. اگر هنرمندی منطبق با زمان خودش اثری را بیافریند شما چه بگویید و چه نگویید از زمان خودش فراتر است در ضمن اینکه حرفش را به مردم زمان خودش هم میرساند.
تا به حال شده به خاطر نوع آثارتان کسی بخواهد که دربارهشان توضیح بدهید؟خب بله. خواستهاند، ولی مسلم است اولین چیزی که آنها را جذب میکند همان هنری بوده که در اثر است. یعنی مردم نگاه میکنند و میبینند که این تابلو فراریشان نمیدهد بلکه جذبشان میکند و این جذب شدن هم خاصیت بصری دارد. خب نقاشی را نمیتوان حدس زد و باید دید و بررسی و تحلیل کرد. بعد یواش یواش چشم انسان عادت میکند و فرد میرود به دنبال سواد هنری و فهم آن و برای اینکه این اتفاق بیفتد لازم است که مردم با هنر آشنا شوند. نمیشود که همیشه هنرمند پیشرو باشد و مردم هم همراهیاش نکنند. مردم هم باید زحمت بکشند و مطالعه کنند و فهم و درک هنری پیدا کنند و هنر هنرمند را بفهمند در غیر این صورت هنرمند پیش میرود و آنها جا میمانند. خوشبختانه این مسأله در زمان ما بسیار اتفاق افتاده یعنی مردم به دنبال هنر آن هم هنر مدرن هستند و هنر قدیم را نمیخواهند. این بسیار جالب است و تنها زحمت هنرمند نیست. جو هنری به گونهای شده که گالریدار و روزنامهنگار و ... همگی دست به دست هم دادهاند و این فضا را به وجود آوردهاند. امیدوارم این موضوع بیشتر گسترش پیدا کند. خب همینطوری است که جامعه رشد میکند. برای من بسیار مهم است که مردم به من مراجعه میکنند و کار مدرن میخواهند و دیگر به دنبال آثاری همانند آثار کمالالملک نیستند. مردم خواهان کار نو و تازه هستند. بسیار زحمت کشیده شده تا ملتی به این درک رسیدهاند که آن را کنار بگذارند و خواهان کارهای جدید باشند.
با این حال کارهای بازاری هنوز مشتاقان خود را دارد و در بازارچههای خیابان ولیعصر و دیگر جاها به فروش میرسند؟اگر آن افراد تربیت شوند و سواد هنری پیدا کنند دیگر به دنبال چنین آثاری نمیروند. اما اگر در همان قالبباقی بمانند همواره به دنبال تابلوهایی هستند که یک بچه و سگش را نشان میدهد یا ... این افراد استعداد شناخت هنر خوب و والا را دارند اما مهم آن است که چقدر میتوانند بروند دنبال آن که این بستگی به خودشان دارد. البته برای من به شخصه تعجببرانگیز است که مثلاً تا 10 یا 20 سال پیش مردم خواهان کارهای پیش پا افتاده بودند اما امروزه میآیند و خواهان هنر مدرن هستند و آن را درک میکنند و این درک برای پز دادن نیست بلکه کار را تحلیل میکنند.
فکر میکنید که علتش چه بوده که مردم یکدفعه آنقدر شناخت پیدا کردهاند؟یک دفعه هم نیست. این به خاطر زحمت هنرمندان و منتقدان و روزنامهنگاران ماست. من یک گروه خاص را نمیتوانم نام ببرم. اشتباه هم هست که بخواهم اینطور بگویم. همه سعی میکنند و زحمت میکشند. دنیا هم به جلو هولشان میدهد که بروند به سمتی که متعلق به زمان خودشان است.
