کد خبر: 393820
تاریخ انتشار: ۲۵ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۸:۴۶
چند ساعت نذر و نیاز در اتاق شهیدان سیدمهدی و سیدصاحب محمدی


علیرضا محمدی
از باب‌الطاق که به سمت تهران حرکت می‌کردند، دست سیدمهدی چهار ساله توی دست مادر بود و سیدصاحب تا زمان تولدش دو ماهی فاصله داشت. خانواده محمدی بعد از سال‌ها همجواری حرم مطهر امام حسین (ع) راه وطن در پیش گرفته بودند تا در یکی از روزهای سال 1351، ته یک کوچه بن‌بست، وسط محله نظام‌آباد تهران ساکن شدند؛ کوچه‌ای که اکنون به حرمت شهادت دو فرزند این خانواده یعنی سیدمهدی و سیدصاحب «بن بست شاهد» نام گرفته است.
ظهر یک روز گرم خردادماهی بود که با راهنمایی سیدسقاء از اهالی قدیمی محله، گره از کوچه‌پس‌کوچه‌های نظام‌آباد گشودیم و خودمان را مقابل بن‌بست شاهد یافتیم. تقابل تصاویر دو برادر، روی دیوارهای دو طرف کوچه، حریمی درست کرده بودند که قدم گذاشتن در آن کار راحتی نبود. قصد داشتیم خاطره از دست دادن دو فرزند،‌ آن هم به فاصله چهار روز از یکدیگر را برای پدر و مادری پا به سن گذاشته تازه کنیم و دلشوره، به همراه شور و شوق و کمی کنجکاوی، معجونی درست کرده بودند که به محض قدم گذاشتن به اتاق فوقانی خانه شهدا، تبدیل به آرامشی عمیق شدند.
این اتاق که روزگاری محل نشو و نمای سیدمهدی و سیدصاحب بود اکنون به شبه‌حسینیه‌ای تبدیل شده که به گفته سیدجلال، پدر خوشروی دو شهید، افراد متوسل به آن دو نذر و نیازهای‌شان را در آنجا ادا می‌کنند.
دیدار از این اتاق، با عکس‌ها و پارچه‌های سبز و صمیمی که پشت سادگی‌اش پنهان بود، خیلی طول نکشید که سیدجلال، به همان سرعت صراحت کلامش، ما را به طبقه پایین هدایت کرد؛ جایی که با حضور مادر، خواهر و برادر دو شهید، خاطرات بسیاری انتظارمان را می‌کشید؛ از سیدصاحب و شوخ‌طبعی‌هایش و سیدمهدی، برادری باحجب و حیا که خاطره مظلومیتش هنوز دل خواهر را به درد می‌آورد و زندگی این دو سید، دفتری از نوشته‌ها و نانوشته‌ها بود که قصد خواندن داشتیم و کلام یارای همراهی نداشت، هر چند کج‌‌دار و لنگان،‌اما خانواده محمدی را از محله باب الطاق کربلا تا نظام‌آباد تهران و سردخانه بهشت‌زهرا و روزهای سخت تابستان 1367 که در گرمای طاقت‌فرسای آن به فاصله یک هفته ختم دو عزیزشان را برگزار کردند، همراهی کردیم. آمده بودیم به این خانه برای شنیدن تلخی‌های مرداد 67 و آنچه دریافتیم تنها زیبایی بود و مادری که تصاویر اجساد متلاشی شده دو فرزندش را همچون سند افتخاری همه جا همراه خود دارد.
سیده‌فاطمه محمدی، خواهر بزرگ‌تر دو شهید، اولین نفر از خانواده بود که روایت شهدا را آغاز کرد. مادر روی تخت بیماری نشسته بود و پدر مرتب برای آوردن تصاویر و یادگاری‌های دو سید، در رفت و آمد بود. آینه روایت خواهر ابتدا سیدمهدی را توی قاب خود جای داد:
20/3/47 در کربلا به دنیا آمد. راه رفتن را روی خاک بین‌الحرمین یاد گرفت و هر شب به همراه خانواده به زیارت امام حسین (ع) مشرف می‌شد. در یکی از همین زیار‌ت‌ها بود که مادر خاطره سید روحانی را نزدیک ضریح به یاد می‌آورد؛ همو که بعدها و در مراجعت به وطن متوجه می‌شود کسی جز حضرت امام (ره) نبوده است. از همان آشنایی جزئی مهر روح‌الله در دل خانواده محمدی می‌نشیند و بچه‌ها در چنین جوی بزرگ می‌شوند.
سال 1351 خانواده به ایران مراجعت می‌کنند و در این زمان مادر، سیدصاحب را هفت ماهه باردار است. آنها سال‌ها در محله‌ای زندگی می‌کردند که فاصله کمی با مرقد مطهر امام حسین (ع) داشت و اینک نیز دست تقدیر روزگار سادات محمدی‌ را در نزدیکی‌های مسجد جامع امام حسین (ع) ساکن می‌کند. صاحب به دنیا می‌آید و اندکی بعد هر دو برادر، کبوتران جلو مسجد امام حسین (ع) می‌شوند.
اسم صاحب که پیش آمد، پدر پای ماجرای غریبی را پیش کشید، از روزه گرفتن‌های صاحب هفت ساله گفت و پیشگویی محل دفن او که اینک به واقعیتی مسلم، تبدیل شده است.
وقتی که صاحب بود، خیلی از همسایه‌ها و آشنایان به جد او متوسل می‌شدند و هر روز نیز بر تعداد این افراد اضافه می‌شد. به همین خاطر در سفری که به شمال کشور داشتیم، وقتی چشمم به مزار امامزاده هاشم (ع) افتاد، ناخودآگاه رو به صاحب گفتم: با وجود تعداد متوسلان به جد تو، یک روز می‌رسد که مردم مانند زیارت امامزاده هاشم، به زیارتگاه سیدصاحب می‌آیند. آن وقت اگر این امامزاده در دو راهی قرار دارد، بنای مزار تو در سه راهی قرار خواهد داشت. همان طور که اکنون یادمان صاحب در کنار چهار همرزم سیدش در محل شهادتشان یعنی کیلومتر 65 جاده اهواز – خرمشهر و در محلی به نام سه راهی کوشک به صورت یک زیارتگاه درآمده و محل آمد و شد زائران مختلف است.
با اشاره سیدجلال متوجه شدیم که سیدصاحب از جمله یکی از شهدای خمسه سادات کوثر است که در رویدادی عجیب و نادر، هنگام اصابت یک گلوله خمپاره به وسیله نقلیه‌شان، در میان سی و چند نفر رزمنده، تنها همین پنج سید به شهادت می‌رسند و مردم نیز محل شهادتشان را تبدیل به زیارتگاه می‌کنند.
سیدجلال با همان لحن صریح و سریعش خاطره‌هایشان را تعریف کرد و برای بازکردن بقالی کوچک خود از خانه خارج شد. خواهر دنبال حرف‌هایش را پی گرفت و با هم به روزهای پرالتهاب سال 57 رفتیم:
در وقایع انقلاب همه خانواده ما به نوعی شرکت داشتند. بارها به همراه سیدصاحب و سیدمهدی که آن زمان هر دو کم‌سن و سال بودند، به راهپیمایی می‌رفتیم و مادر نیز با یک دستش دست صاحب را می‌گرفت و با دست دیگرش دست مهدی را، برادر بزرگ‌ترمان هم از خدمت سربازی فرار کرده بود و به این ترتیب همگی سهمی در مبارزات انقلابی داشتیم. در همین رابطه روزی که مأموران به مسجد امام حسین(ع) به عنوان یکی از پایگاه‌های اصلی انقلاب حمله کردند، من به همراه سیدمهدی و سیدصاحب در مسجد حضور داشتیم، سریع آنها را به طبقه فوقانی بردم و توی یک اتاق مخفی شدیم، آن روز حدود 9 نفر از مردم در داخل مسجد به شهادت رسیدند، همه جا پر از خون شده بود و بچه‌ها این وضعیت ترسناک را دیدند، اما باز هم به همراه مادر به تظاهرات می‌رفتند. چیزی حدود 10 سال بعد هر دو در جبهه به شهادت رسیدند و به نظر من آن اتفاق که با خون و شهادت آمیخته بود، پیش‌درآمدی شد تا سیدمهدی و سیدصاحب خود را آماده شهادت کنند.
انقلاب که به پیروزی می‌رسد، دو برادر یک لحظه مساجد را رها نمی‌کنند و از همان خردسالی وارد بسیج می‌شود. مادر کارت بسیج سیدصاحب را نشان می‌‌دهد و اندکی بعد تصاویر اجساد مطهرشان روبه‌روی‌مان قرار می‌گیرد؛ صاحب که بالاتنه‌‌اش به کلی متلاشی شده و مهدی که صورتش بر اثر ضرب و شتم منافقان در عملیات مرصاد و همچنین چند روز ماندن زیر آفتاب کبود شده است. باورکردنی نبود که یک مادر چنین تصاویر دلخراشی را از فرزندانش نگهداری می‌کند و همیشه همراه دارد. وقتی که از او علت این کارش را پرسیدیم، گفت: خیلی‌ها از من این سؤال را می‌‌پرسند. پاسخ من هم این است که همیشه صاحب و مهدی را صحیح و سالم در کنار خودم می‌بینم و احساس می‌کنم هر دو زنده هستند، به همین خاطر دیدن تصاویر اجسادشان اذیتم نمی‌کند. آن دو همیشه درکارخانه کمکم می‌کردند. مخصوصاً مهدی که خیلی مهربان بود و نمی‌گذاشت دست به چیزی بزنم. یادم می‌آید هر وقت که می‌خواستم خانه را جارو بزنم، مواظب بود تا مبادا مورچه‌ها بر اثر جارو زدنم له شوند. آن قدر مظلوم و دل رحم بود که حتی دلش برای مورچه‌ها هم می‌سوخت.
مظلومیت سیدمهدی در برابر شوخ طبعی سیدصاحب همان صفتی بود که سیده فاطمه هم بر آن تأکید داشت و حتی با چنین برداشتی هرگز تصور نمی‌کرد سیدمهدی به شهادت برسد: صرف‌نظر از صفات مشترکی که این دو برادر داشتند، ساکتی و مظلومیت سیدمهدی در برابر سروصدا و شوخ‌طبعی سیدصاحب واقعاً دیدنی بود. روحیه صاحب طوری بود که فکر می‌کردم او هرگز شهید نخواهد شد. آخر چه کسی باور می‌کرد چنین فرد شلوغ و پرانرژی روزی خاموش و بی‌صدا، روی دست‌های اهل محله به خانه برگردد.
روایت خواهر از زندگی کوتاه دو برادرش به لحظه‌های حساس رسیده بود، به تابستان سال 1367 که با وجود پذیرش قطعنامه دو برادر هنوز احساس وظیفه می‌کردند و همچنان در جبهه‌ها حضور داشتند: قطعنامه که امضا شد، دو ماه از آخرین اعزام سیدصاحب می‌گذشت، او در آن سال تازه وارد 16 سالگی می‌شد و با وجود این از سال قبل با دستکاری کردن شناسنامه‌اش به جبهه اعزام شده بود. به هر حال آخرین باری که برادرانم به جبهه رفتند را خوب به یاد دارم. سیدصاحب که می‌رفت هوس بستنی کرده بود. نتوانست تهیه کند و در حالی که موفق نشد به دیدار دوستش نائل شود، بدون اینکه اجازه دهد تا راه‌آهن همراهش برویم، برای همیشه خداحافظی کرد و رفت. اما سید مهدی در روزی به جبهه می‌رفت که نامه شهادت سیدصابر به مسجد امام حسین(ع) رسیده بود و هیچ کدام از آن خبر نداشتیم. امام (ره) در پیام عیدقربان از جوان‌ها خواسته بود به پذیرش قطعنامه اکتفا نکنند و همچنان مرزها را حفظ کنند. سیدمهدی هم پس از شنیدن این پیام معطل نکرد و راهی منطقه شد. روز اعزام چون مادر اجازه نداده بود او، فرزندم علی را همراه خود به نماز عید ببرد، احساس می‌کرد علی ناراحت شده و با خرید کمی تنقلات به خانه‌مان آمد. آن روز حمام خانه پدرم خراب شده بود و به ناچار مهدی به خانه‌ ما آمد. نگران بود که مبادا صاحب‌خانه ما راضی به استحمام او نباشد و وقتی که گفتم اجازه‌اش را گرفته حمام کرد و با چهره‌ای نورانی مقابل آینه ایستاد ...
آن روز به دل خواهر برات شده بود که شاید هرگز برادر با حجب و حیایش را نبیند. دست می‌اندازد و دستی به پشت موهای مهدی می‌کشد و از او می‌خواهد حالا که دارد به جبهه می‌رود،اجازه دهد برای یکبار هم شده صورتش را ببوسد، اما مهدی آن قدر خجالتی بود که تنها روی مادر را می‌بوسد و سوار بر مینی‌بوس، برای آخرین بار سرش را از پنجره خارج می‌کند و برای مادر و خواهرانش دست تکان می‌دهد. مهدی می‌رود تا تنها یک روز بعد نامه شهادت صاحب به دست خانواده برسد، آن روزها در خانه کلنگی بن بست شاهد غوغایی برپا بود: خبر شهادت صاحب که رسید، اصلاً باور نمی‌کردم او شهید شده باشد. به هزار زحمت موضوع را به پدر و مادرمان گفتیم و دوستان و اقواممان در شمال به سرعت با شنیدن خبر او خود را به تهران رساندند. خیلی از اهالی محله هم که سال‌ها شاهد موذنی بچه‌ها در مساجد امام حسین (ع) و صفا بودند، در مراسم صاحب شرکت کردند، اما در ختم چهارم یا پنجمش بودیم که متوجه شدیم جمعیت کمتر شده و خیلی از آشناها از روبه‌رو شدن با ما طفره می‌روند. انگار آنها چیزهایی را می‌دانستند که ما نمی‌دانستیم.
خواهر درست می‌گفت. اهالی محله توسط چند نفر از جوانان هم‌محلی که به طور اتفاقی در سردخانه پزشکی قانونی جسد سیدمهدی را دیده بودند، از شهادت او، آن هم تنها چهار روز پس از شهادت سیدصاحب مطلع شده بودند و کسی جرأت گفتن این خبر را به خانواده داغدار سادات محمدی نداشت.
هر چند کمی بعد با هر مشقتی بود این خبر به اعضای خانواده منتقل می‌شود، اما حالا مشکل اصلی مادر شهیدان است که قصد دارد با رفتن به پستخانه و ارسال نامه به مهدی، او را به بهانه شهادت برادر به خانه بکشاند. غافل از اینکه دو برادر، آن بالا، جایی که قرن‌هاست مأوای عشاق‌الله است، با یکدیگر ملاقات کرده‌اند.
تصور لحظاتی که آن روز برای این مادر داغدیده گذشت خیلی دشوار نیست. آن روز او را به جای پستخانه به سردخانه می‌برند. جسد دومین فرزندش را نشانش می‌دهند و ... والسلام
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار