
بخش اول
- آنتونی، منم مامان میشه در رو باز کنی
- بله، مامان چیکارم داری
پسرک در را باز کرد و با بیمیلی پشت میزش نشست دو روز دیگر جشن تولد 9 سالگیاش بود هر سال با شوق تمام و درست یکماه پیش از تاریخ تولدش برای جشن آن شب برنامهریزی میکرد اما امسال دل و دماغ هیچ کاری را نداشت و افسرده بود. جولیا روی لبه تخت آنتونی نشست و با لبخند مادرانهای گفت: آنتونی پس فردا جشن تولدته دوست داری چه هدیهای برات بگیرم؟
پسر کوچولو بیتوجه به صحبت مادرش ماشین اسباببازی را روی میز میکشاند، جولیا دوباره پرسید: آنتونی با توام میگم چی میخوای برات بخرم؟
آنتونی از روی صندلی بلند شد و با ناراحتی روی تختش دراز و ملحفه را روی سرش کشید. مادر که از این رفتار پسرش نگران شده بود دوباره پرسید: پسرم از چیزی ناراحتی؟ چرا جواب مامان رو نمیدی؟
پسرک از همان زیر ملحفه فریاد زد: برای اینکه نمیخوام برام جشن تولد بگیری؟
جولیا با تعجب پرسید: چرا؟ تو که همیشه عاشق جشن تولد و هدیههایی که مهمانها برات میآوردن بودی برای چی نمیخوای برات تولد بگیریم؟
آنتونی ملحفه را از سرش کنار زد و گفت: برای اینکه از اونا خجالت میکشم، از دوستام، از شما، از همه!
جولیا که نگرانی در چشمهایش موج میزد، گفت: آخه برای چی ازشون خجالت میکشی؟ مگه تو کاری کردی؟
آنتونی فریاد زد: نه، نه، نه لطفاً از اتاقم برو بیرون مامان
جولیا وقتی با رفتار سرد و عجیب پسرش روبهرو شد بلافاصله با همسرش ویکی تماس گرفت و ماجرا را تعریف کرد. شب که او به خانه آمد سر میز شام صحبت را با آنتونی باز کرد و پرسید: پسرم مامان میگه تو دوست نداری برات جشن تولد بگیریم، میشه بگی چرا؟ اتفاقی افتاده که ما از اون بیخبریم یا ... چیزی هست که تو رو اذیت میکنه؟
آنتونی فقط سرش را به علامت منفی تکان داد و قاشق غذا را به طرف دهانش برد. جولیا با حالت پرسشگرانهای به همسرش نگاه کرد در همین لحظه سرفههای پسر کوچولو شروع شد. آنتونی مدتی بود که به حساسیت شدیدی مبتلا شده و تحت درمان بود، مادر نگران بلافاصله لیوان آبی ریخت و به دست آنتونی داد سپس رو به ویکی گفت: باز سرفههاش شروع شده باید دوباره ببریمش پیش دکتر «برادلی» با گفتن نام «برادلی» پسر ناگهان از جایش بلند شد و با عصبانیت فریاد کشید: من دیگه پیش اون دکتر نمیرم!
ویکی پرسید: آخه چرا تو که هنوز دوره درمانت تموم نشده؟
آنتونی دوباره فریاد کشید: همین که گفتم من دیگه اونجا نمیام؟
آنتونی ناگهان زیر گریه زد. جولیا با ناراحتی کنار پسرش نشست و پرسید: چرا عزیزم اون که دکتر مهربونیه، تازه وقتی گفتی از آمپول میترسی برات یه داروی دیگه نوشت.
ویکی پسرش را در آغوش گرفت و گفت: پسر کوچولوی لوس من که نباید اینقدر از دکتر بترسه.
آنتونی در حالی که سعی میکرد به چشمان پدرش نگاه نکند، گفت: اما من دلم نمیخواد برم دکتر خواهش میکنم پدر.
در همین لحظه سرفههای آنتونی شروع شد ویکی و جولیا تصمیم گرفتند فردا صبح او را به بیمارستان و پیش دکتر متخصصش ببرند.
منشی از اتاق دکتر بیرون آمد و رو به آنتونی گفت: نوبت توست پسر کوچولو، برو داخل.
