
. پدرش وقتی فهمید او در یکی از دانشگاههای رشت قبول شده است مخالفت خود را نسبت به رفتن او عنوان کرد. دختر جوان شیرینیخورده پسر عمهاش بود:
- همین که گفتم روز اول هم بهت گفته بودم در صورتی که تهران قبول شی میگذارم بری دانشگاه.
- اما بابا از تهران تا رشت چهار پنج ساعت بیشتر راه نیست چه فرقی میکنه تازه اونجا بهم خوابگاه میدن!
- آخه جواب عمهات رو چی بدم، اونا همین جوریشم با ادامه تحصیل تو مخالفن، اما من جلوشون وایستادم و گفتم لیلا باید درس بخونه اما تهران، نه یه شهر غریب. گفتوگوهای پدر و دختر تمامی نداشت. لیلا به هر دری میزد تا پدر را قانع کند در دانشگاه رشت ثبتنام کند. او خیلی از پسرعمهاش خوشش نمیآمد. بالاخره پس از یک هفته و با پا در میانی مادر، پدر با ثبت نام لیلا در دانشگاه موافقت کرد.
با شروع ترم پاییز دختر جوان در کلاس درس حاضر شد و اولین سال تحصیلی خود را در دانشگاه شروع کرد. زندگی در خوابگاه و در کنار دخترانی که هر کدام سلیقههای گوناگونی داشتند سخت بود. اوایل هر روز و از ماه دوم تقریباً یک روز درمیان، پدر با دختر یکی یک دانهاش تماس میگرفت و از وضعیتش میپرسید.
خواستگاری
نمیدانست چطور موضوع را با خانوادهاش در میان بگذارد تازه اگر پدر هم موافقت میکرد جواب پسر عمه را چه میداد. لیلا مدتی بود که به یکی از همکلاسیهایش دل باخته والبته این علاقه دوطرفه بود.
مسعود یکی از همدانشگاهیهای لیلا بود که در جریان رد و بدل جزوات دانشگاهی به یکدیگر علاقهمند شده بودند. پسر جوان موضوع را با خانوادهاش در میان گذاشت و آنها هم موافقت کردند تا به خواستگاری لیلا بروند.
«با من ازدواج میکنی» این سؤال را مسعود در یک عصر زمستانی در یکی از بوستانهای شهر به لیلا گفت. دختر جوان چقدر منتظر این لحظه بود و بارها در رویاهای دخترانهاش به این سؤال جواب داده بود اما این بار رویایش به حقیقت پیوسته و مرد مورد علاقهاش واقعاً از او درخواست ازدواج میکرد. وقتی مسعود شاخه گل رز قرمز را به طرفش گرفت و درخواستش را مطرح کرد، قند توی دلش آب شد با اینکه شیرینی خورده اکبر بود اما هیچ علاقهای به او نداشت. پسر عمهاش پس از آنکه دیپلمش را گرفته بود در یک کارگاه مکانیکی مشغول به کار شد و قرار بود پس از پایان تحصیلات لیلا با او ازدواج کند. دخترک آن روز جوابی را که بارها در رؤیاهایش به مسعود داده بود به او گفت: «راستش من حرفی ندارم اما باید با خانوادهام صحبت کنم.»
آن شب قشنگترین شب زندگی لیلا بود، همیشه بوی نم آنجا آزارش میداد اما آن شب حال دیگری داشت و احساس کرد چقدر این بو دلنشین است. شام را خورده و نخورده تمام کرد و روی تخت دراز کشید، چندین بار صحنه پیشنهاد ازدواج مسعود را مرور کرد، او پسری خوشسیما و دلفریب بود که هر دختری آرزوی ازدواج با او را داشت. پدر مسعود از ملاکین بزرگ رشت بود که پس از مرگش تمام اموالش به پسر یکییک دانهاش میرسید، بهتر از این نمیشد غرق در رؤیاهایش بود که ناگهان تلفن همراهش زنگ زد، پدرش پشت خط بود:
- الو سلام لیلا خوبی؟
- ممنون بابا، چیزی شده که این موقع شب زنگ زدی؟
- دیشب عمه و اکبر اینجا بودند، عمهات اصرار داره هر چه زودتر تو با اکبر عقدکنی، بعدش وقتی درست تموم شد یه جشن عروسی مفصل براتون بگیره، اگه میتونی مرخصی بگیر و یه چند روز بیا تهران تا قراره محضر رو بذاریم.
دنیا روی سرش خراب شد، با من من و کلی بهانه تلفن را قطع کرد و به آنها قول داد آخر هفته به تهران برود. از اکبر متنفر بود، از نظر او این پسر هیچ چیز قابل توجهی نداشت که بتواند به خاطر آن به او بله بگوید، مردد بود برای یک لحظه تصمیم گرفت صبح زود به تهران برود و ماجرای خواستگاری مسعود را به خانوادهاش بگوید اما ترسید. پدرش حتماً با شنیدن این موضوع نه تنها مخالفت میکرد بلکه دیگر اجازه نمیداد درسش را تمام کند، آن قدر در رختخواب این پهلو آن پهلو کرد تا صدای مهسا درآمد:
- چیه چی شده باز لیلا؟
- ا. . . هیچی فقط خوابم نمیبره.
- با مسعود به مشکلی برخوردی؟
- نه با مسعود نه، اما با خانوادهام چرا.