نقش صدا و سیما در این هدایت چطور بوده؟صدا و سیما برنامههایی را نشان میدهند که بدتر سوادمردم را خراب میکند. یعنی مردم یک شناختی پیدا کردهاند با فکر و اندیشه خودشان که درست و زیباتر است اما آنها میآیند مثلاً با نمایش دادن باب راس که منظرههای صد تا یه غاز میکشد آن چیزی را هم که هنرمند سعی کرده با آن سطح جامعه را بالا ببرد یکدفعه خرابش میکنند. یکی از گلایههای من و همه همکارانم همین است که آقا جان توکه کاری نمیکنی که هنرت را بالا ببری لااقل پایین نیاورش. ما این همه زحمت میکشیم و بعد تلویزیون مردم را به کارهای بازاری و بیارزش عادت میدهد. این کار غلط است. صدا و سیما باید افرادی را داشته باشد که اگر چنین برنامههایی نمایش داده شد جلوی پخشش را بگیرند. باید هنر واقعی را به مردم نشان دهند. هر چند که در ابتدا مردم متوجه نشوند اما یواش یواش جلساتی را بگذارند و بحثها و گفتوگوهایی را راه بیندازند و تحلیلهای کنند که سطح آگاهی مردم تغییر کرده و بالاتر رود.
از زبانی که برای بیان ایدههایتان انتخاب کردهاید بگویید. چقدر به آنچه که میخواستید رسیدهاید؟خیلی ولی هنوز کاملاً به آنچه میخواستم نرسیدهام. من و امثال من توقعشان از خودشان زیاد است. البته خیلیها معتقدند که رسیدهام به آنچه میخواستم. اما خودم معتقدم که هنوز که هنوز راه زیادی را پیش رو داشته و جای کار دارم. هنوز جا هست که زحمت بکشم. البته این زحمتی که میگویم زحمت بیل زدن نیست. منظور همان کار کردن است.فکر میکنم که به بخشی از آنچه میخواستهام رسیدهام. ولی خوشحالم از این که راهم اشتباه نیست.
آثار شما در ذهن تداعی کننده خطوط است که در مقایسه با دیگران متفاوت است چه چیزی باعث شد که شما به دنبال الگوبرداری از خط نروید؟چون اگر همان را تکرار میکردم ارزش نداشت. مطلب خوبی را گفتید عربها از خطاطی خوششان میآید اما آن هنر نیست. کاری که برخی دوستان انجام میدهند و خط مینویسند زیر هم و قاطی میکنند یک نوع عادت یا مهارت است. مثلاً فردی از صبح تا شب اگر «میم» یا «دال» بنویسد بالاخره «دال و میم و نوناش» خوب میشود ولی یک هنرمند نقاش اینطور نیست. یک هنرمند نقاش برخورد میکند با مسائل و نسبت به آن موضوع و مکان و زمانی که در آن قرار گرفته دغدغه دارد. اگر بیاید و دائم همان دال و میم را بنویسد خب این دیگر چه انعکاسی از زمانه است. این بیان حال هنرمند و زمانه و مکان او نیست اینها را صد سال پیش هم انجام میدادهاند از میرعماد گرفته تا به امروز همین کار را میکنند. این کجایش هنر است؟آیا آن زمان هم هنر همین بوده؟ نه. هنر زمان ما زمین تا آسمان با آن زمان متفاوت است. اگر سیاه مشقهای استادان آن دوره را نگاه کنید، میبینید که همین است که امروزه اینها مینویسند. پس این همه جنگ و خون و خونریزی و... در این مملکت چه شد؟ این همه جوانهای مردم از بین رفتند چه شد؟پس هنر زمانه کجاست؟ حالا باز هم باید لابهلای همان خطها و میم و نونها به دنبالش باشیم؟ نه. هنرمندی آگاه است که بداند چکار میکند و کجای زمانه ایستاده آن میشود هنر.
