کد خبر: 394192
تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۹:۴۴
ناگفته‌هایی از مبارزات شهدای مؤتلفه اسلامی در گفت‌وگوی «جوان» با مصطفی حائری‌زاده
26 خرداد، ‌سالروز شهادت شهیدان امانی، بخارایی،‌نیک‌نژاد و صفارهرندی است؛ شهیدانی که در اعتراض به تبعید امام (ره) و تصویب قانون ننگین کاپیتولاسیون، حکم الهی را در خصوص عامل مستقیم آمریکا در ایران،‌ حسنعلی منصور اجرا کردند و رهبر فرزانه انقلاب در وصف آنها فرمود: « اینها ستارگان و برجستگانی بودند که در راه خدا رفتند. راهی را انتخاب کردند و نتیجه این شد که مشاهده می‌کنید یعنی حاکمیت اسلام در دوران سیطره کفر و استکبار بر عالم چیزی که به افسانه شبیه است» اما اینک که از شهادت آنها 45 سال گذشته است، کمتر به ارتباطات این گروه با امام امت و مبارزات سیاسی قبلی آنها پرداخته شده است. در این گفت‌وگو، با یکی از یاران آنها، حاج مصطفی حائری‌زاده به بررسی ابعاد ناگفته این ماجرا پرداخته‌ایم: چگونه شما به جمع مبارزان مؤتلفه اسلامی پیوستید؟وقتی که 28 مرداد اتفاق افتاد و تیمور بختیار روی کار آمد و کشت‌و کشتارهای عجیبی به نام توده‌ای‌ها کرد و خیلی‌ها را دستگیر کردند، سکوت مطلق برقرار شد و دیگر نمی‌شد کار سیاسی کرد. ما در آن وضعیت پناه بردیم به هیأت علویون، بعد هم هیأتی درست کردیم به نام هیأت عزاداران امام حسین(ع) و در این هیأت بودیم که مرحوم آیت‌الله کاشانی از دنیا رفت.یک خاطره بسیار جالب و گفتنی از مرحوم آیت‌الله کاشانی دارم. حاج علی آقای سلمانی در اول بازار مسگرها و اهل کاشان بود. او سلمانی آیت‌الله کاشانی بود. مرحوم آیت‌الله کاشانی در بیمارستان بازرگان بستری بود که منجر به فوتش شد و این اتفاق قبل از فوت مرحوم آیت‌الله بروجردی بود. حاج علی آقا می‌گفت من رفته بودم سر آیت‌الله کاشانی را اصلاح کنم و هفت هشت نفر از رفقای قدیمی هم با من آمدند که هم عیادتی از ایشان کرده باشیم و هم من سرش را اصلاح کنم. ضمن اصلاح از ایشان پرسیدم:‌ حضرت آیت‌الله! بعد از شما به کدام یک از روحانیون که مبارز و سیاسی باشد، مراجعه کنیم؟ می‌گفت آیت‌الله کاشانی با لهجه غلیظ کاشی گفت: «می‌روید قم، سراغ حاج آقا روح‌الله خمینی». آیت‌الله بروجردی هم زنده بود و هنوز اسمی از امام (ره) نبود. می‌گفت نگاهی به هم کردیم، از چهره‌ها فهمیدیم کسی ایشان را نمی‌شناسد. گفتیم حضرت‌ آیت‌الله!‌ کسی ایشان را نمی‌شناسد. با همان لهجه شیرین جواب داد:‌ «عالمگیر می‌شود، همه دنیا می‌شناسندش.» بسیار نکته جالبی است و گمان نمی‌کنم هیچ یک از سیاستمدارها، این خاطره جالب را بداند. به هر حال در سال 41 قضیه انجمن‌های ایالتی ولایتی پیش آمد که داستانش را دیگران به تفصیل گفته‌اند و می‌دانید. جلسات هیأت‌های مذهبی پرشور شد. رییس «هیأت عزاداران امام حسین(ع)» آقای حسین تنه‌ساز، رفیق شهید عراقی بود و من در آنجا با شهید عراقی آشنا شدم و این صمیمیت عمیق شد و شروع کردیم به قم رفتن و جمعه‌ها معمولاً قم بودیم و در محضر امام(ره) می دیدیم که چه کسانی می‌آیند و می‌روند و در آنجا هم خاطرات