مهسا تنها دوست صمیمی او در خوابگاه بود که از علاقه و رابطهاش با مسعود خبر داشت. لیلا نمیدانست آیا باید موضوع را با مهسا در میان بگذارد یا نه؟ گفتن ماجرای خواستگاری اکبر چه کمکی میتوانست به او بکند با خود کلنجار میرفت که مهسا گفت: چرا باید خانوادت با ازدواج تو و مسعود مخالفت کنند؟
و لیلا ماجرای نامزدی اجباریاش با اکبر را برای او تعریف کرد، مهسا پس از شنیدن حرفهای لیلا گفت: اینکه ناراحتی نداره!
لیلا که انگار داشته با دیوار حرف میزده جواب داد: یعنی چی ناراحتی نداره اگه بابام موضوع رو بفهمه دیگه نمیذاره حتی دانشگاه هم بیام. ای خدا چی میشد یه جوری دل بابام رو نرم میکردی و من میتونستم بدون هیچ دردسری به این پسر عمه سمج نه بگم و با مسعود ازدواج کنم.
مهسا ابروانش را درهم کرد و آرام طوری که هماتاقیها نشنوند، گفت: من یکی رو سراغ دارم که میتونه پدرتو رو راضی کنه!
لیلا با تعجب پرسید: چطوری؟
مهسا بالش را در بغل گرفت و روی دو زانویش نشست و آرام گفت: یه پیر زنه که توی همین روستاهای اطراف زندگی میکنه هم محلیهاش میگن اون مستجاب الدعوه است اگه برای کسی دعا کنه، ردخور نداره.
دختر جوان که از شنیدن این حرف ذوق زده شده بود، پرسید: کجاست؟ میشه بریم پیشش؟ وااای مهسا اگه حرفت راست باشه و دعاش بگیره یه جایزه خوب پیش من داری.
چند میگیری دعا کنی؟
لیلا و مهسا فردای آن روز پس از پایان کلاس درس ماشینی کرایه کردند تا آنها را به روستای محل زندگی پیرزن ببرد. دخترک دل توی دلش نبود یعنی نفس آن زن حق بود و دعایش میگرفت. غرق در همین افکار بود که ناگهان ماشین جلو خانهای گلی و درب و داغان توقف کرد. مهسا با بازویش به پهلوی لیلا زد و گفت: هی کجایی؟ پیاده شو رسیدیم.
لیلا با تعجب پرسید: اینجاست؟
مهسا در حالی که کرایه راننده را میداد جواب داد: پس توقع داری ویلا باشه؟
دختران جوان وارد شدند در اتاقک کوچکی پیرزنی نشسته بود که دور و برش پر از کتاب دعا و ظرفهای موم و زعفران بود، با لحن خشک و جدی گفت: کارتون رو بگید.
لیلا با اشاره مهسا نشست سپس ماجرای نامزدی اجباریاش با اکبر و خواستگاری مسعود را تعریف کرد، در آخر هم گفت: ازتون میخوام یه دعایی بکنین که بابام بدون درگیری راضی به ازدواج من با مسعود بشه راستش من حتی جرأت نمیکنم این ماجرا را بهش بگم.
پیرزن کتابی را به دست گرفت و پس از ورق زدن آن گفت: باشه مشکلی نیست 400 هزار تومن میگیرم کارتو رو راه میاندازم.
لیلا با حالت تعجب پرسید: مگه شما فقط دعا نمیکنید؟
پیرزن جواب داد: چرا اما باید چله بگیرم، برات سفره بندازم و از موکلانم بخوام قلب پدرت رو تسخیر کنند تا او به این ازدواج راضی بشه. منم این هزینه رو برای خودم نمیخوام اما بالاخره چله گرفتن و سفره انداختن خرج داره!
در برابر باد
پیرزن با چنان اطمینانی حرف میزد که دختر جوان تردید را جایز ندانست و همان شب به بهانه خرید کتابهای درسی از پدرش خواست این پول را به حسابش واریز کند. لیلا پس از انجام دادن دستورات پیرزن از آویزان کردن دعا در باد گرفته تا مخفی کردن یک تکه حلب در لباسش، همه را موبهمو انجام داد و با اطمینان قلبی به طرف تهران به راه افتاد. وقتی وارد خانه شد چشمش به سینی و خنچههای عقد افتاد، خود را آماده کرد تا ماجرای خواستگاری مسعود را برای خانواده تعریف کند، مطمئن بود دعای پیرزن گرفته و پدر پس از شنیدن این موضع خنچهها را برای عمه پس میفرستد. لیلا وقتی ماجرا را برای خانوادهاش تعریف کرد به جای جواب مثبت پدرش، سیلی محکمی نصیبش شد. پدر عصبانی او را در زیر زمین خانه حبس و تهدید کرد اگر با اکبر ازدواج نکنی اجازه نمیدهد درسش را ادامه دهد.
دستگیری زن رمال
لیلا پس از بله اجباری وقتی از زیرزمین خانه بیرون آورده شد به بهانه جمعآوری وسایلش از خوابگاه به رشت رفت و از پیرزن مستجاب الدعوه شکایت کرد. لیلا نخستین شاکی این پرونده نبود و زنان و دختران بسیاری از پیرزن شکایت کرده بودند. ساره وقتی با شواهد و مدارک محکمهپسند روبهرو شد چارهای جز بیان حقیقت نیافت و در اعترافاتش بیان داشت که با سوءاستفاده از اعتقادات مذهبی افراد و به کارگیری حروف ابجد و چلهنشینی از دهها نفر کلاهبرداری کرده است.