مانند پوستر صلح برای لبنان که شما
طراحی کردید؟بله، هدفم این بود که یک هنرمند ایرانی هم میتواند در اتفاقاتی که در دنیا میافتد شرکت کرده و اظهار نظرکند. در آن زمان جنگی بین لبنان و دیگر کشورها بود و همین باعث شد این ایده به نظرم برسد. با خود فکر کردم و دیدم نمیتوانم این اتفاقاتی که برای لبنان میافتد را در نظر نگیرم و پوستر صلح در لبنان هم حاصل آن طرز فکر بود که خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت و به خیلی از کشورها رفت و این به خاطر همان طرز فکری بود که داشتم. یعنی اینکه هنر گرافیک ما فقط نباید به اتفاقات داخلیمان بپردازد باید به اتفاقات جهانی هم رجوع کنیم و آنها را هم انعکاس دهیم.
با شما برخوردی هم شد؟خب ساواک جلوی کارم را میگرفت و نمیگذاشت. سال 56 و 55 بود.
چرا به دنبال طراحی چنین پوسترهایی در آن زمان رفتید؟برای آنکه آن زبان آن زمان بود و امکان تکثیرش وجود داشت و به راحتی همه جا میتوانست نصب شود؛ خیابانها، خانهها و ... حتی به ده کورهترین جای دنیا هم این پوستر رفته بود. اما نقاشی را نمیشد این طور عرضه کرد.
خودتان به این باور رسیده بودید که باید برای چنین جریانی پوستر تهیه کرد؟بله به این نتیجه رسیده بودم که برای چنین جریانی باید پوستر طراحی کرد چون زبانی که مورد احتیاج بود همین بودکه با استقبال فراوان هم در داخل و هم درخارج همراه شد. مثلاً در دانشکدههای انگلستان، امریکا و ایتالیا این پوسترها را به نمایش میگذاشتند.
مشکلشان با خودتان بود یا هنرتان؟باهنرم، خودم را نمی شناختند. مثلاً میگفتند این پوستر صلحی که برای لبنان ساختهای از کجا میدانی که ما با آن موافق هستیم یا نه، که در جواب میگفتم من یک هنرمندم و به زمانه خودم نگاه میکنم خب نسبت به اتفاقاتی که افتاده باید عکسالعمل نشان دهم. این دید هنرمندانه است و شما نمیتوانید بگویید این دید را نداشته باشم. البته جلویش را هم نمیتوانستند بگیرند چون آنها را چاپ میکردم.
در آن زمان هم دورهایهایتان به شما نصیحت نمیکردند که این کارها را نکنید؟همدورهایهایمان آن زمان رفتند و زیر کرسی قائم شدند (با خنده) و گفتند ما اهل این کارها نیستیم. البته به من نگفتند اما معلوم بود که هیچ کدام کار نکرده بودند. با من مخالفت نمیکردند اما شهامت و شجاعت و معرفت این کار را نداشتند که بیایند و خودشان را به خطر بیندازند. یک آب جوی باریکی بود که بیایند و بروند و بگذرانند. اما این کارهایی که من آن زمان انجام میدادم خیلی شجاعت و شهامت میخواست. الان هم که نشستهام اینجا و فکر میکنم میبینم که کار خطرناکی بوده و جرأت میخواسته.
کمی هم در رابطه با نمایشگاه «مونالیزا 10 در 10» بگویید؟من هم یک کار در آن نمایشگاه که در گالری 10 است خواهم داشت که بازآفرینی چهره مونالیزاست. البته این کار به خصوص در اروپا بسیار انجام شده و حالا ما این کار را میخواهیم انجام دهیم. آقای بهزاد حاتم که مدیر گالری «10» هستند سالیان سال است که نقد هنری میکنند و کار را میشناسند، ایدههای خوبی دارند مثل همان نمایشگاهی که موضوعش گوش ونگوگ بود امیدوارم که کارم را با این گالری ادامه دهم و این نمایشگاه با استقبال روبهرو شود.
اگر مطلبی هست که سؤال نشده بفرمایید؟نه، برای مصاحبه ای که انجام دادید متشکرم.