زیادی وجود دارد. یکبار شهید مهدی عراقی در منزل آقای محتشمی جلسه‌ای گذاشتند و 50 نفر را دعوت کردند و گفتند می‌خواهیم تشکیلاتی را درست کنیم. فعالیت‌های جمعی از سال 41 بود، ولی پراکنده بود و شکل نداشت. گروه اصفهانی‌ها اعلامیه را چاپ می‌کردند، گروه بازار دروازه‌ای‌ها هم اعلامیه را چاپ می‌کردند. پشت سر هم عکس و اعلامیه امام(ره) را پخش می‌کردیم و چون برنامه‌ریزی نداشتیم، یک وقت می‌دیدی به یک بنده خدایی چهار دفعه اعلامیه می‌دادیم یا مثلاً یک اعلامیه را چهار دفعه از چهار گروه می‌بردیم چاپخانه که چاپ کند. در اردیبهشت 1342 آقا مهدی عراقی همه ما را جمع کرد و گفت: می‌خواهیم تشکیلاتی را درست کنیم و همه چیز هم از شکنجه و زندان و گرفتاری و کشتار در آن هست. از 50 نفری که دعوت شده بودند، 22 یا 23 نفر ماندند و بقیه رفتند. پس از جلسات مشابه مؤتلفه از سه گروه بازار دروازه‌ای‌ها و اصفهانی‌ها و مسجد شیخ‌علی‌ها تشکیل شد.با مقداری فاصله زمانی از اردیبهشت 1342 به طور رسمی جلسات 10 نفره را شروع و نوارهای امام(ره) را تکثیر و پخش کردیم.در مهرماه 43 بود که حوزه‌های 10 نفری ما رسماً شکل گرفت. هر کدام از سه گروه اصلی هم چهار نفر برای شورای مرکزی انتخاب کردند و ما هم شهید عراقی و آقای عسگراولادی و آقای توکلی‌بینا و مرحوم شفیق را تعیین کردیم. گروه مسجد شیخ‌علی هم چهار نفر از جمله شهید امانی، شهید لاجوردی و شهید اسلامی را معرفی کردند. گروه اصفهانی‌ها هم چهار نفر را معرفی کردند.در خاطرات همرزمان شما درخصوص تأسیس مؤتلفه به دستور امام (ره) و شاخه مسلحانه آن بسیار صحبت شده است، اما اطلاعات زیادی در خصوص اقدامات شاخه سیاسی و حوزه‌های10 نفره بیان نشده است. لطفاً در خصوص عملکرد این حوزه‌ها شرح دهید؟در این حوزه‌ها درس‌هایی می‌دادیم از جمله «انسان و سرنوشت» مرحوم مطهری که به صورت کپی داده می‌شد، چون خیلی سخت و سنگین بود، مرحوم باهنر می‌آمد و به ما تدریس می‌کرد. چند‌تایی بودیم که به آنها سخنگو می‌گفتند. دوستانمان در منزل‌هایشان جلسه می‌گذاشتند، مرحوم باهنر همین جزوه «انسان و سرنوشت» ‌را که بعدها کتاب شد و بیرون آمد، تدریس می‌کرد. بعد ما سخنگوها به حوزه‌ها می‌رفتیم و نیم ساعت درباره آن بحث می‌کردیم. مدتی بحث اخبار سیاسی را داشتیم. من پنج شش تا حوزه داشتم که در بین دوستانمان از همه بیشتر بود. با بعضی‌ از کاسب‌های خیابان لاله‌زار حوزه داشتیم. در امامزاده معصوم و ته خیابان رباط‌ کریم هم حوزه داشتم، در بازار هم همین‌طور. هم بازرس بودم، هم سخنگو و خیلی فعالیت می‌کردم. ا‌ز آقای باهنر درس می‌گرفتم و در طول هفته باید پنج شش جا سخنرانی می‌کردم، البته بدون اینکه اسم گفته شود. بازرسی هم بودم که ببینم حوزه‌ها چگونه تشکیل می‌شوند، سر ساعت می‌آیند یا نمی‌آیند. نفری یک تومان هم حق عضویت هفتگی می‌دادیم. بعضی‌ها بودند که 50 تومان و 100 تومان هم می‌دادند.معمولاً در جلسات سیاسی، آن هم در فصل داغ مبارزات، بحث‌های سیاسی مطرح می‌شوند. «انسان و سرنوشت» شهید مطهری، بسیار ‌ایدئولوژیک است. چرا این کتاب تدریس می‌شد؟برای اینکه در مردم حرکت عمیق ایجاد کنند. شهید مطهری در آن بحث، صحبت از «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم » را مطرح می‌کردند. برای اینکه مردم بدانند خداوند سرنوشت قوم و ملتی را تغییر نمی‌دهد، مگر اینکه خودشان تغییر ایجاد کنند. اختناق و سکوت مرگباری از کودتای 32 تا سال 42 بر جامعه حاکم شده بود و اینها می‌خواستند مردم را حرکت بدهند. «انسان و سرنوشت» حساب شده انتخاب شده بود.اشاره‌ای داشتید به سفرهای مکرر به محضر امام خمینی(ره) ، در این ملاقات‌ها از اقدامات خودتان هم خدمت ایشان گزارشی می‌دادید؟ اگر جواب مثبت است لطفاً نمونه‌ای را بیان کنید.قبل از تأسیس مؤتلفه ، در هیأت عزاداران امام حسین(ع) با حاج احمدآقای شهاب نیز آشنا شدم و در سال 1342 با ایشان رفتم خدمت امام(ره). در آنجا داشتند منزل ایشان را برای دهه عاشورا و روضه، سیاه‌پوش می‌کردند. همان سالی بود که امام(ره) دستگیر شدند. حاج احمد شهاب، رابطه‌اش با امام(ره) صمیمی‌تر از من بود و به امام(ره) گفت که ایشان با شما یک کار خصوصی دارد. خدمت امام(ره) نشستم و ایشان سرشان را آوردند جلو و محاسن شریفشان به صورت من خورد که هرگز آن لحظه را از یاد نمی‌برم. به امام(ره) عرض کردم که می‌خواهیم انتشار نشریه‌ای را شروع کنیم و آمده‌ام که از شما اجازه بگیرم. گاه پیش می‌آمد که یک اعلامیه را سه گروه چاپ می‌کردند. تشکیلات که نبود، یک وقت می‌دیدی یک نشریه را اصفهانی‌ها چاپ کرده‌اند،‌ محلاتی‌ها چاپ می‌کردند. می‌خواستیم تمرکزی به این کار بدهیم. عرض کردم این نشریه به صورت هفتگی یا کمتر یا زیادتر چاپ می‌شود و سخنانی از شما هم در صفحه اول آن می‌آید. فرمودند مرا در این امور دخالت ندهید و هرکاری را که صلاح می‌دانید انجام بدهید. گفتم: «آخر ما صلاحیتش را نداریم، بلد نیستیم. باید از قلم و راهنمایی شما استفاده کنیم.» فرمودند: «آقاجان! گفتم بروید این کار را انجام بدهید. من دخالت نمی‌کنم.» من دومرتبه جسارت به خرج دادم و اصرار کردم. فرمودند: «جانم! اینها دنبال این هستند که برای من یک پرونده بسازند. من نباید گزک دست اینها بدهم، چون دنبال این هستند که یک چیزی گیر بیاورند و مرا محاکمه کنند. من تا می‌توانم باید از دادن بهانه به دستشان پرهیز کنم. آقای بهشتی وآقای مطهری هستند، به اینها مراجعه کنید » و15-10 روز پس از آن، 15 خرداد شد.نشریه‌ای را که از امام (ره) اجازه گرفتید منتشر کنید، بالاخره منتشر کردید؟عرض کردم که نشد.پس نشریات «قیام» و «بعثت» و امثالهم به آن ربطی نداشت؟نه، بحث آن جداگانه است. صحبتی که با امام (ره) کردم، 10 روز بعد 15 خرداد پیش آمد و بعد هم مشکلات و گرفتاری‌ها که ضرورت آن کار پیش نیامد و کارهای مهم‌تری باید انجام می‌شدند تا وقتی که امام(ره) تبعید شدند و آقای مصباح در قم شروع کرد به انتشار نشریه‌های «انتقام» و «بعثت». برای نشریه «انتقام» من کاغذ تهیه می‌کردم و آقای مصباح چاپ می‌کرد، بخشی را ایشان و بخشی را من پخش می‌کردم. آنچه را که مربوط به قم و دانشگاه بود، ایشان پخش می‌کردند و قسمت بازار را من و مرحوم الهی که خدا رحمتش کند، پخش می‌کردیم. «انتقام» مال بعد بود، شماره سومش که درآمد، منصور اعدام انقلابی شد و ما گیر افتادیم و آقای قاضی گیر افتاد که آن هم داستانش مفصل است. افتاد توی زندان و شش ماه زندان برایش بریدند و لو نداد. قاضی هم خاطرات خوبی دارد.