کد خبر: 395078
تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۳۸۹ - ۲۰:۱۳
نخستین تلاش‌های باسوادشدن ایل قشقایی از زبان محمد بهمن بیگی
نفیسه ابراهیم زاده انتظام - رسم همیشگی کوچ بی هیچ تغییری و حاکمیت خشن طبقاتی بر چهره ایل و عشایر ناخن می‌کشید. فرد یا ایلی نمی توانست از طبقه خود بالاتر رود و همواره فرزندان راه و رسم پدران را دنبال می‌کردند. این روال 3 هزار سال بر تاریخ ایلات و عشایر کشور جاری بود. تا اینکه به همت محمد بهمن بیگی پدر مدرسه عشایری ایران جوی سواد کم کم به کویر جان های شیفته رسید و آنها را سیراب کرد. شرایط آن زمان را از زبان بهمن بیگی مرور می‌کنیم.با آنکه عشایری بودم به جای تفنگ و فشنگ قلم و کتاب را انتخاب کردم، معلم شدم و آموزش عشایری را به راه انداختم.کم بودند کسانی که تشویقم می‌کردند و بسیار بودند آنهایی که به ملامتم بر می‌خاستند. پدرم مثل همه پدرها فرزندش را شایسته مشاغل مهم‌تری می‌پنداشت. یکی از پسر عموهایم که اتفاقاً مرد غیرتمندی بود و تحصیلات مرا عالی می‌دانست شماتتم می‌کرد: «ما از تو انتظار کارهای بزرگ داشتیم. خیال می‌کردیم استاندار می‌شوی. وکیل و وزیر می‌شوی. کارت به مکتب داری کشید!».همکلاسی‌های قدیم دست از سرم بر نمی‌داشتند: «تو چرا با چنان هوشی که داشتی به چنین شغل کوچکی راضی شده‌ای؟ معلمی هم شد کار؟ حسن وکیل شد، محمد سفیر اسپانیاست. منوچهر به وزارت خارجه رسید و تو آواره کوه و بیابان شده‌ای و به بچه چوپان‌ها درس می‌دهی!»سرزنش خیرخواهان و بداندیشان از هر گوشه‌ای به گوش می‌رسید: «پسرک بی‌استعداد نبود ولی عقل راست و درستی نداشت».خان‌های مقتدر ایلات نغمه تازه‌ای را که برای سواد‌آموزی عشایر سر داده بودم نمی‌پسندیدند.دستگاه آموزشی کشور هم بازیچه‌ای بود در دست حکومت ارتشی و سیاسی.من در میان چنین جو نامساعد و در کشاکش این نیروهای رنگارنگ برای آموزش بچه‌های قشقایی و سپس سایر عشایر فارس دست و پا می‌زدم. پایم لرزان بود و دستم تهی، چشم‌انداز آینده روشن به نظر نمی‌رسید. راهی نفس‌بر پیش رو داشتم. مخالفت‌ها به هراسم می‌افکند. یاد مناصب احتمالی و مشاغل از دست رفته آزارم می‌داد امید فتح و فیروزی کم بود.گاه چنان خسته می‌شدم و در می‌ماندم که به آنچه بودم و کرده بودم و می‌کردم بد و بیراه می‌گفتم. لیکن چاره‌ای نداشتم. پل‌های پشت سر ویران شده بود....«یک نیاز نیرومند درونی نمی‌گذاشت که آرام بگیرم... اندیشه تعلیم و تربیت اطفال ایل آسوده‌ام نمی‌گذاشت... اعتقاد بزرگ‌تر من بر تعمیم سواد و دانش بود. سواد را بیش از هر عامل دیگر مایه نجات می‌پنداشتم، اما اعتقاد عمومی زمامداران فرهنگی و غیر فرهنگی بر این بود که ایل تا زمانی که گرفتار حرکت است و اقامتگاه مشخصی ندارد نمی‌تواند به دانش و سواد دست یابد. اسکان ایل را که امر پیچیده و طولانی بود، آسان و آموزش را که مسأله‌ای آسان بود دشوار می‌پنداشتند.» از یک شاعر آلمانی این عبارات در خاطرم مانده است: «تو با این پای مسکین و بدن ناتوان نمی‌توانی چنین سربالایی درشت و ناهموار را بپیمایی و به آن سرمنزل دور برسی.من با این پای مسکین و بدن ناتوان چنان سربالایی درشت و ناهموار را پیمودم و به آن سرمنزل دور رسیدم ولی از همه می‌خواهم که از من نپرسند چگونه!».مفهوم این شعر آلمانی وصف حال من بود و هست. من نیز با پایی مسکین و بدنی ناتوان از راهی دراز و پرسنگلاخ عبور کردم و به سرمنزلی دور رسیدم. من هم از همه می‌خواهم که از من نپرسند چگونه. در سال 1330 نخستین مدرسه سیار عشایری را در سایه چادر میهمانی سنتی‌شان، برای بستگان و خویشان نزدیک خود بر پا کردم.در زمستان سال 1331 در اقدامی سخت و با پیگیری‌های بی‌وقفه و مسئولانه توانستم برنامه سوادآموزی عشایر را به تصویب وزارت آموزش و پرورش وقت برسانم. هر چند در بند چهار آن تأکید شده بود که«یک سیستم مالی تأسیس شود تا بدان وسیله مردم عشایر مخارج حقوق معلمان مدارس را بپردازند، اما آن قدر تعلل کردند تا بحران سال 1332 پیش آمد و بروز کودتای 28 مرداد اجرای آن را به تعویق انداخت.»آنچه من می‌خواستم این بود که نعمت سواد عمومیت یابد و همگانی شود تا فقیر نیز مثل غنی و چوپان زاده هم مانند خان‌زاده بر این سفره کریم بنشیند.باسواد کردن بچه‌های عشایر در کوه‌ها، بیابان‌ها و جنگل‌ها کار آسانی نبود. بچه‌هایی که غالباً به ییلاق و قشلاق می‌رفتند و جا به جا می‌شدند.دبستان ایلی ساختمان نداشت. در چادر بود. کودکان روی زیلو می‌نشستند، تخته سیاه دبستان ایلی تخته سیاه کوچکی بود. تخته سیاه بزرگ را نمی‌شد بر پشت خر و گاو و شتر بست و به گرمسیر و سردسیر برد. تخته سیاه کوچک هم بیشتر اوقات در کوچ ایل می‌شکست، نجار هم برای تعمیر نبود.در فصل پاییز بسیاری از مدرسه‌های عشایری گرفتار بی‌آ‌بی می‌شدند. بچه‌ها به نوبت در مشک‌های کوچک آب می‌آوردند. سرمای زمستان گرفتاری دیگری بود، تهیه هیزم آسان نبود.دبستان ایلی آدرس نداشت. پیدا کردنش دشوار بود. این مدرسه اسم نداشت. نمی‌شد اسم پادشاهی بزرگ، دانشمندی مشهور و شاعری معروف را برکرباس چادری دوخت یا از سر در اتاقکی کاهگلی آویخت.دبستان سیار ایل حرکات شمسی و قمری داشت. حرکات شمسی او از قشلاق تا ییلاق بود. حرکت قمری او درون این دو منطقه انجام می‌گرفت.مردم ایل دنبال آب و علف بودند. در جایگاه‌های تابستانی و زمستانی هم کوچ‌های دورانی داشتند.بسیاری از معلمان دوره دیده (به‌خصوص روستاییان) به خاطر تزلزل سیاسی، از کار کردن برای مدارس عشایری خودداری کردند اصل چهار بساط خود را برچید و رفت. خشکسالی‌ها، محدودیت‌های مالی عشایر و نارضایتی از اینکه چرا فقط عشایر باید هزینه معلمان را خودشان تأمین کنند بر مشکلات افزود. حقوق معلمان به تأخیر افتاد و ادامه کار دچار بحران و تهدید جدی شد.معلم غایب و بی‌رغبت به درد امر تدریس نمی‌خورد. معلم شهری به زور به روستا و ایل می‌رود و با اشتیاق به شهر باز می‌گردد. حق هم دارد. معلم شهری از همان روز اول درس در آرزوی انتقال و بازگشت است. از همان هفته‌های اول درصدد تشبث و توسل است. کسانش دست به دامن این و آن می‌شوند که نور چشم عزیزشان را در کنار خود و در نزدیکی خود داشته باشند یا به شهر و شهرکی قابل زندگی منتقل کنند.معلم ایلی‌بار و بندیلش را می‌بست و با ایل به راه می‌افتاد. بارش سنگین بود: یک یا دو چادر، زیلوها تخته سیاه‌‌ها، میخ‌ها و طناب‌های چادرها و از همه دشوارتر دیرک‌های بلند چادرها.مدرسه ایلی خدمتگزار نداشت. بابا و ننه و مدیر و دفتردار نداشت. معلم ایلی تنها بود. گرفتارهای معلم ایلی فراوان بود ولی او بیدی نبود که با این بادها بلرزد.از طرفی تدارک وسایل مدارس و کتاب و لوازم‌التحریر اطفال دشواری دیگری بود. رفع این نیازها در طوایفی که کلانتران و کدخدایان خیرخواه و ثروتمند داشتند آسان بود. لیکن تیره‌ها و بنکوهای ناتوان‌تر و فقیرتر چنین امکان و قدرتی نداشتند.در ایل دکان لوازم تحریر نبود. فروشگاه قلم و کاغذ نبود. کتابفروشی نبود. گچ رنگی نبود، گچ سفید هم کمیاب بود.کودکان ایل شناسنامه نداشتند. سن و سال آنان مساوی و مشابه نبود. خردسالان و نوجوانان کنار هم درس می‌خواندند.آموزگار ایل یک تنه همه کلاس‌ها را درس می‌داد. او به خواهرانش هم درس می‌داد. مدرسه ایلی مختلط بود.کودک ایلی کودک بی‌پشت و پناهی بود. قوت و غذای راست و درستی نداشت. لباس حسابی نمی‌پوشید. در هر مدرسه ایلی فقط دو سه کودک از خانواده‌هایی بودند که دستشان به دهانشان می‌رسید.پیوسته در سفر بودم. صحاری و جبال را زیر پا می‌نهادم. همه مدارس سیار و ثابت نو پا را می‌دیدم. همه بچه‌ها را در همه درس‌ها می‌آزمودم. آموزگارانم را تا آنجا که عقلم قد می‌داد هدایت می‌کردم. از معلمان موفق راه و رسم کارشان را یاد می‌گرفتم و به دیگران یاد می‌‌دادم.از به کار بردن کلمه اعجاز می‌پرهیزم. چیزی شبیه به اعجاز انجام گرفته بود. یک کودک، حتی یک کودک در یک درس حتی در یک درس ناتوان نبود. به سوی میدان آزمایش می‌پریدند. پرواز می‌کردند. تخته‌های سیاه را با خط خوش می‌آراستند. صداهایشان شبیه به نغمات پرندگان بود. شعر نمی‌خواندند، نغمه‌سرائی می‌کردند.بچه‌‌ها برای نمایش و آزمایش بی‌تاب بودند. منتظر نوبت نمی‌شدند. قطعات گچ را از دست یکدیگر می‌قاپیدند. از پرسش‌های آسان دلتنگ می‌شدند. اعداد درشت و طولانی می‌خواستند. عملیات ضرب و تقسیم برق آسا بود. بینندگان آنچه را می‌دیدند باور نمی‌کردند.دانش آموزان بزرگ‌تر مسائل پیچیده‌ حساب و هندسه را با سرعتی شگفت‌انگیز حل می‌کردند. جعبه فلزی علوم داشتند. برق به بویراحمد نیامده بود. بچه‌ها با باتری، لامپ‌های کوچکشان را روشن می‌کردند. طبیب به بویر احمد نیامده بود. دانش‌آموزان تصاویر قلب و ریه و سلسله اعصاب را مثل یک دانشجوی طب رسم می‌کردند.نقشه ایران و همه جای ایران را به راحتی می‌کشیدند. در یکی از مدرسه‌ها مشاعره فقط از فردوسی بود. در دبستانی دیگر گیراترین صدا از حنجره کودکی بر می‌آمد: چو ایران نباشد تن من مباد...برای من دیدار چادرهای سفید دبستان‌های عشایری در میان چادرهای سیاه لذت بخش و افتخار‌آمیز بود ولی محرومیت دختران از حضور در این دبستان‌ها اندوهگینم می‌کرد. اندوه بیشترم از این بود که با تأسیس مدارس رنج و زحمت روزانه دختران دو برابر شده بود.پسران به دبستان می‌رفتند و دختران ناچار بودند که وظایف آنان را نیز انجام دهند.بهمن بیگی برای ترغیب دختران و خانواده‌ها، دختر خود را نیز تشویق کرد که به دانشسرا بیایند و شغل معلمی را بپذیرد، در نتیجه در سال 1343 برای اولین بار شش نفر از دختران عشایری وارد دانشسرا شدند.پیشنهاد مکرر من این بود که سازمان بهداری فارس با تقلید از الگوی موفق آموزش عشایری عده‌ای از دختران با سواد ایل را برای کمک مامائی تربیت کند. خوشبختانه این پیشنهاد پس از تکاپوی بسیار مورد موافقت قرار گرفت و موسسه کوچک تربیت کمک مامای عشایری پا به عرصه وجود نهاد و در طول چند سال نزدیک به یکصد و پنجاه قابله ایلی تربیت کرد. قابله‌‌هایی که جن وحشتناک آل را به وحشت انداختند.انتخاب آموزگاران از میان جوانان عشایر یکی از بزرگترین دلایل موفقیت ما بود.طرحی که مورد استقبال ایالات متحده امریکا برای بومی ها و سرخ‌پوستان قرار گرفت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار