به خاطر حساسیت شدید مدام سرفه میکرد و پدر و مادر مجبور بودند هر چند وقت یکبار او را به یکی از بیمارستاهای شهر «ساسکس» ببرند. چند وقتی بود که دوباره سرفهها شروع شده و پسرک تحت آزمایشهای گوناگونی قرار گرفته بود اما این اواخر هربار که نام بیمارستان میآمد «آنتونی» ناراحت شده و فریاد میزد. «جولیا» و «ویکی» گمان میکردند پسر کوچولویشان از این همه آزمایش خسته شده اما برای یافتن درمان مناسب بیتوجه به اصرار «آنتونی» او را به بیمارستان بردند. دکتر «برادلی» به خاطر طولانی بودن زمان آزمایش از «جولیا» خواست به کارش برسد و سه ساعت بعد برای بردن «آنتونی» بازگردد. «جولیا» نیمههای روز به بیمارستان بازگشت و او را به خانه برد. وضعیت روحی پسر کوچولو کم کم داشت نگرانکننده میشد پدر و مادر جوان مجبور شدند او را پیش یک روانشناس ببرند. در مطب روانشناس وقتی «جولیا» ماجرای بستری شدن او را در بیمارستان تعریف میکرد حالت چهره پسرک تغییر میکرد دکتر «جانسون» از مادر و پدر نگران خواست لحظه ای آنها را تنها بگذارند:
- خب پسرم حالا که مامان و بابا نیستن میتونی برام تعریف کنی چه اتفاقی افتاده چرا تو از بیمارستان بدت میاد؟
- من دوست ندارم دیگه اونجا برم.
و اینک ادامه ماجرا
«دیوید» صبح زود آماده رفتن به سر کار میشد «دنیلا» از او خواست عصر زودتر به خانه برگردد چون دختر کوچولشان دانههای قرمزی روی بدنش زده بود و باید او را پیش دکتر میبردند. «دیوید» قول داد حتماً زودتر برگردد تا به همراه او «رز » را به بیمارستان ببرند. وقتی به اداره رسید هنوز وارد اتاقش نشده بود که سروان «برایدن» جلویش سبز شد:
- چی شده «برایدن» کله سحر اومدی اینجا چیکار؟
- قربان مورد مشکوکی گزارش شده که سریعاً باید به آن رسیدگی کنیم.
- چه موردی؟
- احتمالاً کودکآزاری.
«دیوید» در اتاق را باز کرد و «برایدن» هم پشت سرش داخل شد، کتش را درآورد به طرف پنجره اتاق رفت و آن را باز کرد، سپس رو به «برایدن» گفت: خب بگو ببینم باز کدوم بچه بیگناهی زیر دست پدر یا مادر بیرحمش افتاده؟
سروان جواب داد: این پرونده مربوط به کودکآزاری یه دکتر پیره.
«دیوید»: کاملتر توضیح بده ببینم!
«برایدن»: یک ساعت پیش زن و مرد جوانی به اداره آمدند و گفتند پزشک متخصص کودکشان او را تحت اذیت و آزار قرار داده است.
«دیوید»: اون زن و مرد الان اینجا هستند؟
«برایدن»: بله در اتاق روبهرو هستند.
«دیوید»: بیارشون اینجا.
«برایدن» از در بیرون رفت و چند دقیقه بعد به همراه زوج جوان و فرزندشان به اتاق بازگشت. پسر کوچولو در گوشهای کنار مادر نشست و همانند بچهای که میخواهند او را به سلاخی ببرند خود را به او چسبانده بود «دیوید» نگاهی به اندام لاغر و نحیف او انداخت و پرسید: این همون پسر کوچولو است؟
«برایدن» حرف «دیوید» را تأیید کرد، سپس آرام در گوش مافوقش چیزی گفت، «دیوید» رو به پدر و مادر پسر بچه گفت: میشه خواهش کنم یه چند دقیقه ما و پسرتون رو تنها بگذارید؟
«جولیا» نگاهی به «ویکی» کرد همین که خواستند از در بیرون بروند، پسرک دست مادر را گرفت و مانع شد، «برایدن» که شاهد ماجرا بود رو به او گفت: عزیزم کسی تو رو اذیت نمیکنه، کارآگاه فقط میخواد یه چند تا سؤال ازت بپرسه، با گفتن این جمله پسر کوچولو دست مادرش را ول کرد. آن دو از در خارج شدند «دیوید» از او پرسید: خب اسمت چی بود؟ و پسرک که سرش را پایین انداخته بود گفت: «آنتونی».
«دیوید» ادامه داد: خب «آنتونی» حالا میشه دقیق به ما توضیح بدی توی بیمارستان چه اتفاقی برات افتاده؟
«آنتونی» سکوت کرد و سرش را پایین انداخت.