جولیا از جایش بلند شد تا آنتونی را داخل اتاق ببرد که پسر کوچولو دست مادرش را محکم فشرد: مامان من نمیام.
جولیا رو به آنتونی گفت: من هم باهات میام تو.
اما چیزی بود که پسر کوچولو از آن میترسید و خودش را عقب میکشید مادر که از این رفتار پسرش متعجب شده بود، گفت: چرا اینجوری مثل بچه کوچولوها رفتار میکنی، دکتر که ترس نداره پسرم.
آنتونی با صدایی که دیگر به التماس شبیه بود، گفت: مامان من نمیخوام بیام تو من از دکتر میترسم.
منشی که شاهد این ماجرا بود جلو آمد و گفت: اجازه بدین من پسرتونو داخل ببرم، سپس رو به آنتونی گفت: عزیزم از چی میترسی دکتر «برادلی» که مرد مهربونیه؟
جولیا به هر زحمتی بود آنتونی را داخل اتاق برد. «برادلی» رو به آنتونی کوچک پرسید: پسرم حالت بهتره شنیدم که سرفههات دوباره شروع شده؟
پسر کوچولو اما جوابی نداد. دکترگوش و حلق آنتونی را معاینه کرد و گفت: مجبورم داروهاشو عوض کنم باید یه دو ساعتی برای آزمایش اینجا بمونه.
جولیا با نگرانی پرسید: یعنی بیماریش دوباره عود کرده دکتر؟!
«برادلی» در حالیکه سرگرم نوشتن نسخه جدید آنتونی بود از بالای عینک نگاهی به جولیا کرد و گفت: امیدوارم اینطور نشده باشه، نتیجه بعد از آزمایش مشخص میشه.
سپس رو به زن جوان گفت: فکر کنم آزمایش آنتونی طول میکشه، شما اگه میخواید میتونید برید. پرستار اینجا مراقبش هست.
پسرک به مادرش نگاه التماسآمیزی کرد و از او خواهش کرد آنجا بماند اما جولیا باید سر کارش میرفت منشی زن مهربانی بود که طی این مدت با جولیا آشنا شده و هر دفعه که آنتونی را برای معاینه و آزمایش به آنجا میبرد از او مراقبت میکرد.
سه ساعت بعد جولیا از کارش مرخصی گرفت و به بیمارستان رفت تا آنتونی را به خانه ببرد. پسر کوچولو بیحال روی صندلی خوابش برده بود منشی با دیدن جولیا جلو رفت و گفت: فکر کنم فشارش یه کم پایین اومده، ببرینش خونه و بهش شربت عسل بدین.
جولیا به طرف آنتونی رفت و با نگرانی گفت: پسرم، حالت خوبه، بلند شو بریم خونه.
وضعیت پسر کوچولو کمکم داشت نگرانکننده میشد، ویکی احساس کرد شاید آنتونی بیماری لاعلاجی دارد که دکتر «برادلی» برای اعلام نتیجه این دست و آن دست میکند اما وقتی با او تماس گرفت و شرایط جسمی و روحی پسرش را توضیح داد، گفت: نگران نباشید بدنش تا به داروی جدید عادت کنه یه کم طول میکشه عوارض دارویه؟
اما این فقط جسم آنتونی کوچولو نبود که روز به روز ضعیفتر میشد پسر کوچک به افسردگی شدیدی مبتلا شده و حتی حاضر نشده بود در جشن تولدش شرکت کند. ویکی و جولیا تصمیم گرفتند او را پیش یک روانشناس ببرند. آنتونی در مطب روانشناس هم حاضر نشد کلمهای حرف بزند اما نکته جالب این بود که وقتی جولیا ماجرای بستری شدن او را در بیمارستان تعریف میکرد حالت چهره پسرک تغییر میکرد. دکتر جانسون از مادر و پدر نگران خواست لحظهای آنها را تنها بگذارند:
- خب پسرم حالا که مامان و بابا نیستن میتونی برام تعریف کنی چه اتفاقی افتاده، چرا تو از بیمارستان بدت میاد؟
- من ... من از بیمارستان بدم نمیاد فقط ...
- فقط چی؟
- فقط دوست ندارم دیگه اونجا برم.
- کسی یا چیزی اذیتت میکنه.
پسر کوچولو با گفتن این جمله دکتر به چشمان او خیره شد ...
ادامه ماجرا در شماره بعدی