
سردار سرلشکر غلامعلی رشید
احمد کاظمی پس از درگیری کردستان و با شروع جنگ تحمیلی بهجنوب آمد و مدت کوتاهی در محور نثاره (شمال دارخوین) یعنی در نزدیکی فارسیات که آقای اسدی درآنجا بودند، مستقر شد و بلافاصله به فیاضیه رفت و در آنجا استقرار یافت.
من برای اولینبار احمد را در اواخر سال 1359 ماه ششم جنگ و اوایل سال 60 در محور فیاضیه دیدم. فیاضیه در مثلث بین رودخانه کارون و رودخانه بهمنشیر و جاده اهواز ـ آبادان قرار دارد. احمد درشمال بهمنشیر و چسبیده به کارون، خط دفاعی درست کرد. فرماندهان سپاه آبادان (مهدیکیان و بنادری) اول جای سهل و آرامی را درمقابل انتهای سرپل دشمن به او پیشنهاد دادند. احمد قبول نکرد. گفت جایی را به من بدهید که نفس دشمن را بگیرم و لذا فیاضیه را قبول کرد.
احمد قبل از انقلاب به واسطه شهید محمد منتظری به اردوگاههای فلسطینی و لبنان رفت و مشغول مبارزه شد، اما وقتی به ایران بازگشت گفته بود که فلسطینیها اگر مکتبی حرکت کنند یعنی برمحور اسلام عمل نمایند موفق میشوند و در غیر اینصورت پیروزی و موفقیتی حاصل نخواهد شد.
در تاریخ 15/10/59، احمد در عملیاتی به نام نصر (عبور از رودخانه کارون) شرکت کرد. نام این عملیات را بنیصدر بهعنوان فرماندهی کلقوا، انتخاب کرده بود. ولی خداوند نصر خود را نازل نکرد، خداوند سنت ثابت الهی دارد و نصر خود را به صحنه و جبهه و رزمندگانی نازل میکند که صداقت و اخلاص در آنها مشاهده نماید. بهگفته مولا امیرالمومنین، حضرت علی(ع) فلما رأی الله صدقنا فانزل عدو الا کبت و علینا النصر.
این عملیات چهارمین عملیاتی بود که بنیصدر طی چهار ماه اول جنگ طراحی کرد، طرح بسیار گستردهای درحد عملیات بیتالمقدس داشت که هیچ توفیقی بهدست نیاورد و شکست خورد.
در فروردین سال 1360 وقتی رفتم پیش او، 23سال سن داشت. بسیار جوان و زیبا و شجاع و با روحیه بود. خطی به طول یک کیلومتر و مرتب و منظم درست کرده بود. عملیات شکست حصرآبادان که شد، احمد با سه گردان به میدان آمد و با سرهنگ کهتری که 20سال از احمد حداقل بزرگتر بود ادغام شد و با قدرت به دشمن حمله کرد و به سرعت نیروهایش را به کمک اسدی و مرتضی قربانی به پل حفار رساند و دشمن پس از یک سال در شرق کارون شکست خورد.
احمد در همه عملیاتها شرکت میکرد و عجیب که هیچوقت شکست نخورد. حتی در عملیات رمضان، احمد پیروز میدان نبرد بود. در عملیات فتحالمبین و بیتالمقدس با مهدی باکری با همدیگر رزم میکردند، خیلی به هم علاقه داشتند و این اوج ظهور و بروز اندیشههای تاکتیکی احمد بود.
احمد در مورد شهید باکری بارها حرف زد و خاطره گفت. از جمله درمنزل خودش در تاریخ 2/11/80 برای ما میگفت: مهدی خیلی مؤدب و انسان با درک و شعوری بود. او ارتباط بسیار سختی با خدا داشت. وقتی حرف میزد دستهایش را روی زانو میگذاشت و حرف میزد. مهدی، هور، انسان، خدا و... را طوری توصیف میکرد که الان احساس میکنم مهدی یک روح بود که حرف میزد و...