«برایدن» رو به «آنتونی» گفت: ببین عزیزم اگه تو به ما کمک کنی ما هم میتونیم کسی رو که اذیتت کرده دستگیر کنیم و به سزای عملش برسونیم.
«آنتونی» با حالتی که خجالت را از چشمان کودکانهاش میشد فهمید برای کارآگاه تعریف کرد که دکتر «برادلی» چطور از او سوء استفاده میکرد.
«مدتی بود که سرفههای شدیدی داشتم وقتی رفتیم بیمارستان به مامان و بابام گفتند حساسیت شدیده، بعد من رو به اتاق دکتر «برادلی» فرستادند چون اون بهترین متخصص بیمارستان بود، احساس کردم نگاههاش مثل شیطان میمونه، دفعه اول از مامانم خواست که بیرون منتظر بماند تا یه سری آزمایشات رو انجام بده، مامان هم قبول کرد اما دکتر به جای معاینه. . . . »
کارآگاه نمیتوانست باور کند یک انسان تا این اندازه پست باشد که بخواهد از کودکی سوء استفاده بکند، لیوان آبی به دست «آنتونی» داد و گفت:آروم باش پسرم چرا بعدش به مامانت ماجرا رو نگفتی؟
«آنتونی» که به هقهق افتاده بود، ادامه داد: آخه دکتر «برادلی» منو تهدید کرد اگه در این مورد با کسی حرفی بزنم یه آمپول هوا بهم میزنه و بعدش به همه میگه من به خاطر مریضیم مردم، خب منم ترسیدم و به کسی چیزی نگفتم هر بار که مامان و بابا میخواستن منو پیشش ببرن، من گریه میکردم و بهونه میآوردم، دکتر هم هر دفعه به بهانههای مختلف از مامان میخواست که به کارش برسه و....»
«دیوید» سروان را صدا کرد و از او خواست تا بلافصله «آنتونی» رو به پزشکی قانونی ببرند. جواب پزشکی قانونی مهر تاییدی بر حرفهای پسر کوچولو بود. «دیوید» اما مدرک کافی نداشت تا بتواند «برادلی» را متهم به کودکآزاری کند. غرق در همین افکار بود که ناگهان تلفن همراهش زنگ خورد، پشت خط همسرش بود: «دیوید» میشه امروز زودتر بیای خونه حال «رز» بدتر شده و تنش بدجوری به خارش افتاده؟
بعد از اینکه تلفن را قطع کرد، فکری مثل جرقه از ذهنش عبور کرد. «رز» تله خوبی برای به دام انداختن دکتر هوسران بود اما چگونه میتوانست جگر گوشهاش را به قربانگاه بفرستد خیلی با خود کلنجار رفت تا اینکه. . .
***
«دیوید» با کمک یکی از مسئولان بیمارستان، دوربین مخفی در اتاق «برادلی» کار گذاشت و همان شب «رز» را پیش او برد. قیافه دکتر پیر خیلی مهربان بود و اصلاً به او نمیخورد که مجرم باشد، با خود فکر کرد این چشمها اصلاً شبیه چشمهای شیطان نیستند، شاید کار او نباشد و. . . غرق در همین افکار بود که «برادلی» از او خواست اتاق را ترک کند تا یک آزمایش کوچک روی بدن«رز» انجام دهد. زنگ خطر به صدا درآمده بود به چشمان دخترش نگاه کرد و گفت: دختر کوچولوی من همین جا بمون من زود برمیگردم.
«دیوید» از در بیرون رفت و بلافاصله خود را به اتاق مانیتورینگ رساند. روی صفحه تلویزیون دکتر را دید که خیلی جدی «رز» را معاینه کرد تا اینکه...»
کارآگاه سریع خود را به اتاق «برادلی» رساند، او را به زمن زد و «رز» را در آغوش گرفت. مأموران به دستان «برادلی» دستبند زدند و او به بازداشتگاه فرستاده شد. با اعلام خبر دستگیری پزشک شیطانصفت چندین خانواده به اداره پلیس رفته و از وی شکایت کردند. در ادامه تحقیقها مشخص شد این پزشک امریکایی 103 کودک سه ماه تا 13 سال را مورد آزا و اذیتقرار داده و بسیاری از خانوادهها از ترس آبرویشان موضوع را به پلیس گزارش ندادند.
دکتر «ارل بیبرادلی» 56 ساله در دادگاه شهر ساسکس محاکمه و مجوز فعالیتش لغو شد. «دیوید» اعلام کرد: مسألهای که این پرونده را اینقدر آزاردهنده و وحشتناک میکند، سوء استفاده از اعتماد بیماران است.
Earl B Bradley