خیره به نامه نگاه میکنم و همانجا آن را باز میکنم. از آنچه میبینم داغی هوا را فراموش میکنم و مثل آدم تب داری که هذیان میگوید داغ میشوم و نامه را چند بار برای خودم بازمیخوانم هر بار با صدایی رسانم از قبل. پریا برایم درخواست طلاق کرده است.
***
پریا که وارد شرکت شد با نگاهم دنبالش کردم. آن روز روز اولی بود که آنجا مشغول کار شده بود و زمانی که تعداد روزهای کاریش از هفت روز گذشت به صرافت دریافتم ردی از پیوند بین من و او در حال جان گرفتن است و نگاهها و حرفهایش سبب شد برای کم کردن فاصله بیشتر و بیشتر تلاش کنم.
صبح روز دهم کار کردن پریا در شرکت هنوز آغاز نشده بود که پیش از خارج شدن از خانه تا بیرون رفتن پدرم صبر کردم تا راز خودم را با مادرم بازگو کنم.
پرده رازم که پاره شد لبخند پهنای صورت مادرم را پر کرد و من اشک شوق را در چهرهاش دیدم. من ظهر روز دهم از پریا خواستگاری کردم و تا شنیدن پاسخ مثبت او تا ساعت چهار همان روز صبر کردم.
مثل آدمی که از فراز ابرها به زمین نگاه میکند خوشحال بودم و با اشتیاق دریافتم که انگار امروز برایم روز دیگری است. انگار سوار بر قطار خوشبختی شده بودم که قرار است مرا به سرزمین رؤیاهایم برساند و پریا تنها مسافر آن بود اما هنوز آفتاب نخستین روز پیوندمان غروب نکرده بود که دریافتم کاش در تصمیم خودم اینقدر تعجیل نکرده بودم؛ وقتی پریا مقابل مادرم برسر هیچ برسرم فریاد کشید و لبخند از صورت مادرم محو شد. دومین ماه از پیوند ما در حال گذار بود و زندگی ما آرام آرام داشت از عشقهای اولیهاش خالی میشد. پریا رو به من کرد و از من خواست صندوقچهای از اسرار برای خودمان بسازیم و رازهای بین خودمان را در آن پنهان کنیم. من خواستم بیشتر به رازهایمان اشاره کند. پریا گفت پدرت آپارتمان را به نام تو کرده است. تو اگر مرا دوست داری بدون اجازه آنها به نام من کن و حق طلاق را هم به من بده. این اولین راز صندوقچه اسرارمان باشد. من به مزاح به حرفهایش خندیدم اما فریادهای او خانه را پر کرد. پریا روزها و روزها برخواستهاش پا فشرد تا اینکه من به خواستهاش تن دادم و این اولین راز داخل صندوقچه بود. پریا کلید صندوقچه را با خودش برد و انگار هنوز مرکب صندوقچه خشک نشده بود که درخواست طلاق داد.
کاش من آنقدر زود سودای عاشقی او را در سر نپرورانده بودم که امروز اینطور شرمسار شوم.