مبتکرترین و خلاقترین و مربیترین فرمانده لشکرهای ما در جنگ احمد کاظمی بود. احمد کاظمی فرمانده لشکری چندبعدی بود. با لشکر پیاده به خوبی میجنگید، بر یگان زرهی فرماندهی میکرد و خیلی خوب پیشروی میکرد. در امر لجستیک واقعاً تسلط داشت و بینظیر بود.
فرمانده و سرداری زیرک و زرنگ بود. این را از انواع انتخاب مانور و تاکتیکهایش علیه دشمن میتواند فهمید. زیرکتر از بقیه بود. وقتی آقامحسن او را مخیر میگذاشت تامنطقه مانور خود را درصحنه عملیات انتخاب کند، بهترین محور را انتخاب میکرد که هم سخت بود و هم بر کل محورهای دیگر تأثیر میگذاشت و تأثیر موفقیت کار احمد بسیار فراتر از لشکرش بود.
احمد بعد از جنگ که خیلی از لشکرها به پادگانها برگشتند، مأموریت پیدا کرد و رفت فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) در ارومیه شد. احمد در آنجا اندیشهها و دکترین نبرد خود را بهکار گرفت و با هزینه کم از لحاظ نفرات و تجهیزات و امکانات و زمان و گسترش، بهترین شیوه برقراری امنیت را پیاده کرد.
احمد کاظمی پدیدهای بود که دیگر ممکن نیست به آسانی نظیر او بهوجود آید. احمد و لشکر هشت نجف بلای آسمانی بودند که برسر دشمن بعثی فرود میآمدند و شمشیر برنده فرمانده کل سپاه درجنگ بود.
جنگهای احمد همه از روی اسلوب و قاعده بود. حرکاتش سنجیده و با اصول و قواعد فن نظامی تطبیق داشت و صحیحترین تاکتیک را درصحنه رزم پیاده میکرد و بسیاری از سرداران قادر نبودند به گردپای احمد هم برسند و من بعد هم باید بکوشند تا درخشانترین عملیاتهای جنگی خود را از او تقلید کنند. ملت ایران بعد از حسین خرازی، دومین فاتح خرمشهر را در نوزده دیماه 84 از دست داد.
نقش عمومی فرماندهانی مثل احمد درجنگ و مسئولیتها و درعرصه مسائل دفاعی و امنیتی، نماد انسانهای بزرگی است که شخصیت و سعهوجودی آنها نقطه ثبات و جمعشدن پراکندگیهاست. حقیقتی که با انقلاب درعالم منتشر شده در وجود انسانهای بزرگی مثل احمد کاظمی تجلی پیدا میکند که مثل امام امت، امام و پیشوای لشکر خود و دهها هزار رزمنده بودند.
احمد در سال 1374 عملیاتی را درخاک عراق انجام داد. در این عملیات احمد مقر ضدانقلاب را در کوی سنجق با توپخانه، قدرتمندانه کوبید و ضدانقلاب در یک توافق سهجانبه (سپاه، رهبران کرد معارض عراقی که برضد انقلاب کرد تسلط و کنترل داشتند و ضدانقلاب) متعهد شدند که اسلحه را به زمین بگذارند و کار نظامی انجام ندهند و تنها بهکار سیاسی بپردازند.
احمد پس از جنگ و حتی در این اواخر یعنی سه، چهارسالی که همسایه ما شده بود. خیلی خوشبرخورد و باادب و تعارفی شده بود. این چهارسال برای ما فرصت بیشتری بود تا او را بشناسیم.
من خبر شهادت احمد را از طریق سردار کوثری شنیدم. سردار باقری پیگیر خبر شد تا کموکیف آن را بهدست آورد. چه روز عجیبی بود روز شهادت احمد. گریه امانم نمیداد. آنروز 19سال از عملیات کربلای پنج میگذشت و درست همانروزی بود که احمد رفت پیش حسین خرازی.
بلافاصله به سردار سلیمانی زنگ زدم. او قبل از من شنیده بود. صدای گریه او را از آن سوی تلفن میشنیدم. زنگ زدم به علیآقا شمخانی که دیدم او هم بلند گریه میکرد. با بچهها قرار گذاشتیم ساعت یک بعدازظهر همه در منزل احمد جمع شویم تا بهخانواده و آقاپسرهایش دلداری بدهیم. وقتی همه به خانه احمد رسیدیم و درجمع خانواده واقع شدیم، غوغایی شد و تازه عزای ما در فراق احمد آغاز شد.
پیکر مطهر احمد و باقی شهیدان از ارومیه به تهران انتقال داده شد. همراه آقامحسن، علیآقا شمخانی، باقر، قاسم و... در فرودگاه قدر سپاه یعنی جایی که ابتدا پرواز کرده بودند منتظر نشستن هواپیمای حامل اجساد مطهر شهدا بودیم. عاقبت هواپیما به زمین نشست و ما تابوتها و جسدها را حوالی ظهر سهشنبه، ساعت یازده صبح تحویل گرفتیم. من بههمراه آقامحسن، باقر و قاسم با نشستن هواپیما و قبل از بیرون آوردن پیکر مطهر شهدا، بهدرون هواپیما رفتیم و با آنها دیداری ناباورانه نمودیم. همه گریه میکردیم و نمیدانستیم با این غم و اندوه عظیم چگونه کنار بیاییم.
روز چهارشنبه پیکر مطهر احمد و یزدانی و شاهمرادی را همراه آقامحسن، رسولزاده، باقر، قاسم و فرزندان احمد و شهید یزدانی و خانوادههایشان به اصفهان بردیم و از آنجا راهی نجفآباد شدیم و شب را در لشکر هشت نجف اشرف(لشکر احمد) ماندیم و صبح زود با احمد آخرین وداع را نمودیم.
بالای سر احمد، رسولزاده زیارت عاشورا و سوره یاسین را خواند. احمدپور هم که خیلی احمد را دوست داشت، هرطوری بود خودش را به نجفآباد رسانده بود و بالای سراحمد گریه میکرد. آن روز قاسم و باقر، انگشتری آقا را زیر زبان احمد گذاشتند.
در دانشگاه تهران روز عید قربان که آقا برای زیارت شهدا و وداعها با آنها آمده بود، قاسم از ایشان عبایی را به همراه انگشتری که آقا با آن نمازشب میخواند گرفت. فردای آنروز (پنجشنبه) قاسم و باقر، وقتی میخواستند جسد احمد را درمیان قبر بگذارند، اول عبای آقا را پهن کردند و سپس تربت کربلا را برآن پاشیدند و بدن احمد را درمیان آن قرار دادند و انگشتری را نیز بهتوصیه یکی از علما و اولیای الهی که آقای رسولزاده با او مرتبط بود، زیر زبان او نهادند. زیرا او گفته بود زبان میت شب اول دیر باز میشود. شما این کار را حتما انجام دهید.
آقامحسن به دقت نظارهگر قاسم و باقر بود که احمد را به آرامی درکنار حسین خرازی برزمین مینهادند و مراسم تلقین صورت میگرفت و قاسم فریاد میزد در درون قبر و از جمعیت بالا سر قبر شهادت میخواست: ای مردم! احمد اهل نماز بود؟
مردم: بله بود.
ـ آی مردم احمد اهل جهاد بود؟
ـ بله بود.
و...
آن لحظات کسی نبود که برای احمد گریه نکند. این آخرین دیدار ما و احمد بود. میدانستیم لحظاتی دیگر تا قیامت شاهد مهربانیهای احمد، خاطره گفتن او، ادب و متانت او، شجاعت و مدیریت مدبرانه او، نخواهیم بود. غوغایی راه افتاده بود که کسی توصیف آنرا خوب نمیتواند بگوید یا بنویسد.
روحش شاد ــ یادش گرامیباد.