یکی از مورخان ادعا کرده که نشریه «قیام» ارتباطی با مؤتلفه نداشته است، درحالی که در برخی از اسناد آمده که مؤتلفه‌ در این نشریه همکاری داشته، ‌آیا همکاری شما با این نشریه، شخصی بود یا تشکیلاتی؟ آقای شفیق برای اولین بار نشریه انتقام را در حوزه مؤتلفه آورد و نفری پنج تا هم به ما داد. دفعه دوم هم آورد، دفعه سوم که انتقام درآمد، اینها را گرفتند. آقای حاج مهدی احمد که آن موقع در 10 نفر ما بود. برادر بزرگ‌تر احمد‌ ‌تلفن زد و گفت‌ انتقام‌ها را آورده‌اند اینجا، در خیابان 17 شهریور، بفرست ببرند و داخل توزیع کن. من ترک موتور مرحوم حاج توسلی، برادر حاج اصغر توسلی دفتر امام(ره) ‌، نشستم و رفتیم آنجا و دیدیم دور تا دور آنجا را ساواکی‌ها محاصره کرده‌اند و توکلی و شفیق و بقیه را گرفته‌اند. من به توسلی گفتم من می‌روم به دفتر حاج مهدی احمد و در دفترش با او صحبت می‌کنم. تو اینها را بریز توی خورجین موتور، برو. همه اینها را گرفته‌اند. اگر چنانچه من بودم، می‌آیم آنها را از تو می‌گیرم، اگر نه که آنها را بریز توی جوب آب یا توی چاه، ‌یک مقداری را هم ببر ده فلان جا. همان شب که اینها را گرفته بودند، من رفتم خیابان لاله‌زار، مغازه دوزندگی کنت، حاج محمود آقای تحویلدارزاده از بچه‌های فداییان اسلام قدیم و انتقام‌ها را گرفتیم. او هم حوزه من بود. توسل هم همین‌طور و انتقام‌ها را برده بود و داده بود آنجا. 10 تا از انتقام‌ها را دادم به یک نفر، 40 تا را هم دادم به تحویلدارزاده و به او گفتم ده تا ده تا به چه کسانی بدهد. یکی را هم خودم برداشتم. محمدصادق قاضی طباطبایی هم آنجا بود. با او از آنجا یعنی لاله‌زار تا منزلمان در سه راه امین حضور، پیاده آمدیم. قاضی، انتقام را از من گرفت و دیدم که ماشین ساواک سر کوچه‌مان ایستاد. گفتم ساواکی‌ها آمده‌اند دنبال من و مرا می‌گیرند، غافل از اینکه آنها قاضی را دیده‌اند و دنبال او می‌گردند. همان شب هم مرا گرفتند و هم قاضی را گرفتند که داستانش مفصل است. خیلی به قاضی فشار آوردند. توی ماشین راست روی همدیگر از ما بازجویی کردند، از من پرسیدند انتقام را از کجا آورده‌ای؟ گفتم از من که نگرفته‌اید، مال قاضی است. از او پرسیدند تو از کجا آوردی؟ گفت توی صف اتوبوس ایستاده بودم یک جوانکی‌ آورد و به من داد.گفت: جوانک چند سالش بود؟ گفت 10 سال. گفت فلان فلان شده! انتقام کلی قیمتش هست، آمد مجانی به تو داد و رفت؟ در تمام طول این مدت هم کتکمان می‌زدند. از من پرسید تو می‌دانی از کجا آمده؟ گفتم: آقا! کسی که برای اهدافش انتقام را چاپ و پخش می‌کند و حاضر است زندان برود، حاضر است پول 10 تا انتقام را هم بدهد و رایگان به ما بدهد، گفت ببین ارتجاع سیاه راجع به ما چه نوشته است؟ من و قاضی را زدند و بعد رفتند منزل ما را گشتند. چند تا عکس و یک تابلویی داشتم که نوشته بود «آنان که در راه دین جهاد کردند، در این جهان هرچه دارند نام است و افتخار و در آن جهان جایشان بهشت برین خواهد بود»، آنها را برداشتند و بردند. یک عکس 4×6 امام(ره) را داشتم که آن را هم برداشتند و بردند. اینها ساعت 2 بعداز نصف شب آمدند منزل ما. من آن موقع چهار تا بچه داشتم. باجناق من هم منزل ما بودند. کمد اتاقی که اینها در آن استراحت می‌کردند پر از اعلامیه و کلیشه‌های مختلف، از جمله آن عکس معروف امام(ره) که در کنار تصویر نوشته بود شهادت، شهامت و... اینها را که ما چاپ کرده بودیم که کلیشه‌اش در آن بود. در اتاق را باز کرد و دید 6 تا بچه آنجا خوابیده‌اند. من هم 27‌، 28 سال بیشتر نداشتم. گاهی اوقات خدا حرف را توی دهن آدم می‌گذارد. پرسید: این بچه‌ها همه‌شان مال خودت هستند؟‌گفتم: بله. گفت: تو نیم وجبی این همه بچه از کجا داری؟ گفتم: دو تاشان دوقلو هستند. در را بست و غیر از این اتاقی که بچه‌ها خوابیده بودند، همه جا را گشت. خود افضلی، رییس ساواک تهران برای تفحص خانه‌ام آمده بود. من هم برای دفع شر به او گفتم خانمم باردار است و باید رعایت حالش را کرد. بعد هم به من گفتند فردا صبح بیا ساواک و عکس جدیدت را بیاور. قاضی را هم نگه داشته بودند که با من روبه‌رو کنند. قاضی اعتراض کرده بود که نمازم قضا می‌شود. من هم قرار بود 10 صبح بروم، تعلل کردم و بالاخره 7 بعدازظهر رفتم. افضلی به من تلفن زد که به تو رحم کردم، باید جلو روی زن و بچه‌ات تو را می‌زدم و می‌بردم. حالا قول دادی و نمی‌آیی؟ و من دائما می‌گفتم الان می‌آیم. وقتی رسیدم به ساواک بغل اداره پلیس سر راه چهارراه‌کالج، دیدم قاضی را با جیپ برده‌اند، وگرنه اگر با هم روبه‌رویمان می‌کردند، کار سخت می‌شد.بعد آقای حاج تقی الهی به من مراجعه کرد و گفت:‌ آقایی به نام مصباح، کاغذ A4 می‌خواهد تا انتقام را چاپ کند. از آنجا آشنایی ما شروع شد، به قم به منزل ایشان و به دیدنشان هم رفتیم. دو تا شماره انتقام هم درآمد و بعد دیگر درنیامد. بعد آیت‌الله مصباح یزدی متواری شدند و آقای الهی ایشان را پنهانی برد به کن و نگهبان داشت. در آنجا با ایشان رفت و آمد داشتیم تا در سال 1346من هم متواری شدم. کاغذ انتقام را من تهیه می‌کردیم، سهمیه بازار تهران را هم من پخش می‌کردم. گویا یکی از فعالیت‌های جدی مبارزاتی گروه شما، برگزاری راهپیمایی بزرگ عاشورا قبل از 15 خرداد بود، درباره چگونگی آن بفرمایید.بله، محرم سال 1342، عاشورا در روز 13 خرداد بود و در 15 خرداد هم آن ماجرا پیش آمد. دهه عاشورا بود و هیأت ما هر شب برنامه داشت. جلساتمان سیار بودند. از یک ماه مانده به محرم اعلامیه‌ها درمی‌آمد،‌ ولی در محرم، اعلامیه‌ها بیشتر و تندتر شد تا آن اعلامیه مشهور‌ آیت‌الله میلانی که: «شما سربازان و افسران اسلام هستید و اگر حرفی نزنید، نمک خورده‌اید و نمکدان را شکسته‌اید.» خلاصه هیأت‌ها داغ شدند و شعار: «خمینی، خمینی/ فرزند حسینی» بلند شد. همین‌طور هم دستجات عزاداری، شعار: «از شجاعت تو واویلا، واویلا/ جان را به کف بنهاده‌ای از بهر قرآن» می‌دادند. به‌تدریج اعلامیه‌ها بیشتر شدند و وعاظ روی منبرها، سخنرانی‌های آتشینی کردند، از جمله آیت‌الله وحید و مرحوم فلسفی به رژیم اعتراض کردند. راهپیمایی در مسیر مخبرالدوله، دانشگاه، کاخ مرمر و مسجد شاه انجام شد. جمعیت حیرت‌انگیزی بود. من از مسجد حاج ابوالفتح پشت سر عراقی بودم و هوای او را داشتم، اسلحه‌اش را هم داده بود به من و نگهش داشته بودم. شهید مهدی عراقی روی سکویی در مسجد حاج ابوالفتح 10 دقیقه‌ای صحبت کرد. بعد آمدیم بیرون و مردم جمع شدند. اینکه چقدر جمعیت بود، همین‌قدر بگویم که آقا مهدی توی مخبرالدوله صحبت می‌کرد و من نگاه که کردم دیدم تا بهارستان، جمعیت موج می‌زند. پیاده‌روها هم پر بودند. خیابان شاه‌آباد از مخبرالدوله که مجسمه هم داشت تا خود بهارستان پر بود. بعد هم از مخبرالدوله آمدیم و رفتیم تا دانشگاه که باز آقای مهدی در آنجا صحبت کرد و همین‌طور آقا محمدعلی جلالی و از آنجا آمدیم جلو کاخ مرمر. جوان‌ها شور و هیجان داشتند و می‌خواستند بریزند توی کاخ و شعار می‌دادند: «خمینی! خمینی! خدانگهدار تو/ بمیرد بمیرد، دشمن جبار تو» این شعار از میدان جلو مسجد سپهسالار (مطهری) شروع شد تا مخبرالدوله و بعد تا آخر. بعد از ظهر آن روز، حاج مهدی عراقی با آقای توکلی یا آقای عسگراولادی رفتند قم که گزارش راهپیمایی صبح را به امام (ره) بدهند.اشاره کردید به اسلحه شهید عراقی، همه بچه‌های آن روز مؤتلفه مسلح بودند؟نه همه، حاج مهدی اسلحه داشت و حاج احمد شهاب، البته اسلحه که نبود. یادم هست اسلحه حاج احمد یک شش تیر زنگ زده بود. اسلحه‌ای که فکر کنید مثل کلت‌های کمری حالا باشد، نبود و کاربرد چندانی هم نداشت.شما در بخش مسلحانه هم همکاری با آنها داشتید؟زمانی که امام (ره) را در سال 1343 تبعید کردند، آقا مهدی تلفن زد و گفت: «بلند شو بیا، آقا را گرفتند.»‌ من در جایی منشی بودم. ساعت 2 بعدازظهر رفتم منزل آسید مهدی لواسانی،‌ پیشنماز مسجد گذر لوطی‌صالح که جوان پرتحرکی بود. یادم هست که رادیو گفت:‌ «سید روح‌الله خمینی به خارج از کشور تبعید شد.» و نگفت به کجا. روزنامه «پست تهران» برای تبعید امام(ره)، مقاله بسیار کثیف و سنگینی نوشت و به امام(ره) تهمت‌هایی نیز زده بود. به آقا مهدی گفتم:‌ «خب! حالا چه کار کنیم؟» در آنجا پیشنهاد شد که برویم و روزنامه او را آتش بزنیم. دفتر روزنامه او پشت بهارستان، روبه‌روی‌سازمان برنامه حالا بود که آن وقت‌ها ساختمان بود و حالا پارک کرده‌اند. دفتر چند تا روزنامه در اینجا بود. خانه‌اش هم طرف‌های شمیران بود. قرار شد به هر قیمتی شده، بچه‌ها او را بزنند. وقتی این مقاله مزخرف را نوشت، همه متأثر بودیم و‌ آقا مهدی گریه می‌کرد. شش، هفت نفر بودیم که تصمیم گرفتیم که متأسفانه نشد.چرا نشد؟نکردند،‌ اینکه چطور شد که این کار را نکردند، نمی‌دانم. من و آقا مهدی در خیلی از زمینه‌ها همکاری می‌کردیم. من یک کسی را پیدا کردم که برایمان نارنجک بسازد. آن روزها هم که بچه مسلمان‌ها این کارها را بلد نبودند. من نمی‌دانستم که اینها برنامه دارند منصور را اعدام انقلابی کنند. قرار شد که آن فرد این نارنجک‌ها را بسازد که از اینها استفاده کنیم. کنار میدان شهدا اداره برق بود، حالا از آنجا رفته. ما جلو اداره برق قرار گذاشتیم. با جیپ آقا مهدی رفتیم و او چهار هزار تومان به من داد که بدهم به او نارنجک بسازد و بقیه را هم بعداً بدهیم. این پول را داد و بعد هم گفت: «فلانی! روی این آدم بررسی کن. یک وقت کار دستمان ندهد.» چند روز بعد منصور اعدام انقلابی شد و 10 روزی از اعدام انقلابی منصور گذشت تا حاج مهدی را گرفتند. به‌هرحال این کار نشد. توی حیص و بیص ساخت نارنجک، اعدام انقلابی منصور اتفاق افتاد و شهید عراقی یک روز پرسید: «فلانی! مهمان نمی‌خواهی؟» این رمزی بود که او برای مخفی کردن مبارزان به کار می‌برد. گفتم: «چرا نمی‌خواهم؟ مهمان حبیب خداست.» دو شب بعد از اعدام انقلابی منصور،‌ مرحوم حاج صادق را عبا کشیدند روی سرش و با حاج مهدی و حاج ابوالفضل توکلی آوردند خانه ما.یعنی برای اختفا ایشان را به منزل شما آوردند؟موقعی که منصور را اعدام انقلابی کردند، ‌شب آن حاج صادق امانی فرار کرد و به منزل لاجوردی که برادر خانمش بود، رفت. پس فردا شبش آقای لاجوردی می‌گوید من خودم پرونده دارم و اینها می‌آیند سراغ اقوام و تو را پیدا می‌کنند. آقای عسگراولادی می‌گویند ما مضطر شده بودیم که این را کجا ببریم. آقا مهدی عراقی گفته بود او را می‌برم خانه حائری. پرسیده بود حائری کیست؟ آقا مهدی گفته بود شما حائری را نشناخته‌اید، چهار تا بچه کوچک دارد و من او را می‌شناسم. آخر شب بود که حاج صادق را آوردند منزل ما. هشت شب منزل ما بود. از گروه سیاسی مؤتلفه هم هنوز کسی را نگرفته بودند. ما هم شب‌ها برای اینکه رد گم کنیم، افطار که می‌کردیم، می‌رفتیم کانون و نیمه شب برمی‌گشتیم خانه و در این فرصت نبودن ما حاج صادق بنده خدا هم کتاب می‌خواند. مدتی که حاج آقا صادق امانی منزل ما بود، من از ایشان استفاده‌ها کردم. بعد از مدتی یک شب بعد از افطار، ساعت 10 شب آمدند و او را از منزل ما بردند، آن روز حمام رفته و اصلاح کرده و لباس‌های تمیزی از من را پوشیده بود. در کنار بوذرجمهوری نو با حاج احمد شهاب قرار گذاشته بودند که او را به جایی ببرند. حاج احمد شهاب او را می‌برد خانه رضوی، همان شب، یعنی دو سه ساعت بعد از اینکه از منزل ما خارج شد، حاج صادق امانی را گرفتند.بعد از دستگیری آنها اقدامی‌ هم داشتید؟خیلی فعالیت کردیم که آنها را اعدام نکنند، خانواده‌های آنها را نزد مراجع و امام جمعه و ... بردیم و خیلی تلاش کردیم. بخشی از این اقدامات را آقای احمد احمد در کتابش نوشته است. بالاخره هم در خصوص شهید عراقی و ‌هاشم امانی توفیقی به دست آمد و حکمشان از اعدام به حبس ابد تقلیل یافت، اما در خصوص چهار نفر دیگر نتوانستیم، یک روز صبح ما یک جلسه منزل آقای الهی با شهید دکتر باهنر داشتیم که آمدند و خبر شهادت شهیدان امانی، بخارایی، صفارهرندی و نیک‌نژاد را دادند و فهمیدیم که تلاش‌هایمان نتیجه نداده و آنها به آرزوی شهادتشان رسیده‌اند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار