
مادرم هم هم صلاح مرا میخواست، اما زمانی که من به درخواست آنها جواب مثبت دادم صلاح آنها روسیاهی من شد.
جشن فارغالتحصیلی کارشناسی ارشدم که به پایان رسید، اشک شوق پهنای صورتهایشان را پر کرده بود. مدتها بود که آرزوی رسیدن چنین روزی را داشتم؛ روزی که والدینم را از صمیم قلب خوشحال کنم. همه از مدتها پیش شمارش معکوس برای فرا رسیدن چنین روزی را آغاز کرده بودند. روزی که فارغ از کتابها، نوشتهها، کلمات، کلمات و کلمات در کمال آرامش درباره آینده زندگیام با من حرف بزنند؛ هر دختری هم در موقعیت من انتظار رسیدن این لحظه را دارد اما آنچه من باور نمیکردم خواسته آدمهای اطرافم بود. گاهی بیان کردن حرفهای ساده چقدر دشوار میشود؛ دشوارتر از معادلات ریاضی. میتوان برای حل معادلات دنبال راه منطقی گشت و پاسخ صحیح سرنوشت را مشخص خواهد کرد اما درباره برخی از حرفهای عامیانه نمیتوان با هیچ زبانی پاسخ داد. من که فارغ از همه رنجهایی که در طول دوران تحصیل کشیده بودم انتظار داشتم خانوادهام کسی را برای زندگی آیندهام معرفی کند که از اکنون بتوان آینده خوبی را در زمینهاش دید اما وقتی نام بهرام در دهان پدرم هجا میشد من تصور کردم او را برای دست انداختن من معرفی میکند. پسر برادرش که هنوز هفت روز از جدایی از همسرش نگذشته بود و آوازه بدرفتاریهایش زبانزد اهل محل بود مرا به شدت عصبانی کرد. من در خودم آوار شدم و مثل آدم زمینگیری که لال هم شده باشد، رنگ باختم. من تا چند روز بعد هنوز باورم نمیشد که آنها از روی مزاح هم که شده او را پیشنهاد داده باشند اما زمانی که زن عمویم رسماً از من خواستگاری کرد، دیگر هیچ نفهمیدم.
بهرام هنوز سالها بود که در گرفتن دیپلم در جا میزد و کارنامه تک او در خانواده زبانزد بود. من درمانده بودم که خانوادهام چه چیز در وجودش دیده بودند که بر تصمیم خود اصرار میکردند و هنوز هم علت آن را نمیدانم.
من که تیره بختی امروز را در همان آغاز دیده بودم اما در حیرتم که والدینم چگونه امروز را ندیده بودند.
من با امید به اینکه نگاهم نادرست باشد پا به خانه بهرام گذاشتم. ازدواج ما در سایه تکبر او صورت گرفت و من به امید این که بتوانم او را به زندگی امیدوار کنم تلاش کردم برای خودم درآمدی کسب کنم. در آزمون استخدامی پذیرفته شدم و از روزی که سرکار رفتم بهرام خانهنشین شد. او تا همین امروز هم دیگر حاضر نشد هیچ کاری بکند و مدام میگفت وقتی تو کار میکنی دیگر نیازی به کار کردن من نیست. روزگارمان با تلاش شبانهروزیام رو به بهبودی بود که فهمیدم بهرام با زنی معتاد ارتباط پنهانی دارد. وقتی از هوشیاریام آگاه شد مرا تهدید کرد که باید اجازه دهم با او ارتباط داشته باشد. من که تلاشهای خودم را بر باد رفته میدیدم به خانه پدرم بازگشتم تا به آنها بگویم که چگونه صلاح مرا خواستهاند. حالا یک ماه است در خانه پدرم هستم و برای یک بار هم سراغم را نگرفته است.
سرنوشتم را برای آینه عبرت بازگو کردم تا دیگران در گردابی که من گرفتارش شدم، گرفتار نشوند.