
حسین فصیحی
یک «اتفاق» ساده در زندگی خیلیها را به نان و نوایی رسانده است. گاهی یک «اتفاق» سبب شده خیلیها در زندگی به خاک سیاه بنشینند. باور کنید خیلیها تنها با یک «اتفاق» حتی سرشان بالای دار هم رفته است.
«همه چیز یک اتفاق»بود. من اصلاً قصد کشتن او را نداشتم. نمیدانستم با چاقوی میوهخوری هم میشود آدم کشت». این جملاتی است که حتماً شما بارها و بارها آن را در صفحات حوادث نشریات خواندهاید.
گرمی خون را که روی دستهایش احساس کرده بود فهمید یک جنازه مانده روی دستش. آن وقت بود که فهمید با یک اتفاق مرتکب یک جنایت شده است.
حال و باید تمام عمر را در «اتفاقی» که میتوانست رخ ندهد به ندامت سپری کند.
انگار آنقدر سقف تحمل آدمها کوتاه شده است که همیشه آخرین گزینه اشتباه را همان اول انتخاب میکنند و آن «لحظه» نمیدانند انتخاب این «گزینه» تاوانی سنگین دارد.
خیلی از جوانان امروز داشتن چاقو را یک «ارزش» میدانند و دامنه این «ارزش» زمانی که در یک نزاع بالا میگیرد یک نفر مجروح، مصدوم باید کام مرگ میرود. یا به پذیرفت که در خیلی از دعواهای جوانان«هیچ» دلیلی در کار نیست و تأسفبارتر اینکه خود در مقام حکمیت انتقام میگیرند. صدای زنگ خطری که به صدا درآمده را هیچ متولی امروز نمیشنود. اجتماعی که افراد آن برای گرفتن حق خود به مراجع قضایی و انتظامی اعتماد نداشته باشند، سبب خواهد شد فرهنگ تلافی در ذهنها رشد کند. این دستگاهها باید به گونهای اعتماد اجتماعی را جلب کنند که به جای استفاده خودسر از «چاقو» نزد مقامات قضایی و انتظامی اقامه دعوا کنند.